تبليغاتX
بوتۀ نقد شریعتی

بوتۀ نقد شریعتی

مقالات، نقدها و نوشته ها راجع به دکتر شریعتی

محمدحسن عليپور
وقتي من نوجواني 12 ساله بودم در شبي از شب هاي سال 59 در حال مطالعه کتاب «ابوذر غفاري» شريعتي بودم، اين مطالعه توام بود با اشک و گريه و تا صفحه هاي پاياني کتاب اين اشک ريختن ادامه داشت. اتفاقي که مرا از اين فضا بيرون آورد دعوايي بود که در کوچه در گرفت و سر و صداي آن موجب شد که گريه را تمام کنم و با چشمان قرمز و اشک آلود از فضاي نوشته هاي شريعتي خارج شوم. اما آيا امروز که 40 سال سن دارم با خواندن آن کتاب چنين حسي به من دست مي دهد؟ آيا آن حس را شريعتي ايجاد مي کرد يا فضاي گفتماني حاکم يا انتظار يک نوجوان که درکي کودکانه از هستي و جامعه داشت؟ آيا اين حس را انقلاب و انتظار عدالت ايجاد مي کرد؟ براي عدالت اکنون نيازمند چه حسي هستيم،سهم شريعتي در ايجاد آن فضا و آن حس تا چه اندازه بود؟
شايد خيلي از روشنفکران بر اين عقيده هستند که پرسش از شريعتي يعني پرسش درباره شريعتي يا موضوعيت داشتن شريعتي به عنوان يک پرسش عصري و نسلي ديگر تمام شده است. چون هم عصر آن پايان يافته است و هم نسل آن. ديگر دغدغه ايدئولوژيک عصر او را ندارند. اما واقعيت چيزي غير از اين ادعا را نشان مي دهد. حداقل کساني که با ناشراني در ارتباطند که کتاب هايي در زمينه روشنفکري ديني منتشر مي کنند به خصوص ناشراني که در نمايشگاه کتاب تهران امسال حضور داشتند، مي ديدند که چگونه جوانان 18 تا 25 ساله خواهان کتاب هاي شريعتي بودند. نگارنده خود در چندين مورد با چنين مساله يي رودررو مواجه شدم و البته تعجب من و دوستان و حتي ناشران را برمي انگيخت که اين اقبال و اين رويکرد تازه چه معنايي دارد؟ البته در نگاه اول اين زنگ خطري براي فرآيند توليد فکر و انديشه و جريان روشنفکري ارزيابي مي شود که چرا اينقدر نگاه به گذشته است يا در جامعه يي که دموکراسي تکوين نيافته اين معناي بدي مي دهد. آيا دوباره چالش و مناظره درباره شريعتي با شدت آغاز مي شود ؟ آيا رجوع به شريعتي ناشي از پرسش ابهام آميز درباره او يا رمز آميز بودن آن است، چرا که خيلي ها به سراغ شريعتي رفتند، اما ابهام آنها فزوني يافت و البته پرسش هاي ديني تازه يي براي آنها طرح شد که سازنده بود؛ تلقي از مذهب، ايدئولوژيک کردن دين، نگاه او به سير فکر و انديشه و تاريخ ديني شيعه و...
به هر حال رجوع به شريعتي در دوره پيش از انقلاب و معلمي او براي انقلاب چه سنخيتي با رجوع تازه به او دارد؟ در حالي که عصر انقلاب پايان يافته تلقي مي شود آيا مي توان ارتباطي بين گفتمان چپ مذهبي و چپ غيرمذهبي دوره شريعتي با گفتمان غالب ليبرال و نيمه ليبرال عصر کنوني يافت که موجب شود شريعتي با گفتمان چپ را با شريعتي گفتمان ليبرال به هم نزديک کند؛ نزديک تا حدي که به بازتوليد فکر ديني شريعتي منجر شود. يا اينکه اين فرضيه همچنان خودنمايي مي کند که گفتمان غالب در ادبيات سياسي و فکري جامعه ما همان ادبيات چپ و پوپوليسم چپ گرايانه جديد است. اما آيا آنچه درون جامعه در حال مصرفي ايران مي توان به آشکار ديد، سبک زندگي غيرچپ روانه يي را به ما نمي نماياند؟مصرف گرايي که ويژه جوامع مدرن و ليبرال و موجب استحکام و دوام ساختار اقتصادي کنوني دنياست و کشور ما نيز نمي تواند وصله يي جدا باشد در درون ساخت مذهبي خود که هويت تاريخي هم دارد، چه الزامي و چه رويکردي را از نوع نگاه شريعتي مي تواند بپذيرد؟يا اينکه اين رجوع در حد همان پرسش است که پرسيده شود و از شريعتي بشنوند و بگذرند. يا نه تحولي غيرقابل پيش بيني که شريعتي مي تواند حداقل سهمي در آن داشته باشد ممکن است به وقوع بپيوندد؟
به هر حال شريعتي آنچنان دارد مساله مي شود که پس از گذشت 30 سال از درگذشت او درباره چاپ کتاب هاي شريعتي و حق تاليف آنها اختلافات بين ناشران و خانواده شريعتي در حال بروز است و به زودي اين اختلاف وارد عرصه عمومي خواهد شد. اين اختلاف البته ماهيت مالي دارد، چون ظاهراً پس از گذشت 30 سال ناشران مي توانند بدون اجازه وراث اقدام به چاپ کتاب کنند و حق التاليفي هم پرداخت نکنند. اما در پس زمينه اين مساله مالي مي توان همان رويکرد تازه خوانندگان پرتعداد کتاب هاي شريعتي را ديد. جالب است ناشري درصدد است کتاب هاي شريعتي را با حروفچيني دوباره و گرافيک تازه که منطبق بر ذائقه مصرف کننده دوره پساچپ باشد، آماده کرده و روانه بازار نشر کند.
بنابراين مي توان انتظار داشت که چاپ اين کتاب ها با کاغذ کاهي و مقواي کاهي تر و طرح جلدهاي مختص آن دوره و چاپ هاي سربي با کليشه هايي از عکس هاي شريعتي متوقف شود. بنابراين کتاب هاي شريعتي روشنفکر مذهبي و انقلابي و يکي از مهم ترين پايه گذاران ايدئولوژي ديني در ايران که محتواي اغلب آنها انسان را در فضاي مکتبي آرمان خواه قرار مي داد که رسالت آن بر افروخته شدن و برافروخته کردن و دگرگوني انقلابي بود در بسته بندي شيک و عکس هاي شيک تر از شريعتي عرضه مي شود. اما آيا خواننده امروز از شريعتي همان تلقي خواننده ديروز را از نوشته ها و فضايي که شريعتي در آن قرار داشت، خواهد داشت؟شريعتي در فضاي صداي شريعتي قرار داشت. آنچه نوشته هاي شريعتي است همان صدا و سخنراني هاي پرشور شريعتي است. شور يک روشنفکر در فضاي گفتماني چپ، گفتمان انقلاب و گفتمان دگرگوني بنيادي. اما خواننده امروز شريعتي آيا مي تواند همان فضاي سخنراني را براي خود بازتوليد کند يا فضاي پيشاانقلاب را؟ شايد خواننده امروز شريعتي به سراغ شريعتي مي رود نه براي نسخه پيچي. شايد هم برود براي نسخه پيچي. نمي توان داوري دقيقي کرد. چون جوان 18 تا 25 ساله اگرچه در سن بلوغ عقلي است اما در اوج هيجان و احساس هم هست. شريعتي همواره به عنوان يکي از نمادهاي سرپاي روشنفکري ديني مطرح بوده که بي شک بخشي مهم از تاريخ روشنفکري ديني در قرق او بوده است اما طي سال هاي اخير در کنار شريعتي جامعه شناس و البته متنفر از فلسفه، رويکرد به روشنفکري ديني و فلسفي انديشي دکتر سروش به عنوان ديگر نماد برجسته روشنفکري ديني تاثيرگذار و جريان ساز بيشتر شده است. اين رويکرد را مي توان در فروش آثار و نوشته هاي وي حتي در نمايشگاه کتاب امسال ديد. اگرچه سروش انقلاب ساز نبود، اما در عرصه نوانديشي و کلام ديني و فلسفه چالش هاي تازه يي را که حتي شريعتي درباره آنها نظرسازي و نظريه پردازي کرده بود، به وجود آورد بنابراين روشنفکري ديني در دوره بعد توانست تا حدودي نگاه عقلاني و نقادي ديني را جايگزين نگاه هيجاني و اسطوره يي ديني کند و از اين راه تا حدودي به بازسازي فکر ديني هم بپردازد. به خصوص که اين نگاه هم نگاهي درون ديني و هم نگاهي برون ديني توام با فلسفه و کلام را با خود به همراه داشته است و البته خوشايند پاره يي از روشنفکران ديني هم نيست. آنها ترجيح مي دهند از شريعتي و از درون دين کاوش کنند و از نگاه خود از او حاشيه زدايي و پالايش فکري کنند.

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:3  توسط   | 

حسين سخنور
«با وارد کردن اين اتهام ها، کاملاً آگاهم، که به موجب قانون مطبوعات، جرمي قابل محاکمه مرتکب مي شوم، اما من به اختيار کامل، خود را در معرض اين قانون قرار مي دهم. من هيچ يک از کساني که متهم مي کنم، نمي شناسم و هرگز نديده ام. من هيچ کينه و نفرتي نسبت به آنها ندارم...اعتراض سوزان من تنها فريادي است از ژرفاي روحم. بگذار مرا به پيشگاه قانون فرا بخوانند، بگذار بازجويي از من در برابر افکار عمومي انجام شود،»
من متهم مي کنم، اميل زولا
خاطره متهم شدن پدران و مادران اين سرزمين، توسط قاضي قابل و داور دردآشناي همين ديار، علي شريعتي، هنوز در اذهان ثبت و ضبط است. جسارت و قضاوت او در اين محکمه برخي را ملول ساخت و زنهارش، عده يي را هوشيار و در انديشه حل مسائل. پدران و مادران را نهيب زد که يک عمر غفلت شما، هر لحظه اش پشيماني به بار آورده است، هم براي فرزندان تان و هم براي خودتان. او در سخنان تند خود و در انتقادهاي صريح خود خواست، اگر تلخي يي مي بينند، به شرط حقيقت، بر او ببخشند. زيرا مصلحت گويي خوشايند است و فريب دادن و دروغ بافتن و تاييد و تعريف کردن، شيرين؛ اما حقيقت همچنان تلخ. مجموعه شرايط و اوضاع، شريعتي را بر آن داشت که فرياد کند و نصيحت نصيحتگران دلسوز و عاقل و زرنگ را که مي فرمودند؛ آدم بايد طوري حرف بزند که همه خوش شان بيايد، نفهمد و اين بار در کسوت يک طبيب، به نسل بيمار پدران و مادران عصر خود گفت؛ «عقده هاي سرطاني در خونت، در اعماق مغزت و دهليزهاي قلبت رخنه کرده و سخت پيش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگين،»1
بيش از 37 سال از اين دادگاه مي گذرد2 و فرزندان آن زمان، از پدران و مادران امروز ما هستند، و هم اکنون در جايگاه متهم قرار گرفته اند. اگر تا ديروز در رديف شکات بودند، امروز خود جزء محکومين اين دادگاهند. گرچه شايد موارد اتهامي آنان متفاوت باشد. فرزنداني که تا پيش از اين سرمست و مغرور و مدعي، خود را مصون از هر خطا و بلايي مي دانستند، امروز خود، توسط نسل سوم محاکمه و بازخواست مي شوند.
آري اين دادگاهي که شريعتي، مهيا نمود، هميشه شاکيان و مجرميني دارد که پدران و مادران، محکوم و سرافکنده اند و فرزندان، شکات آن. 3 چنين است که اين دادگاه پاياني ندارد و معلوم نيست ختم به خير مي شود يا نه؟
اما سعي نگارنده آن است تا با اختلال در نظم اين دادگاه، شکل آن را برهم زده و دور تکرار آن را تغيير دهد، البته نه به قصد دفاع از پدران و مادرانم، در مقام وکيل آنان، که به انگيزه حقيقت جويي و حقيقت گويي، بگويم؛ «پدر، مادر من هم متهمم». هرچند اين داوري همچون داوري شريعتي است، که خود درگير بازي زمانه بود و حکمش به اجبار زمان، مشفقانه و منصفانه بود. من نيز از نسل سوم هستم، که با اين حکم پيش از هر کس، خود را متهم ساخته ام. من با پاي خود به اين محکمه آمده ام تا به قاضي و وجدان آگاه اين دادگاه بگويم من هم متهمم. گرچه از پدران و مادران خود، شکوه و گلايه دارم، اما خود را نيز مجرم مي دانم. پيش از ذکر دلايل، توضيحاتي را بر اين اقرار ضروري مي دانم. نخست آنکه اين اعتراف، رفع اتهام از پدران و مادران نمي کند، که آنها به حکم «پدر، مادر، ما متهميم» متهم اند و بايد پاسخگو باشند. 4 اقرار به اتهام، ما را به تخفيف در مجازات اميدوار مي سازد و توقع از قاضيان تاريخ و جامعه، چنين است که بنا به اين اقرار ما را چندان مورد شماتت و ملامت قرار ندهند و با ديده عنايت به ندامت نسل سوم بنگرند. نکته سوم که لازم به ذکر است، اينکه، گرچه اين اقرار دلالت به جمع دارد، اما حديث نفس است و نويسنده در وهم و خيال نمايندگي نسل سوم به سر نمي برد، که اين منصب را نه ممکن مي داند و نه مطلوب. طبيعي است اين احتمال مي رود که ديگراني، از اين نسل، خود را بري از اتهام دانسته و حساب شان را از ما جدا کنند و بگويند؛ کار پاکان را قياس از خود مگير. خب اشکالي هم ندارد، اين نيز داوري آنان است و در حق ما هر چه بگويند، جاي هيچ اکراه نيست. ولي خطاب به اين گروه نيز مي گويم؛ تندي مکن، برادر هم سرنوشت من...فکري براي امروزمان بکن. و اما چهارمين نکته و دردآورترين آن. الان که خود اعتراف به اتهام مي کنيم و احتمالاً، فردا نيز فرزندانمان، ما را متهم کنند؛ شايد به همين دليل است که نسل مرا، نسل سوخته مي گويند، اما اگر از خاکستر نسل ما، نسل سعادتمند و خوشبختي متولد شود، از سوختن چه باک؟،
با اين توضيحات، موارد اتهامي خود را با اين اميد که باعث دلخوري و رنجوري هم سن و سالانم نشوم، بيان مي سازم، هرچند آغاز اين اعترافات، پايانش هر کجا که باشد، خاطر بسياري را حزين مي سازد و موجب از دست رفتن ها مي شود، اما غمي نيست، چرا که شمع هم مي گفت؛ «اميدوارم در اين از دست دادن ها، چيزي به دست آورم».5 هرچند اين را نيز مي دانم؛ لب فرو بستن در اين ايام/ اولين شرط سخنداني است.6 با اين حال، شرح اين دادگاه که مدعي العمومش نيز از نسل سوم است، چنين است؛
1- پدر، مادر، من متهمم که با تو صادق نبودم. از يک سو چاره بيشتر آلام و راه تحقق بسياري از آمال خود را، در افتخارات پدران و مادرانم دانستم و از سويي ديگر هر جا چاله يي ديدم، مقصر آن را همين پدران و مادران خود دانستم. درد و درمان حال را در گذشته خود جست و جو کردم که آن دوا، مرهم درد امروز نشده، فدا و فنا شد. فداي ناآگاهي ام که با من هر چه کرد، آن دوا کرد. برايم ساده و بي زحمت بود که صندوقچه افتخاراتم با سرمايه پدران و مادرانم پر شود و هر که گفت چه در دايره فرهنگ داري؟ بگويم اجدادمان، انسان هاي بسيار بافرهنگي بودند و وقتي پرسيدند در علم کجا را گرفتي، پاسخ دهم پدرانمان پايه گزار غالب علوم جديده بودند و در قدرت و اقتدار هم به نادر شاه باليدم. هر وقت هم که به ستوه مي آمدم، اگر اهل اصفهان بودم، به منارجنبان مي رفتم و غرور ملي ام ارضا مي شد و اگر اهل جنوب اين کشور، شهر سوخته سيستان بود، که سرحالم مي آورد. هر يک از افتخارات در خيالم لطف هاي بيکران تصوير مي کرد که اندکي هم دهانم را شيرين نمي کرد. اما اي کاش اين پايان پاس کاري هاي نسل ما و نياکان ما بود، ولي اين ماجرا ادامه داشت، اين بار براي يافتن علت العلل مشکلات و مصائب امروزمان. عمده شهامت و ذکاوت من صرف شناسايي جرائم پدران و مادرانم شد. اين بار هر که گفت چرا اين بلا بر سر فرهنگ تان آمد، اين روي زرد و نزار فرهنگ ايراني از چيست؟ گفتم اين نحيفي و بي رمقي فرهنگمان، از نرسيدن پدران و مادران ما به آن است. وقتي پرسيدند در عرصه علم و دانايي، چرا در پله هاي آخر ايستاده ايد و هيچ جد و جهدي از شما نيست، پاسخ داديم مگر پدران و مادران ما براي ما چه کرده اند که از ما توقع دانايي و آگاهي مي رود. برخي هم از اساس منکر شدند که از تحقيق و تلاش چه سود، مگر اين روزها، پول سياهي براي سياهي قلم و سپيدي علم مي دهند؟ هر گاه از قدرت ايراني هم پرسيدند، گفتيم، توان و پويايي ما را نسل هاي پيش از ما، از ما گرفتند. با همين باور هر بار مشکلي پيش آمد، هزار فحش و نفرين نثار شاهان، سلاطين و حتي توده مردم و گذشتگان خود کرديم، که اگر تن پروري شما نبود، ما هم امروز علم و قدرت و فرهنگ داشتيم. هميشه با انبوهي از حسرت و آه به پدران و مادران خود گفتيم چرا همه چيز را ويران کرديد و ويرانه تحويل ما داديد؟ ما چنان آنان را متهم مي کرديم که گويي مسافران تازه از راه رسيده به ايران هستيم. حتي بعد از مدتي براي آنکه باورمان شود که ما اينجا نبوديم، سعي کرديم، ژست و تيپ مسافران را هم شبيه سازي کنيم و همانند آنان در موضعي بالاتر بگوييم شما را چه مي شود؟ چرا اينجا چنين است و آنجا چنان. پدر، مادر، من خود را در مقامي ديدم که هيچ گاه متوجه نشدم، اين مرتبت را چه کسي به من اهدا کرد و اصلاً کسي هم به من نگفت تو به چه حقي در موضعي بالاتر قرار گرفتي که مانند شيخ و محتسب، همه را حکم حد مي دهي و محکوم مي کني.
من از قدرت جواني خود سوء استفاده کردم و از آن، جهت محکوميت و اثبات اتهام ديگران بهره جستم و در بي رونقي و بي سروساماني وضعيت خود، همه را مقصر خواندم، جز خود. به هر شکل خود را تطهير کردم و با استفاده از استعداد جواني با لطايف الحيل، پدران و مادران را گنهکار معرفي کردم. تمام سعي مان اين بود که خود مقصر شناخته نشويم و کمتر تلاشي، در جهت رفع قصورات داشتيم. البته برخي از نسل سومي ها پيشگام شدند تا سهم خود را از اين مشکلات به عهده گيرند اما در مجموع اين «تقصيرات» آنقدر بين ما و پدران و مادران ما، رفت و آمد کرد که خسته و درمانده، خود به اين نتيجه رسيد که بهتر است تقصيرات بر گردن «تقصيرات» باشد تا حداقل صلح و صفايي بين نسل ها حاصل شود.
2- پدر، مادر، من متهمم به بي تفاوتي. من اگر اهل بازار بودم و تجارت، جز تغيير قيمت، دغدغه يي نداشتم و نيز اگر در دانشگاه و مدرسه اوقات مي گذراندم، نمرات و مجموع واحدها، مرا سرگرم خود مي ساخت. و اگر پدران و مادران ما «جهاني به وسعت يک محله داشتند» ما هم جهاني به وسعت يک محله، کمي بزرگتر، به اندازه يک محله، به اضافه يک مدرسه يا مغازه داشتيم. بگذريم از کساني که همين دلمشغولي ها را هم نداشتند و با چرخش زمين و آسمان، فقط مي چرخيدند. بي تفاوتي، غالب هم سن و سال هاي مرا درگير خود ساخت و سمي شد که در تمام بافت هاي بدن ما و جامعه نفوذ کرد و پيش از هر چيز رشته هاي عصبي ما را نابود کرد و حساسيت ما را نسبت به آسيب هاي مختلف از بين برد و پس از آن صد لشکر بلا و جفا مي آمدند و مي رفتند، بدون آنکه ما را خيالي باشد و شکايتي.
البته ما براي بي تفاوتي اسم هاي بهتري پيدا کرديم تا وجدانمان آسوده بماند و راحت بخوابد. اسم هاي شيک و قشنگي همچون بي تعصبي، تقسيم کار، تخصصي شدن و... که هر کدام ما را قانع مي ساخت تا سرمان به کار خودمان باشد و در نهايت نجابت و اوج طهارت از کنار تمام زشتي ها و پليدي هاي جامعه بگذريم و به تجارت خويش مشغول باشيم. هرچند در اين ميان، عده يي ديگر در ثبت احوال ناجور خود، اسماء عرفاني و روحاني براي اين بي تفاوتي انتخاب کردند و گفتند دنيايي که تمام آن قماش و نقره و ميزان است، چه ارزشي دارد که توجه ما را برانگيزد. ما کار خود را مي کنيم و در پي آزار هيچ کس نيستيم و هر کاري هم نمي کنيم، فقط سر به کار خود داريم. اين عارفان جوان جديد الولاده، هر عملي را سياسي و بي ارزش دانستند و تنها برخي شان که جسورتر و سياسي تر بودند، با جمع کردن آشغال در کوه ها در صبح هاي جمعه مخالفتي نداشتند. اين هم بساط ديگري بود که در ذهن عده يي از هم سن و سالان من، پهن شد و به راحتي هم جمع شدني نبود. شايد به همين دليل است که برخي زبان شناسان معتقدند «بحران امروز، بحران واژه هاست». اگر کسي هم بود پيدا مي شد که (به اشتباه) بي تفاوتي را بي تفاوتي مي خواند و لب به اعتراض مي گشود، بي هيچ فرصت دفاعي، محکوم بود به عمله سياسي بودن و دل خوش بودن و آب در هاون کوبيدن. اما هر آن کس که توانست با نام جديد اين واژه ارتباط برقرار کند، موفق شد گوهر مقصود را ببرد و يکي شد عارف و ديگري شد متخصص و يکي هم معروف شد که تقسيم کار را حرمت مي گذارد؛ تقسيم کاري که معلوم نشد ما کجاي کاريم و ديگران کجاي کار؟ ديگراني که از اين بي تفاوتي ما بهره ها بردند و عمارتي بر ويرانه مسووليت ها و واکنش هاي اجتماعي بنا نهادند.هرچند ما خيلي هم بي تفاوت نبوديم و همواره نسبت به نتايج مسابقات دو تيم پايتخت، حساس بوديم و آنقدر هم حساس بوديم که اين حساسيت را اتوبوس ها و شيشه هايشان نيز درک مي کردند و از آن بي فيض نبودند. خب در عرصه فرهنگ هم خيلي بي تفاوت نبوديم، به ميزان کافي حساسيت به خرج مي داديم و آخرين اخبار ازدواج ها و طلاق هاي بازيگران و هنرپيشگان را دنبال مي کرديم. در عرصه تکنولوژي نيز به همين ترتيب. واقعاً براي ما آخرين دستاوردهاي تکنولوژي صدا و تصوير و بازي مهم بود و تا جايي که مي توانستيم اخبار آنان را بي تعصب پيگيري مي کرديم.
ضروري است مطرح شود که بدفهمي از عرفان، تخصص و تقسيم کار بود که گره در کار نسل ما انداخت، وگرنه نويسنده نه قصد آن را دارد و نه توان آن را که بتواند اين مفاهيم ارزشمند را حقير جلوه دهد. اما جهان چون چشم و خط و خال و ابرويي است که هر چيزي به جاي خود نيکو مي نمايد. برخي از اين مفاهيم (و خيلي مفاهيم ديگر) در جغرافياي ديگري، در جاي خود نيکو نشسته اند و صد البته مفيد و سودمند هم واقع شده اند، اما جامه اين مفاهيم بر تن جامعه ايراني خوش نيامد و لباسي شد که وقتي نسل ما آن را به تن کرد، بدقوارگي اش خنده ديگران و گريه خودمان را رقم زد. بالواقع گرچه هر بخش اين لباس، واجد استانداردهاي جهاني است اما مجموع آن فاقد کارايي براي نسل ماست؛ لباسي که نه آستين آن به اندازه اش جور مي آيد و نه اندازه اش با طرحش و نه هيچ کدام با تن نسل سوم. يادآور مي شوم، شريعتي نيز در موارد ديگري به اين نکته توجه داشتند و مي گفتند اگر نهالي در آب و هواي خارج از ايران رشد کرد و ميوه داد، دليلي ندارد در آب و هواي ايران هم پا بگيرد و ثمر دهد.
موارد ديگر بماند، تا همين جا بس است. وقت اين دادگاه تنگ است و کميت ما بيش از اين لنگ است. تا اينجا آمدن هم با صبر و تحمل نسل سوم، ميسر بود. اما پايان اين کيفرخواست نيز چنين است؛ «ما همه متهميم». يعني يک رديف، به رديف متهمان اين دادگاه اضافه شد و از اين پس، علاوه بر متهمان رديف اول (نسل اول) و رديف دوم (نسل دوم)، نسل سوم نيز در جايگاه متهمان رديف سوم مي نشيند.
در پايان، زمان طرح اين پرسش است، که از اين دادگاه و اين همه اقرار چه سود؟ البته خامي و خوش خيالي است اگر از دادگاه توقع سود و فايده داشته باشيم، اما خاصيت اين محکمه مي تواند فهم شرايط و تعيين سهم هر نسل در خصوصيات شرايط موجود باشد، که بد حادثه تکرار نشود، در برگشت به روي همه ديوار نشود. حال مي توان مجدد به داوري نشست و يک بار ديگر خبط و خطاهاي نسل ها را بررسي کرد، نه به منظور به بند کشيدن و اسارت يکديگر، که با هدف استفاده از اين نتايج و تجارب، در روشن ساختن چراغ راه آينده.
نتيجه گيري نکنيد و حکم ندهيد
به حکم منطق و اخلاق، تا اين دادگاه حکمي صادر نکرده است، ما نيز نبايد نظر قاطعي اعلام کنيم و به حکم و نتيجه نهايي در ذهن و باور خود برسيم. «ما همه متهميم» يک روايت اين داستان است. هنوز اين داستان ادامه دارد و برخي پايان اين داستان را با «هيچ کس متهم نيست» تمام مي کنند. داستان کوتاه «متهم» اثر آنتوان چخوف، روايت ديگر اين ماجراست. داستان پيرمردي فقير و صادق که هرگز در عمرش دروغ نگفته است و در مقابل قاضي صادق شهر که از نظم شهر دفاع مي کند، قرار مي گيرد. قاضي پيرمرد را به دروغ و دزدي و خرابکاري و اخلال در نظم عمومي و حتي تلاش براي کشتار جمعي متهم مي کند.
متهم، روستايي نحيف ريزه اندامي است، سخت لاغر و استخواني، با شلواري وصله دار و پيراهني از کرباس، برابر رئيس دادگاه بخش ايستاده. صورت نتراشيده و پر آبله اش، چشم هاش که به زحمت از زير ابروهاي پرپشت آويزان پيداست... ظاهري سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهاي درهم پيچيده اش که مدت زماني است شانه به آن نخورده، حالتي عنکبوت وار به او مي دهد که عبوس ترش مي نماياند. پابرهنه است.
رئيس دادگاه شروع مي کند؛ «دنيس گريگوريف، بيا جلوتر و به سوال هاي من جواب بده. صبح روز هفتم تيرماه جاري، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزديک ايستگاه صد و چهل و يکم در حال باز کردن مهره يکي از پيچ ها که ريل را به الوار محکم مي کند ديده است. اين هم آن مهره،... تو را با همين مهره دستگير مي کند. آيا حقيقت دارد؟»
«چيه؟»
«همه اينهايي که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟»
«بله، دارد.»
«بسيار خب، حالا بگو ببينم به چه منظوري اين مهره ها را باز مي کردي؟»
«چيه؟»
«اينقدر چيه چيه نکن. جواب سوالم را بده؛ براي چي اين مهره ها را باز مي کردي؟»
دنيس با نگاهي زيرچشمي به سقف غرغر مي کند؛ «اگر لازمش نداشتم که بازش نمي کردم،»
«اين مهره را براي چه کاري لازم داشتي؟»
«مهره؟ ما اين مهره ها را به قلاب ماهيگيري وزنه مي کنيم.»
«اين «ما» که مي گويي کي ها هستيد؟»
«ما ديگر، همين مردم... يعني دهاتي هاي کليموفو.»
«گوش کن اخوي، مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغ هايي که درباره وزنه و قلاب ماهيگيري به هم مي بافي، بي فايده است.»
دنيس پلک مي زند و زير لب مي گويد؛ «من توي عمرم هيچ وقت دروغ نگفته ام، آن وقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟... حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بي وزنه مي شود ماهيگيري کرد؟ اگر طعمه زنده يا کرم روي قلاب بگذاري، بدون وزنه که زير آب نمي رود، مي رود؟...»
«خب، پس مي خواهي بگويي اين مهره را باز کردي که با آن وزنه قلاب درست کني، هان؟»
«خب پس چي؟ پس مي خواستم باهاش سه قاپ بازي کنم؟»
«مي توانستي از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کني... يا يک ميخ.»
«سرب که همينجور توي کوچه ها نريخته برداري. بايد براش پول بدهي. ميخ هم که به درد اين کار نمي خورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.»
«خودش را مي زند به کوچه علي چپ، انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده، آخر کله خر، تو نمي فهمي باز کردن مهره چه عواقبي دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج مي شد و مردم زيادي کشته مي شدند. تو باعث کشتار مردم مي شدي.»
«خدا نکند عاليجناب، کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگي کرديم بي آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم ... گناهان ما را ببخش اي ملکه آسمان ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف هايي مي زنيد، عاليجناب،»
«پس توخيال مي کني که قطار چطور از خط خارج مي شود؟ کافي است دو سه تا از اين مهره ها را باز کني تا قطار از خط خارج شود.»
دنيس پوزخندي مي زند و نگاهش را با ديرباوري به رئيس دادگاه مي دوزد؛ «عجب، سال هاست که ما اهالي اين ده، مهره ها را باز مي کنيم و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آن وقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف مي زنيد؟ اگر ريلي را از جا کنده بوديم، يا الواري جلو قطار انداخته بوديم آن وقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هي هي... با يک مهره،»
«سعي کن بفهمي که همين مهره ريل را به پايه ها مي بندد.»
«ما اين را مي فهميم قربان،... براي همين همه شان را باز نمي کنيم... چند تايي را مي گذاريم باشد... ما گتره يي و بي فکر کاري نمي کنيم... ما مي فهميم چه کار مي کنيم.»7
واقعاً چه شده است؟ نه دنيس دروغ مي گويد، نه داور و رئيس دادگاه. هر دو راست مي گويند و معلوم نيست متهم کيست؟ شايد هم بتوان گفت «هيچ کس متهم نيست». نمي دانم، شايد هم «همه متهميم»،
از اين رو است که بهتر است حکم نهايي را بر عهده تاريخ بگذاريم.
پي نوشت ها؛ ------------------------
1- پدر، مادر، ما متهميم
2- سخنراني پدر، مادر، ما متهميم، در مردادماه سال 52 ايراد شده است.
3- البته شريعتي در برخي آثار خود، به آسيب شناسي جوانان نيز پرداخته است.
4- اين اصل پذيرفته شده يي است که در انديشه اقتصادي نيز مورد توجه قرار مي گيرد.
5- پدر، مادر، ما متهميم
6- محمد کاظم کاظمي، از مجموعه شعر قصه سنگ و خشت
7- خلاصه داستان متهم، اثر چخوف از کارگاه هاي داستان نويسي عباس معروفي برداشت شده است.

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:1  توسط   | 

سوسن شريعتي از چگونگي آشنايي با افکار پدرش مي گويد

پروين بختيارنژاد
شناخت پدر براي او و خواهران و برادرش همزمان با جست وجو در هويت خود شد و اولين مراجعه آنها به آراي پدر، پياده کردن نوارهاي سخنان پدري بود که ديگر در کنار آنها نبود. آنها در جست وجوي از دست رفته ها دوباره پدر و آثار او را مي يابند. چگونگي آشنايي با آراي شريعتي موضوع گفت وگو با سوسن شريعتي است، که در پي مي آيد.
---
- بسياري بر اين تفکرند که شما از زمان زنده بودن دکتر شريعتي با آرا و افکار او آشنا شديد. اما تا جايي که اطلاعات من اجازه مي دهد زماني که دکتر شما را ترک مي کند، شما 15 ساله، سارا 14 ساله و احسان 18 ساله بود. سوال مشخص من اين است که با افکار دکتر چگونه آشنا شديد؟
اساساً آقازادگي در جامعه ما پديده قابل ملاحظه و سوژه مناسبي براي مطالعات ميداني است؛ مساله نسبت با ميراث، وفاداري به آن يا مثلاً عصيان عليه آن. انتظاراتي که جامعه و ديگري از وارث دارد، محدوديت هايي که داشتن نسبت با بزرگي ايجاد مي کند يا بر عکس امتيازاتي که به دنبال مي آورد و در عين حال سوژه پر خطري است براي اينکه اين امکان هست که بيفتي به تکرار همان کليشه هاي هميشگي؛«پدر اين را مي گفت، پدر آن کار را انجام مي داد و...» با اين همه نفس پرسش از نسبت با ميراث فکري پدري غنيمت است، از اين بابت که نشان مي دهد در اين نوع نسبت ها هيچ اتوماتيسمي وجود ندارد. همين که مي پرسيد چطور با انديشه هاي شريعتي آشنا شدم معني اش اين است که اين آشنايي محصول يک انتخاب و احتمالاً يک تلاش فکري بوده است و نه اتوماتيک يا از سر يک محتوميت ژنتيک. اگر به کمک اين گفت وگوها ما بتوانيم در کليشه آقازادگي يا اتوماتيسم نسبت فرزند و پدر کمي شک کنيم، اتفاق مبارکي است.
من و خواهرم يک روز قبل از مرگ پدر، يعني در 28 خرداد 1356، يک ماه بعد از خروج او از ايران وارد انگليس شديم. قرار بود مادرم نيز همراه ما باشد که در فرودگاه مانع از خروجش شدند و ماند آن طرف مرز و از ما خواست که برويم. من در آن زمان 15 ساله بودم و خواهرم سارا هم 14 سال داشت. فرداي ورود ما به انگليس بود که پدر مرد. به فاصله چند ساعت ما آقازاده ها شديم بي صاحب و سه تکيه گاه اصلي مانند وطن، پدر و خانواده را از دست داديم. منظور من از ذکر مصيبت، فقط اين است که بر اين نکته تکيه کرده باشم که کشف آقازادگي براي ما با محروميت ناگهاني در سه جبهه آغاز شد و از همه مهم تر در غرب، يعني در جايي که به قول اخوان، نه با تو گوشي هست و نه چشمي و نه کسي تو را منتظر است، نفس بودنت زير سوال است چه رسد به «کسي بودنت». هر اتفاقي که پس از آن رخ داد، جست وجوي تکيه گاه هاي از دست رفته بود و نام آن مواجهه با غرب، مواجهه با مساله هويت، مواجهه با تنهايي، مساله پيدا کردن يک نقطه وصل و يک نقطه ربط در عين تعليق و بي صاحبي و رها شدگي. اين تجربه تراژيک سه گانه، نسبت کلاسيک پدر و فرزندي را از همان آغاز به هم ريخت. مثل اين بود که داشتن نسبت با شريعتي قرار است تو را در موقعيت هاي نابهنگام قرار دهد. تفاوت مواجهه ما فرزندان با شريعتي، با ديگر هم نسلي ها يمان شايد در همين بود که شريعتي قبل از اينکه يک ميراث فکري باشد يک مواجهه وجودي بود. نه ما امکان بازگشت به ايران را داشتيم و نه مادرم امکان اقامت در اروپا را، پدري هم در کار نبود و ناگهان سه نوجوان 14 ، 15 و 18ساله ـ احسان يک سال قبل از ما به امريکا رفته بود و بعد از اين ماجرا به ما پيوست ـ بايد گليم شان را خود از آب بيرون مي کشيدند. تنها نقطه عزيمت محکم در اين تجربه بي صاحبي البته خاطره ها بود، خاطره کسي بودن. ما از کودکي طبيعتاً شاهد بي طرف خيلي چيزها بوديم؛ ساواکي که به خانه مي ريزد، پدري که مي دانستيم دشمن و مخالف بسيار دارد و متهم به بي ديني است، ملاقات دم در زندان ها، شرکت در بعضي جلسات خانگي پس از آزادي او در سال 55، در جلساتي که در خانه ها تشکيل مي شد و از اين دست خاطرات ولي در مجموع اين اطلاعات در ريتم زندگي پر فانتزي جوان 15 - 14 ساله آن سال ها تغيير جدي ايجاد نکرده بود. البته در مورد احسان قضيه فرق داشت. احسان از سال هاي پايان دهه 40 و اوايل دهه 50 به عنوان يک نوجوان دبيرستاني به نوعي وارد دنياي جادويي پدر شده بود، در همان سال هاي حسينيه ارشاد که شريعتي در تهران بود و به واسطه همين فاصله گفت وگو و نامه نگاري هايي بين آنها آغاز شده و طبيعتاً او خيلي زود وارد اين دنيا شده بود. خروج او از ايران در سال 55 يعني يک سال قبل از مرگ پدر بسا به واسطه همين آشنايي هاي پيش رس بود که او را در معرض خطر قرار داده بود. دو سال قبل از انقلاب ايران را ما اينگونه سر کرديم. وارد دبيرستان شديم، جامعه اروپايي را نمي شناختيم، زبان را به درستي نمي دانستيم. من و خواهرم در يک دبيرستان فرانسوي در يکي از شهرستان هاي جنوب فرانسه درس مي خوانديم. در آنجا ايراني زيادي نبود، جز تعدادي از فعالان کنفدراسيوني و ما در آن دو سال ارتباط چنداني با آنها نداشتيم (به جز يک يا دو نفر). سال هاي پاياني دهه هفتاد ميلادي بود و فانتزي هاي جوانان هم نسل من در دبيرستان، درس بود و البته ماري جوانا و مسائل ديگر. فانتزي هايي که هم جذاب بود و هم مي ترساند. من دوم دبيرستان بودم و خواهرم اول دبيرستان و برادرم، ديپلم را مي گرفت. با آغاز پروژه انتشار مجموعه آثار در اروپا در همان سال، گروهي به سرپرستي دکتر حبيبي که در همان شهرستان ما اقامت داشت تشکيل شد. قرار بود کليه نوارهاي سخنراني پياده شود. در اينجا به ما سه نفر هم مراجعه شد. پياده کردن نوارهاي سخنراني. در کنار درس خواندن، نوار هم پياده مي کرديم. اولين مواجهه ما با آثار دکتر در نتيجه از طريق صدا بود و نه مکتوبات.
- شما کدام نوارها را پياده کرديد؟
نوارهاي بار ديگر ابوذر و تاريخ اديان را خوب به ياد دارم.
- احسان و سارا کدام نوارها را پياده کردند؟
به خاطر ندارم، بايد بپرسم، شايد دروس اسلام شناسي و سارا هم گمان کنم فاطمه، فاطمه است و ميعاد با ابراهيم و... به هر حال گمان مي کنم نوارهايي بود که قبلاً توسط حسينيه ارشاد پياده نشده بود. ما هر کدام در يکي از اتاق ها نواري را پياده مي کرديم. يادم مي آيد که گاه از هر اتاق قهقهه يک کداممان بالا مي رفت. تجربه شيريني بود. مثل اين بود که با جادوي اين صدا هم شريعتي را کشف مي کرديم و هم پدر را به ياد مي آورديم. خسته که مي شديم در آشپزخانه جمع مي شديم و از شنيده هايمان حرف مي زديم. يادم مي آيد درس هاي تاريخ اديان که کلاس درس است و نه سخنراني، جمعيت مي خنديد، گاه با متلکي به وجد مي آمد و کف مي زد، گاه لحن صدا محزون مي شد و پرعتاب و در آن خلوت اتاق تو را پيوند مي داد با يک ديروز پر رمز و راز. منظور اينکه ما در خلوت دورافتاده جنوب فرانسه، در اتاقک هاي مجزا با دنيايي که شريعتي چندين سال قبل خلق کرده بود، آشنا شديم. اين ديالکتيک ً يادآوري يک خاطره و کشف يک انديشه اهميتش در اين بود که در اين بي صاحبي ما هم مي شد يک تکيه گاه عاطفي، هم کسب يک نوع نگاه. بي آنکه اتوريته پدري، مستقيماً اعمال شود، بي آنکه پدري دست ما را بگيرد و پابه پا ببرد، شريعتي آمده بود و ما پا به پاي او مي رفتيم. ما خودمان مجبور بوديم ربطي برقرار کنيم بين اين دنياي مجازي و دنياي واقعي دور و برمان. از اتاق هاي خودمان که بيرون مي آمديم، ماجراي ديگري بود.
طبيعتاً مساله ما، سه نوجوانً پرتاب شده به جنوب فرانسه در آن سال هاي پاياني هفتاد ميلادي، اين بود که چه نسبتي مي شود بين آن حرف هايي که مي شنيديم و اين مواجهه هاي نابهنگام برقرار کرد. با همکلاسي ها، با درس ها. ايراني بودن يعني چه، چه کنم که در مدرسه ايزوله نشوم و در عين حال شبيه آنها نشوم و... کسي نبود بگويد بکن يا نکن و ما براي هر کاري و هر تجربه يي کاملاً آزاد بوديم، بي آنکه خبرش به گوشي برسد، بي آنکه تنبيهي در کار باشد و قضاوتي. با اين همه گوشي و چشمي همان دور و برها بود. در نتيجه ما آزاد بوديم اما بي صاحب نشديم.
منظور از ذکر اين نکات در تجربه مواجهه اوليه با اين سه محروميت موازي اين بود که اولاً برقراري نسبت با آراي شريعتي در آغاز در مواجهه با پرسش هاي زندگي شکل گرفت. دوم اينکه، به دور از انتظارات مردم و قضاوت آنها بود و نه از سر رودربايستي، سوم اينکه هيچ موقعيت مادي ويژه يي براي ما فراهم نمي کرد. من در اين دو سال، دوم و سوم نظري را تمام کردم و خواهرم، اول و دوم نظري را و برادرم ديپلم گرفت و وارد دانشگاه شد.
- سال 57 مصادف شد با آغاز انقلاب و نوفل لوشاتو، چه خاطره هايي داريد؟
ماه هاي آخر اقامتمان در فرانسه پيوند خورد با آغاز انقلاب و ماجراهاي نوفل لوشاتو. از طريق رپرتاژ خبري تلويزيون فرانسه و گوش کردن به راديوي ايران، فهميده بوديم که شريعتي ظاهراً به شعار کوچه و خيابان تبديل شده است. يادم مي آيد شبي که با هيجان راديوي ايران را گوش مي دادم و صداي جمعيت را مي شنيدم که مي خواندند؛«دکتر علي شريعتي، معلم شهيد ما...» وسط سال تحصيلي بود با وجود اين چند بار به پاريس آمديم و به نوفل لوشاتو رفتيم و آنجا بسياري از چهره ها را ديديم و شناختيم. اولين بار از آنجا بود که فرزند شريعتي بودن به يک تجربه اجتماعي بدل شد. حرف و حديثي از شريعتي نبود به جز آيت الله لاهوتي که با من شانزده ساله از شريعتي مي گفت و اينکه اجماعي بر سر او نيست. (خاطرات اين ايام بماند براي بعد)به جز آن آشنايي پر خلوت با شريعتي اين بار با شريعتي در جلوت داشتم آشنا مي شدم و مي فهميدم که جايگاه شريعتي در ميان اپوزيسيون شاه چيست. اين شناخت اگرچه سطحي، مقدمه بسيار تعيين کننده يي بود براي پس از ورود به ايران در بعد از پيروزي انقلاب.
-پس از پيروزي انقلاب به ايران برگشتيد؟
به ايران بازگشتيم و به همان دبيرستان قبلي خودم. همه آنچه را از دست داده بوديم دوباره به دست آورديم. اگر تا قبل از انقلاب، در همان دبيرستان از من و خواهرم خواسته شده بود که نسبت با شريعتي را نبايد به رو آوريم، اين بار همان پرسنل ما را مي نواختند. اولين تجربه آقازادگي مربوط به اين سال بود؛ سال 58. عکس هاي شريعتي در کنار عکس هاي گلسرخي و رضايي و امام و...بر ديوارهاي کلاس ها بود. پس از انقلاب، ما سه سال در ايران مانديم تا سال 61. اين سه سال هم، درست مثل آن دو سال اقامت در اروپا، مساله ما و بسياري از هم نسلي هاي ما اين بود که چه نسبتي مي توان برقرار کرد ميان آراي شريعتي و محيط. اگر در آنجا در مواجهه با مساله غربت و هويت، شريعتي تبديل شد به يک تکيه گاه عاطفي و نظري، اين بار مساله مواجهه با قدرت بود، با افکار عمومي. آنجا خلوت بود و محروميت و غير خودي. اينجا جلوت بود و خودي و برخورداري. آنجا شريعتي بودن، امتيازي به دنبال نداشت اينجا مي توانست تبديل شود به جايگاه ويژه بر عکس حتي. آنجا شريعتي بودن تو را از آزاد بودن محروم نمي کرد، اينجا مي توانست تبديل شود به زنداني بزرگ. مجبور به تطبيق دادن خود با انتظارات و توقعات ديگران و اما ديگران؛ ديگران بر سر شريعتي اجماع نداشتند و ما حتي اگر مي خواستيم نمي توانستيم خود را با اين همه انتظارات متضاد تطبيق دهيم. تجربه اجتماعي فرزند کسي چون شريعتي بودن اين بار نيز نظري نبود و کاملاً مواجهه گوشت و استخواني بود. اينجا فهميديم که بايد بپرسيم کدام شريعتي؟ از حزب جمهوري اسلامي تا سازمان مجاهدين و مجاهدين انقلاب اسلامي و فرقان و...از شريعتي حرف مي زدند و پوستر از او به چاپ مي رساندند. از متولي قدرت تا مخالف آن هر يک به گونه يي خود را در نسبت با شريعتي مي ديدند بنابراين متوجه شديم که شريعتي صاحب ندارد و اين بي صاحبي، نقطه عزيمت مهمي شد که ما در اين نزاع قدرت، او را به اين يا آن گفتمان تقليل ندهيم و مرعوب اين يا آن اجماع، اين يا آن دشنام نشويم. براي فهم اين موضوع که کدام شريعتي يا مثلاً اينکه شريعتي راستين کدام است، آن شناخت خلوت نشين ً دوساله در غرب و نيز آن حس غريزي عاطفي ديگر کافي نبود و ما و بسياري چون ما بايد بار ديگر و اين بار با پرسش هاي جديد به متن مراجعه مي کرديم. پرسش ها معلوم بود که چيست؛ نسبت دين و قدرت، نسبت آزادي و هويت، مبارزه براي آزادي و مساله امنيت و...شريعتي معلم انقلاب اسلامي بود و با اين وجود نه مسلمان ها بر سرش توافق داشتند و نه انقلابيون. همين عدم اجماع براي ما پيست مهمي بود تا شناختمان را از او گسترش دهيم و فاصله ها را حفظ کنيم. براي ما در اين بلبشو يک چيز واضح و مبرهن بود اينکه شريعتي معلم نهضت بود و با هر نوع نظامي فاصله داشت؛ معلم بود و با قدرت بيگانه. منتقد دينداري هاي موجود بود و بسياري از متوليان ديني او را نمي پسنديدند. همين سر نخ ها کافي بود که مرزها برايمان روشن باشد. باقي هر چه بود تجربه مشابهي بود با همه هم نسلي هايي که مشغول تجربه اجتماعي بودند. کانوني تشکيل داديم به نام کانون ابلاغ انديشه هاي شريعتي با نشريه يي و اظهار نظراتي در حوزه هاي مختلف اجتماعي و نظري. کلاس هايي هم برقرار مي شد؛ کلاس اسلام شناسي هندسي، اسلام شناسي تاريخي، فلسفي، بخش هنري داشت و تئاترهاي خياباني برگزار مي کرد. در همان نشريه مقالاتي مي نوشتيم. جوان بوديم و پر ادعا و عمده فعاليت ها فرهنگي. جمع جالبي بود، کاملاً مستقل و در تلاش براي تعادل و استقلال و البته حساس به مسائل روز. به نام فرزندان شريعتي اظهارنظر نمي شد به عنوان جمعي در ميان اجتماعات ديگر حضور داشت. اولين باري که به آقازادگي ما حمله شد، گمان مي کنم از سوي مجاهدين انقلاب اسلامي بود که در جزوه يي از پايان عصر ولايتعهدي و شهبانوگري سخن مي گفت. فعاليت هاي مادر بنده به عنوان يک شهروند و اظهارنظرات احسان ظاهراً مربوط شده بود به داشتن نسبت با بزرگي به نام شريعتي. مواضع را نمي پسنديدند و آن را به حساب سوء استفاده از موقعيت ويژه گذاشتند. از همين جا بود که فهميديم آقازادگي ما فقط در صورتي مشروعيت دارد که بر اي ما محروميت ايجاد کند و نه موقعيت. تجربه بسيار مهمي بود. ما مثل همه هم نسلي هاي خودمان مي پرسيديم، اعتراض مي کرديم و حرف مي زديم اما به ما تذکر داده مي شد. قبل از هر چيز فهميديم شريعتي موجودي است که نه تنها نسبت داشتن با او براي ما موقعيت فراهم نمي کند بلکه تمام اين خصلت را به تفکر او مي توان تسري و گسترش داد و اصل اين است که براي شما موقعيت فراهم نکند حتي موجود و تفکري است که تمام موقعيت هاي شما را از شما مي گيرد، در نتيجه شما بايد بدون تکيه گاه هايي که نام آن مناسبت خانوادگي، اجتماعي، قبيلگي، حزبي و قدرت باشد، نسبت خود را با شريعتي تعريف کنيد.
در آن سال ها، دوست در برابر دوست ايستاد، پدر و مادر در برابر فرزند ايستادند، فرزندان در برابر هم ايستادند و سپس دهه 60 به تراژدي ختم شد. برش هاي عجيب صف کشي هاي جديدي که در نهادهايي چون خانواده، اجتماع، طبقه و... ايجاد شد اما سرگذشت مشترک و مواجهه گوشت و پوست و استخواني با واقعيت هاي پرتنش از يک سو و تجربه بي واسطه امر اجتماعي مثل همه جوانان آن زمان و جست وجوي پاسخ مشخص در يک متن ديروزي از سوي ديگر ما فرزندان را به هم نزديک کرد.
- چه هنگام از ايران رفتيد؟
ما براي بار دوم در سال 61 . برادرم در پاييز 60 . دلايل اين خروج ناگهاني بسيار است و بخشي از آن به گردن موقعيت شريعتي در آن سال هاست و بخشي اش مربوط مي شود به تجربيات کوتاه شهروندي ما. هنوز بيست سالم نشده بود. بازگشت به اروپا پس از آن تجربه کوتاه اجتماعي، گسست ناگهاني و خشني بود. اين بار تنهايي ديگري بود و غرب ديگري بود و شريعتي ديگري. سه سال زيست در محيط پرهيجان و پرغليان و صف و صف کشي هاي خونين و پرتاب شدن بار ديگر به بي موقعيتي، هيچ کس نبودن و آن خاطره کوتاه کسي شدن.
غلامحسين ساعدي در همان سال ها از تفاوت مهاجر و تبعيدي نوشت.اين احساس ناگهاني و ناگوار پرتاب شدن به رغم ميل خود و بازگشت به جايي که همين ديروز با ذوق و شوق و اميد رهايش کرده بوديد، شما را محکوم به زيست در تعليق مي کند. شما ديگر هيچ کس نيستيد. اگر در ايران آقازاده بوديد و مثلاً خودش فرصت بود يا تهديد، اگر نوجواني بوديد که با سرخوشي دست اندرکار رقم زدن سرنوشت جهان بوديد، اينجا ديگر نه کسي مي داند کيستي، نه قيام شما به درد کسي مي خورد، نه تفکر شما توجه کسي را جلب مي کند، نه وفاداري به دين مبين اسلام براي شما نمره دارد، نه عدم وفاداري به دين مبين اسلام شگفت آور است و... ابتلاي بسيار بزرگي بود بي اميدي به بازگشت. اين ماجرا بيست سال طول کشيد. يک نسل.
- در آن سال ها مجدداً خوانش جدي افکار شريعتي را آغاز کرديد؟
بله. سه سال زيست در ايران پس از انقلاب و بار ديگر پرتاب شدن به غربت و اين بار براي مدتي نامعلوم، مواجهه جديد با آثار شريعتي را ممکن ساخت و البته ضروري. پس از سه سال زيست در کانون حادثه و تنش و تراژدي، ناگهان پرتاب مي شويد به حاشيه زمان، به جايي که اينجا نيست، به جايي که تو در آن هيچ کس نيستي با يک خاطره دور کسي بودن. اکنون به شما زمان داده مي شود تا فکر کنيد به خود، به انقلاب، به قدرت و اين حس ترسناک که بازگشتي نخواهد بود و شما محکوم به جدايي هستيد. فردايي وجود ندارد، ديروز را گذاشته ايد و آمده ايد و امروز هم که دربه دريد. تراژدي بعدي از اينجا شروع مي شود و بحث هويت يا جست وجو براي به دست آوردن از دست رفته ها معنا پيدا مي کند. اهميت و اصالت اين تجربه در برقراري نسبت با شريعتي از اين روست که در وضعيت تعليق برقرار شده است، معلق بين فردايي نامعلوم و بي بازگشت از يک سو و نوستالژي براي ديروزي که از دست رفته و شده است خاطره. اگر وفادار بماني نه براي تو امتيازي مي شود، نه کسي به تو نمره مي دهد. خود تو نيز مدام در معرض فراموشي هستي. عطاي کسي بودن را به لقاي آن بخشيدن. با اين وجود شريعتي تنها عروه الوثقي بود. وصيت کرده بود که ميراث من کتاب، فقر و آزادگي است و ما مانده بوديم با اين سه رودربايستي چه کنيم. در نتيجه اتوريته پدري اينگونه اعمال مي شد؛ اتوريته يي نامحسوس که فقط نوعي هدايت را به عهده مي گيرد. برقراري نسبت با شريعتي در اين بيست سال با يک انتخاب آزادانه، بدون اميد به امتياز گرفتن از نگاه ديگران، اينگونه شکل گرفته است. نسبت سنت و مدرنيته هم به نظر من بايد از همين جنس باشد؛ وفاداري به ديروز و در عين حال خروج از زير سقف حافظه. تعليق و رفت و آمد ميان ديروز و امروزي که بايد به تمامي زيست. خروج از زير قيموميت و توليت اتوريته هاي ديروزي و در عين حال با دستان پر تا در سر هر بزنگاه به آن مراجعه کني. اين مراجعه آزاد به ميراث پدري ديگر قبيلگي نيست، فله يي و موروثي و ژنتيکي نيست. نوستالژي هم نيست. درست است که شما شريعتي، زاييده شده ايد ولي مي توانيد محکوميت را تبديل به فرصت جديد اگزيستانسيال کنيد، چون مي توانسته ايد و قادر بوده ايد که از خيرش نيز بگذريد. من و ديگر اعضاي خانواده در آن 20 سال، محکوم به شريعتي بودن نبوديم. بر عکس، اينکه خلافش شکل گرفته تعجب آور است. به دليل پاسخ دادن به کسي يا شوکه نکردن عرف عمومي يا عدم جرات و جسارت براي برخاستن عليه سنت پدري نبوده است، هرچه بوده است اهميت ديالکتيک ميل به مراجعه به ديروز و در عين حال مواجهه با امروزي است که در آن همه چيز تو را به گسست فرا مي خواند. وقتي مي گويم همه چيز، نه تنها تنهايي، زندگي آزاد و... بلکه نوع تحصيلي که کرديم. مني که تاريخ خواندم، خواهري که جامعه شناسي و برادري که فلسفه. با اين وجود اين هر سه حوزه، ما را در فهم عميق رويکرد نظري شريعتي و ميراث پدري ياري رساند.
- چه شد که شما رشته هايي را انتخاب کرديد که دکتر به آن علاقه داشت؟
احتمالاً به طريقي با هم به هماهنگي رسيديم که هر کدام يک شاخه را انتخاب کنيم، زيرا شريعتي در تمام اين شاخه ها اظهارنظراتي کرده بود، به خصوص در مورد فلسفه از احسان که قبل از ما از ايران خارج شده بود، خواسته بود فلسفه بخواند چنانچه خودش به دلايل ديگري نخوانده بود، ولي آن را لازم و مهم و اساسي مي دانست، در نتيجه نوعي توصيه بود. من تاريخ خواندم و البته دليلش فقط شريعتي نبود. دلايل شخصي هم بود. ما متعلق به نسلي بوديم که مي خواست تاريخ ساز شود و نتوانسته بود و حال مجبور بود بسنده کند به خواننده بودنش. کساني هستند که تاريخ را مي سازند و کساني راجع به تاريخ سازان مي نويسند. وقتي ديدم جزء اولي ها نمي توانم باشم رفتم سراغ موقعيت دوم. ماجراي انتخاب رشته جامعه شناسي از سوي خواهرم نيز به همين قضيه بر مي گردد، به دليل توجه به مسائلي که شريعتي پيست هاي آن را باز کرده بود و احتياج به تعميق و باز انديشي داشت.
بسياري از هم نسلي هاي ما به حوزه تاريخ، جامعه شناسي و فلسفه تحت تاثير شريعتي علاقه پيدا کردند، خود اين موضوع هم بسيار مهم بود. توجه نشان دادن به علوم اجتماعي و انساني يکي از اثرات شريعتي بر نسل ما بود و نه صرفاً چريک پروري، چنانچه اصحاب علم و فرهنگ اين روزها درباره شريعتي زياد مي گويند.
- آيا روي آراي دکتر تعصبي هم داريد؟
در حوزه نظريه مي توان بحث را بارها ادامه داد و پاسخ هاي شريعتي را زير سوال برد. بنده شخصاً هيچ تعصبي را نسبت به پاسخ هاي شريعتي جايز نمي دانم زيرا اولين قرباني خود شريعتي خواهد بود. شريعتي در تجربه شخصي من قبل از آنکه نوعي با پاسخ هايش تعريف شود با پرسش هايش و نوع زيستش تعريف مي شود که بي بديل است. پرسش هايي که محصول و بر آمده از درک بي واسطه و در عين حال تراژيک ايراني بودن، شرقي بودن و مسلمان بودن و قرن بيستمي بودن است. اينها مساله ما بوده و هست و امروزه هر چه مي شنويم هنوز که هنوز است به همين ها مربوط مي شود. تنها نکته يي که مرا و ديگر دوستداران او را عصباني مي کند تقليل دادن اين زيست ً منشوري ًچند ساحته است به يک ساحت، عقب افتادگي هاي خود را به گردن او انداختن است و او را مسبب وضعيتي دانستن که خود اولين قرباني اش بود. ولي آنچه احياناً شما نام آن را وفاداري مي گذاريد و ديگران در وفاداري به ميراث پدري اتوماتيسمي مي بينند، من کاملاً با آن مخالف هستم چرا که نسبتي که اسباب آزادگي تو را فراهم کند، نام آن بند نيست. نسبتي که براي تو امکان فاصله گرفتن، نقد کردن، پرواز کردن، بي اعتنا شدن، رويين تن شدن در برابر امر غيرمترقبه را فراهم کرده است را بايد تجربه بي بديل آزادي دانست. اين تصور که بايد حتماً پشت کني به پدر تا بگويي هستم بسيار کليشه يي است چنانچه کت بستگي در برابر آن نيز مي تواند علت انحطاط باشد. در حقيقت اين وفاداري به ميراث پدري محصول تنش، تجربه هاي تکان دهنده بي صاحبي و در نتيجه خروج از زير سقف امنيت آنچه مي تواند اتوريته پدري باشد، بوده است و اگر وفاداري ديده مي شود محصول يک مواجهه آزاد است و نه محصول تسليم شدن. تجربه يي که در رفت و آمدي مدام ميان زندگي و انديشه بوده است، پرسش هاي زندگي بوده که هر بار در برابر يک انديشه قرار مي گرفته است. مقصود اينکه اگر وفاداري يا تعصبي است، تعصب به يک نوع زيست است که در ذيل انديشه شريعتي و مهم تر از همه نوع زيست شريعتي، تجربه شد. به اين دليل تعصب مي ورزم که شريعتي و داشتن نسبتي آگاهانه با آن، نه اسباب بندگي و سرسپردگي را فراهم کرد نه موقعيت و امتياز مادي به دنبال داشت، حتي بر عکس ايستادن در برابر هرگونه اجماع و اکثريت و دنباله روي را آموزش داد. ما اگر مي توانستيم گفت وگو بين زندگي و ايده ها را در تمام حوزه ها ادامه بدهيم بي شک با لايه هاي ديگري از انديشه شريعتي آشنا مي شديم که با بحث هاي انتزاعي که امروزه در حوزه هاي مختلف مطرح مي شود مي توانست فاصله زيادي بگيرد. شريعتي براي من و بسياري چون من، تجربه بي بديل آزادي و آزاد ماندن بود. اگر تعصبي مي بينيد، تعصب ورزيدن به اين تجربه است. همين. بسياري از کساني که مواجهه با آراي شريعتي در گذشته، برايشان نوعي تعصب، خشونت يا ساده انگاري و رويکرد کليشه يي را تداعي مي کند و امروز از آن خسته اند و در جست وجوي هواي تازه و حرف تازه اند به نظر من، از جايي گفت وگو با شريعتي را نيمه رها کرده بودند و احتمالاً پرسش از زندگي را نيز. راستي چيز ديگري هم مرا گهگاه عصباني مي کند. اينکه هنوز که هنوز است، پس از بيست سال باز گهگاه به دنبال هر اظهار نظري به عنوان يک شهروند، آقازادگي ام گوشزد مي شود و مثلاً خوردن نان پدري. امروز اما خودم را اينجوري قانع مي کنم؛ چه چيز مشروع تر از خوردن نان پدري، وقتي که اسباب گرسنگي تو را فراهم کند.

منبع :روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:16  توسط   | 

سوسن شريعتي
شريعتي متفکري است در دسترس، آدمي ساکن دنياهاي موازي، روحي سيال و مواج که از هر دري رانده شود، از گوشه يي ديگر برمي گردد و باز مي بيني که در برابرت نشسته است و تو را واداشته تا در برابرش بنشيني. اصلاً مهم نيست اين همنشيني با چه نيتي است؛ نشسته است روبه رويت تا تو را دعوت کند به جايي و ناکجايي يا اينکه نشسته يي در مقابلش تا با او درافتي و متهمش کني. پرسش اين است؛
براي اين مايي که 30 سال است مدام تغيير مي کنيم، در خلوت خود و در جلوت خويش نيز، جابه جا مي شويم و هر بار به دنبال جايي جديد، جوري جديد مثلاً برمي خيزيم و گامي فراپيش مي نهيم، کدام خصلت در اين تفکر و اين زندگي است که فاصله ما را با او زياد نکرده و پرداختن به او را ناگزير ساخته است؟ براي اين «ما»ي در آرزوي شنيدن حرف جديد و عجول براي عبور، شريعتي قديمي چه حرف جديدي دارد که از او نمي گذريم؟ آيا ما داريم درجا مي زنيم يا او است که طي اين سال ها پا به پاي ما آمده است؟ چرا پرونده او بايگاني نمي شود؟
اين مواجهه مدام 30 ساله، آيا برمي گردد به نفوذ مخرب او در همه ساحت ها- از اقتصاد بگير و برو به تاريخ - يا اثرات سازنده اش؟
روزنامه ها را که ورق مي زني، هر هفته مرگ موضوعي را اعلان مي کنند؛ روشنفکر عرصه عمومي مرد، زنده باد آکادميسين، جنبش دانشجويي مرد، زنده باد دانشگاه، چپ مرد، زنده باد راست. جامعه شناسي مرد...، اصرار برخي از روشنفکران - و آن هم غالباً با شور بسيار و هيجان غيرآکادميک - نيز در مرده اعلان کردن شريعتي که 30 سال پيش مرده است، ذهن پرسشگر را مشکوک به زنده بودن شريعتي مي کند؛ نکند او هنوز زنده است. تفکر مرده مگر اين همه قاضي القضات مي خواهد؟
قضات شريعتي سال هاست وکيل مدافعان او را متهم به شورمندي و شورورزي مي کنند اما وقتي خشم و خروش قاضي را در پرداختن به پرونده او مي بيني، مطمئن مي شوي که اين شور برانگيخته مختص وکلا نيست، اين موکل است که قاضي و وکيل را با هم وامي دارد که طمانينه هاي سرفرصتي را به کناري بگذارند چرا که درباره متهمي صحبت مي کنند که بر سر جرمش اجماع نيست.
همه دهه پنجاه - شصت اتهام او داشتن رويکردي عقلاني (بخوانيد ايدئولوژيک) به دين بود و اين يعني اقلي کردن آن و تقليل قدسيت اش به بعد اجتماعي و دهه هفتاد - هشتاد اتهام او فربه کردن ً دين و اکثري کردنش شد. همه دهه شصت به انکار نقش او در شکل گيري انقلاب و نظام پس از آن گذشت و همه دهه هفتاد- هشتاد به اثبات آن . دهه پنجاه - شصت او متفکري بي سيستم، دينداري التقاطي و سياستمداري مشکوک و محافظه کار (و اي بسا وابسته) ناميده شد و دو دهه بعد بنياد گرا، راديکال خشن و منادي مرگ (بمير يا بميران) و...
مي بينيم هنوز که هنوز است جرم او دقيقاً روشن نشده اين است که هيچ کدام از قضات - متوليان سنت در دهه پنجاه و متوليان امر نو در اين روزها- نتوانسته اند او را به زندان تاريخ بيندازند. دادگاه شريعتي متهم تا اطلاع ثانوي برپاست و هنوز تماشاچي دارد و بدل شده است به يکي از دموکراتيک ترين پرونده هاي نظري اين مرز و بوم. موفقيت يک روشنفکر همين است؛ زندگي اش را بدل به پرونده يي اجتماعي کند. کدام زندگي؟ همان زندگي که ترکيبي است از مصدرهاي نابهنگام و غيرمترقبه.

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط   | 

 عباس منوچهري
-افکار شريعتي تا چه حد به سنت گراياني که در مواجهه با مدرنيته نمي خواستند از دنياي سنت بيرون آيند، خدمت کرد؟
پاسخ به اين پرسش مستلزم رجوع به آرا و نظرات شريعتي در مورد «سنت» و «تجدد» است. آنچه مي توان با توجه به مولفه هاي رويکرد شريعتي در مورد سنت و تجدد گفت اين است که به خدمت گرفتن تحليل و نظر وي توسط دو رهيافت «سنت گرايي» و «تجددگرايي» به سختي ممکن است. از نظر شريعتي سنت و تجدد تا آنجا که خصلت تقليدي بودن را داشته باشند، ماهيتاً داراي اشتراک بنياديني هستند. سنت «يک جهان بيني خاص، فلسفه خاص، زبان و ادبيات خاص و مجموعه يي از روابط اجتماعي خاص و شکل انساني خاص دارد.» و مدرنيته «عبارت است از جهان بيني تازه، مکتب و فلسفه زيستن تازه و راه تازه براي بودن و حرکت کردن، گرچه در مکتب هاي مختلف و متضاد.» از نظر شريعتي کار پيرو هر يک از دو قطب «سنت» و «تجدد» بسيار ساده است زيرا او «دشواري و اضطراب انتخاب ندارد. زيرا براي او انتخاب شده و او فقط مي پذيرد. مسووليت و دغدغه انتخاب ندارند، زيرا همان طور که بسته بندي هاي تکنيکي و کالاهاي مصرفي کاغذ پيچيده از غرب مي آيد و ما بايد فقط باز و مصرف کنيم، مکتب هاي گوناگون و حتي متضاد امروزي نيز در بسته بندي هاي تهيه شده و استاندارد مشخص وارد مي شود.»
از نظر شريعتي «سنت» به معناي يک ميراث از گذشته هرگز نمي تواند براي کسي که در قالب هاي موروثي و متحجر نمي ماند، انتخابي درست باشد. تجدد نيز براي کسي که «بسته بندي هاي ايدئولوژيک» وارداتي را نمي پسندد، پذيرفتني نيست. چه، براي کسي که بخواهد «بينديشد»، «بسازد» و «انتخاب کند» چنين کالاهايي دردي را دوا نمي کنند.
در بررسي شيوه برخورد با مدرنيته در تاريخ فکري فرهنگي ايران شريعتي به سه گرايش عمده اشاره مي کند. يکي گرايش تقليد مطلق و فرنگي شدن، دوم نفي مطلق نوگرايي، و سوم برخورد مستقل و آگاهانه با مدرنيته. گرايش اول، که منادي آن امثال تقي زاده بوده اند تلاش خويش را بر اشاعه باور برتري ذاتي غرب و ضرورت پيروي از غرب در کليه قلمروها گذاشته بود. اين گرايش مظاهر عصر مدرن را بيانگر برتري ذاتي غربي ها دانسته، بدون توجه به تفاوت هايي که در تجربه تاريخي و خصلت هاي فرهنگي غرب و دنياي اسلام وجود دارد. گرايش دوم در قالب واکنش در برابر گرايش اول ظهور کرد. گرايش دوم، «دعوت منفي ضدغربي بود، که غرب را رها کنيم، نديده بگيريم، در پوست خودمان بمانيم و حصاري از تعصب و نفي زندگي امروز دور خودمان بکشيم...اين يک نوع عکس العمل بود به صورت ارتجاعي و انحرافي و نگه داشتن شرق... در يک نظام فئوداليته و يک توليد زراعتي و يک زندگي کهنه و باز همواره دست دوم و ضعيف تر از قبل...» اين دو گرايش به عقيده شريعتي، به رغم تضاد ظاهري، در نهايت هر دو به نفع استعمار غربي بودند. فرنگي مآبان «ماموران استعمار» بودند و سنت گرايان «ماموران ارتجاع». يکي «مهاجم ويرانگر» بود و ديگري «پاسدار کهنگي». اما، راه سومي نيز قابل تصور است، يعني نه چون فرنگي مآب ها خودباخته و تسليم غرب شد، و نه چون کهنه پرستان، غافل از واقعيات زمان و ضرورت هاي رشد و تحول. بدين سان، در عين اتکا به ريشه هاي فرهنگي- تمدني خويش، مي توان قائل به ضرورت انتخاب در برابر غرب بود. اين به معني اتکا به پايه هاي فرهنگي خودآگاهانه خود است؛ «در برابر غرب، خودآگاهانه و مستقل... به شکل کسي که مي شناسد و بر اساس نيازهاي خودش انتخاب مي کند، تقليد نکنيم، انتخاب کنيم.» بنابراين، آنچه ضرورت تاريخي و فکري دارد، برخورداري فارغ از اين قيود با پرسش ها و معضلات زمان حال است. پس مي توان گفت بهره درست از آراي شريعتي بيش از هر چيز در خدمت تامل، انتخاب و پيمودن مسيري است که مقوماتي قائم به خود با استلزامات و تضمنات خاص نظري و عملي را داراست.

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:44  توسط   |