تبليغاتX
بوتۀ نقد شریعتی

بوتۀ نقد شریعتی

مقالات، نقدها و نوشته ها راجع به دکتر شریعتی

سعید پیوندی
دانشیار دانشگاه پاریس 8
شکل گیری مدرسه جدید (1) در ایران به عنوان یکی از "موسسات تمدنی" نو و نیز یکی از نهادهای اصلی و فراگیر جامعه مدرن با واکنش های بسیار متفاوتی در کشور ما روبرو شد. کسانی توسعه آموزش جدید بر پایه الگوی اروپایی را راه رسیدن به کاروان ترقی و پیشرفت تلقی میکردند و گروهی هم به مقاومت در برابر ان دست زدند. در نقد و برخورد با نهاد نوپای آموزشی ایران که از نیمه اول قرن نوزدهم میلادی بتدریج جای خود را در جامعه ایران باز کرد محافل و گرایش های مذهبی و اندیشمدانی اسلام گرا نقش بسیار فعالی داشتند. در حقیقت مدرسه جدید (2) در ایران در ابتدای شکل گیری خود با مخالفت های شدید کسانی رویرو شد که نمایندگان سنت ها و "نظم کهن" در آموزش یودند و نوآوری در این عرصه را روی بر نمی تافتند. اگر مخالفت با مدرسه جدید در دوران اولیه اشکا لی کور و دشمنانه و احساسی داشت و از سر تعصب صورت میگرفت بعدها کسانی از دیدگاه اسلامی مدرسه را بر پایه کارکردها و جایگاه ان در جامعه امروز مورد نقد و بررسی قرار دادند. از میان اندیشمدان معاصری که به نظام آموزشی پرداخته اند باید بویژه از دکتر علی شریعتی یاد کرد که با نگرشی دینی اسلامی و آرمان گرایانه فلسفه، اهداف، روش ها و کارکرد های نظام آموزشی ایران را مورد انتقاد ریشه ای قرار میدهد.
دیدگاه های علی شریعتی در زمینه آموزشی تا حدودی در پس اندیشه های و اثارفلسفی و اجتماعی و اسلام شناسانه او پنهان شده و کمتر از انها سخنی به میان میاید. هدف این نوشته معرفی گفتمان تربیتی و آموزشی دکتر شریعتی از خلال نوشته های وی بویژه بخشی است که در کتاب روش شناخت اسلام تحت عنوان "مکتب تعلیم و تربیت" (صفحات 429 تا 525) به چاپ رسیده است(3). موضوع آموزش در اشکال رسمی و غیر رسمی ان در نوشته های مختلف دکتر شریعتی حضوری برجسته و پررنگ دارد ولی در نوشته نامبرده نظام آموزشی و اهداف و فلسفه ان به همراه کارکردهای موسسات آموزشی را مورد بررسی قرار گرفته و از همین روبرای بررسی نظرات نویسنده، مقاله کنونی بیشتر به مطالب "مکتب تعلیم و تربیت" تکیه میکند.
زمینه تاریخی نقد مدرسه جدید ایران
برخورد علی شریعتی با بنیان های نظام آموزشی مدرن را باید در متن تاریخی شکل گیری و تحول آموزش مدرن در ایران مورد مطالعه قرار داد. مدرسه جدید در ایران درجریان روند دگردیسی و تحول تدریجی موسسات سنتی آموزشی مانند مکتب و مدارس دینی بوجود نیامد. با وجود سنت بسیار غنی آموزشی و تربیتی ایران و سایر تمدن های اسلامی منطقه آموزش نوین در کشور ما بیشتر به تجربه اروپا نظر داشت. در حقیقت ما در دهه های پیش از انقلاب مشروطیت با نوعی گسست رادیکال از آموزش سنتی روبرو بودیم، گسستی که هم به اهداف مدرسه و مواد آموزشی و برنامه های درسی و روابط تربیتی مربوط میشد و هم سازماندهی، اداره و رابطه با قدرت سیاسی را در بر میگرفت.
نگرش به غرب در فرایند زایش آموزش نوین در ایران را نباید یکسره نتیجه بی توجهی به سنت های آموزشی ایران قلمداد کرد چرا که موسسات آموزشی سنتی نیز از قرن 16 میلادی به اینسو از روزآمد کردن برنامه های درسی، سازمان درونی و ساختارهای کهن خود باز مانده بودند و به دنیای گذشته تعلق داشتند و پاسخگوی نیازهای جامعه در حال گذار و همساز روح زمانه نبودند. شریعتی خود مدارس قدیم را از همین زاویه مورد انتقاد قرار میدهد و انان را در حالت انحطاط ارزیابی میکند.
ورود مدرسه جدید به جامعه سنتی ایران که سراسیمه از خواب سنگین قرون وسطایی خود بر میخاست نمی توانست واکنش خصمانه بسیاری را در پی نیاورد. مدرسه جدید به مثابه موسسه "نهادگزار" نماینده مدرنیته بود در برابر موسسات "نهادی شده" موجود که وظیفه پاسداری از جامعه سنتی را بر عهده داشتند. در برخوردی تاریخی میتوان از چهار نیرو و جنبش اجتماعی مهم یاد کرد که همه انها در کنش متفابل سهم مهمی در شگل گیری مدرسه جدید در ایران داشتند.
فعالیت مدارس میسونرهای خارجی از سال 1212 شمسی (1834 میلادی) را باید اولین تجربه موسسات آموزشی جدید به سبک غربی در ایران به شمار اورد. با انکه این مدارس که توسط مبلغان امریکایی، فرانسوی و سایر کشورهای اروپایی اداره میشدند به اقلیت های مذهبی اختصاص داشتند با این وجود حضورشان در فضای اجتماعی انروز ایران حادثه آموزشی و فرهنگی مهمی به شمار میرفت. ضمن انکه بتدریج پای فرزندان برخی خانواده های مسلمان هم به این مدارس باز شد و در شهرهایی مانند تهران، تبریز، ارومیه و یا اصفهان مسیونرها توانستند فعالیت های خود را گسترش دهند.
دولتمردان اصلاح طلب درون دستگاه سلطنتی نیروی دیگری بود که فکر مدرسه جدید را به ایران اوردند. تماس با "دنیای مدرن" شماری از دست اندرکاران را متوجه عقب ماندگی تاریخی ایران کرده بود و اینان راه جبران توسعه نیافتگی و پیشرفت سریع را در توسعه نظام آموزشی نوین بر پایه الگوی اروپایی میدانستند. امیر کبیر نخستین شخصیتی است که موفق میشود فکر مدرسه جدید را در ایران عملی کند و با پایه گذاری دارالفنون (در سال 1229 شمسی، 1851 میلادی)، موسسه ای آموزشی مدرن به سبک اروپایی را بوجود اورد. وی پیشتر در جریان سفرهای خود به روسیه از جمله سفر سال 1206 شمسی ( 1828 میلادی) از مدارس این کشور بازدید کرده و بعدها نیز از طریق مترجم خود اطلاعات فراوانی پیرامون نظام های آموزشی اروپایی گرد اوری کرده بود.
جوانانی که در طول دهه های قرن نوزدهم میلادی برای تحصیل به اروپا رفتند پس از بازگشت خود به بازیگران مهم شبکه نوپای مدارس جدید در ایران تبدیل شدند. ابتکار فرستادن دانشجو به اروپا به عباس میرزا تعلق دارد که پس از شکست های نظامی حقارت امیز ایران در برابر روسیه در جستجوی راهی برای خروج از بن بست عقب ماندگی بود. میرزا صالح شیرازی که با گروه دوم دانشجویان ایرانی در سال 1193 شمسی(1815 میلادی) رهسپار انگلیس شده بود در یادداشت های خود از جمله به نظام آموزشی انگلستان و نقش ان در پیشرفت این کشور اشاره دارد. بسیاری از کسانی که تجربه تحضیل در غرب داشتند در گسترش فرهنگ جدید آموزشی ایران مشارکت کردند و برخی از انها در دارالفنون و موسسات دیگر به تدریس مشغول شدند.
سرانجام باید به اهل فرهنگ و فرهیختگانی اشاره کنیم که از سال های پیش از انقلاب مشروطیت آستین ها را برای توسعه مدارس جدید بالا زدند وبا پشتکار و اراده کم نظیری اولین تجربه های آموزشی نوین را بوجود اوردند. در نبود یک حکومت مرکزی که به امر تحصیل همت گمارد، گسترش اولیه آموزش نوین در ایران بویژه در دوره ابتدایی بطور عمده نتیجه ابتکارات خصوصی افراد علاقمند و فرهنگ دوست و تشکل هایی مانند انجمن معارف بود.
مدرسه جدید در ایران در چنین فضا تاریخی و در جریان کنش متقابل این چهار جنبش بتدریج شکل گرفت و همانگونه که از منابع تاثیر گذار انها میتوان دریافت الگوی اروپایی بر فرهنگ آموزشی این دوره تاثیر فراوان بر جا گذاشت. اما نفوذ الگوی غربی به معنای تقلید کامل و بی واسطه مدارس فرنگی نبود. پیشگامان مدرسه جدید با شناخت و فهم تنش های میان سنت و دنیای مدرن در پی قرائت ایرانی از تجربه اروپایی بودند و برنامه های درسی مدارس این دوره تلفیقی از برنامه های درسی جدید و مواد آموزشی سنتی بود. اما همزمان باید گفت که مدرسه جدید در انچه که به اهداف و کارکرد های اجتماعی وآموزشی و روش های تربیتی برمیگردد دارای تفاوت های جدی با موسسات سنتی مانند مکتب و مدارس دینی بود.در مدارس جدید در مقایسه با موسسات قدیمی دروس سکولار و غیر دینی بصورت مواد غالب و اصلی برنامه مدارس تبدیل شدند و تغییرات بسیار مهمی هم در سازماندهی و روش های آموزشی و تربیتی از جمله در شیوه یادگیری زبان فارسی پدید امد. بدعت مهم دیگر مدرسه جدید کاهش و حتی کم رنگ شدن نقش روحانیون در امور آموزشی و ظهور بازیگران جدیدی در عرصه تعلیم و تربیت بود. بسیاری از شخصیت های فرهنگی و روشنفکران بنام دوره مشروطه و سال های پس از ان نقش فعالی هم در گسترش نظام آموزشی ایفا کردند. آنچه که در بازخوانی این دوره تاریخی مهم میتوان گفت این است که در روند شکل گیری و نهادی شدن مدرسه جدید دیالوگ و ارتباط سازنده ای میان دنیای سنتی و دنیایی که در حال شدن بود شکل نگرفت و بازیگران هر دو ذهنیت در فضاهای خود باقی ماندند و به جای گفتگو و تلاش برای نوسازی مشارکتی ترجیح دادند دیگری را نادیده بگیرند و یا با او به ستیز برخیزند. به زبانی ساده جامعه ما در آموزش چون سایر حوزه های اجتماعی نتوانست فر هنگ دیالوگ و مشارکت در در برخورد تاریخی دو دنیای مدرن و سنتی جانشین فرهنگ مقابله و ستیز و خشنونت کند.
با افزایش تدریجی شمار مدارس جدید نوعی دوگانگی در موسسات آموزشی هم شکل گرفت و طی دوره طولانی نظام جدید و قدیم در کنار هم به حیات خود ادامه دادند. بعدها در جریان گسترش نظام آموزشی ما شاهد نقش فزاینده دولت و یکسان سازی برنامه ها، روش های ارزش یابی، کتاب های درسی و تربیت معلم هستیم. نظام آموزشی در سال های پس از انقلاب مشروطیت بصورت یک نهاد سراسری با وظایف و اهداف جدید نفوذ خود در جامعه ایران را گسترش داد . کارکرد های جدید مدرسه در مقایسه با نظام سنتی از بعد آموزشی به مراتب فراتر میرفت وحوزه های مختلف اقتصادی و اجتماعی را شامل میشد.
شکل گیری نهاد آموزشی جدید در ایران، همانگونه که گفته شد، با واکنش شدید محافل مذهبی و گروه های سنتی روبرو شد. این مخالفت در ابتدا اشکال بسیار خشنونت امیزی داشت و کار به درگیری و اتش زدن، خراب کردن، ضرب و شتم و تکفیر بانیان مدارس و دانش اموزان انها میکشید. برای بسیاری مدرسه جدید نماد نفوذ غرب و فرهنگ غربی در ایران بود که نهاد های سنتی را به چالش میکشید و یکی از حوزه های اصلی نفوذ انها را مورد تهدید قرار میداد. مدرسه جدید در نگاه مخالفان پدیده ای "برون زا" و "خارجی" بود که از متن جامعه ایران بر ناخاسته بود. برخی از مخالفت ها هم جماعتی را شامل میشد که از سر نااگاهی و با تحریک این یا آن روحانی متعصب و مکتب دار به مدارس و پیشگامان آن حمله میکردند. بطور کلی باید گفت که روحانیت ایران در استانه انقلاب مشروطیت و پس از آن بر سر برخورد با آموزش نوین دچار دو دستگی بود، بسیاری از همراهی با مخالفان دوآتشه مدارس جدید سر باز زدند و حتی به صف بانیان مدرسه جدید پیوستند. از میان روحانیون سرشناسی که از طرح مدرسه جدید استقبال کردند باید از ایت الله محمد طباطبایی یاد کرد که موسس مدرسه اسلام بود و مدیریت انرا به پسرش سید محمد صادق سپرده بود.
حکومت رضا شاه در ایران و اعمال سیاست های نوسازی آمرانه و غیر مشارکتی سبب شد تا مخالفت ها با گسترش مدرسه جدید رو به خاموشی گذارند و ما شاهدکاهش مقاومت منفی و نوعی انزوای نیروهایی اجتماعی باشیم که با نهاد آموزش نوین سر آشتی نداشتند. این عقب نشینی و دخالت موثر دولت در امر گسترش نظام آموزشی دوگانگی که در حوزه تحصیلی ایران وجود داشت را به سود مدارس جدید خاتمه داد و ده ها هزار مکتب و بخشی از مدارس قدیمی در شهرها و روستا های ایران اندک اندک از میان رفتند.
در سال های پس از جنگ دوم جهانی ما شاید رشد گرایش جدیدی در نقد مدرسه جدید در ایران هستیم که بتدریج جای خود را درمحافل مذهبی و یا در میان روشنفکران و شخصیت های دینی باز میکنند. این گرایش ها همزمان حوزه نظری و پراتیک آموزشی را در بر میگیرند. ایجاد شماری از مدارس با گرایش مذهبی از جمله ابتکارات عملی نو به شمار میرفتند. شبکه مدارس اسلامی که توسط شیخ عباس اسلامی براه افتاده بود در کنار مدارسی مانند کمال، علوی تلاش های عملی برای بازگرداندن فرهنگ اسلامی به نظام آموزش رسمی هستند. نوآوری بسیاری از مدارس این بود که در کنار برنامه های رسمی نوعی آموزش و تربیت دینی فزونتر به دانش اموزان پیشنهاد میشد و فضای عمومی انها هم حال و هوای اسلامی داشتند.
در حوزه نظری نیز گرایش های انتقادی نسبت به نظام آموزشی وارد مرحله جدیدی میشود و ما شاهد موضع گیری و برخورد برخی از روشنفکران و اندیشمندان دینی هستیم که از زاویه های مختلف به نقد مدرسه دست میزنند. تفاوت بزرگ گرایش جدید انتقادی در حوزه آموزش فاصله گیری انها با تفکر و نوع برخورد مخالفان اولیه مدرسه مدرن است. گرایش انتقادی معاصر بر خلاف پیشینیان آموزش مدرن و ماهیت سکولار برنامه های درسی را یکجا رد نمیکند و بیشتر در فکر تغییرو اصلاح آن در جهت نزدیک شدنش به ارزش های بومی و دینی جامعه ایران است. اعتراض نسل جدید منتقدین همچنین متوجه عدم کارآیی مدرسه و" دنباله روی" نهاد آموزش از انچه که انها "الگوهای غربی" می نامند است. جلال ال احمد ، ایت الله مطهری و علی شریعتی از جمله منتقدین جدید نظام آموزشی در چهارچوب گرایش های اسلامی هستند که در آثار نظری خود از جنبه های مختلف به نظام آموزشی مدرن ایران پرداخته اند.

نظام آموزشی نوین در اندیشه شریعتی
در میان اندیشمدانی که نظام آموزشی را از دیدگاه دینی و اسلامی مورد نقد قرار داده اند بدون تردید علی شریعتی از جایگاه ویژه ای برخوردار است. دکتر شریعتی یکی از نادر منتقدان نظام آموزشی است که دامنه برخورد خود در این حوزه را به اصلی ترین جنبه های فعالیت و فلسفه وجودی و وظایف مدرسه میگستراند و با نگاهی اسلامی انقلابی در صدد ارائه نوعی الگوی جایگزینی هم برمیاید. شریعتی خود در به خورد با نظام آموزشی ایران محدود نمیکند و فلسفه آموزشی مدارس غربی را مورد بازخوانی انتقادی قرار میدهد.
علت توجه دکتر شریعتی به آموزش را باید از جمله در نظام فکری او و نقشی که آموزش در ابعاد رسمی و غیر رسمی ان در شکل دادن هویت و شعور فرد اجتماعی ایفا میکند جستجو کرد. از سوی دیگر نباید از یاد برد که شریعتی به واسطه شغلی و نیز پراتیک اجتماعی در تماس دایمی با نظام آموزشی ایران و اروپا قرار داشت. از این منظر شاید بتوان گفت نگاه شریعتی از درون به یکی از مهم ترین و فراگیرترین نها دهای جامعه مدرن است.
نوشته ها و برخوردهای علی شریعتی به مسایل آموزشی را از دو زاویه مورد تحلیل قرار داد : نخست نوشته هایی که به طور مستقیم و هدفمند به نقد نظام آموزشی و پدیده تحصیل در جوامع امروزی میپردازند. در میان این نوشته ها، همانگونه که گفته شد، بویژه باید به مطلبی تحت عنوان "مکتب تعلیم و تربیت" اشاره کرد که در آن نویسنده به مقایسه انتقادی نظام آموزشی جدید و تجربه های آموزشی تمدن اسلامی دست میزند. نگاه دوم به نظریات آموزشی شریعتی میتواند از طریق بررسی جایگاه آموزش در نظام فکری نویسنده و آثار گوناگون او صورت گیرد. موضوع آموزش و یادگیری،آگاهی و خودآگاهی، خودآموزی و خودسازی در سراسر نوشته های شریعتی حضوری برجسته و پررنگ دارند و بنوعی میتوانند بازتاب درک وی از آموزش در اشکال رسمی (مدرسه) و غیر رسمی (خانواده، مسجد، خود آموزی...) نیز قلمداد شوند. همزمان نباید از یاد برد که شریعتی به نقش معلمی بسیار دلبسته بود وموقعیت، نفوذ کلام و تجربه بسیار موفق شخصی او به عنوان کنشگری که شیفته کار خود بود نمیتوانسته بر اندیشه های او پیرامون آموزش تاثیر نگذارد.
نوشته شریعتی با عنوان "مکتب تعلیم و تربیت" نظام آموزشی ایران و نهاد آموزشی مدرن را در چند بعد اساسی به نقد میکشد. انتقاد نخست شریعتی به "گناه اغازین" مدرسه جدید در ایران باز میگردد. از نظر نویسنده، بنیانگذاران مدرسه جدید از درک فضیلت های مدارس دوران تمدن اسلامی باز مانده، به انچه که خود داشته ایم کم بها داده و به سراغ الگوهایی رفته اند که با تجربه فرهنگی و بومی ما همساز نیستند. این بدان معناست که سرمایه بزرگ دانش تربیتی انباشته شده در طول تاریخ ما بدون استفاده مانده است. او به گسستی ایراد میگیرد که میان تجربه های غنی گذشته و نظام جدید آموزشی ایران وجود داشته و دارد.
از نظر شریعتی مشابه بسیاری از رفتارها، قواهد و هنجار های آموزشی متداول در غرب را میتوان در تجربه های پیشین آموزشی ایران و اسلام هم یافت. به این ترتیب در آموزش نیز مانند بسیاری دیگراز عرصه های اجتماعی شریعتی خواهان "بازگشت به خویش" است و ارزش بخشیدن به تجربه های گذشته بومی. به همین خاطر هم شریعتی بر این باور است که برخی روش ها و برنامه های مکاتب و مدارس قدیمی میتوانستند روز امد شوند و پایه کارنظام آموزشی مدرن قرار گیرند: "در جستجوی شیوه های موفق در علوم انسانی و از جمله تعلیم و تربیت حتی باید به سراغ مکتب نیز باید رفت، چه ، در انجا نیز میتوان چیزها یافت، اگر یا اندیشه ای آزاد بگردیم و نگاهی تیز و نکته یاب و روحی که از شکوه و قدرت غرب تحقیر نشده است" (ص 438).
آنچه که بیش از هر چیز در نظام آموزش سنتی ایران توجه او را بخود جلب کرده همسازی آن با ویژگی های فرهنگی و اقلیمی و انسان شناسانه ایران است که به مثابه سرمایه فرهنگی جریان شکل گیری مدرسه جدید بدست فراموشی سپرده شده است. شریعتی چنین گرایشی را شیفتگی و مقبولیت الگوهای غربی نزد نخبگان و روشنفکران معاصر ایران میداند و در موارد پر شماری از "نفوذ و سپس سلطه فرهنگی غرب و تجدد گرائی معاصر" با دید انتقادی یاد میکند.
نویسنده که به کارکرد و کارآیی مکتب باور فراوان دارد این دیرینه ترین موسسه آموزشی کشور ما را "بزرگترین پایگاه طبیعی میارزه با بیسوادی حتی در عقب مانده ترین روستاها " قلمداد میکند. انتقاد او بیشتر متوجه ناسازگاری سازمان و کارکرد مدرسه جدید در محیط های سنتی است و با توجه به ریشه دار بودن تجریه مکتب در فرهنگ ایران انرا راه حلی برای گسترش آموزش قلمداد میکند : " همین سنت بزرگ و ریشه دار فرهنگی را میتوانستیم حفظ کنیم و با تقویت و اصلاح آن به تناسب زمان با هزینه ای بسیار کمتر از انچه امروز برای مبارزه با بیسوادی صرف میشود، بی انکه روستائیان را با شکلی فرنگی مآب و بیگانه و افرادی نامتجانس ...رویرو کنیم میتوانستیم بسیار ساده و طبیعی و با تشکیلات خیلی اندک و بودجه اندک تر، به هدف اساسی که ریشه کن کردن بیسوادی در میان توده و بویژه روستاییان است، نائل آئیم" (ص 245-246).
شریعتی در بخش های مختلف نوشته خود به سراغ ارزش ها و کارکردهای مشخص آموزش سنتی در مکتب و مدارس قدیم میرود تا نشان دهد کدام بخش از تجربه های گذشته میتوانستند در راه اندازی نظام آموزشی جدید ایران مورد توجه قرار گیرند : "در مکتب تعلیمات اجباری نیست، رایگان نیست ، ولی شرایط چندان ساده و طبیعی است که بدون کسب مدرک رسمی و استفاده از مزایای قانونی و یا ضرورت جبری گذراندن این دوره برای شغل، تحصیل و یا موقعیت های خاص اجتماعی، هر خانواده ای ... به اسانی می تواند کودکش را به مکتب بگذارد." (ص 429). برخورد دکتر شریعتی با پدیده مکتب را البته باید در متن آن دوره یعنی وضعیت آموزش سال های 40 و 50 شمسی درک کرد. زمانی که نرخ بیسوادی در روستاهای ایران از75 درصد جمعیت بالاتر از 6 سال فراتر میرفت و بیش از نیمی از نوجوانان روستایی هیچگاه رنگ کلاس و ومدرسه را نمی دیدند و برنامه سپاه دانش هم نتوانسته بود موفقیت چشمگیری در این زمینه کسب کند. شریعتی با مشاهده چنین وضعیتی است که نابود کردن مکتب و همزمان عدم توانایی آموزش نوین در توسعه آموزش و جذب همه بچه ها به مدرسه را به باد انتقاد میگیرد.
نویسنده با چنین برداشتی از جایگاه آموزش سنتی به تحصیلات عالی هم میپردازد و نشان میدهد که نوعی سازماندهی عقلانی و علمی در مدارس قدیمی هم سنگ دانشگاه های امروزی وجود داشته که یادگیری و پژوهش علوم مختلف را در دوره های مختلف جا داده است. اشاره او به نظام مدرسه سنتی تقسیم تحصیل به دو دوره سطح و خارج و تقسیم علوم به دو بخش نقلی (برگرفته از دین) و عقلی و وجود سنت تحقیق آزاد و اجتهاد برای نقد علوم موجود با چنین هدفی صورت گرفته است. نویسنده به زمان هایی اشاره میکند که در مدارس قدیمی همه علوم تدریس میشدند و مرحله سطح بیشتر به متون موجود تکیه میکردد. گذراندن مرحله سطح توسط فرد " بدان معنی است که مجموعه دانستنی های علمی رشته خود را فرا گرفته است" (ص 474). دانشجو با طی این مرحله صاحب جواز یا اجازه میشد که خود نوعی دیپلم رسمی بود که بر اساس ان استاد مراتب شایستگی علمی و اخلاقی وی را گواهی میکرد. شریعتی طرح جزییات نظام قدیم با این هدف انجام میدهد که نشان دهد "علیرغم آزادی خارق العاده ای که در نظام آموزش اسلامی وجود دارد، ضوابط علمی و تحصیلی بسیر دقیق مدارک علمی کاملا رسمی و معینی در کار است" (ص 486).
برای تکمیل مجموعه نظام سنتی نویسنده به دوره عالی پژوهشی هم اشاره میکند : "دوره دکتری در نظام آموزشی معمولا به تحقیق در یک سوژه منحصر است ، در حالیکه دوره خارج در نظام حوزه، خود یک دوره آموزش آزاد است و طرح تحقیفی و انتقادی مسائل عالی و نظری علم " ( ص 497). تاسف شریعتی در این است که مدارس بزرگ قدیمی ایران سنت های غنی و درخشان گذشته را در زمان بتدریج وا گذاردند و خود را در چهارچوب علوم دینی محدود کردند.
آزادی در آموزش سنتی و امروزی
علی شریعتی در بازگشت به گذشته آموزشی و ارزش گذاری تجربه های پیشین البته فقط به کارایی مکتب در محیط های روستایی و یا مدارس قدیمی مذهبی نظر ندارد. در اندیشه آموزشی نویسنده نوعی شیفتگی به آزادی های خاص رایج در سازماندهی موسسات قدیمی دیده میشود که در عملکرد و ساختار دیوان سالارانه مدرسه جدید از میان رفته است. از نظر او بسیاری از روش هایی که در مکتب و مدارس قدیمی رایج بودند را نباید فقط بخاطر قدیمی و یا سنتی بودن کنار گذاشت، چه بسا شماری بخاطر نزدیکی و سازگاری با فرهنگ و روحیه ایران از کارایی بیشتری هم در مقایسه با الگوهای غیر بومی برخودار هستند.
دکتر شریعتی به مثال های مختلفی در زمینه سن شروع تحصیل، ساعات کار روزانه، تقویم آموزشی سالانه، تامین هزینه های آموزشی، اعطای کمک هزینه، موضوعات درسی و روابط تربیتی و انسانی در تجربه آموزشی سنتی ایران اشاره میکند تا نشان دهد که چگونه این تجربه ها در متن زندگی طبیعی مردم فرهنگ بومی ایران ریشه داشتند و موجب میشدند گروه های گسترده مردم به سراغ آموزش مکتبی روند.
شریعتی البته در جستجوی بازگشت ساده به گذشته نیست. آنچه که او به میان میکشد بیش از هر چیز فراموش نکردن گذشته، ارزش گذاری تجربه هایی است که میتوانند در شرایط جدید هم بخاطر همنوایی با فرهنگ مردم بازسازی و نوسازی شوند. او خود به این نکته اعتراف دارد که مدارس مذهبی سنتی در مقایسه با نظام آموزشی معاصر کارایی خود را از دست داده اند و دوران انحطاط خود را طی میکنند. از نظر او "شرایط زمان این مدارس را سخت ضعیف کرده است، چنانکه با گذشته فاصله بسیار یافته، ولی، همچون ویرانه های یک بنای عظیمی که گذشته افتخار امیز و درخشان داشته است، میتوان با مطالعه علمی آن این گذشته را کشف کرد ." (ص 452).
شریعتی برای نشان دادن کارکرد های محدود کننده و اجبارهای دست و پا گیر مدرسه جدید به سراغ مکتب میرود تا نشان دهد میتوان موسسات آموزشی را بدون اجباری های کنونی نظام جدید که بسیاری از انها دارای ابعادی محدود کننده و یا ازادی ستیزانه هستند اداره کرد. این واقعیت قدیمی و سنتی که آموزنده "با هر تاریخ میتواند به مکتب آید و تحصیل ابتدایی را شروع کند، یعنی قید سنی نیز برای شروع ندارد و مساله ای بنام سن مجاز برای تحصیل و یا حد نصاب سنی برای مدرسه در کار نیست" (ص 434) از نظر شریعتی اولین آزادی است که مکتب برای دانش اموز خود قائل میشد. عدم وجود یک تقویم اجباری سالانه برای همگان و توجه به شرایط اقلیمی و اجتماعی هر منطقه نکته دیگری است که توجه شریعتی را بخود جلب میکند : "مکتب، مثل مدرسه های جدید، بر حسب هفته و ماه و فصل و سال، کلاس بندی و برنامه ریزی ثابت ندارند، هر نوآموزی بر حسب زمانی که شروع کرده و استعدادی که در فراگیری داشته، متنی را در دست دارد و به مرحله ای از درس رسیده است. بدین گونه هر نواموزی در عین حال که در جمع است، خود استقلال دارد." (ص 442)
ویژگی تربیتی دیگر مکتب که با آزادی آموزشی آموزنده در ارتباط است آهنگ و شتاب یادگیری است. بر خلاف مدرسه جدید، مکتب همه دانش اموزان را وادار به رعایت ریتم یکسان نمی کند و کس متناسب با توانایی و انگیزه و علاقه شخصی پیش میرود : "مکتب نه تنها کودک را آزاد میگذارد که از هر سنی که خواست و توانست میتواند وارد شود و اموختن اغاز کند... نه تنها آزادش میگذارد که از وقتی در طول سال که مجال داشت میتواند وارد شود و اموختن آغاز کند، بلکه این آزادی را هم به او میدهد که در هر مدتی که توانست درسها را بیاموزد" (ص 442)
در ادامه همین منطق احترام به شتاب و چگونگی یادگیری دانش اموزان است که شریعتی حتی به وجود دوره های از پیش تعیین شده تحصیلی هم ایراد میگیرد و آنرا غیر عقلانی و غیر عادلانه ارزیابی میکند : "بسیارند استعداد هایی که مجموعه آنچه را در شس سال ابتدائی، شش سال متوسطه و چهار سال دانشکده میآموزند، میتوانند بسادگی در یک سیستم زوداموز و فشرده (و نه خلاصه) طی چهار، پنج، شش سال، کمتر و یا بیشتر بر حسب اختلاف در استعدادها فرا گیرند..." (ص 440)
برخورد و نگرش دکتر شریعتی در زمینه های آزادی تحصیلی شاید برای بسیاری که با کارکرد های نظام آموزشی جدید خو گرفته اند کمی حیرت اور باشد. مقایسه برخی اظهارات او با واقعیت های امروزی آموزش میتواند این حس را تقویت کند که وی دارای اندیشه هایی اتوپیستی و غیر واقع گرایانه در زمینه آزادی های تحصیلی بوده است. اما باید به این نکته مهم اشاره شود که مسئله آزادیهای فردی در محیط های آموزشی و وجود آزاردهنده هنجارهای محدود کننده و اجباری های گوناگون از جمله موضوعات اصلی مورد بحث و مجادله فیلسوفان و دانشمندان و صاحب نظران علوم تربیتی، روانشناسی و جامعه شناسی بوده وهست. این آزادی ها هم به روابط تربیتی مربوطند هم به محتوی و برنامه های درسی و هم به شیوه سازماندهی نهاد آموزشی.
در تجربه غرب از زمان کومینوس دانشمند قرن هفدهم اهل چک تا ژان ژاک روسو و کانت تا پستالوتسی و دیویی و فرنه همگی در اندیشه کاستن از اجبارها و محدویت هایی در آموزش بودند که روح و جسم کودک و نوجوان را در مدرسه به اسارت میگرفتند. مطالعه تاریخ اندیشه های تربیتی نشان میدهد که بسیاری از این صاحب نظران دارای نگرشی ایده آلیستی و حتی اتوپیستی بودند و هر یک به نوعی ناکجاآباد تربیتی باور داشتند. امروز به جرات میتوان گفت که هیچ نظام آموزشی در دنیا وجود ندارد که به همه اید آل های دانشمندان علوم تربیتی جامعه عمل پوشانده باشد. اما همزمان انسانی تر شدن مدرسه امروزی نتیجه 3 قرن تلاش نظری و عملی همین اندیشمندان بوده است. تجربه چند مدرسه نوآوری که در فرانسه به شیوه خودگردان اداره میشوند و در انها از اجبارهای اداری و سلسله مراتب خبری نیست و دانش آموزان در اداره مدرسه خود فعالانه شرکت میکنند نمونه ای از ابتکارات عملی برای تغییر چهارچوب های خشک و آمرانه نظام آموزشی است.
مدرسه معروف "سامر هیل"( Summerhill ) در انگستان مثال دیگری از این تلاش های اتوپیستی است. در این مدرسه که توسط الکساندر نیل پایه گذاری شد هر نوع انظباط و قواعد محدود کننده به سود آزادی دانش اموزان نفی میشد.
چند و چون نگرش دکتر شریعتی به مسئله حساس آزادی های تحصیلی و برخورد روشن به اجبار های دست و پا گیر در مدارس بازتاب گرایش اومانیستی او در حوزه آموزش و پرورش است. با انکه این نظرات به اندازه کافی شرح و بسط داده نشده اند ولی طرح این موضوع و تکیه به فرهنگ و تجربه آموزشی گذشته در نوع خود در کشور ما کم نظیر هستند. همزمان این نکته را نباید فراموش کرد که دکتر شریعتی بطور عمده ستایشگر جنبه های مثبت مکتب و مدارس سنتی است وبه بخش های منفی و ضد تربیتی این تجربه (تنبیه بدنی، استفاده افراطی از روش های مبتی بر حفظ کردن، اجبار در محتوی درسی، روش نادرست یادگیری زبان، الویت آموزش به یادگرفتن به جای فهمیدن ...) کمتر اشاره میشود.
هدف غائی مدرسه جدید
هر چند در اندیشه شریعتی سازگاری اشکال و سازمان های آموزشی سنتی مانند مکتب و مدارس قدیمی با فرهنگ و بافت انتروپولوژیک جامعه ایران مورد توجه فراوان قرار میگیرد اما وی توجه اصلی خود را متوجه بازخوانی روح و فلسفه حاکم بر تجربه آموزش اسلامی بر متن واقعیت های امروزی میکند. در حقیقت مهم ترین بخش اندیشه علی شریعتی پبرامون آموزش در ایران و جهان به اهداف اساسی مدرسه مدرن در مقایسه با الگوی آموزش اسلامی باز میگردد.
در یک نگاه کلی باید گفت که نظام های آموزشی مدرن در سراسر دنیا دست کم سه هدف اصلی در در برابر مدرسه میگذارند. نهاد آموزشی در وهله نخست وظیفه اساسی انتقال میراث فرهنگی و داده های پایه ای مربوط به آن و یادگیری مهم ترین ابزار فرهنگی یعنی زبان را به نسل جدید بر عهده دارد. وظیفه اساسی دیگر نظام آموزشی تربیت نیروی انسانی ماهر و پاسخ گویی به نیازهای بازار کار است. نظام آموزشی از این طریق در تقسیم اجتماعی کار و توزیع موقعیت های شغلی نقش مهمی را به عهده میگیرد و میزان تحرک طبقاتی در جامعه به کارکرد اجتماعی مدرسه و امکاناتی که این نهاد فراگیر در دسترس قشرهای مختلف دانش اموز و دانشجو قرار میدهد بستگی دارد. سرانجام باید به مشارکت فعال موسسات آموزشی در روند های جامعه پذیری نوجوانان و جوانان اشاره کرد که در جامعه مدرن از اهمیت بسیاری برخوردارشده است. نظام آموزشی اولین نهاد رسمی است که زمینه درونی کردن هنجارها و همنوا کردن نسل جوان با نظم اجتماعی موجود را فراهم میکند. به این ترتیب باید گفت که بعد اجتماعی و اقتصادی آموزش مدرن در مقایسه با نظام های سنتی از جایگاه بسیار مهمی برخوردار شده و سایر کارکرد های آنرا به حاشیه رانده است.
اهداف اساسی نظام آموزشی بر پایه درکی فلسفی از جایگاه انسان در جامعه بنا شده اند. یعنی موسسات آموزشی بدنبال تربیت و تعلیم انسانی هستند که تا حدودی بازتاب الگوی و ایده ال جامعه خود هستند. شیوه ها و برنامه های آموزشی در حقیقت ابزاری هستند که نظام آموزشی برای رسیدن به این هدف های عالی برمیگزیند. شریعتی در این چهارچوب دست به مقایسه نظام تربیتی غربی با تعلیم و تربیت اسلامی میزند. نویسنده از جمله به تحول و جایجایی میپردازد که در طول تاریخ در وظایف و اهداف اصلی مدرسه بوجود امده است. از نظر او دو گرایش فلسفی اصلی در نظام های آموزشی مدرن که بر پایه اصالت جامعه و یا اصالت فرد بنا شده اند بشریت را به سوی نوعی بن بست سوق میدهند : "در اصالت جامعه، انسان قربانی میشود و انسانیت به زنجیر گرفتار میگردد و مهره ماشین میشود... در اصالت فرد، جامعه قربانی میشود و هر کسی در دایره بسته خودگرائی، رها و در گسیختگی از جمعیت، جدا و در خلوت حصار فردیت و استقلال خویش تنها..." (ص 516) .
از نظر شریعتی نظام های آموزشی در غرب بورژوایی و یا سوسیالیستی هر دو در بحران فقدان اخلاق و معنای زندگی بسر میبرند : "روح بورژوایی غربی، تعلیم و تربیت را فاقد فلسفه و جهت متعالی و ایده آل گرائی انسانی ساخته است و انرا ماشینی کرده است که از انسان ها وسائلی برای نصب در ماشین بزرگ جامعه میسازد و در ان خود انسان به عنوان یک حقیقت ذاتی متعالی، متروک میماند". نویسنده انگاه به بحران نظام های ضد بورژوایی اشاره میکند که آنها نیز پس از نیل به هدف های اجتماعی خود "جبرا به چنین اخلاقی دچار میشوند زیرا تنها عاملی که میتواند به اخلاق و در نتیجه تعلیم و تربیت، هدف متعالی و فلسفه ماورای مادی و ماورای فردی ببخشد یک زیر بنای ایدئولوژیک انسانی و جهان بینی خدائی است". (ص 507) نویسنده به گفته ژان ایزوله (Jean Isoulé) در کتاب "مدینه طاهره" اشاره میکند که "از روزگار سقراط تا کنون، همه کوشش هایی که خواسته است یک اخلاق مستقل از مذهب و متکی به عقل پایه ریزی کند به شکست انجامیده است" (ص 499).
در جستجوی ریشه های تاریخی بحران غرب شریعتی به تحولات قرن هجدهم به این سو اشاره میکند که طی ان جامعه مدرن در صدد رهایی از قید مذهب برمیاید و "بحران عظیم تعلیم و تربیت نیز اغاز میشود زیرا دو پایه اساسی ان یعنی ایمان و اخلاق، متزلزل میشود..." (ص 499) دکتر شریعتی از تسلط علم گرایی و ماتریالیسم در عرصه آموزشی و در سطح چامعه را یک "فاچعه انسانی" قلمداد میکند : " آنچه این فاجعه را پدید اورده است این است که انسان دانشمند و مقتدر و برخوردار امروز یک کلمه درباره خود و درباره جهان نمیداند، بر طبیعت مسلط است اما تسلط خویش را از دست داده است" (ص 504). محصول نظام آموزشی و فرهنگ جامعه مدرن از نظر شریعتی انسان تنها و سرگشته ای است که نمی داند چه میخواهد، چگونه باید بزید، به کجا باید برود. به باور نویسنده جامعه امروز در "تعلیم و تربیت قدرتی و مهارتی یافته که حتی میمون را راه و رسمی انسانی میتواند بیاموزد اما در تعلیم و تربیت انسان درمانده است، چه انسان را نمی شناسد و در نتیجه راه و رسم انسانی نمی داند." (ص 504).
شریعتی فقط به توضیح انچه که خود بحران فراگیر نظام های آموزشی غربی و شکست آنها در تربیت انسان امروزی می نامد بسنده نمیکند. او در تلاش است از تجربه و سنت های آموزشی اسلام پاسخ هایی برای نظام آموزشی آرمانی خود بیابد ونوعی الگوی جانشینی را در برابر مدرسه غربی ارائه دهد. تعلیم و تربیت ارمانی اسلامی شریعتی و فلسفه حاکم بر آن در بخش های اساسی با نهاد های آموزشی موجود تفاوت دارد.
پرسش فلسفی نخست در برابر هر الگوی آموزشی این است که مدرسه در پی تربیت و تعلیم چگونه انسانی است. از نظر شریعتی تعلیم و تربیت اسلامی انسان دارای "تعهد" و "فضیلت" به جامعه تحویل میدهد در حالیکه نظام آموزشی غربی به "آزادی، جهت گیری و لیاقت" افراد می اندیشد. برای تعلیم و تربیت اسلامی انسان "خوب و صالح" مطرح است که هدف "کسب تسلط بر محیط خویش" را در برابر خود قرار میدهد. در برابر نظام غربی مسئله "اقتدار انسان" و "کسب تسلط او بر محیط طبیعت" را عمده میکند. درهمین راستا انسان در نظام اسلامی از نظر شریعتی "ایده آل گرا"ست و "حقیقت" را جستجو میکند. این در حالی است که مدرسه غربی در تلاش جا انداختن بینش "واقع گرایی" در میان جوانان است وانها را به علم و تکنولوژی وابسته میسازد. به همین دلیل است که به باور نویسنده انسان غربی در "خدمت خویش است و به صلاح جامعه قرار داده میشود" و انسان با تربیت اسلامی در"خدمت جامعه و صلاح خویش" تعریف میشود.
دکتر شریعتی همین منطق مقایسه دوگانه مبتی بر تضاد های بنیادی نظام های تربیتی در اسلام و غرب را در سایر حوزه های زندگی آموزشی نیز پی میگیرد. این دو نظام از نظر نویسنده در رابطه با نقش جامعه، انسان و دین و خدا در روند های تربیتی و آموزشی دارای تفاوت های بینشی بسیار اساسی هستند و به همین اعتبار هم هدف های یکسانی را در برابر خویش قرار نمی دهند و همزمان ابزار و شیوه های متفاوتی را بکار میگیرند. او هدف مدرسه غربی را در آموزش و توجه به "رفتار اجتماعی" خلاصه میکند و انرا در مقابل نظام اسلامی میبیند که برای "پرورش" و "اخلاق انسانی" اولویت قایل میشود. بر اساس همین منطق است که در نگاه شریعتی نظام غربی رشد "جهان اگاهی" و "پراگماتیسم" را زمینه فعالیت های خود قرار میدهد در حالیکه تربیت اسلامی به اصالت "خود اگاهی" و "رادیکالیسم" باور دارد. شعار نظام آموزشی غربی "آسایش و سعادت" است و شعار الگوی اسلامی تربیت "زیبایی و کمال". اولی به گفته او گرایش به "تمدن" دارد و سازنده "اجتماع" است دومی به "فرهنگ" نظر دارد و "امت" را بوجود میاورد. این نکته اخری در تفکر شریعتی بطور مستقیم بعد هویتی که در نظام های آموزشی جدید به نوجوان و جوان منتقل میشود را نشانه میرود : "در اسلام به جای نژاد، خاک، خون، وحدت تاریخ، اشتراک در جد اعلاء، نظام سیاسی، طبقه اقتصادی، منطقه جغرافیائی، تجمع، که ملت و قوم ... را تشکیل میدهند" (ص 464). شریعتی در برابر این واحد های جفرافیائی اجتماعی متداول امت را پیشنهاد میکند که از نظر او متشکل از گروهی از انسان هاست که بر پایه اعتقاد به اسلام پی ریزی شده است : "امت یک جامعه حزبی یا ایدئولوژیک است دارای رسالت جهانی" (ص 465). او نتیجه میگیرد که "هدف اجتماعی اسلام تشکیل امت است" (ص 464).
یکی از پی آمد ناگزیر طرح پدیده امت در نظام اجتماعی و آموزشی اسلام و کم رنگ کردن ملت و کشور مسئله برخورداری از فرهنگ و زبان مشترک میان همه مسلمانان است. خود شریعتی نیز به این نتیجه میرسد که "باید افراد چنین جامعه ای با ایمان و عقیده و رسالت مشترک، دارای یک فرهنگ مشترک نیز باشند و در نتیجه، زبان مشترک. و طبیعی است که این زبان، برای امت اسلامی، عربی باشد" (ص 466)
نظام های آموزشی مدرن همگی در شکل دادن به هویت ملی نسل جوان و درونی کردن حس وابستگی ملی نقش بسیار مهمی ایفا کرده اند. به نظر میرسد شریعتی به این جنبه از عملکرد مدرسه نگاه بسیار متفاوتی دارد و بیشتر از تعلق به مجموعه بزرگتر فراملی مانند امت بر پایه تعلق به فرهنگ و ارزش های دینی و معنوی مشترک را در نظر دارد. بسیاری از اندیشمدان حوزه علوم تربیتی که در صدد برجسته کردن بعد معنوی فعالیت های آموزشی هستند و یا گرایش های اومانیستی را نمایندگی میکنند نیز به مسئله وابستگی و هویت ملی برخوردی انتقادی دارند و یا دست کم کارکرد های کنونی مدرسه در این زمینه را مورد پرسش قرار میدهند. با انکه خصلت ایدئولوژیک اندیشه دینی شریعتی گرایش به اصالت واحدی فراملی را اجتناب ناپذیر میسازد، اما همزمان مدرسه آرمانی مورد نظر او به همه بشریت تعلق ندارد و هویت دینی جای هویت ملی را در تفکر او میگیرد.
تناقض اومانیسم با قرائت ایدئولوژیک انقلابی
شریعتی اندیشه تربیتی اسلام را با فهم و درک و نشانه های امروزی مورد بازخوانی قرار میدهد و برخی سنت ها و تجربه هایی انرا در رابطه با مسائل معاصر روزآمد میکند. از این جنبه باید گفت که شریعتی همچون بسیاری زمینه های دیگر هنجار شکن است و خاص و متفاوت با دیگران. تفاوت مهم بینش آموزشی او با سایر کسانی که در سال های پس از 1320 نظام آموزشی را از دیدگاه های مختلف مورد انتقاد قرار داده اند درارج گذاشتن به تجربه های آموزشی گذشته و نیز گرایش او به دگرگون کردن بنیادی نظام آموزشی است. گرایش های دیگر انتقادی دینی اسلامی به مدرسه در ایران بیشتر به فقدان برنامه های اخلاقی و یا ضعف فعالیت های آموزش دینی و سلطه فرهنگ آموزشی به غرب توجه میکنند. در حالیکه شریعتی از چهارچوب انتقاد از این یا ان عملکرد مدرسه پا فراتر میگذارد و در تلاش دستیابی به الگوی جدید آموزشی است و از همین جنبه هم به نقد بنیادهای فلسفی آموزش مدرن روی میاورد. با قرائت مدرن از آموزش دینی شریعتی به نوعی اسطوره زدایی در حوزه آموزشی دست میزند و تعلیم و تربیت اسلام را به سطح ایدئولوژی آزادیبخش مدرسه معاصر ارتقاء میدهد.
در بعد مقایسه ای اندیشه های شریعتی در مواردی با نظرات این یا ان فیلسوف و صاحب نظر علوم تربیتی همسو میشود. اما همزمان در یک برخورد کلی باید گفت که مدرسه آرمانی مورد نظر شریعتی در زمینه های مهمی با گرایش های معاصر تربیتی و تجربه ای مهم موجود در دنیا ناسازگار است. دلیل این ناسازگاری را خود شریعتی هم در نوشته های خود بیان میکند، یعنی همان نکات اساسی که تضاد میان تعلیم و تربیت اسلامی و اندیشه آموزشی در غرب را سبب میشوند.
در حوزه تفکر تربیتی دکتر شریعتی را باید اومانیستی دانست که اندیشه های خود را بر پایه یک ایدئولوژی دینی بنا میکند. او از یک سو نگران سرگشتگی معنوی انسان معاصر است و بر این باور است که "در سیر تحول و تکامل جامعه ها بسوی مدرنیسم، انسان ها از درون تنهاتر میشوند و از برون اجتماعی تر " ( ص 519). به همین خاطر است که به شریعتی رویکردی را پیش میکشد که بر اساس ان "همه چیز باید در خدمت انسان باشد : فلسفه، مذهب، علم، تحقیق، تعلیم و تربیت و ادبیات و هنر باید مسئولیت پیامبری جامعه، ملت و نوع بشر را بر عهده گیرد" (ص 493). از سوی دیگر او حرکت خود را در درون حوزه فرهنگی خاص (اسلام و شیعه) تعریف میکند و انجا هم با رویکردی تقلیلی در جستجوی تربیت انسان های متعهد و با فضیلت برای شکل دادن به امت اسلامی و جامعه آرمانی مورد نظر خویش است. در حقیقت نظام آموزشی در الگوی شریعتی هم ابزار شکل دادن و برپایی جامعه آرمانی امت اسلامی است و از این جنبه در عمل خود او در همان دامی گرفتار میاید که به نظام های غربی را بخاطر آن مورد سرزنش قرار میدهد. اگر در الگو های غربی، مدرنیته و جایگاه فرد در جامعه و تجربه دمکراسی دست کم خصلت سرکوبگرانه نهاد آموزشی را تا حد زیادی کاهش میدهد، در کشور هایی که در انها تجربه و فرهنگ دمکراسی وجود ندارد یا بسیار ضعیف است مدرسه ایدئولوژیزه شده میتواند با شتاب به یک نهاد بسته و غیر مشارکتی تبدیل شود که بجای شکوفایی استعدادها و رهایی ذهنی و تربیت معنوی انسان در آن خرد و تحقیر شود.
پروژه مدرسه آرمانی دکتر شریعتی انگونه که خود بروشنی بیان میکند کارکردی ایدئولوژیک و دینی دارد و باید انسان های آرمانگرا و متعهد و با مسئولیت را برای جامعه تربیت کند. حال این پرسش اساسی پیش میاید که در این مدرسه ایده آل شده ایا دانش اموزان از آزادی متعهد نبودن و آرمانگرا نبودن هم برخورداند ؟ آیا به انها اجازه داده میشود رفتار هایی داشته باشند که از سوی نظام ارزشی مدرسه "فضیلت" شمرده نمیشوند ؟ آیا مدرسه دینی که بر پایه این پروژه بوجود آید بناگزبر بچه ها را وادار به انجام اعمال معین و پرهیز از این یا آن رفتاری که به هنجار ارزشی همخوانی ندارد نخواهد کرد ؟ چه کسانی وچگونه درباره رفتارها و ارزش هایی که فضیلت به حساب میایند تصمیم میگیرند ؟ اگر کسانی نخواستند با نظام ارزشی مورد نظر دکتر شریعتی همنوایی کنند با آنها چگونه رفتار خواهد شد و انها از چه آزادی ها و حقوقی برای دفاع از فرهنگ و باورهای خود برخوردار خواهند بود. وقتی دکتر شریعتی میگوید در نظام اسلامی تعلیم و تربیت انسان ایده ال گراست و بدنبال حقیقت و تلاش میکند خوب و صالح باشد میتوان پرسید مقصود کدام حقیقت و ایده آل است و صالح و خوب بودن با کدام معیار مورد سنجش قرار میگیرد.
در یک نگاه خوش بینانه اگر این درک از الگوی خاص رفتاری و فکری در مورد شماری از افراد باانگیزه صدق کند، همه جامعه را نمی توان به پیوستن به چنین فرهنگ و بینشی وادار کرد. مدرسه امروزی محلی برای آموزش میلیونها نوجوان و جوانی است که با تجربه ها، نگاه ها و پروژه های زندگی متفاوتی وارد نظام آموزشی میشوند و همگی نظام ارزشی و آرمانی مشترکی را با هم تقسیم نمیکنند. پروژه هایی که برای شکل دادن نهاد آموزشی بر پایه نظام ارزشی و آرمانی یکسانی که از بالا و تحمیل آنها به موسسات آموزشی بوجود امده بودند در دهه های گذشته در کشور های مختلف با ناکامی وسیعی روبرو شده اند و گاه شکل زندان هایی نمادین و یا واقعی با مجموعه ای از ممنوعیت ها و اجبارها درآمده اند. این تجربه ها نشان داده اند که مدرسه کارخانه تولید آدم هایی براساس قالب های فرهنگی و ارزشی از پیش تعیین شده نیست. نقش آموزش را نباید در حد انتقال و بازتولید ساده و یکسویه دانستنی ها و نظام ارزشی مورد حمایت فرهنگ رسمی تقلیل داد. یادگیری روندی است بر اساس دریافت و درونی کردن و ساختن مفاهیم و داده ها و دانستنی ها بر بستر تجربه و نگاه و انگیزه فردی دانش اموز. دانش اموز بر خلاف انچه که ممکن است در ظاهر امر به نظر رسد لوح سفیدی نیست که بتوان بروی ان هر چه را که نهاد های آموزشی میخواهند حک کرد. دانش اموز با دیدگاه ها، عواطف، انگیزه و شناخت شخصی خود در روند یادگیری مشارکت میکند و در جریان کنش های متقابل ارتباطی به شناخت خود شکل میدهد. در رویکرد تربیتی شریعتی با وجود انکه از آزادی فرد سخن به میان میاید و به آن قدر گذاشته میشود، اما این آزادی در چهارچوب از پیش تعیین شده معنا پیدا میکند و معلوم نیست اگر کسی با ان سرسازگاری نداشت چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود.
این مسئله واقعیت دارد که شریعتی با انتقاد از محدویت ها و اجبارها و سلطه دیوان سالاری و یا تحمیل قالب های خشک در محیطهای آموزشی به گرایش های پداگوژیک جدید نزدیک میشود. زمانیکه وی در صدد پیوند دادن آموزش با معنویت بر میاید و نبودن معنای زندگی و یا اخلاق جمعی و همبستگی انسانی را مورد ایراد قرار میدهد، نظرات او قرابت هایی با برخی تئوری های معنوی گرایانه نوین در حوزه آموزش پیدا میکند. در تئورهای معاصر تربیتی، گرایش های معنوی گرایانه کسانی مانند ماسلو (Maslow (، فرگسون (Ferguson) ، هارمان (Harman) و لئونارد (Leonard) را شامل میشود که خارج از چهارچوب ادیان بزرگ از تلفیق معنویت و آموزش در مدرسه جانبداری میکنند. آنها هم مانند دکتر شریعتی نگران تنهایی و سرگردانی روحی انسانند و خشنونت و سردی زندگی مدرن و مادی امروز را مورد سرزنش قرار میدهند. اما هیچیک از انها به مدارس مذهبی موجود تمایلی ندارند، بدنبال تربیت انسان های آرمانی و آرمان گرا نیستند و از الگوی فکری و فرهنگی پیش ساخته و منسجمی در قالب یک ایدئولوژی هم پیروی نمیکنند.
در فرانسه هم کسانی مانند لویی لوگراند (Legrand) به ضرورت شکل دادن نوعی نظام جهان شمول ارزشی در حوزه اخلاق و معنویت اشاره میکنند که باید عام باشد و از حوزه یک دین یا فرهنگ خاص فراتر رود و خصلتی لائیک داشته باشد. به همین دلیل است که شباهت ها و نزدیکی ها شریعتی به برخی گرایش های معنوی گرایانه در سایه تناقض اساسی اندیشه شریعتی در حوزه آموزشی و ذهنیت او از انسان قرار میگیرد. تناقضی که قرائت تقلیلی او از جهان امروز و سخن گفتن از درون یک حوزه فرهنگی خاص و برجسته کردن نظام ارزشی یگانه بوجود میاورد. از این منظرشریعتی نمی تواند صاحب زبان و گفتمانی جهانی در حوزه آموزش شود و در چهارچوب مرز های فرهنگی متوقف میشود.
موضوع آموزش در اندیشه و دنیای نظری دکتر شریعتی جای مرکزی را ندارد و او را نمی توان و نباید به عنوان متفکری شناخت که بخش بزرگی از پژوهش خود را به این حوزه اختصاص داده است. از همین جنبه دکتر شریعتی متخصص علوم تربیتی به شمار نمی رود ولی توجه او به مسئله آموزش بویژه در بعد فلسفی دارای جنبه های مهم و گاه جدیدی است. برای درک بهتر اندیشه شریعتی باید به شرایط سال های پرتلاطم وویژه ای که او زندگی میکرد و نیز چهارچوب کلی گفتمان او را از یاد نبرد. شماری از پرسش های مهمی را که دکتر شریعتی در زمان خود در برابر نظام آموزشی امروزی مطرح میکرد هنوز هم از موضوعیت برخوردارند. مسئله معنویت، معنای زندگی، اخلاق جمعی و فردی، ارزش های جهان شمول و یا مذهب در بسیاری از نظام های آموزشی دز جهان بطور جدی تر از گذشته طرح شده اند. نظام آموزشی فرانسه به عنوان یکی از لائیک ترین الگوهای آموزشی بطور رسمی در پی افزودن مطالبی در رابطه با دین در بعد مقایسه ای از منظر فلسفی و تاریخی و جامعه شناسانه است. جدید ترین گزارش یونسکو درباره وضعیت آموزش دینی در مدارس 140 کشور جهان نشان میدهد که بطور متوسط سهم آموزش دینی از 4،3 درصد مطالب درسی در سال 1986 به 8 درصد در سال 2003 رسیده است (4).
در ایران جامعه ما از 25 سال پیش به اینسو الگویی از تعلیم و تربیت اسلامی را تجربه میکند که از جهات بسیاری با نظام آموزشی پیش از انقلاب و یا سایر نظام های آموزشی بویژه در کشورهای پیشرفته غربی بسیار متفاوت است. این نظام البته بر پایه گفتمان آموزشی دکتر شریعتی پا نگرفته است. اما شماری از منابع تاریخی و فکری انها مشترک است و سمت و سوی همگونی دارد. برای مثال تقدم تزکیه بر تعلیم که مورد توجه دکتر شریعتی بوده اولین بند قانون راهنمای آموزش و پرورش ایران را تشکیل میدهد که در سال 1366 از تصویب مجلس شورای اسلامی گذشته و مهم ترین سند قانونی ناظر بر فعالیت های آموزشی کشور ماست. پرسشی که به میان میاید این است که اگر دکتر شریعتی خود شاهد تجربه نظام آموزشی ایران در ربع قرن گذشته بود باز هم به همین گونه درباره الگوی آموزشی آرمانی خود داوری میکرد ؟
(1) اصطلاح مدرسه جدید در اینجا همانگونه که در قرن نوزدهم متداول بود دربرابر مدارس قدیم به کار رفته است. زمانیکه اولین موسسات آموزشی به سبک اروپایی در ایران شکل گرفتند عنوان مدارس جدید برای تفکیک انها از مکاتب و مدارس دینی بکار رفت. شاید امیر کبیر نخستین کسی است که در نامه های رسمی خود به ناصرالدین شاه پیرامون طرح ایجاد دارالفنون از کلمه مدرسه جدید در برابر مدرسه قدیم استفاده میکند. بعدها این عنوان توسط دیگران نیز استفاده شد و با شکل گیری شبکه پراکنده مدارس جدید نظام آموزشی نوین و یا مدرن ایران بوجود امد.
(2) در این نوشته هر جا که صحبت از مدرسه یا مدرسه جدید به میان می اید منظور مجموعه نظام آموزشی (یا نهاد آموزش رسمی) از دبستان تا دانشگاه است.
(3) شریعتی (1363) روش شناخت اسلام. تهران، چاپخش (دفتر تدوین و تنظیم مجموعه آثار معلم شهید دکتر علی شریعتی).
(4) نگاه کنید به مجموعه مقلاتی که در این رابطه در شماره دوم سال 2003 مجله پرسپکتیو یونسکو به چاپ رسیده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط   | 

محمدسعيد حنايي کاشاني
بيا تا کار اين امت بسازيم/قمار زندگي مردانه بازيم
------------------------- اقبال لاهوري
سي سال از مرگ دکتر علي شريعتي، روشنفکر و آموزگاري که گمان مي رود تاثيرگذار ترين روشنفکر عمومي ايران در سده اخير باشد، گذشته است. با اين وصف به نظر نمي آيد که بحث از او يا انديشه هاي او پايان يافته باشد، چرا که هنوز هستند کساني که مدعي پيروي از انديشه هاي اويند، هنوز هستند کساني که درصدد برائت جستن از اويند و هنوز هستند کساني که خواهان بدنامي و رسوايي اويند و البته بر اين دسته از افراد بايد کساني را افزود که صرفاً خوانندگان و پژوهشگران آثار و انديشه هاي اويند.
وقتي کسي چنين تاثيري در مخاطبان يک عصر گذاشته است، چندان که در تغييري انقلابي و تاريخي در نظام سياسي و فرهنگي کشوري بسيار مؤثر بوده است، خواه ناخواه اهميتي بسيار مي يابد. شريعتي چه دوستدارش باشيم و چه دشمنش، چه خواننده آثارش باشيم و چه رويگردان از آنها، بخشي مهم از تاريخ سرزمين ما را رقم زده است. بنابراين چه براي پافشاري بر انديشه هاي او و چه براي چيرگي بر آنها يا برگذشتن از آنها و چه براي خط کشيدن بر آنها، ناگزير از فهم و نقد اين انديشه ها هستيم. در اين ميان، داوري در باب شخصيت فردي شريعتي نيز نمي تواند برکنار از اين فهم و نقد باشد. البته اين مقاله نمي تواند به همه پرسش هايي که اکنون مطرح است پاسخ دهد، يا اصلاً مدعي پاسخي براي همه اين پرسش ها باشد، اما مي کوشد دست کم طرحي را پيشنهاد کند که در مرتبه نخست «فهم» و در مرتبه دوم «نقد» انديشه هاي شريعتي و در مرتبه سوم «داوري» درباره او تا اندازه يي امکان پذير شود. درباره شريعتي دو تصور متداول وجود دارد؛ 1- او به گونه يي مبالغه آميز کسي تصور مي شود که نقشي تعيين کننده در سرنگوني نظام پادشاهي در ايران داشته است؛ 2- او کسي تصور مي شود که به احياي انديشه هاي ديني پرداخته و از اين رو، سهمي بسيار در گسترش «اسلامگرايي» و «بنيادگرايي» داشته است. از همين رو، با توجه به حوادث تاريخي پيش آمده در بعد از درگذشت شريعتي، تصور مي شود اگر او نبود تاريخي غير از آنچه امروز هست ممکن مي بود.
1- شريعتي؛ «تاثيرپذير» و «تاثيرگذار»
آثار هر نويسنده يا گوينده يي را مي توان از يک سو بازتاب زمانه و جهان عصر او و از سوي ديگر واکنشي نسبت به آنها دانست. اين سخن، چنان که گاهي گمان مي رود، به هيچ وجه بدان معنا نيست که نويسندگان يا متفکران موجوداتي پذيرا و بي اختيارند و همچون ظرفي اند که به ناگزير پر و خالي مي شود؛ و در اين ميان، آنچه اصالت دارد محتواي ظرف است و نه خود ظرف. از سوي ديگر، نمي توان انسان را موجودي شمرد که در هر لحظه يي از زمان و مکان و در هر محيطي قادر به توليد انديشه يا واکنش هايي بدون تناسب و ربط به جهان اطراف خود است. آنچه تاکنون به تحقيق معلوم شده است گواه بر اين است که انسان نسبتي دوسويه با جهان خود برقرار مي کند؛ از سويي تاثير مي پذيرد و از سويي ديگر تاثير مي گذارد. روند رشد و تحول انسان در روند تاريخ نشان دهنده اين تاثيرپذيري و تاثيرگذاري دوسويه است. بنابراين بهتر است ابتدا از شريعتي در مقام نويسنده و گوينده يي «تاثيرپذير» سخن بگوييم تا «تاثيرگذار».
آيا شريعتي در مقام روشنفکري تاثيرگذار مي توانست کسي غير از آن که شد، باشد؟
2- جهان هاي تاريخي - فرهنگي شريعتي
شريعتي از تلاقي و برخورد سه جهان تاريخي- فرهنگي در وجود خود آگاه بود؛ 1- جهان ايراني؛ 2- جهان اسلامي؛ 3- جهان غربي. دو جهان نخست را مي توانيم بخش «واقع بوده» يا غيراکتسابي وجود او بناميم، بخشي که همچون ميراثي به او رسيده بود و او فقط مي توانست آن را بپذيرد يا نفي کند. اما جهان غربي براي او جهاني بيگانه بود که با آن مواجه شده بود؛ جهاني که از يک سو صورتي تخاصم آميز داشت و از سويي صورتي مهرآميز. جهان غربي يا تمدن اروپايي و امريکايي از يک سو استعمار و جهانگيري را به ياد او مي آورد و از سويي فرهنگ و دانش جديد. جهان غربي هم زهر داشت و هم پادزهر. شريعتي «پادزهر» فرهنگ جديد غربي را خوب مي شناخت و آن را ارج مي گذاشت؛ آزادي و آگاهي. غرب با همين دو ويژگي بود که از قرون تاريک رهيده بود و او با همين دو پادزهر بود که مي خواست به احياي فرهنگ بومي خود بپردازد. از همين رو بود که او شناخت عميق فرهنگ و تمدن اروپايي را مرحله يي ضروري در «بازگشت به خويشتن» مي شمرد؛ «بازگشت به خويش، يک نهضت عميق و دشوار خودشناسي و خودسازي است، لازمه اش شناختن تمدن و فرهنگ اروپاست، شناختن دنياي امروز با همه زشتي ها و زيبايي هايش و نيز شناختن تاريخ تمدن و فرهنگ و ادب و مذهب و اصالت هاي انسان و عوامل انحطاط و ارتقاي تمدن و اجتماع ما و تفاهم با توده مردم و تجانس با متن جامعه و بالاخره احياي آنچه انحطاط در ما کشت و استعمار از ما برد و در ميان ما نسخ کرد و قلب کرد.»(«ما و اقبال»، ص 114)
«کسي که به راستي مي تواند به عنوان يک «روشنفکر»، تقليد از اروپا را محکوم کند و غرب زدگي را از خود براند و «حق حرف زدن» پيدا کند و از فرهنگ و تاريخ «خويشتن» دم زند، کسي است که دو مرحله تکاملي را به واقع طي کرده باشد؛ يکي شناخت درست و عميق فرهنگ و تمدن اروپايي، دوم شناخت درست و عميق تاريخ و جامعه شناسي و فرهنگ و مذهب خويش.» («بازگشت به خويشتن»، م.آ. 4، ص 254)
بدين گونه بود که شريعتي به جست و جوي اسلام رفت و هم بدين گونه بود که مي خواست از همه نظام هاي فکري و فلسفي غرب تا جايي که امکان داشت، چيزي بداند.
3- چرا به «ايمان» نياز است
بارها گفته شده است که شريعتي مردي «پرشور» بود. ما معمولاً «شور» را با عقل و آگاهي در تقابل قرار مي دهيم. گمان ما اين است که عقل و آگاهي با «شور» منافات دارند و در جايي که «شوريدگي» هست جايي براي «عقل» نيست. اما از «عقل» بدون «شور» چه کاري ساخته است؟ هيوم و کانت و هگل و کي يرکگور و نيچه از جمله فيلسوفاني اند که بر تقدم «شور» بر عقل تاکيد کرده اند. اين جمله معروف کانت که «هيچ کار بزرگي بدون شور و شوق انجام نگرفته است» غالباً به نام هگل نقل مي شود، اما شريعتي با اينکه بسيار پرشور سخن مي گفت و عاشقانه بر سر هرچه داشت، قمار مي کرد، دعوت به «شوريدگي» نمي کرد. او همواره از آگاهي و شناخت علمي سخن مي گفت و انديشه هاي آزمايشي خود را نه تبليغ دين بلکه راهي براي رسيدن به حقيقت مي انگاشت؛ «من نه مبلغ مذهب هستم، نه مذهب ارثي را تبليغ مي کنم و نه تعهدي دارم براي تبليغ دين. اين يک نوع تفکر علمي و تحقيقي من است که به جايي رسيده و آن را مي گويم. اين اگر مورد قبول مذهبي ها باشد يا مخالفان مذهب، زياد فرقي نمي کند زيرا اين برداشت شخصي من است، به عنوان شخصي که مطالعه مي کند و چيزي به ذهنش مي رسد.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م. آ. 23، ص 13-12) «... بنابراين من از ايمان يا کفر و عدم ايمان صحبت نمي کنم، آن را کار ندارم. مساله تحليل علمي قضيه است، نه تبليغ و تلقين. امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد- چه، غالباً معتقديم- براي آنکه دين بدون شناخت ارزشي ندارد. ما امروز به شناختن مذهب نيازمنديم، به شناختن علم، به شناختن جامعه و تاريخ و شناختن شخصيت هايمان، نه به اعتقاد داشتن. اين همه اعتقاد، وقتي با آگاهي توام نباشد نه تنها فايده يي ندارد بلکه مضر است، براي اينکه همه انرژي هاي انساني را مي گيرد. ايمان به خودي خود بي ارزش است؛ آگاهي است که به ايمان ارزش مي دهد... علي را که نمي شناسيم، مثل رستم است که نمي شناسيم، مثل هر کس ديگري است که نمي شناسيم. در شناخت است که اينها با هم فرق مي کنند، والا در خود دوست داشتن و گريستن و ابراز احساسات کردن براي اين شخصيت هاي مذهبي يا مذهب، چه فرقي مي کنند؟ اسلام مجهول مساوي است با جادوگري. کتابي مثل مثنوي يا کتاب حسين کرد، اگر ما هر دو را نشناسيم، چه فرقي مي کند که به کدام يک معتقد باشيم. وقتي که آنها را باز کرديم و خوانديم، مساله ارزش ها، در دو سطح قرار مي گيرند و دوجور روي ما اثر مي گذارند. مساله اين است که ما وقتي مومن مي شويم، مي بينيم هيچ فايده يي ندارد؛ روشنفکر مي شويم، مي بينيم باز هم به هيچ جا نرسيديم. اينکه ما مفهوم واحدي را به نام مذهب يا به نام تصور مذهبي يا جهان بيني مذهبي در ذهن داريم و با اين مفهوم ثابت مشترک از مذاهب، در زندگي بشري مخالفيم يا موافقيم، هر دو غلط است.» («جهان بيني و ايدئولوژي»، م.آ. 23، ص ±5-±4)
با اين وصف از نظر شريعتي «ايمان» معجزه يي داشت که او آن را در نهضت هاي آزاديبخش کشورهاي آفريقايي ديده بود. «سيد جمال و عبده اشتباه شان اين بود که خواستند از دارندگان شروع کنند و اين غيرممکن است، بايد از مردمي آغاز کرد که داراي نعمت محروميت اند؛ نه چيزي دارند که هراس از دست دادنش را داشته باشند و نه در پي دست يافتن به چيزي هستند، يکپارچه ايمان و عقيده اند و هرگاه که رسالت شان اقتضا کند، بي هيچ قيد و شرطي، هرچه را که دارند فدا مي کنند.
براي شروع يک مبارزه اصيل بايد از مردم و به خصوص از نسل جوان و روشنفکران- به معناي کامل کلمه- چشم اميد داشت، چرا که اينان اگر عقيده و ايماني بيابند، پاکباخته اش خواهند شد و با سرعت به عناصر فعال و مجاهد و هستي باز و زندگي باز تبديل مي شوند. تجربه هاي انقلابي و فکري و اصلاحي نشان داده است که در جامعه يي فاسد که هر نوع فسادي در عمق جان و استخوانش ريشه کرده است و همه روشنفکران ظاهربين از آينده ملت و سرزمين نااميد بوده اند، ناگهان با يک جوشش اعتقادي و فکري آگاهانه همه پليدي ها پاک شده است و مردم همه از لباس هاي چرکين درآمده اند.
من خود در اروپا شاهد بودم که آفريقايياني که از پليد ترين عناصر بودند و به کثيف ترين مشاغل مشغول، همين که به عقيده و ايمان دست مي يافتند به صورت مجاهداني پاکباخته و صميمي درمي آمدند و در عرض چند ماه چنان شخصيتي مي يافتند که جا داشت مجسمه شان را در معبر آزادي به پا دارند. سرزمين هايي در دنياي سوم که قمارخانه و فاحشه خانه غرب شده بود و محل عياشي هايي که در فرانسه بي بند و بار نيز ممنوع است و زن و مردش به پادوي کثيف عياشان دنيا تبديل شده بودند، يک باره با جرقه يي در روح و رسيدن به خودآگاهي اعتقادي و بيداري و هدف مشترک، چنان دگرگون مي شدند که در ذهن هاي دنيا مظهر جامعه و مردمي آگاه و مترقي و متعهد و انسان معرفي مي شدند.
... با يک خيزش فکري و آگاهي و ايجاد گرماي ايمان و احساس تعهد- در مردم بي تعهد و لاابالي- و يافتن هدف مشترک در همه گروه ها و قشرهاي مختلف است که چنين معجزه يي صورت مي گيرد و مثل هر معجزه يي سريع و غيرقابل پيش بيني و غيرقابل تصور است.» («اسلام شناسي (1)»، م.آ. 16، ص 201-200)
او البته درباره وضعيت بعد از انقلاب يا بعد از آزادي مستعمرات نيز چيزهايي شنيده بود؛ اينکه مردم آنچنان از وضع جديد ناراضي بودند که آرزوي بازگشت به وضع سابق را مي کردند. اما او بر اين گمان بود که شايد بتوان بر اين تقدير چيره شد. شايد بتوان چاره يي انديشيد تا انقلاب از انحراف مصون بماند.
4- دعوت به اسلام مبارز
اسلام براي شريعتي مجموعه يي از تعاليم کلامي يا متافيزيکي يا عرفاني و معنوي نبود. او به اسلام به چشم آييني مي نگريست که نه تنها مي تواند در جامعه حرکت به وجود بياورد و به آزادي اجتماعي و سياسي بينجامد بلکه مي تواند راه هاي تازه زندگي را نيز بسازد. بنابراين از نظر او تنها راه موفقيت سريع جنبش اجتماعي و سياسي در ايران توسل به اسلام بود؛ انديشه يي که او به صراحت بيان کرد، بعدها دستاويزي قرار گرفت تا به طعنه گفته شود او به اسلام به منزله وسيله مي نگريست، نه غايت. «روشنفکر جامعه ما بايد اين دو اصل را بداند که اولاً جامعه ما اسلامي است و ثانياً اسلام يک حماسه اجتماعي و متحرک است. اگر يک متفکر بتواند نهضت خود را براي بيداري و آگاهي و رشد اجتماعي و فرهنگي توده هاي ما بر اين پايه استوار کند، موفقيتش حتمي و سريع است.» («ما و اقبال»، م. آ. 5، ص 97)
«نهضتي که به وسيله مصلحان اخير اسلامي در محيط اسلام، از چين گرفته تا خليج فارس و تا شمال آفريقا، از نيمه دوم قرن نوزدهم تاکنون به وجود آمده، نهضتي است در ادامه نهضت تاريخ هايي که فلسفه تاريخ اديان ابراهيمي بر آن استوار است. اين نهضت محصور در چارچوب هاي مسائل کلامي و فلسفي و متافيزيکي نيست. لبه تيز اين مبارزه، متوجه نظام عيني حاکم بر تاريخ و بر زندگي و بر مردم است. («ما و اقبال»، م. آ. 5، ص 55-54)
اما شريعتي به تجربه تاريخي جهان اسلام در انطباق خود با محيط ها و سنت هاي متفاوت و دستاوردهاي رنگارنگ و متکثر آن توجه داشت. او «بنيادگرا» يا «قشري گرا»يي نبود که اجراي ظواهر بنا به ادعاي اسلامي را نشانه مسلماني بداند. عبدالرحمن بدوي که اصلاً يک آدم اگزيستانسياليست است، يک آدم محقق آزادي است، مي گويد؛ «تنها از ميان اديان اسلام است که مثل يک روح در قالب ها و بدن هاي گوناگون تجلي متناسب با خودش مي کند و داراي ابعاد گوناگوني است که در هر قرن و هر زمان و با هر بينش تجلي مي کند و تنها اين مذهب است که مي تواند با تحول، تغيير فرهنگ، تفکر و تعقل و نياز و نظام اجتماعي سازگار باشد و به همه اين دردها و نيازها پاسخ بگويد. («سخنراني هاي سفر حج در سال 1349»، در «ميعاد با ابراهيم»، م.آ. ²¹، ص ²·³) از همين رو او خود دست به کار شد تا نشان دهد چگونه مي توان به استخراج معاني عميق انساني از تاريخ و فرهنگ اسلام پرداخت. او براي اين کار به سرمشق روشنفکران و فيلسوفان اروپايي نيز ارجاع مي دهد. چگونه امروز در کشورهاي مترقي اروپا، کار فيلسوف و نويسنده بزرگ اروپايي اين است که حتي از ميتولوژي يونان و روم، از آن افسانه هاي خداياني که در يونان قديم 2600 و 2700 سال پيش بوده اند، از داستان پرومته، سيزيف، زئوس، اطلس، لائوکون و... مفاهيم روشنفکرانه براي شناخت تاريخ انسان استخراج مي کند؟ ما هم بايد همين کار را بکنيم. فرهنگ اسلامي سرشار از عميق ترين و غني ترين معاني انساني است. («جهان بيني و ايدئولوژي»، م. آ. 23، ص ±7-±6)
5- ظهور اسلام مبارز
شريعتي چندان عمر نکرد تا شاهد ظهور آنچه در راه وصول به آن کوشيده بود، باشد، اما او مانند هر جان آگاه ديگري از تقدير خود نيک آگاه بود؛ از آنچه کرده بود و به آنچه رسيده بود. او جوانه زدن درختاني را که کاشته بود، مي ديد، دست کم در يک سال بعد اين جوانه ها شکوفه داد. و اينک حرکتي آغاز شده است که در هيچ يک از اين قالب ها نمي گنجد و با هيچ کدام از اين ضابطه ها قابل تفسير يا تعريف نيست. هرچند آنان که هنوز چشم شان بدين نور تازه عادت نکرده است و چهره نور را دير مي شناسند، نمي توانند اصالت آن را اعتراف کنند و اساساً ماهيتش را تشخيص بدهند و طبق معمول هريک آن را بر اساس ضابطه هاي پيش ساخته يي که در ذهن دارد توجيه و تعريف مي کند و طبيعي است که مرتجع ها آن را «مدرنيسم» يا «مارکسيسم اسلامي» بنامند و مارکسيست ها و مدرنيست ها آن را نوعي «ارتجاع مدرن» يا «مذهب مدرنيزه». اما کساني که هوشياري آن را دارند که يک واقعيت را بر اساس خصلت هاي ذاتي آن و با شيوه يي منطقي، تحقيقي، بي طرفانه و علمي بشناسند و تمييز دهند، نمي توانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خويش دارند، يک حرکت جديد و يک ايدئولوژي جديد غاستف و آدم هايي با جهان بيني، روح، رفتار و اخلاق جديدي در جامعه پيدا شده اند، که ضابطه هاي خود را دارند، فرهنگ خود را، ايمان خود را و مسووليت ها و جهت گيري هاي خود را و اساساً زبان خاص خود را؛ و با آنکه جوانند عميق ترين و شديد ترين تاثيرهاي انقلابي را در تغيير ارزش ها، چهره ها و رابطه ها در متن جامعه و در اعماق خانواده هاي سنتي نيز به جاي گذاشته اند و وزن و حضور خويش را در سطح جهاني به اثبات رسانده اند، آنچنان که قدرت ها را نيز با وحشت متوجه خويش ساختند. («بازشناسي هويت ايراني- اسلامي»، م.آ.

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:32  توسط   | 

بيژن عبدالکريمي
تاريخ و فرهنگ ما مملو از تابوها و کاريزماها يعني اصول، مباني و مفروضات پيشين و نيز شخصيت هاي نقدناپذير است. در جاي جاي اين فرهنگ خطوط قرمز عبور ناکردني ديده مي شود تا آنجا که بايد گفته شود نقدناپذيري به منزله يکي از مهم ترين وجوه سنت و تاريخ ما جلوه مي کند. در دهه هاي اخير در سرزمين ما نيز تحت تاثير خرد انتقادي دوران، نيروهاي نقد آزادتر شده است و مي رود که پرشتاب تر از هميشه، همه چيز و همه کس را به مهميز پرسش و انتقاد کشاند.
اما گاه احساس مي شود در ديار ما اين نقد به نقدي مخرب تبديل شده و مي رود نقدي ويرانگر و غيرانساني به تدريج بر جامعه و فرهنگ ما مستولي شود.1
سخن بر سر اين نيست که نقد نکنيم. ما همه چيز و همه کس را نقد مي کنيم و نقد خواهيم کرد و در برابر هيچ کاريزمايي جز کاريزماي حقيقت سر فرود نخواهيم آورد.
اما سوال اين است؛ حقيقت خود نقد چيست؟ به نظر مي رسد خود نقد و فرهنگ و تفکر انتقادي بايد مورد تامل و نقدي جدي قرار گيرد و اين تامل را مي توان با طرح اين پرسش آغاز کرد؛
معنا و مفهوم عمل نقد چيست؟
براي نقد، معاني و مفاهيم متعددي مي توان قائل شد، اما يکي از معاني ضمني و در همان حال، واضح آن چنين است؛ «من مي فهمم، او نمي فهمد» يا «من بهتر از او مي فهمم.»
امروز ما گذشتگان خود را به نافهمي يا بدفهمي متهم مي کنيم اما مساله اينجاست که فردا نيز «ما» به نافهمي و بدفهمي متهم خواهيم شد.
امروز من نسبت به استادم شريعتي مي گويم؛ «من مي فهمم، او نفهميد.»
فردا دانشجوي من دوباره اين صلا را سر خواهد داد و خواهد گفت؛ «من مي فهمم، او نفهميد.»
اگر امروز ما تلاش ها و مجاهدت هاي نظري و عملي گذشتگان و شخصيت هايي چون شريعتي را ناديده بگيريم، فردا تلاش ها و مجاهدت هاي نظري و عملي ما نيز ناديده گرفته خواهد شد.
در اينجا به طور طبيعي پرسش هايي بسيار اساسي شکل مي گيرد؛
*در نقد من از ديگري يا از گذشتگان چه توجيه معرفت شناختي وجود دارد؟
*چه رجحاني در نقد من نسبت به انديشه مورد انتقاد من وجود دارد؟
*چه کسي مي تواند در مورد ارزش نقد من ارزيابي کند؟ من؟ زمانه و معاصران من؟
*آيا من يا زمانه و معاصران من، داوران مناسبي براي قضاوت و داوري در نزاع ميان انديشه و رفتار من با انديشه و رفتار مورد انتقاد من هستند؟
*آيا فردا من و معاصران من، ديروزيان و پيشينيان نخواهيم بود؟
*آيا اگر زمان، بنا به فرض، در دو سو حرکت مي کرد، گذشتگان درباره امروزيان چگونه به قضاوت مي نشستند؟ براي مثال شريعتي و هم عصران او درباره من و معاصران من چگونه مي انديشيدند؟
اين پرسش ها و انديشيدن به خودمان و معاصران مان در ميانه گذشتگان و آيندگان، انديشيدن به حقيقتي را در دل ما زنده مي کند؛ «ما نيز خواهيم مïرد.»
اگر معاصران ديروز، گذشتگان امروزند، فردا نيز نوبت ماست و با مرگ، معاصران امروز، گذشتگان فردا خواهيم بود.
اين پرسش ها و انديشه مرگ، حرکت و سيلاني تاريخي يعني تولد و مرگ آدميان و ظهور و سقوط فرهنگ ها، فلسفه ها و نظام هاي انديشگي گوناگون را در برابر ما آشکار مي کنند.
فهم اين سيلان تاريخي و انديشيدن به آن، ما را در نقدهاي مان از ديگري و از گذشتگان محتاط تر مي سازد. در پرتو فهم اين سيلان تاريخي و انديشيدن به تولد و مرگ مستمر انديشه ها، به نظر مي رسد که نسبت به نقد بايد نگاه دوباره يي صورت گيرد. اين سخن به اين معناست که پديدار نقد، همه چيز را به نقد مي کشد، اما خويشتن را از ياد برده است.
نقد نقد نيز بخشي از وظايف نقد است. پديدار نقد هم بايد مورد نقد قرار گيرد. اين سخن، تعبيري از اين امر است که نقد بايد مفروضات کنوني خويش را مورد بازبيني و بازانديشي قرار دهد. به نظر مي رسد نقد نقد به چهار اعتبار يا در چهار حوزه مي تواند صورت پذيرد؛
1- نقد اخلاقي نقد
2- نقد معرفت شناختي نقد
3- نقد هرمنوتيکي نقد
4- نقد فلسفي (وجودشناختي) نقد
1- نقد اخلاقي نقد
نقدها در بسياري از مواقع بيانگر احساسات، عواطف عصبيت ها، خشم ها و کينه هاي ناقدان است. اين نقدها را مي توان نقد سايکولوژيک (روانشناختي) يا نقد سوبژکتيو ناميد که در مقابل نقد استعلايي قرار دارد. در نقد اخير، حقيقتي استعلايي و فرا-من يعني مستقل از احساسات، عواطف و گرايشات شخصي ناقد، خود را مي نماياند.
نقد سوبژکتيو، که صرفاً بيانگر حالات و احوالات شخصي و سوبژکتيو ناقد است، نقدي بي اخلاق است، چرا که بيش از آنکه به حقيقتي استعلايي - که در زبان پوزيتيويستي، حقيقت عيني يا ابژکتيو خوانده مي شود- فراخواند، به خويشتن يعني به شخصيت، حالات و احوالات ناقد دعوت مي کند.
ادبيات گستاخانه، بيان ستايش گرانه، کينه پراکني و نفرت برانگيزي، تمجيد و تملق، فقدان خلوص اخلاقي، عدم درک محدوديت هاي بشري، فضل فروشي هاي روشنفکرانه، عدم رعايت مراتب، منزلت ناشناسي، مصلحت انديشي و عافيت طلبي... همه و همه نشانه هايي از نقد سوبژکتيو و غيراستعلايي هستند. در اين گونه نقدهاي بي اخلاق، تلاش ها، مجاهدت ها، بزرگي ها و عظمت ها به سهولت ناديده گرفته مي شوند.
2- نقد معرفت شناختي نقد
در آگاهي، درست مثل جهان هستي، طفره يعني خلأ و جهش وجود ندارد. آگاهي يک امر مستمر و به هم پيوسته است. پس ما نمي توانيم وجود مراتب و مواقف گوناگون در تفکر را ناديده بگيريم.
انديشه پيشينيان موقفي از مواقف تفکر در تاريخ تفکر است. اگر اين موقف از مواقف نبود، امروز ما در مرتبه و موقف کنوني نبوديم. آگاهي امروز ما مرتبه يي در استمرار مراتب و مواقف آگاهي هاي گذشتگان است.
ناقد بايد همواره به اين نکته التفات داشته، سير تفکر و وحدت و پيوستگي آن را دريابد.
3- نقد هرمنوتيکي نقد
1- 3- در بسياري از مواقع آنچه را که ما به منزله نقد يک انديشه يا نقد يک متن مي فهميم، در واقع پاره يي از نتايج و لوازم هرمنوتيکي متن يا انديشه مورد نقد و لذا امري اجتناب ناپذير است. اين گونه انتقادات که حاصل پيامدها و لوازم هرمنوتيکي متن است نه تنها در مورد متن، انديشه يا شخصيت مورد نقد و بررسي ناقد، بلکه در مورد هر متني از متون، هر انديشه يي از انديشه ها و هر شخصيتي از شخصيت ها، از جمله در مورد متن، انديشه و شخصيت خود ناقد، صادق و اساساً اجتناب ناپذير و به همين دليل فاقد ارزش معرفتي است. بيان عباراتي اينچنيني که «فلان متن تحت تاثير شرايط زماني و مکاني خودش بوده است»، «فلان انديشه بازتابي است از نحوه زيستن صاحب انديشه»، يا «فلان شخصيت نتوانسته است نتايج و پيامدهاي انديشه خود را پيش بيني کند»، ... اساساً درباره همه متون، همه انديشه ها و همه شخصيت ها صادق است. لذا بيان آنها را، از فرط درستي شان، نمي توان به منزله يک نقد واجد ارزش معرفتي تلقي کرد.گفتن اينکه هر متن تحت تاثير فرهنگ زمانه خويش است يک اصل هرمنوتيکي مهم و قابل توجه است، ليکن تکرار آن در مورد يک متن خاص، مثل متن آثار شريعتي، معرفت جديدي نيست زيرا اين سخن در مورد هر متني، از جمله متن خود ناقد، صادق است.
2-3- هر متني در سياقي شکل مي گيرد. به تعبير ديگر، هر متني contextualized است و اين سياق عبارت است از فرهنگ، روح زمانه، شرايط سياسي و اجتماعي، تاريخي، زباني و...
به همين دليل، با توجه به اين اصل هرمنوتيکي، اين نه متن بلکه خود ناقد است که بايد مورد نقد قرار گيرد؛ چرا که اين ناقد است که از متن، انتظار يک فرامتن را داشته است و اين انتظاري نابه جا در خود ناقد است و نه نقطه ضعفي در متن.
3-3- براي هر متني سه سياق معنايي وجود دارد؛
الف- سياق تاريخي (گذشته)؛ يعني شرايط اجتماعي، تاريخي و فرهنگي يي که متن در آن شکل گرفته است.
ب- سياق عصري (حال)؛ سياق يا زمينه خواننده امروزي که متن را در پرتو سياق معاصر و عصري خود فهم و معنا مي کند.
ج- سياق معطوف به فردا (آينده)؛ هر متني با توجه به طرح افکني هاي ما يعني بر اساس طرح ها و نقشه هاي ما، بيم ها و اميدهاي ما و انتظارات و نگراني هاي ما معنا و تفسير مي شود.
پس معناي هر متني محصول تعامل سه سياق است يعني تعامل سه سياق تاريخي، عصري و معطوف به آينده.
از آنجا که سياق تاريخي به سياق عصري تحول مي پذيرد و از آنجا که انتظارات، طرح افکني ها و بيم ها و اميدهاي ما دگرگون مي شوند، بديهي است که معناي متن نيز دگرگون خواهد شد و متني که محصول و پاسخگوي انتظارات سياق تاريخي و عصري زمانه خويش بوده است، امروز معنا و مفهوم ديگري بيابد.
ما ديروز خواهان تشکيل يک جامعه و حکومت اسلامي بوديم و تشکيل حکومت عدل علي آرمان مان بود. بديهي است که متن شريعتي با توجه به يک چنين انتظاراتي معنا مي يافت. اما امروز، پس از تجربه يک حکومت ديني، طرح هاي اجتماعي ديگري. لذا متن شريعتي نيز براي ما معنا و مفهوم ديگري خواهد يافت.
بنابراين ما نبايد به متن تکليفي مالايïطاق را حمل کنيم، يعني از آن انتظاري را داشته باشيم که نه تنها نمي تواند برآورده سازد، بلکه اساساً برآورد شدني نيست. اين انتظار که متن، معنايي متناسب با سياق عصري و معطوف به آينده ما داشته باشد، تحميل تکليفي ما لايïطاق به متن است.
4- 3- اما به هيچ وجه منظور اين نيست که نقد يک متن علي الاصول امکان پذير نيست. نقد استعلايي يک متن در پرتو فهم بهتر از متن مي تواند صورت پذيرد.
فهم بهتر به سه معنا امکان پذير است؛
الف- تحليل متن و بازگشت به مباني بنيادين آن يعني کشف مباني و مفروضاتي که براي صاحب متن نيز مستتر و نامکشوف بوده است. يک چنين فهمي از متن، حاصل ديالوگ با متن است.
ب- کشف ناسازگاري هاي منطقي متن که از چشم صاحب متن مستور مانده است. يک چنين فهم بهتري نيز حاصل ديالوگ با متن است.
ج- کشف نتايج و پيامدهاي حاصل از بصيرت ها، مباني و آموزه هاي موجود در متن در يک گستره تاريخي و در پرتو تجربيات جديد تاريخي.
برخورداري از نتايج و پيامدهاي غيرمنتظره و پيش بيني ناشدني در يک گستره تاريخي، امري اجتناب ناپذير براي هر متني است. يعني هيچ صاحب متني نمي تواند همه نتايج، لوازم و پيامدهاي متن خود را در يک زمان يا در يک دوره تاريخي خاص نشان دهد و اين امر خارج از توانايي ها و محدوده هاي بشري است.
البته متفکر مي تواند پاره يي از نتايج و لوازم انديشه خويش را آشکار سازد اما نه تنها او بلکه هيچ انسان ديگري نمي تواند به همه لوازم و پيامدهاي انديشه خود در همه زمان ها و همه مکان ها و در سراسر گستره تاريخي آن دست يابد.
هر نقدي بايد به لوازم و نتايج اجتناب ناپذيري که حاصل متن بودن متن است، توجه و التفات داشته و آنها را به منزله نقصان هاي متن تلقي نکند.
4- نقد فلسفي (وجودشناختي) نقد
1- 4- پديدارشناسي فهم
هرمنوتيک، يعني درک شرايط تکوين و ظهور يک متن، فهم معناي متن بودن متن و نگريستن به شرايط فهم معنا، صيرورت معنا و پايان ناپذيري معناي متن، مي تواند ما را به پديدارشناسي فهم سوق دهد. ما شاهد ظهور يک سيلان تاريخي، تولد و مرگ نظام هاي انديشگي و معنايي و آمد و شد دوران هاي گوناگون تاريخي هستيم. ما درمي يابيم که چگونه سياق هاي عصري به سياق هاي تاريخي تبديل مي شوند.
ما خواهيم مïرد و سياق عصري ما نيز به سياق تاريخي تبديل خواهد شد. اما آيا هيچ رجحاني در سياق عصري ما نسبت به سياق تاريخي گذشتگان وجود دارد؟
ما شاهد سيلاني تاريخي و ظهور و سقوط نظام هاي انديشگي و معنايي و تولد و مرگ سياق هاي عصري و تاريخي گوناگون هستيم. اين سيلان و انديشيدن به اين ظهورها و سقوط ها و اين تولدها و مرگ ها، گاه در وجود ما احساس خوف و هراسي عظيم مي افکند. اين خوف و هراس خود را در اين پرسش نمايان مي کند؛
آيا ما صرفاً با يک سيلان و گذر تاريخي صرف و تولد و مرگ فهم ها و انديشه ها روبه روييم و نه چيزي بيش از اين؟
آيا امري فراتاريخ و غيرتاريخي در اين ميان و در پس اين سيلان و گذار وجود ندارد يا خود را آشکار و نمايان نمي سازد؟
پديدارشناسي نحوه هستي آدمي نشان مي دهد که اين نحوه هستي به گونه يي است که قبل از بودنش وجود داشته است. اين سخن بدين معناست که نحوه هستي انسان با خودش آغاز نمي شود. سنت و تاريخي که هستي فرد در آن قوام مي پذيرد، يعني گذشته يي که فرد در آن حضور نداشته است، پيشاپيش از عناصر قوام بخش نحوه هستي آدمي است. همچنين هستي آدمي عين ارتباط با موجودات، در اکنون خويش است. ارتباط با موجودات، زمان حال هستي آدمي را شکل مي دهد. از سوي ديگر، آدمي به گذشته و حال خود محدود نمي شود. آدمي يگانه موجودي است که خودبرپاست، به اين معنا که خودش بايد به هستي خودش قوام بخشد. او براي نحوه هستي خويش طرح افکني مي کند. اين طرح ها، همان چيزي است که به آينده تعبير مي شود. من فقط آن چيزي نيستم که در اينجا و هم اکنون هستم. طرح افکني هاي من يعني آينده من و آنچه خواهم بود و آنچه انجام خواهم داد، نيز بخشي از هستي کنوني من است. به تعبير ديگر، آدمي يگانه موجودي است که تاريخي است. اين سخن نه به اين معناست که انسان در تاريخ است، بلکه نحوه هستي او بالذات تاريخي است. نحوه هستي انسان را نه با فعل «بود» مي توان توصيف کرد و نه با فعل «است»، بلکه آدمي يک «بوده است» است. يعني هستي او از گذشته يي دور آغاز مي شود، به اکنون مي رسد و در همين اکنون خويش تا آينده استمرار دارد.
پديدارشناسي فهم نيز پابه پاي پديدارشناسي نحوه هستي آدمي، اين حيث تاريخي را نشان مي دهد. البته تعبير صحيح تر آن است که گفته شود ميان فهم و هستي آدمي جدايي و انفصالي نيست. فهم نيز در يک سياق تاريخي (گذشته)، در يک سياق عصري (حال) و با عطف نظر به طرح افکني هاي آدمي (آينده) صورت مي پذيرد. البته اين سه سياق را بايد در وحدت شان درک کرد، چرا که از يکديگر تفکيک ناپذيرند.
نحوه هستي و فهم آدمي نقطه آغازين نيست. نحوه هستي و فهم انسان از خويشتن آغاز نمي شود. تصوير دکارتي از آدمي براي دستيابي به يک نقطه آغازين مطلق، توهمي بيش نيست. هستي آدمي از صفر آغاز نمي شود. آدمي حلقه يي در ميان حلقه هاي يک زنجيره، بلکه در ميان شبکه هزارتوي پيچيده يي از زنجيره هاست.
فهم بدون سنت (گذشته) امکان پذير نيست. فهم هميشه بر اساس فهم ها و مفروضات پيشين تاريخي تحقق مي پذيرد. فهم همواره درون يک سنت و يک تاريخ شکل مي گيرد. اين سنت، پيشاپيش امکاناتي را براي هستي من و فهم من تعيين کرده است. اين امکانات پيشين، قوام بخش هستي من و فهم من هستند. بدون اين امکانات پيشين، نحوه هستي من و فهم من از جهان، انسان و ديگران امکان پذير نبوده و نيست. ليکن اين سنت حاصل اراده من نيست. من در اين سنت پرتاب شده ام يا پرتاب شده است. فهم، بدون سياق تاريخي امکان پذير نيست و سياق تاريخي حاصل سنتي است که هستي من در آن جاي گرفته است. هر فهمي همچنين درون سياقي عصري (حال) قوام مي پذيرد. فهم در خلأ و در فضايي اثيري شکل نمي گيرد بلکه در سياقي عصري است که امکان پذير مي شود. بدون اين سياق عصري، فهميدن قوام نمي پذيرد. اين سياق نيز حاصل اراده من نيست. من در اين سياق پرتاب شده ام يا پرتاب شده است.
همچنين فهم با عطف نظر به طرح افکني ها، انتظارات و آنچه ما به استقبال آن مي رويم (آينده)، صورت مي پذيرد. اين طرح افکني ها و انتظارات، هرچند نسبتي با من و اراده و انديشه من دارند ليکن در پرتو سياق تاريخي (گذشته) و سياق عصري (حال) است که قوام مي پذيرند و پيوسته در حال تغيير و تحولند. پديدارشناسي فهم نشان مي دهد فهم يک امر خودبنياد و بشربنياد نيست. فهم با من آغاز نمي شود و با من پايان نمي پذيرد. فهم يک حلقه در ميان حلقه هاي يک زنجيره، بلکه در ميان شبکه يي تودرتو از زنجيره هاست. فهم امري بالذات تاريخي است که در گذشته (سنت)، حال (مواجهه با موجودات) و با عطف نظر به آينده (طرح افکني ها، انتظارات، بيم ها و اميدها) قوام مي پذيرد. فهم بر اساس امکاناتي صورت مي پذيرد که گذشته يعني سنت و تاريخ در اختيار من گذاشته است. اين امکانات را من تعيين نکرده ام. من صرفاً مي توانم پاره يي از امکانات را در ميان امکانات موجود که امکاناتي سنتي و تاريخي اند، برگزينم. ليکن همه امکانات فهم در اختيار من نيست و من نمي توانم هر امکاني از امکانات فهم را خارج از محدوده هاي سنت و تاريخ خويش اختيار کنم.
2- 4- فهم به منزله يک واقعه
بدين ترتيب پديدارشناسي فهم و خودبنياد نبودن آن نشان مي دهد که فهم يک حادثه، يک رويداد يا يک واقعه است. اين سخن تعبير ديگري از اين حقيقت است که فهم از من آغاز نمي شود و به من پايان نمي پذيرد. واقعه بودن فهم معناي ديگري نيز دارد و آن اينکه فهم در هر فرد، امري تاريخي و مثل هر رويداد يا واقعه تاريخي، امري يگانه و منحصر به فرد است. هيچ فهمي دوبار تکرار نمي شود. فهم آيينه يي است که ما مي توانيم در آن کرانمندي خويش را در مواجهه با يک بيکرانگي ببينيم.
اگر ما بکوشيم به فهم فهم نائل آييم و بکوشيم به پديدارشناسي فهم بپردازيم و بر اين امر بينديشيم که حقيقت فهم چيست، آنگاه شايد حضور يک رويداد سيطره ناپذير و مهارناشدني را در خويش تجربه کنيم.
در فهم، گويي چيزي ما را به خويش فرامي خواند؛ چيزي در ما سخن مي گويد و ما را به تفکر، فهميدن و سخن گفتن وا مي دارد. پديدارشناسي فهم ما را به تجربه حافظ از هستي نزديک مي سازد؛
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
آنچه او ريخت به پيمانه ما، نوشيديم
اگر از فهم بهشت است وگر باده مست
3- 4- فراتاريخ
پديدارشناسي فهم به ما نشان مي دهد که ما بخشي از يک کليت بيکران هستيم. هر يک از ما از نقشي ويژه و جايگاهي منحصر به فرد در اين کليت برخورداريم. انديشه ما نقشي است که در اين کليت به ما واگذار شده است. بر عهده گرفتن اين نقش، شکل دهنده تقدير ما و تحقق کامل و راستين سرشت خويشتن ماست.
نحوه هستي آدمي و فهم او، از گذشته آغاز مي شود و با عطف نظر به آينده، در زمان حال صورت مي پذيرد. آدمي و فهم او حاصل وحدت سنت تاريخي (گذشته)، سياق عصري (حال) و بيم ها، اميدها، انتظارات و دل نگراني هايش (آينده) است. آدمي و فهم او امري تاريخي است.
اما در اينجا يک پرسش وجود دارد؛ وحدت تاريخ از کجاست؟
ما صرفاً با يک گذار و سيلان تاريخي روبه رو نيستيم. ما در پس حوادث بي شمار تاريخي و آمد و شد اقوام، فرهنگ ها و تمدن ها و تولد و مرگ انسان ها و نظام هاي گوناگون انديشگي، وحدتي را مي يابيم. اما مناط وحدت اين کثرت چيست؟
بديهي است آنچه مناط وحدت تاريخ است خود، حادثه يي تاريخي در ميان ساير حوادث تاريخي نيست، پس تاريخي نيست. وحدت تاريخ، امري فراتاريخ است.
وقتي ما به فهم، به منزله يک رويداد يا واقعه مي انديشيم يا نحوه هستي خودمان را به منزله يک رويداد يا واقعه تجربه مي کنيم، وجود يک جريان، يعني جريان زندگي و جريان تاريخ را در خود، احساس و ادراک مي کنيم.
زندگي و تاريخ، مجموعه يي از حوادث تکه تکه، پاره پاره و از هم گسسته نيست. ما نوعي وحدت و جرياني مستمر را در زندگي، در تاريخ و در هستي احساس و تجربه مي کنيم. ما آنات و کثرات حوادث تاريخي را درک مي کنيم، اما همچنين در کنار آنها وجود يک جريان، يک به هم پيوستگي، يک وحدت، يک زمان بي زمان، يک زمان متراکم، يعني يک فراتاريخ را نيز تجربه و درک مي کنيم.
نحوه هستي آدمي، زندگي و پديدار فهم، اموري تاريخي هستند اما اموري صرفاً تاريخي نيستند. آدمي، زندگي و فهم هر چند تاريخي اند اما نسبتي با فراتاريخ دارند.
اگر ما به تامل در باب سرشت هستي آدمي و تفکر درباره ماهيت فهم و حقيقت نقد بپردازيم و حيث تاريخي نحوه هستي انسان و همه فعاليت هاي او، از جمله حيث تاريخي فهم و نقد را دريابيم و وجود کرانمند خويش را در آيينه بيکرانگي فراتاريخ درک کنيم، آنگاه نگاه ما به خويشتن انساني تر، يعني اخلاقي تر و با توجه به حيث بشري و محدوديت هاي انساني مان خواهد بود و ديگر از منظري استعلايي، يعني فراتاريخي و از نگاه خداوند، به ارزيابي بندگان و ميرندگان نخواهيم پرداخت. در اين صورت، شايد تفکر و فرهنگ در ديار ما رنگ و بوي ديگر گيرد.
ما در اينجا گرد آمده ايم تا درباره شريعتي سخن بگوييم. شريعتي در سال 1312 هـ.ش متولد شد و در سال 1356 وفات يافت. او موجودي تاريخي بود. انديشه وي نيز امري تاريخي بود و مثل هر انديشه يي از محدوديت هاي تاريخي زمان خودش رنج مي برد.
عصر ما، دوران ما و مسائل ما دگرگون شده است. آري، بسياري از مسائل و آموزه هاي شريعتي امروز براي ما معنا و مفهوم ديگري يافته اند زيرا ما نيز موجوداتي تاريخي هستيم. اما به رغم آنکه حيث تاريخي شريعتي در خردادماه سال 1356 پايان يافت، ليکن او و انديشه هاي او کماکان در ما حضور دارند؛ امروز در همين جا، در کنار ما.
آري، ما به نقد شريعتي مي پردازيم، اما در استمرار او و با حضور او اين فهم و اين نقد صورت مي گيرد. ما حضور او را نمي توانيم ناديده بگيريم. حتي اگر ما آثار او را نيز نخوانيم، باز هم او حضور دارد چنانچه همه بزرگان گذشته همچون فردوسي، سعدي، حافظ، بوعلي سينا و ملاصدرا در تک تک ما حضور دارند. گذشتگان، قوام بخش سنت ما هستند و هستي ما با اين سنت شکل مي گيرد. گذشتگان با هستي خود ما استمرار مي يابند. فراتاريخ مناط اين استمرار است.
تفکر به فراتاريخ شايد ما را قادر سازد تا بر محدوديت ها و در عين حال بر حيث معنوي هستي خويش، بيشتر تأمل کرده، آن را بهتر درک کنيم. در انديشيدن به فراتاريخ ما مي توانيم به مأوايي دست يابيم که در آنجا تفکر سکني گزيند و حضور معنا را تجربه کند.
روزها گر رفت گو رو باک نيست / تو بمان اي آنکه چون تو پاک نيست
انديشيدن به فراتاريخ اجازه نخواهد داد تا هستي ما در سيلان حوادث گذراي تاريخي مستحيل شود. تفکر به فراتاريخ شايد ما را در رسيدن به نحوه تفکري کامل تر، يعني انساني تر، ياري دهد.
پي نوشت؛ ---------------------------
1- براي مثال فلان روشنفکر يا استاد دانشگاهي را مي بينيم که در مصاحبه يي متفکري چون دکتر احمد فرديد را ديوانه يا روان پريش توصيف مي کند يا صاحب فضلي را مي بينيم که در مقاله يي معلم خودش يعني دکتر سروش را وابسته به نيروهاي خارجي و در خدمت سازمان سيا معرفي مي کند. اگر اينها نمونه هايي از نقد در ميان روشنفکران و فرهيختگان برجسته کشور ماست، ديگر از سياست پيشگان و اهل کوچه و بازار چه انتظاري مي توان داشت؟

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط   |