مهدي غني
ما معمولا وقتي موافق کسي هستيم گمان ميکنيم او همه چيز را ميداند و حلال همه مشکلات ماست و زماني که مخالفش ميشويم، بازهم انتظار داريم او همه مسائل را بداند و همه مشکلات را حل کند و چون چنين نيست، مطرودش ميشمريم.
درحالي که شايسته است هرکس مرد زمان خود باشد و کافي است براي زمان خودش حرف تازه و راهگشايي داشته باشد. شريعتی هم نه مردي براي تمام فصول بود و نه چون خاکشير،نسخهاي براي همه دردها. او مرد زمين و زمان خود بود.
کار اصلي او به عنوان يک حرکت اجتماعيـ سياسي از سال1350 در حسينيه ارشاد شروع شد. هرچند او از دوره جواني در دهه 30 با عالم سياست آشنا شده بود و از همان دوران به نوشتن پرداخت و پس از اتمام تحصيلاتش در سوربن و بازگشت به وطن در سال 43 به کار فکري و قلمي در مشهد ادامه داد، اما آمدنش به تهران فضايي را فراهم کرد که اندوختههاي سالهاي پيشين را به نسل بعد از خود منتقل کند. گرچه اين دوران نيز ديري نپاييد.
فرهنگ و انديشه در زمان شريعتی
آنچه درعرصه فرهنگ و انديشه آن دوران چشمگير بود، نوعي تشتت و پراکندهكاري محض بود. نحلههاي مختلفي جدا از هم و حتي گاه بيخبر از يکديگر وجود داشت. روحانيت دو بخش بود، بخشي سياسي که مقلدين آيتالله العظمي خميني بودند که پس از تبعيد ايشان در سال 43 فعاليتي مخفي داشتند و با رژيم درگير بودند و سروکارشان با زندان و تبعيد بود و کمتر به صورت چشمگير با عامه مردم ارتباط داشتند.
بخش ديگري به فقه و اصول خود سرگرم بودند و ارتباط وسيعتري هم با مردم داشتند و کمتر به مسائل عمومي جامعه ميانديشيدند و اغلب در فکر حل مشکل فردي مؤمنان بودند.
معدودي هم به فکر اصلاح وضعيت روحانيت و طرح انديشههاي نو بودند. از جمله آيتالله مطهري، آيتالله بهشتي، آيتالله گلزادهغفوري، محمدرضا حکيمي و… كه در جلسات انجمنهاي اسلامي دانشگاهها يا هياتهاي مذهبي سخنراني داشتند يا به نشر كتاب ميپرداختند.
حدود سال 50 نصيرالدين اميرصادقي دو جلد کتاب به نامهاي روحانيت در اسلام و هياهو در نقد روحانيت منتشر کرد که سر و صداي زيادي در ميان روحانيان و حوزههاي علميه به راه انداخت. اين كتابها پس از چندي جمع شد.
برخي روحانيان نه تنها نقد به خود را برنميتافتند بلکه نقد برخي انديشههاي رايج هم قابل تحمل نبود. در آن سالها آيتالله مطهري کتابي به نام بحثي درباره مساله حجاب نوشت که با آنچه گفته ميشد کمي فاصله داشت، اما طرح همين مسائل نو موجب شد برخي روحانيون عليه ايشان برآشفتند و حتي از الفاظي چون منافق درباره ايشان استفاده کردند يا کتاب شهيد جاويد آيتالله صالحي نجفآبادي تبديل به غائلهاي شد و به تکفير کشيد و مستمسکي براي کوبيدن آيتالله منتظري، آيت الله مشکيني و ساير روحانيون مبارز شد.
انجمنهاي اسلامي دانشگاهها پاتوقي براي دانشجويان مذهبي بود که اغلب به طيف مهندس بازرگان و آيتالله طالقاني و آيتالله مطهري گرايش داشتند و بعدها به شريعتی و مجاهدان تمايل پيدا کردند. اينها هم با محدوديت از سوي رژيم روبهرو بودند. به مناسبتهاي مذهبي برنامه سخنراني در دانشگاه ميگذاشتند و تبليغ ميکردند. درحالي که بسيار کسان مثل بازرگان و طالقاني ممنوعالمنبر بودند.
دارالتبليغ اسلامي قم موسسهاي وابسته به آيتالله شريعتمداري بود كه فعاليتهاي تبليغي وسيعي داشت و نشرياتي چون مکتب اسلام منتشر ميکرد که در نوع خودش منحصر به فرد بود. موسسه «در راه حق» که آيتالله مصباح نيز در آن مجموعه بود رسالت خود را در مبارزه با مسيحيت ميديد، جزواتي کوچک و مختصر منتشر ميکرد که عليه مسيحيت و تبليغات آنها بود. سالهاي بعد به نقد مارکسيسم روي آورد.
شرکت سهامي انتشار که بيشتر به نشر آثار مهندس بازرگان و طالقاني و همفکران آنان ميپرداخت و کتابهايش در ميان دانشجويان مذهبي بيشتر خواهان داشت، نيز يکي از بنگاههاي فرهنگي آن زمان بود.
اما در ميان جوانهاي غيرمذهبي مارکسيسم جاذبه ويژهاي داشت. براساس باور آنها تنها فلسفه مبتني بر علم همان ماترياليسم ديالکتيک بود. اين صبغه علمي داشتن، در فضاي علمزده آن روز، خود بر جاذبه اين ايدئولوژي در ميان ايرانيان ميافزود. برخي مذهبيها هم سعي داشتند با آشتي دادن مفاهيم اسلامي با برخي تئوريهاي مارکسيستي نشان دهند اسلام نيز با اين مفاهيم مدرن سر ستيز ندارد.
كتابهايي كه بحث تكامل انواع را مطرح ميكردند مانند انسان چگونه غول شد، از كهكشان تا انسان و تكامل و منشأ حيات اپارين دست به دست ميشد. اغلب كتابهاي ماركسيستي ترجمه آثار روسي بود كه به جز اندكي به صورت آزاد چاپ ميشد. رمانهاي ضد سرمايهداري مثل آثار ماكسيمگورکي بورس بود.
جنبشهاي ماركسيستي در ويتنام، كوبا، چين و آمريكايلاتين تقديس ميشد و الهامبخش نسل جوان ما بود. ماركسيسم در اين دوره تقدسي خاص داشت.
اما ماركسيستها هم مثل مذهبيها به دستهها و گروههاي مختلف تقسيم ميشدند که ضمن داشتن مباني فلسفي مشترک، هر کدام انديشهاي متفاوت با ديگري داشته و به يکي از قطبهاي جهاني کمونيسم گرايش داشتند. برخي طرفدار الگوي شوروي بودند مثل حزب توده، برخي چين و مائو را بهترين گزينه ميدانستند. برخي نيز به کمونيستهاي آمريکاي لاتين مثل بوليوي و اروگوئه يا کوبا چشم دوخته بودند.
اينها از سوي رژيم به عنوان مرام اشتراکي با ممنوعيت قانوني روبهرو بودند و اغلب در خفا فعاليت ميکردند اما انديشههايشان در قالب کتابهاي جامعهشناسي و تاريخ، اقتصاد، زيستشناسي و رمان منتشر ميشد و به اشکال مختلف انديشههاي مارکسيستي را تبليغ و ترويج ميکردند. آنها از قالبهاي هنري مثل داستان و رمان و نمايشنامه و شعر هم بهره خوبي ميبردند.
انتشارات پايدار در خيابان ري، پايگاه پيروان كسروي بود. اين موسسه کتابهاي احمد کسروي را چاپ و توزيع ميکرد و مروج انديشههاي او بود. اينان خود را پيرو آييني به نام پاكديني ميشمردند كه در كتاب ورجاوند كسروي معرفي شده بود.
کتابهاي انتشارات پايدار به انديشههاي رايج شيعي به شدت حمله کرده و آنها را به تمسخر ميگرفت. از سوي برخي روحانيان نيز گاه فشارهايي به دستگاه ميآمد تا مانع انتشار اين کتابها شوند.
چندين موسسه با نامهاي مختلف انديشههاي مسيحيت را تبليغ ميکردند.کلاسهاي مستمر هفتگي داشتند يا از طريق آموزش مکاتبهاي به جذب نيرو در سراسر کشور ميپرداختند.
کليساي انجيلي تهران و انتشارات کتب مقدسه در خيابان قوامالسلطنه(30 تير)، موسسه نامهنگاري در خيابان سميه فعلي نزديک بهار، کليساي فيلادلفيا در انتهاي خيابان تختجمشيد(طالقاني)، کليساي ادونتيستها در خيابان پهلوي(وليعصر) نبش خيابان زرتشت از جمله آنان بودند. اين موسسات تبليغي هر هفته جلساتي مخصوص مسلمانها داشتند که آنها را با تعاليم مسيح آشنا کنند. جالب اينکه اين کليساها نيز هرکدام مربوط به فرقهاي بوده و ديگري را قبول نداشتند.
فرقههاي صوفيه در اشکال گوناگون در گوشه و کنار به شکل غيرعلني محافلي داشتند و به تبليغ و ترويج مرام تصوف ميكردند. برخي اماکن مثل خانقاه صفي عليشاه نيز برنامههاي عمومي و منظمي داشت.
از جمله هرشب جمعه برنامه سخنراني و مراسم همراه با شام برپا بود. در ايام خاص مثل شبهاي قدر نيز برنامه خاص داشت كه برخي دولتمردان و درباريان نيز به آنجا ميرفتند.
بهاييان هم که به شکل پنهاني در سراسر ايران محافل غيرعلني خودشان را داشتند و هر کجا فرصتي مييافتند به تبليغ و جذب مسلمانان برميآمدند.
در مقابل آنها هم انجمن حجتيه فعال بود که به خنثيسازي فعاليت آنان ميپرداخت و در تمامي شهرهاي ايران شعبه داشت و تنها جرياني بود که کار آموزشي سازمان يافته ميكرد.
محافلي هم به ترويج انديشههاي وهابيگري متهم بودند. مثلا علامه برقعي در اين جهت فعال بود و گاه نشرياتي ارائه ميكردند که موجب برانگيختن احساسات شيعيان ميشد. ايشان گاهي به شفاعت حمله ميكرد، گاهي به زيارت و موجي از مخالفت در ميان محافل سنتي مذهبي به راه ميانداخت.
در ميان اين آشفتهبازار فکري البته ميتوان شاخصههاي مشترکي ميان آن دستههاي مختلف ديد که برخي چنين بود:
1- تقديس علم و تجدد
فضاي حاکم بر قشرتحصيلكرده ما، شيفتگي در برابر مدرنيسم و پيشرفتهاي غرب از نظر علمي، تکنولوژيک و اقتصادي بود. اين شيفتگي و احساس عقبماندگي از واقعياتي سرچشمه ميگرفت كه براي همه ملموس بود. در کنار پيشرفتهاي چشمگير فرنگستان که هر روز خبري تازه داشت، عقبماندگي در همه وجوه جامعه ما خودنمايي ميكرد.
اين خودكمبيني نسبت به علم و تكنولوژي مختص غربباوران يا اقشار متجدد نبود، بلكه دينباوران و اقشار مذهبي نيز به شدت متاثر از اين فضا بودند. کشفيات تازه علمي باورهاي مذهبي سنتي را به چالش ميکشيد. يك روز صفحه اول روزنامه «اطلاعات» تيتر زد: سلول زنده ساخته شد.
اين خبر در محافل مذهبي موجي از ترديد و شبهه نسبت به خدا و ديانت ايجاد کرد. گفته ميشد اگر بشر بتواند سلول زنده بسازد پس خدا چهکاره است. ميشود مدعي شد موجودات اوليه را هم موجودي مثل بشر ساخته است. اين مساله باعث شد آقاي محمدتقي فلسفي واعظ مشهور چند شب منبر خود را به بحث درباره ساختن سلول زنده اختصاص داد تا شبهات را از ذهن پيروان بزدايد.
تبيين ايشان هم اين بود که کسي نتوانسته سلول زنده بسازد، کار آنها مونتاژ بوده است. مثل اينکه سفيده تخممرغ را از يک تخم بگيرند و زرده را از جايي ديگر، بعد اين دو را باهم ترکيب کنند و بگويند ما تخممرغ خلق کرديم يا زماني که آمريکاييها آپولو به کره ماه فرستاده بودند و سر و صداي زيادي به پا شده بود، خيليها خودکمبين شده بودند.
اينکه بشر غربي بتواند به کرات ديگر دستاندازي کند، بسيار عجيب مينمود. پيام اين تحول اين بود که علم حد و مرزي نميشناسد.
نتيجهاي که به ذهن متبادر ميشد اين بود که علم به زودي بر همه مشکلات غلبه کرده و پاسخ همه مجهولات بشر را ميدهد. بنابراين ترديدي در دل برخي مسلمانان افتاد که پس دين چهکاره است. وقتي علم قادر به حل همه مشکلات جامعه بشري است چه نيازي به دين هست که عملا هم نتوانسته کاري از پيش ببرد.
چالش دين و علم تنها به قشرهاي تحصيلکرده و نوگراي مذهبي محدود نميشد، حتي اقشار سنتي و ضدتجدد نيز با اين چالش روبهرو بودند. گرچه سپهر انديشه آنان محدود بود و مسائلشان در دايره كوچكي ظهور ميكرد ولي موج قوي تجدد آنها را نيز راحت نميگذاشت.
آنها که از دين فقط احکام را ميشناختند در برابر دستاوردهاي جديد تمدن غرب دچار معضلات فکري ميشدند. وقتي فهميده بودند در قطب شمال و جنوب شب و روز مثل منطقه ما نيست و چند ماه به طول ميانجامد، اين شبهه پيش آمده بود که در چنان شرايطي احکامي چون نماز و روزه که با شب و روز معمولي تنظيم شدهاند، قابل اجرا نيستند.
همچنين وقتي مساله سفر به کره ماه پيش آمد، باز اين تصور پيش آمد که وقتي پاي بشر به آنجا رسيد بايستي احکام شرعي هم در آنجا قابل اجرا باشد چرا که احکام عبادي از نظر آنها اساس ديانت شمرده ميشد. معضل فکري اين شد که وقتي بشر در کره ماه ساکن شود، قبله چگونه تعيين ميشود.
طبعا در آنجا نماز خواندن به سمت قبله ميسر نيست. اين شبهه جنبه فردي و اختصاصي نداشت. ابعاد آن در حدي بود که آيتالله ناصرمکارم در اين مورد کتابي نوشت و براي حل اين شبههها در جستوجوي پاسخ برآمد.
بهترين کتابهاي مذهبي که دانشجويان و جوانها را تا حدي جذب ميكرد، کتابهاي مهندس بازرگان بود که تلاش شده بود ايدههاي مذهبي را با دستاوردهاي علمي تطابق دهد. ايشان نتيجهگيري ميكرد که ديانت با علم تضادي ندارد و آنچه بزرگان دين گفتهاند با دستاوردهاي امروزين علوم هماهنگ است.
سري کتابهاي اولين دانشگاه و آخرين پيامبر که نزديک 20 جلد شد مربوط به آن فضاست. دکتر پاکنژاد در اين کتابها که در هرجلدي يک موضوع مثل زمينشناسي، نجوم، زيستشناسي و... را مد نظر قرار داده بود تلاش کرد با ذکر روايات و آيات و مطابقت آنها با آخرين دستاوردهاي علم روز، نشان دهد که اين دو در يک راستاست و در حقيقت از اين طريق حقانيت دين اسلام را ثابت ميكرد؛ همان کاري که مهندس بازرگان از دهه 20 شروع کرده بود.
حتي در نشريه مکتب اسلام که از سوي دارالتبليغ قم منتشر ميشد و تنها مجله منظم ديني آن سالها بود همين نگاه حاکم بود. يادم است مقالاتي درباره نماز در اين نشريه درج شد که براي اثبات مترقي بودن نماز،حرکات بدني نمازگزار را با ورزش يوگا و نرمشهايي که اطبا براي ديسک کمر تجويز ميكردند مطابقت داده بود.
همه اين تلاشها براي هماهنگ نشان دادن دين با مدرنيسم بود که از سر دلسوزي و صداقت انجام ميشد اما به هرحال بيانگر نوعي خودکمبيني و بزرگبيني جريان مقابل بود.
2- قطعيت
در آن شرايط جريانهاي فکري و مذهبي هرکدام در پوسته و حصار خود فرورفته و هرکس بدان چه رسيده بود دلخوش بود. جريانهاي سنتي مذهبي در باورهاي خودشان قاطع و پايدار و خاطرجمع بودند که با انجام چنين عملي، فلان بخش بهشت را به خود اختصاص ميدهند.
انجمن حجتيه بدين باور رسيده بودند که ياران خاص امامزمان هستند و بهترين کار را انجام ميدهند. سازمان مجاهدين هم خود را پيشتاز دانسته و بر اين عقيده بودند که به ايدئولوژي برتر و به استراتژي صحيح مبارزه دست يافته و متدلوژي علمي شناخت تدوين کردهاند؛ کاري که تا آن زمان در ميان مذهبيها سابقه نداشت.
روشنفکران غيرمذهبي هم دگمتر از مذهبيها تنها حقيقت محض را در همان باورهاي خود ميديدند و مابقي را باطل محض ميشمردند. مهمتر اين بود که اغلب اين نحلهها حاضر نبودند وقت خود را تلف کرده و صرف آشنايي با ديدگاه و استدلالهاي مخالفان خود کنند. مطالعات هر کدام به همان ديدگاههاي مورد قبولشان محدود ميشد. هرکس در باور خودش قطعيت داشت و معتقد بود اين است و جز اين نيست.
3- سياست و مبارزه
درحالي که بخش اعظم جامعه اساسا هيچ کاري به سياست نداشتند و سرشان در کار زندگي روزمره خودشان گرم بود. جامعه روشنفکري بسيارسياستزده بود. تودههاي مردم اگر اهل مذهب بودند که به مسجد، عبادت و زيارت مشغول بودند و اگر اهل عشرت بودند که کاباره و مشروبفروشي و کازينو و سينما و... مشغولشان ميکرد اما از اينها گذشته در ميان قشرجوان و به خصوص دانشجو به همه چيز از منظر سياست نگاه ميشد.
به قول مهرداد مهرين، دانشجو سياستمداري بود که گاهي درس هم ميخواند. در چنين فضايي آن که در صف اول مبارزه با رژيم بود حرف اول را ميزد و مقبوليت بيشتري داشت. در اين فضا بود که گروههاي چريکي فدائيان خلق و مجاهدين خلق ظاهر شدند و به سرعت فضاي رواني و عاطفي شديدي به نفع خود ايجاد کردند. بهمن 1349 ماجراي سياهکل پيش آمد.
گرچه ضربه بزرگي به تشکيلات فدائيان خلق وارد شد اما مردم ايران از وجود چنين جرياني باخبر شدند. تا آن زمان فعاليت آنها مخفي بود و کسي جز اعضاي وابسته شان از وجود چنين تشکيلاتي باخبر نبود. سياهکل مذهبيها را نيز به واکنش انداخت.
عمل حماسي چريکها که ارگانهاي امنيتي حاکميت را به وحشت انداخته بود در ميان جوانان جلوه ويژهاي داشت. مذهبيها گر چه در مبارزات سياسي فعال بودند اما خلأ يک سازمان سياسي نظامي با صبغه مذهبي حس ميشد. تا آن زمان هم کسي از وجود جريان مجاهدين خبر نداشت.
دستگيري اولين سري از آنها در شهريور1350 توسط ساواک اعلام موجوديت آنها بود که اين خلأ را پرکرد. شرايط خاص زمانه موجب شد اين جريان به سرعت در ميان مذهبيها حاميان سرسختي پيدا کند.
سالهاي پاياني دهه 40 رژيم خود را در اوج اقتدار ميديد و در عين حال دچار يک بيماري نوستالژيک شده بود. بر اين باور بود كه همه مخالفان مذهبي و غيرمذهبي را سرکوب کرده و ساواک بر همه اوضاع مسلط است. شاه که خود را بيرقيب ميپنداشت دست به کاري زد که سرنگونياش را تشديد کرد.
به عنوان تقديس تمدن باستاني ايران که خود را وارث آن ميدانست، جشني بزرگ تدارک ديد که در نوع خود در جهان بينظير بود. ازماهها قبل نيروي زيادي با هزينهاي نامحدود در تدارک آن تلاش ميکردند. بهترين خياطان و آشپزهاي دنيا و غذاهاي بينظير براي اين ضيافت پيشبيني شده بود. تماميسران کشورهاي دنيا دعوت شدند که به تماشاي اين جشن به تخت جمشيد بيايند.
تماميشهرهاي ايران نيز به شکلي بيسابقه چراغاني شده بود. اين درحالي بود که در همان سال روزنامههاي دولتي «کيهان» و «اطلاعات» خبر از قحطي بيسابقهاي در جنوب کشور ميدادند که مردم حتي به خوردن علف رويآوردهاند و فرزندانشان را به بهاي اندکي ميفروختند تا حداقل زنده بمانند.
اين خبط بزرگ رژيم که از بلندپروازيهاي محمدرضاشاه بود و هيچ توجيه عقلاني نداشت، خشم و کينه شديدي در ميان اقشار مختلف برا نگيخت.
حرکت شريعتی
شريعتی در چنين فضايي شروع به کار کرد اما سبک کار او نيز چند ويژگي منحصر به فرد داشت:
1- سوژههاي سنتي
نوگرايان ديني قبل از او مثل مهندس بازرگان و دکترسحابي يا حتي آيتالله مطهري به موضوعاتي ميپرداختند که بيشتر در ميان تحصيلکردهها مطرح بود، مثل رابطه دين و سياست يا دين و اجتماع يا رابطه دين و علم که دغدغه روشنفکران و فعالان سياسي بود البته بازرگان به سوژههايي چون مطهرات در اسلام يا حج هم پرداخت اما ادبيات او در اين مباحث کاملا دانشگاهي بود.
او در کتاب مطهرات در اسلام گرچه احکام سنتي نجاست و طهارت و آب چاه و وضو و تيمم را مورد بحث قرار داده بود، اما کوشيده بود اين مسائل را با دستاوردهاي علم شيمي و فيزيک بررسي كند. بنابراين کتاب در سطح دانشجو و حداکثر دانشآموز دبيرستان بود.
کتابهاي آيتالله مطهري نيز اغلب ادبيات خاص عالمانه و صبغه فلسفي داشت و درسطح عوام نبود اما شريعتي درصد بالايي از سوژههايش همانهايي بود که در هياتهاي مذهبي و روضهخوانيها و محافل سنتي دائما تکرار ميشد، مثل امام حسين، عاشورا، امامت، حضرت فاطمه، حضرت علي، شيعه، روضهخواني، عزاداري و... در اين موارد هم مستقيما به آداب و رسوم و تفکرات سنتي حمله ميکرد و ديدگاههاي سنتي را مورد نقد قرار ميداد.
حساسيت و اعتراض آنها را برميانگيخت. اين اعتراضات خود موجب ترويج انديشه وي درميان مذهبيهاي سنتي ميشد. در سال 50 و 51 نقل همه محافل مذهبي و هياتها و مساجد در ايران حرفهاي شريعتي بود. نقدهاي زيادي از سوي آنان عليه آثار دكتر منتشر شد حتي گروههايي براي مبارزه با ارشاد و شريعتی تشكيل شد.
چند مسجد كه قبلا فعاليتي نداشتند تبديل به مراكز فعالي شدند كه تنها كارشان تبليغات و مبارزه عليه دكتر و ارشاد بود. جالب است كه رهبر گروه فرقان كه بعدها دشمن اصلي خود را روحانيت در نظر گرفت، در ابتدا يكي از اعضاي چنين گروههايي بود و بعد تغيير موضع داد.
از سوي ديگر شريعتی دست روي سوژههايي ميگذاشت که در ميان روشنفکران زمان مطرح بود. مثل ريشههاي اقتصادي رنسانس، تمدن و تجدد، سرعقل آمدن سرمايهداري، فلسفه تاريخ، روشنفکر و مسووليت او، مساله زنان و... در اين بحثها نيز او ديدگاهي متفاوت با انديشههاي رايج روشنفکري ارائه ميداد و موجب برانگيختن اعتراض روشنفکران موجود ميشد.
خيليهاي ديگر به سنت نقد داشتند و از موضع روشنفكرانه مذهب و سنت را نفي ميكردند اما نه تودههاي سنتي آنها را ميشناختند و نه آنها كاري به اين مردم داشتند اما شريعتي آب در لانه مورچگان ريخت و تكاني عمومي پديد آورد.
2- ادبيات عام و خاص
ادبيات دکتر در عين حال که در سطح دانشجويان بود و در هر سخنراني از اصطلاحات جامعهشناسي و علمي بهره ميگرفت اما بخش اعظم سخنانش براي عموم قابلفهم بود. تودهها هم ميتوانستند از آن بهره ببرند. درحالي که انديشمندان ديگر چنين ويژگي نداشتند.
برخي کتابهاي مهندس بازرگان مثل عشق و پرستش يا ترموديناميک انسان، يا ذره بيانتها صرفا براي دانشگاهيان آن هم رشتههاي فني وعلوم قابل فهم بود.
حتي در کتاب «باد و باران در قرآن» گرچه ايشان بسياري انديشههاي خرافي رايج در ميان مردم را به نقد کشيده و نگاه قرآن را در مورد اين پديدههاي طبيعي با دستاوردهاي علميهواشناسي و جغرافيايي مطابقت داده بود، اما ادبيات بحث به گونهاي بود که براي کسي که با علوم تجربي آشنا نبود، قابلفهم نبود.
اما دکتر ذوق خاصي در انتقال مطلب داشت. در هر سخنراني گرچه به زبان جامعهشناسي سخن ميگفت اما با ذکر يکي دو تا لطيفه يا طنز يا حکايت منظورش را به خواننده عموميهم منتقل ميکرد. اين استفاده از زبان تمثيل باعث ميشد ايدههايش در سطح وسيعتري فهميده شود.
3- انديشه تنشآفرين
او تشکيلات و سازماني خاص نداشت و هيچوقت هم درصدد راهاندازي چنين کاري نبود، اما آموزشهايش همه تشکلهاي موجود را به چالش کشيد. در ميان همه سازمانها و گروههاي موجود موج انداخت و جريان ساز شد. در ميان روحانيت دو دسته موافق و مخالف درست کرد. حتي در ميان روحانيون طرفدار امام خميني نيز همين طيفبندي ايجاد شد.
اعضاي مجاهدين خلق نيز نسبت به وي به ديدگاههاي مختلفي رسيدند. برخي کار او را منفي و برخي مثبت ارزيابي ميکردند. در انجمن حجتيه نيز گروهي طرفدار انديشههاي دکتر و برخي سرسختانه مخالف او بودند. انديشههاي او موجب تنش در ميان اين مخالفان و موافقان در هر جريان و گروهي شد.
4- آموزش همگاني
دکتر همواره خود را آموزگار و معلم معرفي ميکرد و مخاطبانش را دانشجو ميناميد. ميتوان گفت او گرچه فرصت بسيار کميدر اختيارداشت؛ در اين رسالتي که براي خود معرفي کرده بود يعني آموزش موفق شد. در آن زمان اكثر جريانها آموزش مشخصي براي دوستداران خود نداشتند.
مجاهدين كه آثاري تدوين كرده بودند تا آن زمان هيچ اثري بيرون نداده بودند و صرفا براي اعضاي وابسته به خودشان قابلاستفاده بود. كار مهندس بازرگان و دوستانش نيز در حد سخنرانيهاي فصلي و مناسبتي بود كه گاه به صورت كتابي چاپ ميشد و آموزش مستمري نداشتند.
تنها گروههاي ماركسيستي از اين نظر وضع بهتري داشتند و گروههاي مذهبي سنتي مثل انجمن حجتيه كه از سالهاي قبل در اين زمينه كار كرده بود.
5- تاكيد بر لزوم كار فكري و فرهنگي
شريعتي يكي از كساني بود كه بهطور صريح و به عنوان يك ضرورت اجتماعي تاريخي بر كار فكري تاكيد داشت. او از جمعبندي جنبش مشروطه، نهضت ملي كردن نفت كه خود تجربهاش كرده بود و حركتهاي بعدي اين نتيجه را گرفته بود كه بدون كار فكري نهضتي پيش نخواهد رفت و درصورت پيروزي نيز بدون تداوم كار فكري هر نهضتي تبديل به نظامي ايستا و ارتجاعي ميشود. علت عقبماندگي و راز پيشرفت را در پراكندن آگاهي ميديد و اين را به عنوان يك رسالت جدي مطرح ميكرد.
اما اين مشي با مسير گروههاي سياسي كه به مشي مسلحانه رسيده و بر ضرورت عمل تاكيد ميورزيدند همخواني نداشت. گرچه آنها هم در زمان تأسيس بركار فكري تاكيد ميكردند، اما كار فكري آنها معطوف به عمل بود. يعني بايستي به نحوي فرد را به ميدان عمل سياسي نظامي سوق ميداد و آن را تبيين ميكرد وگرنه به عنوان كاري عبث و تفنني ذهني تلقي ميشد.
از همين رو در ابتدا كار شريعتي به نوعي مانع پيوستن نيروها به صحنه مبارزه و حتي نوعي سوپاپ اطمينان براي رژيم تلقي ميشد. دراين فضا به خصوص بعد از لو رفتن کادر مرکزي مجاهدين و شروع اعدامها و درگيريهاي خياباني چريکها با ساواکيها، تاکيد شريعتي بر کارفکري چندان دلچسب جوانان پرشور و انقلابي نبود.
يادم نميرود بعد از دستگيري مهدي رضايي بود که خبر شکنجههاي وحشيانه ساواک سينه به سينه ميگشت، دکتر درباره لزوم کارفرهنگي سخنراني ميکرد و دلايلي براي تداوم کار فکري ارائه ميداد، ناگهان فرياد دختري از قسمت خواهران حرف او را قطع كرده و سكوتي برجلسه حاكم كرد.
دختر فرياد کشيد: آقاي دکتر در حالي که مهدي رضايي زيرشکنجههاي وحشيانه رژيم به سر ميبرد، چگونه شما از کارفرهنگي دم ميزنيد؟ بعد هم درود به مجاهدين فرستاد. جمعيت حاضر در حسينيه که سالن بالا و پايين را پرکرده بود ناگهان شروع به کف زدن در تاييد آن دختر خانم که خواهر رضاييها بود کردند. کف زدني که چند دقيقه طول کشيد.
دکترآن روز سکوت کرد و واکنشي نشان نداد. تنها سيگاري روشن کرد و بعد از چند پک زدن سخنرانياش را از همان کلمهاي که قطع شده بود، ادامه داد.
اما دکتر هم هميشه بر همين منوال نماند. غروب عاشورايي که ظهرش در حسينيه ارشاد سخنراني شهادت را ايراد کرد، به دعوت انجمن اسلامي مهندسين در مسجد نارمک سخنراني داشت. آن روز چند تن از چريکها را اعدام کرده بودند و فضا بسيار سنگين بود. قبل از او آقايي پشت تريبون قرارگرفت و حرفهايي زد که براي همه ما شنوندگان ناآشنا و عجيب بود.
او گفت در زماني که ما نميتوانيم کاري انجام دهيم تکليف از ما ساقط ميشود. امر به معروف و نهي از منکر وقتي است که انسان توانايي انجام آن را داشته باشد. درغير اين صورت ما وظيفهاي نداريم و جهاد از عهده ما ساقط است. از تقيه سخن گفت و اينکه حفظ جان از واجبات است. اين حرفها خون همه را به جوش آورد. تنها تصور اين بود که فردي که اين حرفها را زد مامور بوده است.
دکتر بلافاصله بعد از او پشت تريبون قرار گرفت و با صدايي محکم« پس از شهادت» را مطرح کرد. درست در نقطه مقابل حرفهاي آن آقا. در اين سخنراني دکتربسيار تند و صريح از خطمشي قهرآميز حمايت کرد. آنجا که ميگويد کساني که ميپندارند نتوانستن از جهاد معاف ميکند و... دقيقا پاسخ به آن مرد سخنگو بود. اما اين سخنان آشکارا خطمشي مسلط يعني مبارزه قهرآميز با رژيم را تبيين ميکرد.
درحالي که خطمشي واقعي دکتر همان تداوم کارفکري و پژوهشي بود. شدت يافتن مبارزات چريکي از يک سو و تند شدن آهنگ حسينيه و دکتر شريعتي و تبديل شدن ارشاد به يک پاتوق سياسي براي دانشجويان و عوامل ديگر ساواک را دربستن کلاسهاي دکتر مصمم کرد. اما بستن ارشاد نيز خود موجب راديکال شدن شاگردان دکتر و مؤيدي بر تنها راه رهايي، جنگ مسلحانه است، شد.
از اين پس رژيم دست به هرکاري ميزد که مانع رشد مبارزات قهرآميز شود، نتيجه معکوس ميگرفت. بازداشت دکتر، ممنوع کردن چاپ کتابهاي او و فشارهاي ديگر همه موجب برانگيختن مقاومت و تشديد پيوستن جوانها به چريکها شد. فضا به قدري راديكال بود كه در فاصله اي كه حسينيه بسته شده بود و دكتر متواري بود شايعه قوي اين بود كه دكتر به چريكها پيوسته و آنها او را به خانههاي تيمي خودشان بردهاند و مسلحش كردهاند.
حتي گفته ميشد او را ديدهاند كه مسلح بوده است. خبر مرگ دکتر هم خود چنين رويکردي را تشديد کرد. چه درست چه نادرست مردم او را شهيد شده فرض کردند و در تظاهرات خياباني سال 57 «معلم شهيدم شهادتت مبارک» يکي از ترجيعبندهاي بسياري سرودها و شعارهاي مردم شد.
اما هم سرنوشت گروههاي چريکي و هم مسير طي شده پس از انقلاب نشان داد که جامعه ما چقدر در کار فکري و فرهنگي فقيراست و آن توصيه دكتر به پسرش احسان كه فقط بخوان، و بخوان زبان حال.
منبع :هم ميهن