تبليغاتX
بوتۀ نقد شریعتی

بوتۀ نقد شریعتی

مقالات، نقدها و نوشته ها راجع به دکتر شریعتی

گفت وگو با عليرضا علوي تبار / ثمينا رستگاري
چه بسيار نام ها که در گذر ايام گرد فراموشي بر آنها مي نشيند و با ورق خوردن برگ هاي تقويم، ياد آنها از خاطره ها مي رود. نام برخي ديگر در صفحه يي از تاريخ نوشته مي شود و سالمرگ يا زادروزشان ديگران را به صرافت آنها مي اندازد. شريعتي جزء هيچ کدام از اين دو دسته نيست. حضور او منوط به هيچ مناسبتي نيست. نامش به بهانه هاي مختلف در سرشناسه بسياري از اتفاقات به چشم مي خورد. در زمان شورهاي انقلابي حضور دارد و در وقت شکيبايي اصلاح طلبي نيز باز به بقاي خود ادامه مي دهد و هيچ کس نمي داند که سر اين ماندگاري چيست؟ آيا هميشه بودن او به دليل يکتا بودنش است و اينکه ديگر کسي در قامتي بلندتر از او ظهور نکرد تا شريعتي به سايه نام او تبعيد شود؟ آيا ديگراني بزرگ تر از او آمدند اما از اقبال داشتن فرزندان و طرفداراني وفادار و مومن بي بهره بودند؟ او که درس انقلاب مي داد چگونه در ذهن انقلابيون ديروز و اصلاح طلبان امروز باقي مانده است؟دل سپردگان به او آن هنگام که سرسپرده سروش شدند چگونه او را از ياد نبردند؟ مگر نه اينکه اولين قرباني پروژه سروش بايد شريعتي باشد که همه عمر در کار فربه کردن ايدئولوژي و گستردن چتر دين به تمامي حوزه هايي بود که پاي بشر به آنجا رسيده است؟ جمع ميان شريعتي و سروش چگونه ممکن است؟ هر اتفاقي که افتاده است گويي شريعتي را سوداي پيوستن به تاريخ نيست. حتي آنها که مي خواهند انديشه هاي او را ابطال کنند و يوتوپياي او را به لنين پيوند زنند باز در فکر اويند و از فکر شريعتي خلاص نشده اند.
-----------------------------------------------------------------------------------------
- کنشگران فعال اصلاحات در ايران عموماً شاگردان يا دوستداران شريعتي بودند که تحت تاثير آموزه هاي او يک بار دست به کنش انقلابي زده بودند، اين اصلاح طلبان در دوم خرداد 76 بر چه مبناي نظري تکيه داشتند؟
در ابتدا بايد به اين نکته توجه کرد که از سرمشق شريعتي قرائت هاي مختلفي وجود داشته و دارد. از سرمشق شريعتي در دين شناسي و نگاه اجتماعي در طول حياتي که داشته سه قرائت متفاوت صورت گرفته است. بعد از سال 42 يک سرمشق دين شناسانه بين مذهبي ها رشد کرد و شريعتي هم يکي از بهترين سخنگوهاي آن سرمشق است اما تنها فرد نيست، از اين سرمشق يک قرائت وجود دارد از زمان پيدايش آن تا سال 54، يعني تا زمان اتفاقي که در مجاهدين خلق رخ مي دهد. از سال 54 تا سال هاي اول بعد از پيروزي انقلاب يک قرائت دومي از انديشه هاي شريعتي شکل مي گيرد، از سال 68 به بعد نيز زمينه هاي يک قرائت سوم از شريعتي فراهم مي شود. اين سه قرائت يک نسبت با اصلاحات و انقلاب ندارند. قرائت اول قرائتي است که کاملاً در خدمت انقلاب است يعني فهمش از دين هم نگاه اجتماعي و سياسي آن و هم نظر آن به تحول اجتماعي به نوعي است که براي انقلابي گري پشتوانه نظري فراهم مي کند. حتي بعد از سال 54 نيز که يک شوک به طرفداران اين سرمشق وارد مي شود، يک قرائت مردمي شکل مي گيرد. اين قرائت با قرائت اول تفاوتي پيدا مي کند که آن تفاوت در انقلابي گري نيست بلکه در وارد کردن عنصر اراده به تحليل ها، پررنگ کردن جنبه هاي دروني (انفسي) پديده هاي اجتماعي است. به يک معنا از پارادايم مارکسيستي به پارادايم اگزيستانسياليستي ميل پيدا مي کند. از سال 68 به بعد يک قرائت سومي از شريعتي شکل مي گيرد که با اصلاحات مي تواند همسويي داشته باشد و اين قرائت پشتوانه نظري انقلاب نيست بلکه مي تواند پشتوانه نظري اصلاحات باشد.اما از آن طرف مجموعه يي داريم به اسم اصلاح طلب، اين اصلاح طلبان به لحاظ فکري يک مجموعه يکدست نيستند و حداقل مي توان چهار جريان فکري درون آن تشخيص داد. يک جريان چپ سنتي، جريان مصلحتي عملگرا، جريان چپ مدرن و يک جريان راست مدرن است که اينها تنها در نقاطي با هم اشتراک دارند، از جمله اينکه اين نظام قابل اصلاح است و مي شود اصلاحات دموکراتيک در آن انجام داد و از روش هاي انقلابي دور شده اند، منظور از روش انقلابي روشي است که بر خشونت تکيه مي کند، بر تغيير انفجاري و ناگهاني، رهبري کاريزماتيک و حضور توده وار مردم در سياست تاکيد دارد و نوعي تقليل گرايي سياسي هم در آن وجود دارد يعني حل همه مشکلات را در عرصه سياست دنبال مي کند. اين چهار گرايش که درون اصلاح طلب ها وجود دارد، همگي از روش انقلابي فاصله گرفته اند اما به معناي آن نيست که هدف شان ديگر انقلابي نيست يا انديشه آنها کاملاً دگرگون شده. به نظرم مي آيد آن طيفي که گفتمان اصلاحات را توليد کرد، نه چپ سنتي بود و نه مصلحت عملگرا، چپ مدرن و راست مدرن بودند که اين گفتمان را توليد کردند، چپ مدرن که بيشتر تيپ سوسيال دموکرات است، راست مدرن هم ليبرال است. گفتمان اصلاحات حاصل کار اين دو گرايش فکري به شمار مي رفت.
- در دوره يي که شما آن را دوره قرائت سوم از شريعتي نام گذاشتيد، گفتمان سروش نيز در حال شکل گيري است که به نوعي پشتوانه نظري جريان اصلاح طلبي به شمار مي رود. سوال اين است که در ذهن اصلاح طلبان سروش چگونه با شريعتي جمع بسته شد؟
به اعتقاد من شکل گيري قرائت سوم از سرمشق شريعتي به مقدار زيادي تحت تاثير گفتماني است که سروش در ايران توليد کرد. يعني در واقع در پاسخ به پرسش هايي که سروش طرح کرد و در واکنش به جواب هايي که او مي داد به تدريج قرائت سوم از شريعتي شکل گرفت (البته به طور قطع عوامل ديگري نيز دخيل بوده اند و تنها اين عامل نبوده است).
سرمشق دکتر سروش به چند لحاظ از شريعتي فاصله مي گيرد. يکي در زمينه شناخت شناسي بود. سروش به يک معنا، مبلغ رئاليسم انتقادي است و معتقد به اين است که شناخت حاصل تعامل بين ذهن ما و واقعيت خارج است. يعني نقش ذهن را در فرآيند شناخت پررنگ مي کند، او مروج نگاه عينکي (به تعبير خودش) در شناخت است يعني همه ما از پس عينک هاي رنگي خودمان به عالم نگاه مي کنيم و به همين دليل اين تصاوير رنگ عينک هاي ما را هم دارد.
وقتي شما اينطوري نگاه کنيد تفاوت ديدگاه ها برايتان قابل تحمل تر مي شود. در حالي که قرائت اول و دوم از شريعتي، يک نوع رئاليسم ساده و خام يا نوعي نگاه آينه يي را براي شناخت ترويج مي کرد که اگر ما ذهن مان را صاف کنيم و جلوي واقعيت را بگيريم عيناً واقعيت را نشان خواهد داد يعني ذهن منفعل است، کاري که سروش کرد اين بود که اين مدل نگاه کردن را زير سوال برد.نکته دوم اينکه سروش پايه هاي نظري توتاليتاريسم را مورد حمله قرار داد. توتاليتاريسم به لحاظ تئوريک دو پايه نظري دارد؛ يک پايه آن، آرمانشهرگرايي است. آرمانشهرگرايي به معناي آرمانگرايي نيست. آرمانشهرگرا کسي است که به دنبال ساختن دنيايي است که هيچ سابقه و نظير تاريخي ندارد و مستلزم ساختن انساني است که با انسان تاريخي متفاوت است.خيلي ها معتقدند که اين آرمانشهرگرايي است که پايه هاي انديشه هاي توتاليتاريسم را مي سازد. پايه ديگر توتاليتاريسم که هانا آرنت بر آن تاکيد مي کند، اين است که شما به غير از قوانين موضوعه منبعي را در نظر بگيريد که فراتر از قوانين است. حرف آرنت اين است که توتاليتاريسم خودکامگي نيست يعني شخص توتاليتر دنبال پيروي از اميال شخصي نيست. او در پي منبعي وراي قوانيني است که وجود دارند.سروش هر دو اين پايه ها را در طول زمان مورد حمله قرار داد، بخش عمده يي از آثار سروش صرف شکستن اين دو پايه شده است.وقتي سروش مي گويد آنچه از احکام شريعت وجود دارد «فهم ما» از احکام شريعت است، وجود چيزي را که بتوان به وسيله آن قوانين را زير سوال برد منتفي مي کند.وقتي سروش از انسان تاريخي صحبت مي کند که در صورت تکرار تاريخ باز همان کارهاي پيشين خود را تکرار خواهد کرد، يکي ديگر از پايه هاي توتاليتاريسم را مورد حمله قرار داده است.اما در قرائت اول و دوم شريعتي هر دو پايه توتاليتاريسم حاضرند، اما در قرائت سوم چنين نيست و اين هم حاصل کار دکتر سروش است.تفاوت ديگر او با شريعتي تفکيک مرزهاي علم، متافيزيک و دين است که پيش از او در آثار مطهري بوده که جهان بيني ديني را از جهان بيني علمي و فلسفي جدا کرده است. دقت در اين تفکيک کار سروش است بنابراين شما پاسخ به سوال هاي ديني خود را از علم طلب نمي کنيد، از علم انتظارات خاص و از دين انتظارات ديگري داريد. اين تفکيک ما را از نظر شناخت چند منبعي مي کند و آنگاه پذيرش تکثر برايتان راحت تر مي شود.اما در کار شريعتي اين تفکيک وجود ندارد. بحثي که شريعتي درباره مباني اجتهاد و کتاب و سنت و اجماع و عقل مي کند مي گويد به جاي عقل بايد علم را بگذاريم و جاي اجماع هم زمان و باز در جاهاي مختلف شريعتي مرز ميان علم و دين را خلط مي کند. اين خلط البته در بازرگان شديدتر است. او از تئوري هاي علما براي توضيح مباحث ديني استفاده مي کند.
- با اين تفاسير اولين قرباني انديشه هاي سروش، شريعتي محسوب مي شود. شريعتي که در پي آن است که دين را از فرهنگ به ايدئولوژي تبديل کند کاملاً در نقطه مقابل سروشي است که در کار نحيف کردن حوزه هاي گسترش دين است.
اين يک قرائت از شريعتي است.
- بله و آن شريعتي که در ذهن انقلابيوني رسوخ کرد که بعدها اصلا ح طلب شدند، همين قرائت از شريعتي است.
آن قرائت دوم از شريعتي است.
- آن قرائت دوم چه نسبتي با قرائت سومي دارد که به گفته شما در اثر انتقادات دکتر سروش به وجود آمد. آن شريعتي که در تاريخ ما اثرگذار بوده شريعتي قرائت دوم است و حال سوال اين است که آيا اصلاح طلبان براي گذار به انديشه هاي سروش، با شريعتي قرائت دوم خداحافظي کردند؟
کلاً در کساني که آثارشان خلاقانه است و ابداع مي کنند اين امکان وجود دارد که از آثارشان قرائت هاي متفاوتي صورت گيرد، مارکس و حافظ را مي توان مثال زد. حتي خود سروش را هم مي توان در زمره اين افراد دانست چرا که در آثارشان آنقدر امکان وجود دارد که شما بتوانيد دست به قرائت هاي متفاوت بزنيد.بعضي از قرائت ها در شرايط خاصي قرائت غالب مي شود. قرائت سوم ابداع يک شريعتي تازه نيست، خواندن بخش هاي خوانده نشده آثار شريعتي است. همان موقع هم که بحث اين بود که او در آثارش يک ايدئولوگ است، يکي از دوستان در يک پژوهش مفصل وجود آنارشيسم کجا و ايدئولوگ انقلاب بودن کجا؟ در کويريات شريعتي، يک آنارشيست اقتدارستيز وجود دارد. در آثار شريعتي شما يک پست مدرن هم مي بينيد.قرائت سوم از شريعتي قرائتي است که در گفت وگو با انديشه دکتر سروش شکل گرفته است، با انديشه سروش يکي نيست اما هر دو مي توانند پشتوانه نوعي اصلاح طلبي باشند.
- منظور شما اين است که خوانش اصلاح طلبان از آثار شريعتي که در سال 57 به گونه يي ديگر آن را فهم کرده بودند، عوض شد؟
در ابتدا يک برخورد انتقادي شديد با شريعتي صورت گرفت يعني اصلاح طلبان از صورت مفتون و پيرو شريعتي بودن به ناقد شريعتي بودن تغيير کردند.
- اين نقد دقيقاً از چه مقطعي آغاز شد؟
شروع اين نقد با يک سري نقدهاي فلسفي بود. شريعتي از مفهومي به نام ديالکتيک زياد استفاده مي کند. تحليل طبقاتي در بحث هاي او فراوان است. از تئوري توطئه براي تفسير وقايع تاريخي استفاده مي کند. اولين گام در برخورد با شريعتي نقد اين مفاهيم بود و اين اتفاق تحت تاثير سروش رخ داد.اين سروش است که براي اولين بار پرچم نقد ديالکتيک را در ايران بلند مي کند. باز هم او است که برخورد طبقاتي و تئوري توطئه و نگاه تکامل گراي شريعتي را نقد مي کند. نقد شريعتي با انتقادهاي فلسفي شروع شد ولي کم کم به ديدگاه هاي اجتماعي و توصيه هاي او رسيد. مثلاً اينکه با دولتي کردن مي توان عدالت را تحقق بخشيد يا امکان جمع ميان گسترش نقش دولت در جامعه و دموکراسي مورد پرسش قرار گرفت.شريعتي فکر مي کرد مي شود هم دموکرات بود و هم براي دولت نقشي در هدايت جامعه قائل بود ولي بعد در هنگام اين نقدها خيلي از اصلاح طلبان به اين نتيجه رسيدند که ما چرا بايد اين قرائت را از شريعتي داشته باشيم.از شريعتي مي توان قرائت ديگري هم داشت. شريعتي فقط شريعتي انقلاب و دموکراسي هدايت شده نيست، يک شريعتي اقتدارستيز هم وجود دارد که روابط اجتماعي را خيلي عميق تر از آنکه دولت در آن دستکاري مي کند مي بيند و در واقع بخش هاي ناخوانده يي از آثار شريعتي مورد توجه قرار گرفت.البته در اين سير برخي از اصلاح طلبان با شريعتي قطع ارتباط کردند(راست مدرن) چرا که از منظر ليبراليسم که نگاه مي کردند به اينجا رسيدند که هيچ نقطه مشترکي با شريعتي ندارند. اما چپ مدرن از نقد شريعتي شروع کرد ولي به امکان قرائت ديگري از شريعتي رسيد. اين تفکيک من البته خيلي دقيق نيست و به صورت اجمالي است.
- چرا قطع ارتباط با شريعتي در چپ هاي مدرن رخ نداد؟ آيا دلبستگي عاطفي که به معلم انقلاب شان داشتند مانع از اين امر شد، به گونه يي که مورد اين اتهام قرار گرفتند که شريعتي تازه يي خلق کرده اند؟
علت قطع ارتباط نکردن با شريعتي اين است که اين افراد احساس مي کنند در شريعتي پتانسيل و ظرفيتي وجود دارد که به آنها امکان قرائت ديگري از شريعتي مي دهد و اين يک انتخاب معرفتي بود نه يک انتخاب صرفاً اجتماعي و از روي علاقه. بلکه عنصري در شريعتي مي بينيد که مي تواند کماکان يک منبع توليد فکر باشد. به طور مثال شريعتي دغدغه برابري دارد و چپ مدرن کماکان اين دغدغه را دارد و احساس مي کند شريعتي با اين دغدغه بازخواني هايي از تاريخ دارد که با خواسته هاي آنها همسو است ولي اين براساس يک مصلحت سياسي صرف نيست اين يک پيوند فکري و يک نوع همجنس بودن فکري است.
شريعتي آدمي است که هشدار مي دهد که براي تفسير رفتار يک فرد فقط به انديشه هاي يک فرد توجه نکن، به منافع او نيز نگاه کن، فقط نگاه نکن که چه کتابي مي خواند، ببين از کجا مي خورد. اين هشدار براي چپ مدرن هنوز هم معنادار است. بنابراين نوعي سنخيت ميان نگاه چپ مدرن و شريعتي وجود دارد. از همه مهم تر آنچه شريعتي مروج آن است، نگاه انتقادي است. شريعتي براي چپ مدرن نوعي هشدار نسبت به تسليم شدن واقعيت هم هست. راست مدرن هميشه در معرض اين خطر است که به سمت نوعي سازش با عالم واقع ميل کند و به نوعي واقع گرايي برسد نه واقع بيني و تسليم واقعيت شود. شريعتي هشداري است به اينکه دچار اين مشکل نشويم. در نتيجه نوعي سنخيت بين شريعتي و چپ مدرن است به گونه يي که احساس مي کند شريعتي هنوز منبع زنده يي است که مي شود از آن تغذيه کرد. ولي راست مدرن با شريعتي چنين سنخيتي ندارند.
- سنخيت ذهني چپ مدرن با سروش چه بود؟
من هميشه گفته ام انديشه هاي دکتر سروش به گونه يي است که هم از دل آن چپ مدرن بيرون مي آيد و هم راست مدرن. مثل پوپر که در انگلستان هم حزب کارگر از آن تغذيه مي کند هم حزب محافظه کار و هر دو به او استناد مي کنند.بستري که سروش مي سازد فقط ضد توتاليتر است به همين دليل منبع تغذيه راست و چپ مدرن است.هر دو اينها طرفدار پلوراليسم و چندگونگي در منابع فکري اند. هر دو اينها به تفکيک حوزه علمي از حوزه مديريت ايدئولوژيک قائلند ولي آرمان هاي متفاوتي دارند و در آثار سروش کمک به هر دو آرمان را هم مي بينيد. هم دفاعي از نوعي برابري هست و هم دفاع از آزادي فردي. ممکن است خود دکتر سروش جهت گيري خاصي داشته باشد اما مهم نيست. انديشه ها وقتي توليد مي شوند مستقل از توليدکننده شان به حيات خودشان ادامه مي دهند. هر دو اين گروه از انديشه هاي سروش استفاده مي کنند ولي يکي از آنها به گسست از شريعتي مي رسد و يکي به بازخواني شريعتي. البته قرائت نوي چپ مدرن از شريعتي توام با انتقاد نيز هست، يعني شريعتي اينجا ديگر يک مرجع تقليد نيست بلکه منبعي است که با نگاه انتقادي مي شود از آن تغذيه کرد.
-اين بازخواني چپ مدرن چقدر با مفهوم برخورد گزينشي با شريعتي مرزبندي دارد؟ آيا چپ مدرن از امت و امامت شريعتي قرائت ديگري ارائه کرد؛ يا اين انديشه را رها کرد و به سراغ انديشه هاي برابري خواهانه او رفت؟
از امت و امامت زماني يک حکومت ايدئولوژيک قرائت شده است ولي الان مي توان يک قرائت توسعه گرايانه هم از آن کرد. بحثي در برنامه ريزي هاي توسعه وجود دارد به نام استقلال حکومت از نيروهاي اجتماعي. بحث اين است که اگر حکومتي بخواهد توسعه را تحقق دهد بايد بتواند نسبت به خواسته هاي منطقي و کوتاه مدت اجتماعي نوعي استقلال داشته باشد تا بتواند دست به اقداماتي بزند که در خدمت توسعه ملي و بلندمدت قرار بگيرد. يک منحني آنجا رسم مي کنند به گونه يي که اگر حکومت خيلي از نيروهاي اجتماعي مستقل باشد، نمي تواند در خدمت توسعه قرار بگيرد بلکه در خدمت منويات حکومتگران قرار مي گيرد. اما اگر فاقد هر نوع استقلال از نيروهاي اجتماعي هم باشد دائماً مجبور است به خواسته هاي کوتاه مدت و خاص- منطقه يي جواب دهد و از پاسخ دادن به خواسته هاي بلندمدت ملي بازمي ماند. يک استقلال بهينه وجود دارد که حکومت را قادر مي سازد بيشترين نقش توسعه يي را بازي کند. امت- امامت شريعتي به يک معنا مي تواند همان استقلال بهينه از نيروهاي اجتماعي باشد، براي حکومت توسعه گرايي باشد که مي خواهد از خواسته هاي منطقه يي خاص و کوتاه مدت به خواسته ملي، عام و بلندمدت معطوف شود. حالا چگونه مي شود اين هدف را تامين کرد؟ شريعتي هيچ سازوکاري پيشنهاد نکرد فقط يک نامگذاري کرده است به نام «دموکراسي متعهد» اما مي توان براي آن سازوکارهايي را نظر گرفت. مثلاً ايجاد قدرت هاي همسنگ، اگر مصرف کننده ها هستند، توليدکننده ها را هم متشکل کنيم مصرف کننده هاي متشکل در مقابل توليدکننده هاي متشکل، کارفرماهاي متشکل در مقابل کارگران متشکل. قدرت همسنگ ايجاد کنيم تا براي دولت امکان نوعي استقلال ايجاد شود. در واقع در همان مفهوم که دوستش براي دوست قائل است. شريعتي در امت و امامت معتقد است حکومت هم بايد قدرتش محدود، مسوول و پاسخگو باشد و هم رهبري کند و جامعه را از يک نقطه بردارد و به نقطه ديگري ببرد.
-وقتي توده «منحط»، «جاهل» و «متوسط» در انتخاب اين فرد نقشي ندارد بلکه او بايد «کشف» شود، چگونه مي توان قائل به پاسخگو بودنش شد؟
در همان امت و امامت شريعتي اشاره يي دارد درباره آنچه يک ديکتاتور را از يک رهبر انقلابي جدا و متمايز مي سازد. شما اگر آن بحث هاي اجتماعي شريعتي را که سعي مي کند ديکتاتور را متمايز کند بگيريد و با قرائت امروزي آن را پرورش دهيد و يک چيزهايي که تا به حال ناديده گرفته مي شد را مورد توجه قرار دهيد، شايد به اين پرسش ها پاسخ داده شود.درست است اين رهبري در يک جامعه نيازمند توسعه آمده است ولي براي اينکه از ديکتاتور متمايز شود بايد يک ويژگي هايي داشته باشد. برخي از دوستان شريعتي اينها را جمع کرده اند. در اين قرائت مدرن شريعتي متوجه خطري که اين مباحث را تهديد مي کرده بوده يعني احساس مي کرده دادن اين نقش به حکومت مي تواند آن را ديکتاتوري کند. شريعتي در نقدهايي که به سوکارنو، ناصر و کاسترو داشته متوجه بوده که بايد عناصر ديگري هم باشد.او تاکيدش بر يک پلوراليسم فکري است. بايد افراد مختلفي بتوانند ايده هاي مختلفي توليد کنند. اين فکر با يک حکومت توتاليتر همخواني ندارد. شريعتي جابه جا تاکيد مي کند که جامعه يي که من تصور مي کنم جامعه يک انديشه نيست، جامعه يي است که افراد متعدد توليد افکار متعدد دارند.شريعتي که به سوسياليست بودن مشهور است، با کار آقاي اشکوري مشخص شده است که به شدت نگران اين بوده که سپردن مالکيت به دولت او را به يک قدرت غيرقابل انتقاد تبديل کند و تلاش مي کند بين مالکيت عمومي و مالکيت حکومتي فرق بگذارد. حالا اين عناصر را اگر جمع کنيم مي فهميم که قرائت ديگري از امت و امامت شريعتي مي توان داشت؛ «يک حکومت دموکراتيک توسعه گرا» که او اسمش را امت و امامت گذاشته است.
-در مواجهه با نظام سياسي دموکراسي مي توان بر آن انتقاداتي وارد کرد و ضعف هايي را براي آن برشمرد و اين ضعف ها بر هيچ يک از متفکران هم پوشيده نيست، از جمله اينکه دموکراسي حکومت متوسط هاست و برجسته سازي افراد شاخص با فاصله زياد از توده در آن راهي ندارد، اما با وجود اين نقايص باز هم دموکراسي بهترين نوع حکومت شناخته شده است. انتقادي که بر شريعتي وارد مي شود اين است که او مضار دموکراسي را به خوبي فهم کرده است و به همين دليل آن را کنار گذاشته و بديلي براي دموکراسي ساخته است که قرابتي با آن ندارد و از شخص برجسته يي سخن مي گويد که توده بايد از آن پيروي کند.
من اعتقادم اين است که شريعتي دموکراسي را به طور کامل رد نمي کند. شريعتي يک مدل از دموکراسي را رد مي کند. ما يک مدل دموکراسي توازني، متکثر و نخبه گرا داريم. مدل دموکراسي که الان در غرب حاکم است مدلي است که اولاً در آن سياست ورزي هدف نيست يعني خود عمل سياسي يک غايت نيست. ولي اگر از ديد کسي مثل آرنت نگاه کنيد عمل سياسي خودش وجه تمايز انسان و حيوان است، خودش يک غايت است. عمل سياسي آنجا مثل رقابت يک تعداد افراد خاص است. يعني يک تعداد حزب وجود دارند، يک بازار انحصار چندگانه است.
سياست کار همه نيست. فقط مال زمان هاي خاص است. اين دموکراسي کم و بيش با يک نابرابري شديد ثروت و درآمد همراه است يعني دموکراسي سياسي هست اما دموکراسي اجتماعي نيست. توازني و حاصل تعامل و توازن نيروها است. آنجا دولت برآيند نيروهاي وارده است و اين يک مدل دموکراسي است که در غرب تحقق پيدا کرده و کم و بيش هم با ليبراليسم اقتصادي همسو است ولي حاصل شرايط جغرافيايي و تاريخي کشور ما هم هست. رد اين مدل دموکراسي لزوماً رد دموکراسي نيست.شما ممکن است دنبال جايگزين کردن يک مدل ديگر باشيد مثلاً فرض کنيد مدلي که در آن سياست ورزي بايد تامين شود. مدلي که در آن دموکراسي سياسي با دموکراسي اجتماعي تکميل شود. مدلي که دولت استقلال بهينه از نيروها دارد.
مي توان در جامعه يي متفاوت از جامعه غربي مدلي از دموکراسي تخمين زد. به نظر من شريعتي نقاد دموکراسي به طور کلي نيست و يک مدل خاص دموکراسي را نقد مي کند. از زاويه آدمي که در يک جامعه توسعه نيافته خواهان برابري بيشتر است و اساساً به مشارکت و گسترش مشارکت فکر مي کند.مدل دموکراسي مشارکتي که امثال مک فرسون از آن حمايت مي کنند با ديدگاه شريعتي مغايرتي پيدا نمي کند. دولتي که شريعتي از آن دفاع مي کند دولت توسعه گرايي است که از دموکراسي تبعيت مي کند.
-در حال حاضر با توجه به افول گفتمان اصلاح طلبي و کم رنگ شدن سيطره فکري سروش بر اين جريان، آيا نوعي بازگشت به شريعتي قابل تصور است؟
ارجاع به قرائت سومي از شريعتي وجود دارد. نوعي توجه مجدد هم وجود دارد اما بيشتر از اين چيزي که تا به حال بوده، نخواهد شد.
-پشتوانه نظري اصلاح طلبان در حال حاضر چيست؟
اصلاح طلب ها به لحاظ چارچوب فلسفي دچار ابهام و مشکل نيستند يعني مي توانند از ايده هاي دموکراتيک خودشان دفاع کنند.
-با اين توضيح در حال حاضر کثرت گرايي و وجود گروه هايي که به لحاظ فکري داراي مرز بندي با اصلاح طلبان هستند نيز از جانب آنها قابل پذيرش است.
بله، آنها اين مساله را قبول کرده اند و مشکل خاصي ندارند.
-آيا عملکرد آنها اين مساله را نقض نمي کند؟
شما به اين مساله توجه کنيد که اصلاح طلب ها هيچ وقت حاکم اين مملکت نشدند، پست هايي را به دست آوردند اما در شرايطي که عمده قدرت در اختيار آنها نبود. اصلاح طلب ها در اوج قدرت شان حکومت را در دست نداشتند.
-در افقي که پيش روست نيز امکان به دست آوردن آن را ندارند، چرا که حداکثر قدرت آنها در قوه مجريه و مقننه است که در صورت کسب آنها نيز به گفته شما حکومت را به دست نخواهند گرفت.
حد قواي يک نفر را توازن واقعي قوا تعيين مي کند نه لزوماً آنجايي که در قانون برايش ترسيم شده است. اصلاح طلب ها ممکن است در شرايط ديگري آنقدر قدرتمند وارد صحنه شوند که تمام اين موانع که در دوره قبل بود، وجود نداشته باشد.
-منظور از قدرتمند وارد صحنه شدن چيست؟ مثلاً راي بيشتري داشته باشند؟
نه منظور من توازن قواست، لزوماً راي نيست. در سياست اينکه شما بتوانيد يک هدف را پيش ببريد وابسته به اين است که چقدر قدرت واقعي داريد. اين قدرت واقعي را هم ابزارهاي عمل سياسي مي سازد. تشکيلات و رسانه هاي گروهي و پشتوانه مالي در آن تاثير دارند.
ما وقتي در قدرت از موضع پايين سهيم شويم در تصميم گيري ها خيلي از ملاحظات را خواهيم داشت، مقدورات هم مهمند. الان هيچ کدام از اصلاح طلبان در لزوم برابري و تنوع افکار شک ندارند. البته منظور من کساني است که براي کسب و حفظ قدرت نيامده بودند، بلکه براي اصلاح قدرت آمده بودند. آنها توليدکننده واقعي گفتمان فکري اصلاحات هستند.

منبع :روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط   | 

پاسخی به پندارهای اکبر گنجی در مورد علی شریعتی/حسن یوسفی اشکوری
مقدمه :
اخیراً خبر رسید که دوست عزیز دور از وطن و مقیم در کالیفرنیا، آقای اکبر گنجی بار دیگر سراغی از دکتر علی شریعتی گرفته و طی مقاله‌ای مفصل برخی از افکار و آرای او را مورد نقد قرار داده است. دیروز دوستی نسخه‌ای از آن را برایم فرستاد. هیچ علاقه‌ای به خواندن آن نوشته نداشتم چرا که سالهاست که هم با نوع تفکر و ایدئولوژی دوستم گنجی آشنا هستم و هم روش ژورنالیستی و بولتن نویسی ایشان را می‌دانم و هم به طور خاص از رویکرد وی نسبت به شریعتی و میزان اطلاعات و آگاهی ایشان از افکار و آموزه‌های شریعتی آگاهم. از مطالبی که جسته گریخته از محتوای مقاله‌ا‌شان می‌شنیدم دانستم که نوشته جدیدشان کم و بیش همان مطالبی است که سال گذشته در اروپا با تأکید ویژه بر نفی شریعتی گفته بود و در یک سخنرانی ایشان در پاریس نیز شخصاً از وی شنیده بودم.
گر چه نیازی به پاسخگویی به این گونه سخنان نیست چرا که از فرط تکرار به ابتذال کشیده شده و پرداختن به آن، آن هم در شرایط استبداد زده کنونی وطن بلا دیده و اسارت شمار زیادی از دانشجویان و فعالان کارگری در زندان، وقت تلف کردن و یا دامن زدن به یک کار بیهوده است اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در برابر این مقاله و مدعیات شگفت‌انگیز و ظالمانه آقای گنجی در حق بزرگی چون شریعتی سکوت پیشه کنم و هیچ نگویم، شاید بدان علت باشد که مشکلی که توضیح خواهم داد به من نیز مربوط شده است. شاید به این دلیل هم باشد که نگرانم افراد بی‌اطلاعی که مقاله مفصل مورد بحث را می‌خوانند و ارجاعات ایشان را درباره شریعتی و مارکس و لنین و ... می‌بینند، باورکنند نویسنده راست می‌گوید و تصویر دروغین و هولناک شریعتی را با سیمای انسانی و آزادیخواه او جابجا کنند. به هر حال در این مقال کوتاه به چند نکته اشاره می‌کنم تا خوانندگان مقاله را فایدتی بخشد و حداقل در داوریشان مددکار باشد و هم احتمالاً بر اطلاعات دوست همبندم در اوین بیفزاید.
اما پیش از ورود به سخن اصلی ارتباطم را با مقاله آقای گنجی بیان کنم. ایشان در مقدمه مقاله یوتوپیای لنینیستی شریعتی‌ آورده است : شیفتگان شریعتی مدعی‌اند که انتقاد از وی آزاد و پسندیده است، اما وقتی با احترام کامل از اندیشه‌های شریعتی انتقاد می‌شود، انتقاد کننده را دروغگو‌ ‌بهتان زننده‌ ، آمریکایی‌ و امثال آن می‌نامند و مدعی می‌شوند: کسانی که در خانه زن خود را کتک می‌زنند و در اداره خانواده خودشان رفتاری دموکرات ندارند، شریعتی را به ضدیت با دموکراسی متهم می‌کنند‌.
در مورد اتهام آمریکایی بنده بی‌تقصیرم و هر کس که گفته است بی‌ربط است و به ویژه درباره گنجی بی‌ربط‌تر است. در مورد اتهام کتک زدن، که سخن دکتر پوران شریعت‌رضوی ، همسر شریعتی است، نمی‌دانم چرا آقای گنجی خود را مخاطب آن دانسته است. بسیار بعید است که در لحظه ادای این جمله آقای گنجی در ذهن خانم شریعت رضوی بوده باشد چرا که آقای گنجی فعلاً از جامعه فکری و سیاسی ایران غایب است و ثانیاً گنجی اولین و آخرین کسی نیست که شریعتی را مخالف دموکراسی دانسته است، اگر چه به شرحی که خواهم گفت ایشان دراین اتهام زنی گوی سبقت را از همه ربوده است و ثالثاً در حدی که اطلاع دارم به آقای گنجی اطمینان می‌دهم که منظور ایشان نبوده است.
با این همه چنین رویکردی در حیطه نظر و مواجهه با نقد منتقدان کار بایسته‌ای نیست و کاملاً از این نظر با ایشان موافقم اما در مورد اتهام دروغگو بودن و بهتان زدن به احتمال زیاد منظورشان من بوده‌ام.
داستانش را می‌گویم. سال گذشته چندی پس از سخنرانی آقای گنجی در پاریس، در لندن ایشان را ملاقات کردم و به بخشی از سخنانش درباره شریعتی اعتراض کردم و گفتم که شما نسبت‌هایی به شریعتی دادید که دروغ و بهتان است. ایشان نیز البته نپذیرفت و ادعا کرد که عین حقیقت را گفته است. پس از بازگشت از لندن، در پاریس هم بار دیگر کتاب امت و امامت را خواندم و هم نوار سخنرانی را گرفتم و گوش کردم و پس از آن، اندک تردیدم نیز برطرف شد و به نسبتی که به آقای گنجی داده بودم یقین پیدا کردم. اینک محض اطلاع ایشان و شما مخاطبان عین جملات آقای گنجی را بی کم وکاست که از نوار برگرفته شده و در اختیار است، نقل می‌کنم تا خود داوری کنید:
... شریعتی در یک پرسش و پاسخ ( دارند بحث می‌کنند، سخنرانی نیست ) وقتی می‌پرسند نهضت شما چیست [ می‌گوید ] تمام مبارزه من علیه دموکراسی است. ما یک انقلاب می‌خواهیم که از بالا همه را کنترل بکنیم. در امت و امامت هم به صراحت می‌گوید ما می‌خواهیم یک جامعه‌ای درست بکنیم که در این جامعه یک سری روشنفکر، ایدئولوگ و انقلابی بر آنجا حاکم باشند و همه را تا ابد مغز شویی‌بکنیم ...
در این سخنان کوتاه، که البته معلوم نیست آن پرسش و پاسخ کجا بوده و اکنون سند آن کجاست و آقای گنجی باید نشان دهد، چهار دروغ و بهتان آشکار ردیف شده است :
1- تمام مبارزه من علیه دموکراسی است
نه تنها مبارزه شریعتی علیه دموکراسی نبوده بلکه به شهادت زندگی و آثارش بخشی از تلاش و مبارزه او برای تحقق آزادی و دموکراسی واقعی ( با تصوری که خود او از دموکراسی واقعی داشت ) بوده است و گنجی در همین مقاله نیز این سخن گزاف را تکرار کرده و می‌گوید : اوسالهای عمرش را صرف محکومیت شدید دموکراسی و دفاع از رهبری متعهد ایدئولوژیک کرده است . وانگهی مگر در رژیم پهلوی دوم دموکراسی وجود داشت که شریعتی علیه آن مبارزه کند‌
2- ما یک انقلابی می‌خواهیم ...
شریعتی در پی انقلاب سیاسی نبوده است یعنی در پروژه او تغییر رژیم جایی نداشته هر چند که برای او به عنوان یک فعال سیاسی و مخالف رژیم پهلوی فروپاشی استبداد مطلوب بوده و آن را همواره آرزو می‌کرده است.
3- ... می‌خواهیم همه را از بالا کنترل کنیم.
در نظام ایده‌آل ( = یوتوپیا ) شریعتی یعنی جامعه و نظام مبتنی بر عرفان، آزادی و برابری کنترل از بالا _ به وسیله حکومت و یا هر کس و نهاد دیگر_ منتفی و حتی جنایت است. اگر صحبت از کنترل و هدایت در جایی شده، صرفاً مربوط به مرحله گذار انقلابها یعنی دوران دموکراسی متعهد است و به گمان شریعتی در تمام انقلابها گریز ناپذیر است.
4- جامعه‌ای درست بکنیم که این جامعه یک سری روشنفکر ایدئولوگ انقلابی ‌بر آنجا حاکم باشند.
اولاً در تفکر شریعتی جامعه و حتی نظام را مردم ( = ناس ) درست می‌کنند نه روشنفکران و ایدئولوگ‌ها و ثانیاً در همان امت و امامت گفته شده است که روشنفکران با حفظ هویت روشنفکری نباید لیدر یک حزب باشند تا چه رسد به حکومتگری.
چرا می‌گویم این نسبتها جعل و بهتان است‌ به شهادت همان مجموعه آثار شریعتی که آقای گنجی پیوسته به آنها ارجاع داده است، با قاطعیت این را می‌گویم و در ادامه این نوشته برخی مستندات این مدعا را می‌آورم. از آنجا که بحث اصلی مقاله آقای گنجی مسأله دموکراسی‌خواهی و یا عدم دموکراسی‌خواهی شریعتی است، به دلیل ضیق مجال، در این گفتار عمدتاً به مدعیات آقای گنجی در مورد دموکراسی و مطالب مربوط به آن می‌پردازم و موضوعات دیگر مطرح در کیفر‌خواست طویل گنجی را فعلاً رها می‌کنم.
روش وقواعد نقد
در آغاز بگویم که برای بررسی همه جانبه وبی‌طرفانه آثار یک متفکر، به ویژه متفکری که آثار مکتوب بسیار دارد و افکار و آرای او نیز متنوع و متکثر است و به ویژه از زبان و ادبیات خاص و شاعرانه‌ای نیز بهره می‌گیرد، اعمال شیوه‌های زیر الزامی است:
1- درک و تشخیص درست پروژه او و لحاظ کردن آن در تحلیل‌ها و داوری‌ها.
2-خوانش و رویکرد همدلانه با متن ( چنانکه شلایر ماخر به درستی به آن تکیه می‌کند ).
3-تشخیص محکمات و متشابهات در پروژه و اندیشه و آثار و تفسیر متشابهات در پرتو محکمات.
4- رعایت قواعدی چون عام و خاص، مطلق و مقید، مجمل و مبین و ... برای فهم همه جانبه متن و تفسیر و یا حل تعارضات احتمالی آرای متفکر مورد تحقیق.
آقای گنجی در مقاله خود یا این موارد ضروری را رعایت نکرده و یا در تشخیص پروژه و محکمات و متشابهات آثار و افکار شریعتی دچار لغزش فاحش شده و در نهایت در معرفی بینش وروش و منش شریعتی و تحلیل انقلاب پنجاه و هفت و پیامد‌های آن به ورطه خطا‌های بزرگ سقوط کرده و سرانجام یک شریعتی کاملاً مجعول به خوانندگانش ارائه کرده است. یعنی ایشان نه در طرح پروژه شریعتی درست سخن گفته و نه کمترین هم‌دلی با متن از خود نشان داده و نه اصل بنیادین محکم ومتشابه و ارجاع متشابهات به محکمات و ارجاع خاص‌ها و قید‌ها و مجمل‌ها به عام‌ها و مطلق‌ها و مبین‌ها را لحاظ کرده است وحتی با طرح وارونه این قواعد وبا کنار هم نهادن برخی نقل‌قول‌های تقطیع شده و افزودن مقدمات و نتایج دلبخواهی و غالباً غلط و تحریف شده به جمعبندی کاملاً نادرست، که به بهتان‌های بزرگ تبدیل می‌شوند، می‌رسد. در این جمعبندی وارونه شریعتی، انقلابی تمام عیار، دست‌آموز مارکس و لنین و استالین و مائو، دشمن آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم، معتقد به سرکوبی مخالفان آزادی‌خواه و شستشوی مغزی مردم برای همیشه، مخالف مطلق غرب و تمدن جدید و مدرنیته، معتقد به استفاده ابزاری از مردم بی‌سواد، مدافع سرسخت‌تر از استالین در سرکوبی دگر اندیشان و افراطی‌تر از مائو در فاجعه انقلاب فرهنگی چین، مانیفیست نویس حکومت دینی جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و ... معرفی می‌شود که به هر حال به زعم گنجی شریعتی تمام عمر خود را بر ضد آزادی و دموکراسی به سرآورده است. اگر آقای گنجی روش علمی تحقیق و اعتدال و انصاف و ادب نقد را رعایت می‌کرد، قطعاً به چنین داوری هولناکی نمی‌رسید.
پروژه شریعتی
آقای گنجی با بی‌پروایی تمام در پاسخ پرسش پروژه شریعتی چه بود ، می‌نویسد : شریعتی خود به صراحت اعلام می‌کند که برخلاف روح حاکم بر روشنفکران آزادیخواهان و بر خلاف تقدس شورانگیز دموکراسی او سالهای عمرش را صرف محکومیت شدید دموکراسی و دفاع از رهبری ایدئولوژیک کرده است . اما آیا پروژه شریعتی مبارزه علیه دموکراسی بوده است‌ چرا گنجی به گفته‌های شریعتی در مجموعه آثار سی و شش جلدی‌اش مراجعه نکرده تا از زبان خود او بشنود که هدف و پروژه او چه بوده است‌ و اگر رجوع کرده و دیده اما نادیده گرفته است، به آن جز عناد و غرض‌ورزی چه می‌توان گفت‌ اگر ایشان به کتابهای دیگر رجوع نکرده حداقل نمی‌توان تردید کرد که همان کتاب مورد علاقه و استناد ایشان یعنی امت و امامت را که خوانده است، مگر در مقدمه همان کتاب به تفصیل درباره اصلاح دینی سخن گفته نشده و در همان جا تصریح نشده است که متفکران مسلمان باید پیش از هر چیز به اصلاح دینی همت کنند‌ در اینجا محض اطلاع گنجی صرفاً به عنوان نمونه یک پاراگراف از سخن شریعتی را از همان کتاب ( مجموعه آثار 26، صفحه 470) نقل می‌کنم : شعار فکری و اعتقادی همه نویسندگان ومتفکران ما، بالاخص در نسل کنونی، که این نیاز بیشتر در آن احساس می‌شود، این است که باید به اصلاح فکر مذهبی خود بپردازیم یعنی شناخت دقیق و علمی اسلام و نیز شناختن دقیق و علمی تشیع . لابد ایشان اصطلاح معروف پروتستانتیسم اسلامی شریعتی را شنیده است و پروژه کلان شریعتی همین نوزایی فرهنگی بوده است و بس. شریعتی در مجموعه آثار 27 ( بازیابی هویت ایرانی _اسلامی ) ، 20 ( چه باید کرد ) و 4 ( بازگشت به خویش ) به تفصیل از پروژه خود یاد کرده است. در کجای گفته‌های شریعتی به تصریح یا به تلویح آمده است که : تمام مبارزه [ پروژه ] من علیه دموکراسی است. از آنجا که آقای گنجی به ارجاع متن علاقه‌مندند، باز محض اطلاع ایشان جمعبندی دیگری را از شریعتی می‌آورم : اصول کلی مکتب فکری‌ام را شعاروار ترسیم می‌کنم :
1- در برابر استعمار و امپریالیسم سرخ و سیاه، تکیه‌گاهم ملیت است.
2- در برابر سلطه فرهنگی غرب، تکیه‌گاهم تاریخ و فرهنگ خودم.
3- در برابر ایدئولوژی‌های مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، نیهیلیسم، ماتریالیسم، ایدئالیسم، تصوف شرقی، عرفان هندی، زهد اخلاقی مسیحی، اومانیسم مادی غربی و همه موجها یا جریانهای ایدئولوژیک گذشته و حال : اسلام.
4- از میان همه فرقه‌ها و تلقی‌های مختلف اسلامی، تشیع و از اقسام آن : تشیع علوی.
5- با کاپیتالیسم که ملیت را تجزیه می‌کند و انسان را دو قطبی و استثمار را تشدید و فقر و فساد و حق‌کشی را همیشگی می‌سازد و طبیعی و روز‌‌افزون، با دیکتاتوری فردی، فکری، مذهبی و طبقاتی که رشد آزاد انسان و اندیشه و احساس و هنر و خلاقیت انسان را می‌کشد و به جمود می‌کشاند، با مارکسیسم که تعمیم بورژوازی از یک طبقه به تمام اندام جامعه است و سلطه فراگیرنده و همه‌جانبه و پایان‌ناپذیر دولت و پوشش تمام جامعه و تمامی ابعاد زندگی مادی و روحی انسانها در یک شبکه پیچیده بروکراتیک و دیکته کردن عقیده و ذوق و علم و فلسفه و هنر و ادب و حتی زیبایی و زندگی خصوصی از جانب یک سازمان رسمی و دولتی و از هستی مادی و معنوی ساقط شدن همه افراد انسانی در برابر قدرت ربانی و ولایت مطلقه دستگاه حاکم و غالبی شدن همه کس و همه چیز در یک نظام و نصب شدن انسانها در یک سازمان و بالاخره ادغام فرعون و قارون و بلعم باعوراست در یک رهبر و جانشین رئیس‌پرستی است به جای خداپرستی و محکومیت مطلق و ابدی وجبری انسانیت است به ماتریالیسم ماتریالیستی بخش‌نامه شده دولتی ... مخالفم ( مجموعه آثار 1، صفحه 96- 97 ).
آقای گنجی! از شما می‌پرسم، آیا این متن را ندیده‌اید‌ اگر واقعاً ندیده‌اید، اعتراض می‌کنم که چرا پیش از تحقیق لازم قلم به دست می‌گیرید و انسانی را در سطح جهانی به ناحق بدنام وسیاه می‌کنید ! و اگر دیده‌اید و نادیده گرفته‌اید که وای بر شما! چه توجیهی برای نادیده گرفتن آن دارید. به هر حال همین متن به تنهایی تمام مدعیات شما را مبنی بر پروژه مبارزه شریعتی علیه دموکراسی و یوتوپیای لنینیستی شریعتی و تلمذ ایشان در برابر مارکس و لنین و استالین و شستشوی مغزی مردم و حاکمیت ایدئولوگ‌ها و دیکتاتوری و ... را بر آب می‌افکند و نشان می‌دهد شما تا چه حد محقق و با حسن نیت هستید!
و اما در پروژه شریعتی مسأله سیاست، مبارزه سیاسی، انقلاب و انقلابی‌گری، دولت و ... کمتر مطرح است و به هر حال تمامی این نوع مباحث در حاشیه قرارمی‌گیرند و نه در متن و لذا باید تمامی آنها در چهارچوب طرح کلان او و در پرتو محکمات افکار و آرای شریعتی تفسیر شوند. شریعتی روشنفکران مسلمان را پیامبران پس از خاتمیت می‌دانست و برای آنان هدفی و نقشی جز تدوین ایدئولوژی زمانی- مکانی برای پیشگامان و بیدارگری مردم قائل نبود و هرگز اعتقادی به رهبری سیاسی و حزبی و حکومتی روشنفکران نداشت. شریعتی به رغم سیاسی بودن و مخالفت شدید با رژیم دیکتاتوری پهلوی، هرگز در پی سرنگونی و انقلاب سیاسی علیه آن رژیم در آن مقطع زمانی نبود و به ویژه اعتقادی به مبارزه مسلحانه برای برانداختن رژیم و حتی مبارزه سیاسی پارلمانی در دهه چهل و پنجاه نداشت، آنچه در آثار شریعتی به وفور دیده می‌شود نفی ایدئولوژیک رژیم شاه و عیان کردن آثار دیکتاتوری رژیم در تمام عرصه‌ها ونوعی همدلی عاطفی و انسانی با مجاهدان چریک است که البته تردید نمی‌توان کرد که آموزه‌های فکری و انقلابی شریعتی در نهایت به سست کردن پایه‌های آن نظام کمک کرد و در انقلاب اسلامی بعد نقش آفرید.[1] این سخن کجا و مدعای گنجی کجا که شریعتی را یک انقلابی تمام عیار می‌داند که فقط برای سرنگونی رژیم شاه می‌کوشید‌ آری او انقلابی تمام عیار بود اما، چنانکه خود او بارها گفته است، انقلاب او انقلاب فکری و تحول فرهنگی در مردم ( = ناس )[2] بر اساس مکتب و اندیشه اسلام و تشیع علوی بود. ایدئولوژی نیز، که سالهاست بر سر آن مناقشه می‌رود و آقای گنجی و هم فکرانش آن را به کلی وارونه و مخدوش می‌فهمند و حتی از آن چماقی ایدئولوژیک ساخته‌اند، به معنای بازفهمی و بازسازی اسلام بود در روزگار جدید و این به تعبیر شریعتی پیکر سازی ایدئولوژیک اسلام نیز برای آگاهی و رهایی مسلمانان طراحی شده بود از سلطه‌گری‌های مثلث زر و زور و تزویر. شریعتی در آثارش بارها درباره ایدئولوژی و معنا و مضمون آن سخن گفته و در اینجا فقط یک مورد را می‌آورم : یکی از هم‌فکران از من پرسید : به نظر تو مهمترین رویداد و درخشانترین موقعیتی که ما در سالهای اخیر کسب کرده‌ایم چیست گفتم : در یک کلمه : تبدیل اسلام از صورت یک فرهنگ به یک ایدئولوژی میان روشنفکران، و از سنتهای جزمی به خودآگاهی مسئولیت‌زای انتخابی در وجدان مردم. (مجموعه آثار 1، صفحه 209 )[3] . این یعنی تحقق همان پروژه اصلاح دینی و انقلاب فکری. پروژه شریعتی درس یک و دو اسلام‌شناسی تهران است ( طرح هندسی مکتب ) که او آن را مهمترین کار خود می‌داند. نیز در همین زمینه آموزه مهم وی تحت عنوان استخراج و تصفیه وتقلیظ منابع فرهنگی قابل طرح و اشاره است.
دموکراسی
و اما می‌رسیم به بحث اصلی یعنی دموکراسی در اندیشه شریعتی که آقای گنجی معتقد است او تمام عمر خود را صرف مبارزه با آن کرده است.
نخست باید دانست که شریعتی هرگز در مقام طراحی یک فلسفه سیاسی و به طریق اولی معرفی شکلی خاص از حکومت از نظر دینی یا غیر دینی نبوده است، آنچه در آثار شریعتی در این حوزه دیده می‌شود سخنان پراکنده و گاه ناهماهنگ و در مواردی حتی گفتارهای متعارضی است که وی به مناسبتهای مختلف و در ارتباط با موضوعات ویژه اظهار کرده است. در این میان مبسوط‌ترین و پرمناقشه‌ترین آرای شریعتی در کتاب امت و امامت آمده که البته مهمترین آرای وی در این حوزه نیست. در این کتاب هم چنانکه در آغاز آن به صراحت گفته شده است، هدف از طرح این مبحث از یک سو تحلیل منطقی و معقول‌سازی اندیشه سیاسی شیعه مبنی بر تکیه بر اصل وصایت و تعین سلسله امامان در دوازده تن است و از سوی دیگر سازگار کردن این اندیشه با عقیده سیاسی اهل سنت با تکیه بر اصل شورا است. شریعتی بر این باور است که هم وصایت درست است و هم شورا و این دو در طول یکدیگرند و نباید آن دو اصل را در برابر هم قرار داد اما در روزگار پس از درگذشت پیامبر شرایط برای حاکمیت شورا و تأسیس نظام دموکراتیک آماده نبود و می‌بایست دوره‌ای ( یعنی همان دوران دویست وپنجاه ساله عصر امامت ) با وصایت، که شریعتی از آن تحت عنوان حکومت موقت انقلابی یاد می‌کند، اداره شود تا مردم آگاه شوند و به استقلال فکر و رأی برسند وآنگاه از طریق انتخابات و سیستم دموکراسی خود را مدیریت کنند و لذا در پایان شریعتی اصل جاودانه و عام اسلامی را همان دموکراسی می‌داند و وصایت را به عنوان یک استثنا بر قاعده و به ضرورت می‌پذیرد. او به صراحت می‌گوید : شورا، اجماع و بیعت یعنی دموکراسی، یک اصل اسلامی است و در قرآن بدان تصریح شده است (مجموعه آثار 26، صفحه 631 ) . از این رو شریعتی عنوان سخنرانی و بعد کتاب خود را جامعه شناسی امت و امامت نهاده است. البته وی به گفته خودش این ایده را از تحلیل جامعه شناسی انقلابهای معاصر و به ویژه از طرح دموکراسی متعهد ‌، که در کنفرانس باندونگ به وسیله سران غیر متعهد‌ها پس از جنگ جهانی دوم پیشنهاد شده بود برگرفته بود. در واقع شریعتی با ایده و طرح کاملاً جدید و مربوط به دنیای مدرن به تحلیل و تفسیر یک حادثه تاریخی کاملاً مذهبی کهن دست زده بود که صد البته چندان کامیاب نبوده است. این که نظریه شریعتی چه در باب دموکراسی متعهد و چه در باب امامت سنتی شیعی دارای ایراد و اشکال فراوان است تردید نیست و لذا بیش و پیش از مخالفان لیبرال کنونی شریعتی طرفداران و دوستداران شریعتی آن را مورد نقد قرار داده‌اند ( نمونه اش کتاب فلسفه سیاسی شریعتی اثر بیژن عبدالکریمی که در سال 1370 منتشر شد و کتاب بدفهمی یک توجیه ناموفق اثر رضا علیجانی که در سالیان پیش پدید آمد و در سال 1385 انتشار یافت ) و خود من یکی از نخستین کسانی بودم که در سال 1365 در حضور جمعی آن نظریه را نقد و رد کردم. اما آنچه گنجی ( و البته کسانی دیگر از هم‌فکران ایشان ) با کتاب و آرای شریعتی کرده است، یکسره چیزی دیگر است، ایشان بدون طرح درست و کامل اصل نظریه و بررسی جوانب آن، فقط با گزینش حساب شده جملاتی از کتاب و نظریه، به نتایجی رسیده است که کاملاً نادرست و محرف است. آقای گنجی مدعی است که شریعتی نظام وصایت و یا دموکراسی متعهد را به عنوان یک اصل اسلامی برای همیشه می‌داند و حاکمان آن نیز از صلاحیت ذاتی برخوردارند و کسی آنها را انتخاب نمی‌کند و آنها نیز از بالا توده‌ها را اداره می‌کنند و آنها را تا پایان تاریخ شستشوی مغزی می‌دهند و مخالفان را سرکوب می‌کنند و به هر حال دموکراسی برای همیشه مطرود و پلید و محکوم است. نمی‌دانم آقای گنجی این روایت را از کجای آثار شریعتی استخراج کرده است. این تفسیر کاملاً در تعارض با آرای شریعتی است چرا که وی، چنانکه بدان تصریح کرده و نقل کردم، اصل عام اسلامی را همان دموکراسی می‌داند و وصایت را از باب اضطرار و برای دورانی معین مفید می‌داند، وبرای دوران غیبت و آن هم در شرایط انقلابی پس از پیروزی هر انقلابی، نیز همین قاعده را تحت عنوان حکومت موقت انقلابی لازم می‌شمارد. قابل ذکر است که حتی وی وصایت پیامبر را به نوعی وکالت وی از سوی امت تفسیر می‌کند که ناچار است در آن مقطع کسی را به جای خود به طور موقت بگمارد. به این جمله ایشان توجه کنید که از زبان پیامبر است : ... انتخاب علی قانوناً با شماست، حق شماست، اما ... این حق را از جانب شما اجرا می‌کنم و به نمایندگی شما ( مجموعه آثار 35، بخش اول، صفحه 169 ) .
بنابراین اگر شریعتی در آن کتاب و یا هر جای دیگر از حق و صلاحیت ذاتی رهبر انقلاب و یا ضرورت تعلیق دموکراسی تا مدتی سخن می‌گوید قاعده نیست. استثناست و لذا نمی‌توان از اطلاق بعضی از جملات که به طور عام گفته شده‌اند قاعده استنباط کرد و آن جملات در پرتو مدعیات اصلی و در چهارچوب تحلیل کلان موضوع بحث معنا پیدا می‌کند. اصلاً این مدعا که شریعتی دموکراسی را به عنوان یک اصل اسلامی قبول دارد، محتاج استدلال نیست، چرا که عنوان حکومت موقت انقلابی در طرح هندسی مکتب ( مجموعه آثار 16، صفحه 16-17 ) با عنوان دموکراسی متعهد برای مرحله گذار انقلابها، به روشنی نظر شریعتی را مبنی بر اعتقاد به دموکراسی نشان می‌دهد. از تمام آنها روشن‌تر مضمون آشکار همان دموکراسی رأسها و دموکراسی رأیها است. همین تعبیر روشن می‌کند که دموکراسی اصل بنیادین است و باید به آن رسید اما باید نظام انتخابات و دموکراسی با آرای مردمان آگاه و آزاد و در شرایط مناسب شکل بگیرد و قوام بیابد. شریعتی در مجموعه آثار 35 ( بخش دوم، صفحه 683 ) می‌گوید : دموکراسی یک کالای صادراتی نیست، درجه‌ای متعالی است که باید جامعه‌ای بدان نائل آید . آیا سخنی از این آشکار‌تر و استوارتر در باور به دموکراسی می‌توان گفت شریعتی در جای دیگر در امت و امامت (مجموعه آثار 26، صفحه 599 ) توضیح روشن‌تری در باره تطبیق اسلام و دموکراسی دارد. او می‌گوید: حکومت دموکراسی در شکلهای مختلف خودش که در دنیا الان وجود دارد، حکومت ایده‌آل همه روشنفکران از آغاز قرن هجدهم بود که قرن آزادی فکر و ستایش و پرستش آزادیهای فردی است و عصر آزادی افراد انسانی ( لیبرالیسم ) همراه با اصالت بشر ( اومانیسم ) و اعتقاد به اصالت حقوق فردی ( اعلامیه جهانی حقوق بشر ). این طرز حکومت که دموکراسی است و بر پایه اکثریت آرای مردم و تلقی مردم به عنوان منشأ قدرت سیاسی دولت، با اصل اجماع امت یا اجماع اهل مدینه یا اهل حل و عقد ، که مبنای تعیین خلافت معرفی می‌شود یکی است. و اجماع مردم، چه مردم مدینه را بگیریم و مهاجرین و انصار و به تعبیر خودشان اهل حل و عقد را، و چه اجماع همه مردم را، به هر حال اصل بر شورا و اجماع و بیعت است که یعنی همان دموکراسی، و بیعت همان دادن رأی است و اجماع یعنی جمع شدن و اتحاد و اتفاق آرا، واختلافی در این موارد که هست بر سر نوع تلقی از دموکراسی و انواع آن است تمام سخن شریعتی در باب چند و چون تحقق دموکراسی و استوار شدن بر اندیشه و انتخابات آزاد مردم است و جلوگیری از بدفهمی یا سوءاستفاده ارباب قدرت از آن.
افزون بر دموکراسی، که شکل سیاسی و نهادی آزادی است اصل اساسی آزادی و ضرورت جدایی ناپذیر آن در انسان‌شناسی ( یا همان اومانیسم اسلامی ) شریعتی چنان آشکار و چندان مکرر است که نمی‌توان آنرا نادیده گرفت یا تحریف کرد. او در انسان‌شناسی قرآنی اش اساساً آدمی را با عصیان در برابر خدا تعریف می‌کند و او انسان واقعی را دارای اراده، انتخاب و خلاقیت می‌داند که هیچ‌کس و به هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند و حق ندارد این ویژگی ‌های بنیادین را از او بگیرد. نمی‌توان سخنان بسیار شریعتی را در دفاع از آزادی انسان و انسان آزاد آورد اما به عنوان نمونه یک پاراگراف از گفتارهای مشهور او را، که ارتباطی با دموکراسی هم دارد، نقل می‌کنم. وی در مقام دیدگاه اسلامی‌اش از آزادی و دموکراسی و مقایسه آن با نظامهای فکری_سیاسی معاصر چنین می‌گوید :
لیبرالیسم سرمایه‌داری ( نمونه‌های بارزش دموکراسی‌های غربی که در آزادی فکر و کار و اقتصاد فردی استوار است ) می‌گوید : برادر ! حرفت را خودت بزن، نانت را من می‌خورم.
مارکسیسم برعکس می‌گوید : رفیق! نانت را خودت بخور، حرفت را من می‌زنم.
فاشیسم می‌گوید : نانت را من می‌خورم، حرفت را هم من می‌زنم، تو فقط برای من کف بزن!
اما : نانت را خودت بخور، حرفت را خودت بزن، من برای اینم تا این هر دو حق برای تو باشد. من آنچه را حق می‌دانم بر تو تحمیل نمی‌کنم. من خود را نمونه می‌سازم تا بتوانی سرمشق گیری ( فرق حکومت و امامت ). آیا به راستی علی اینچنین سخن نمی‌گوید‌ فلسفه زمامداری اش را می‌گوید، و آزادی فردی‌اش را : لا تکن عبد غیرک جعلک الله حراً ( مجموعه آثار 35 ، بخش اول، صفحه 228 ).
صاحب چنین اندیشه‌ای چگونه می‌تواند با آزادی فردی و سیاسی و آرمان دموکراسی مخالف باشد و از شستشوی مغزی مردم برای همیشه دفاع کند و پیرو لنین و استالین و مائو باشد و حتی به سرکوبی‌های عصر استالین و یا به فجایع انقلاب فرهنگی چین قانع نباشد و فراتر از آن را طلب کند‌ نه، آقای گنجی! شریعتی پیرو اسلام و علی است و نه لنین و استالین و معتقد به سرکوبی مردم و مخالفان و منتقدان! شما برای اثبات لیبرال بودن مطهری و مستبد بودن شریعتی یک جمله از مطهری نقل کرده‌اید، اگر از استفاده تأیید آمیز از کلمه لیبرالیسم راضی می‌شوید و موجب می‌شود شریعتی را به لیبرال بودن مفتخر کنید، خدمت شما عرض می‌کنم که از قضا شریعتی در مجموعه‌آثار 22 (صفحه 208 ) از لیبرالیسم اسلام سخن می‌گوید و دلایل لیبرال بودن اسلام را هم به تفصیل می‌آورد.
و اما نسبت نظریات شریعتی با حکومت مذهبی و ولایت فقیه . واقعیت این است که به گواهی آثار مکتوب و افکار مشهور شریعتی، وی هرگز اعتقادی به هیچ گونه حکومت مذهبی به ویژه با زعامت سیاسی فقیه و روحانی نداشته است. در این مورد مستندات فراوانی وجود دارد ولی به عنوان نمونه به یکی از روشن‌ترین و شناخته شده ترین سخن شریعتی استناد می‌کند. در مجموعه آثار 22 ( صفحات 204- 208 ) گفتگویی جالب بین شریعتی و تواین بی ( در سفرش به مشهد ) آمده است که در باب دین و حکومت و به طور خاص حکومت اسلامی با زعامت عالمان دین و دموکراسی و آزادی و لیبرالیسم است. به دلیل طولانی بودن آن فقط قسمتی از آن نقل می‌شود : ... وقتی من می‌گویم حکومت اسلامی، مقصودم شخص محمد و دو سه تن از جانشینان اولیه اش است که تا حدی از او پیروی می‌کردند ... اول باید ببینیم حکومت مذهبی چیست حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی ( روحانی ) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یک زعیم روحانی خود را به خودی خود زعیم می‌داند، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم، بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می‌داند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌بیند، گذشته از آن برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هر گونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می‌کند. خلاصه حکومت مذهبی همان است که در قرون وسطی کشیشان داشتند. اما در اسلام چنین بحثی اصولاً مطرح نیست زیرا عمال حکومت مذهبی در جامعه اسلامی وجود ندارد. سازمانی به نام روحانیت (clergy ) نیست ... این است آن بعد ایندیویدالیسم و لیبرالیسم انفرادی اسلام که آمریکا افتخار خود را در انتصاب دروغین خود بدان مکتب می‌داند و این است مبنای دموکراسی انسانی که آزادی فرد در برابر قدرت و مرکزیت جامعه تأمین می‌شود .
آقای گنجی! این سخنان از کیست‌ لنین و استالین و دیکتاتورها چنین گفته‌اند‌ آیا گوینده این سخن است که مانیفیست نظام ولایت فقیه و جمهوری اسلامی را نوشته است‌ آیا قانون اساسی جمهوری اسلامی با تکیه بر این اندیشه شریعتی تدوین شده است‌ اگر بنا باشد ما از مانیفیست شریعتی سخن بگوییم، قطعاً مانیفیست سیاسی و مذهبی وی همین است که گفته شد. سخنان شریعتی را مقایسه کنید با این مدعای گنجی که می‌گوید : شریعتی به روشنی تمام حکومت ( زمامداری سیاسی ) در عصر غیبت را نیابت از امام زمان تلقی می‌کرد . و ببینید تحریف و جعل آشکار را . آری شریعتی در چند مورد ( از جمله در تشیع علوی و تشیع صفوی و نیز در شیعه یک حزب تمام ) مرجعیت دینی را در عصر غیبت و در مرحله نهضت نوعی رهبری برای سازماندهی توده مردم می‌داند و روشن است که این امر، درست یا نادرست، ربطی به مسأله حکومت و تشکیل دولت ندارد وانگهی شریعتی به صراحت، چنانکه گفته شد ، بین امامت و حکومت فرق می‌گذارد. آیا آقای گنجی این اندازه جاهل است یا تجاهل می‌کند‌
البته این سخن درست است که مسؤولان جمهوری اسلامی در دوران انقلاب و پس از آن از برخی از آموزه‌های مبهم و یا چند پهلوی شریعتی با هنرمندی تمام استفاده کرده و می‌کند اما در این میان جرم شریعتی چیست و چرا اوست که چنین مورد اتهام واقع می‌شود وبا جعل و تحریف آشکار تمام مصائب پس از انقلاب به حساب شریعتی نوشته می‌شود‌ مگر در انقلاب از تلاشها و یا برخی افکار دیگران ( حتی بازرگان و هم‌فکران او که شما ظاهراً آنها را لیبرال می‌دانید ) بهره‌برداری نشد‌ اگر شریعتی و افکار او چنین نقشی در تأسیس جمهوری اسلامی داشت و جمهوری اسلامی تا این حد وامدار شریعتی بود، نمی‌بایست بعد از انقلاب تا این اندازه شریعتی و آثار او مورد بی‌مهری قرار می‌گرفت و حتی از کتابخانه‌های عمومی جمع‌آوری می‌شد و فرزندان او نمی‌باید مجبور می‌شدند در خارج از کشور سالیانی دراز به حالت تبعید زندگی کنند. افزون بر آن، اگر مکتب فکری شریعتی و یوتوپیای وی لنینیستی و استالینیستی و ولایت فقیهی بود، می‌بایست پیروان آگاه و وفادار و شناخته شده شریعتی از رهبران و حداقل از همکاران نظام پس از انقلاب باشند، و حال آنکه نخستین منتقدان و مخالفان حاکمیت شمار زیادی از پیروان فکری شریعتی بودند و در این راه آزار و رنج فراوان دیدند و می‌بینند. بی‌گمان در این رویکرد انتقادی یکی از منابع الهام آنان آموزه‌های شریعتی بود. از جمله آنها آموزه‌های وی چون آزادی‌خواهی و دموکراسی طلبی و عدالت‌جویی پیروان وفادارش را به مقاومت در برابر هر نوع استبداد و ستم و تبعیض دعوت می‌کرد. شما ادعا می‌کنید در آغاز از پیروان شریعتی بودید و او ‌دکتر‌ شما هم بود، اگر چنین روایتی را قبول کنم، یقین دارم که شما یا آگاهی لازم از افکار شریعتی نداشتید ( چنانکه هم‌اکنون نیز ندارید ) و یا نسبت به راه و رسم شریعتی وفادار نبودید وگرنه چگونه ممکن بود که شما سالیانی دراز یار و هم‌کار رژیمی باشید که امروز آن را به کلی نفی می‌کنید. حتی اکنون به آنجا رسیده‌اید که اساس انقلاب مردمی و ضد دیکتاتوری پنجاه و هفت را نظراً و عملاً محکوم می‌کنید که صد البته در نهایت نتیجه‌ای جز تأیید آن روی سکه یعنی رژیم فاسد و مستبد پهلوی نیست.[4] من، که یکی از علاقه‌مندان وفادار شریعتی بودم، از روزی که با واقعیت‌ها آشنا شدم وامیدم به اصلاح را از دست دادم ( سالهای 60-61 ) راه خود را جدا کردم واز آن پس در حد تشخیص و توانم رویکرد انتقادی‌ام را ادامه دادم و می‌دهم. تبار شناسی شما نشان می‌دهد که شما در گذشته در طیف پیروان فکری_ سیاسی روحانیانی چون ، مطهری، بهشتی و ... بودید و ارتباط ویژه‌ای با شریعتی و راه ورسم او نداشتید. اکنون که به هر دلیل به تبار‌شناسی گفتمان انقلاب دست زده‌اید دوستانه توصیه می‌کنم که صادقانه به گذشته خود بازگردید و آن را به طور شفاف مورد ارزیابی و نقد و داوری قرار دهید وبیهوده برای تبرئه خود و توجیه حوادث سیاه دهه شصت نکوشید. شما اگر چنین قصدی هم نداشته باشید ( که امیدوارم چنین قصدی نباشد )، گفتار و رفتار چند سال اخیر شما و به ویژه وارونه‌نمایی برخی از تحولات فکری_ سیاسی انقلاب و پس از آن چنین تصوری پدید می‌آورد. در نهایت حتی اگر بناست نقش و سهم اشخاص و یا جریانهای پیش از انقلاب در انحرافات و حوادث پس از انقلاب معین شود، عدالت اقتضا می‌کند که این سهم عادلانه ومنصفانه داده شود.
به هر حال تردید نیست که شریعتی به هیچ نوع حکومت استبدادی ( مذهبی و یا غیر مذهبی ) باور نداشت و با هر نوع استبداد مخالف بود و از آرمان دموکراسی دفاع می‌کرد واتفاقاً، بر خلاف دعوی آقای گنجی، تمام عمر خود را در مبارزه علیه استبداد و تحقق دموکراسی مردمی و همراه با آزادی و عرفان گذراند. این از محکمات پروژه شریعتی است. اما اگر در جاهایی به مناسبتی سخنی گفته که با این محکمات در باب آزادی و دموکراسی و اندیویدآلیسم و لیبرالیسم انفرادی اسلام متفاوت و یا ناسازگار است، منطقاً باید گفت که آن سخنان یا شرح‌ها ویا قید‌ها و یا استثنا‌هایی بر قاعده است که در این صورت فلسفه خاص دارد و نافی اصل نیست و یا گوینده غافلانه دچار تناقض شده است که در این حال باید اصل را گرفت و فرع را وانهاد. مثلاً استفاده از واژه شستشوی مغزی در امت و امامت، نقل قول است و اشارتی است به مدعات رهبران چین و شوروی وهرگز نمی‌تواند با آرای مسلم وقاطع شریعتی سازگار باشد.یا برخی سخنان تند شریعتی علیه دموکراسی، جملگی در ارتباط با انقلاب و شرایط انقلابی و در واقع برای اثبات ترجیح دموکراسی متعهد مبتنی بر رهبری انقلابی بر دموکراسی آزاد پارلمانی و سیستم انتخاباتی درمقاطع استثنایی انقلاب است و هرگز به معنای نفی سیستم دموکراتیک به عنوان یک اصل عام و همیشگی نیست، این را من نمی‌گویم خود شریعتی بارها بدان تصریح کرده است [5]. اتفاقاً این بخش از مدعای شریعتی درست است چرا که در مقطع پیروزی هر انقلابی تا مدتی عملاً ممکن نیست تمام امور از طریق مراجعه به آرای مستقیم مردم حل وفصل شود. انقلاب ایران، که ما خود شاهد آن بودیم، به خوبی این مدعا را ثابت می‌کند فی‌المثل در مرحله گذار انقلابی چگونه می‌توان با آرای مستقیم مردم شورای انقلاب و یا دولت موقت بنیاد نهاد و یا انتخابات پارلمانی برای قانونگذاری برگزار کرد بنابراین، به رغم مدعای گنجی، رهبری انقلابی بدیل دموکراسی نیست، بلکه بدیل هرج و مرج ویا مراجعه مستقیم به آرای مردم در مرحله گذار انقلابهاست. به هر حال شریعتی در مقام نفی هر گونه سلطه گاهی تا آنجا پیش می‌رود که به آنارشیسم نزدیک می‌شود و از این منظر حتی پدیده‌ای چون هیپیسم را می‌ستاید. وقتی که وی در آن سخن مشهورش می‌گوید غرب، انسان قلابی، می‌پرورد و شرق ( = کمونیسم )، انسان قالبی به روشنی نظر و تحلیل او در باب لیبرال_ دموکراسی حاکم غربی و حاکمیت سیاه استالینیستی بلوک شرق آشکار می‌شود. اگر مجال بود و تمامی نقل قولهای مطرح شده از شریعتی در مقاله گنجی مورد وارسی قرار می‌گرفت، روشن می‌شد که آن کلمات در چه مقامی و به چه قصدی اظهار شده است اما دریغ نویسنده محترم ( ونمی‌دانم چرا ) با گزینش جملاتی خاص و کنار هم گذاشتن آنها و افزودن تحلیلها و افکار شخصی خود بر آنها، به نتایجی رسیده است که به راستی شهامت و بی‌پروایی و توان ویژه می‌طلبد. شگفت اینکه در تحلیلهای گنجی گاه حتی حسنات افکار شریعتی تبدیل به سیئات شده است. می‌گویند کسی گفته است که کتابی را به من بدهید، من به استناد آن کتاب حکم اعدام نویسنده را صادر می‌کنم. تا کنون این مدعا را گزاف و مبالغه می‌دانستم ، اما حال می‌بینم دوستم آقای گنجی با زبان و بیان جدلی خود و با هنرمندی تمام این کار نشدنی را به خوبی کرده است.
یک نکته مهم دیگر مانده است که لازم است به آن اشاره شود و آن مدعای نفی کامل دموکراسی غربی و حقوق بشر و به طور کلی دستاوردهای مدرنیته است. اکنون حتی مجال اشارتی وافی به مقصود در اینجا نیست اما به کوتاهی می‌گویم که در این مورد نیز آقای گنجی رنج بیهوده برده است تا ثابت کند که شریعتی مخالف مطلق غرب و دشمن دموکراسی است. آرای شریعتی و تحلیلها و سخنان بسیار او آشکار می‌کند که وی از زوایای مختلف، گاه به مبانی فلسفی و انسان شناختی مدرنیته و برخی از دستاوردهای آن ( از جمله دموکراسی و آزادی و حقوق بشر ) و گاه به نتایج و کاستی‌های زندگی مدرن نقدهای جدی دارد اما هرگز اصل آنها را نفی نمی‌کند که حتی مورد تأیید نیز قرار می‌دهد. او در غرب مدرن ارزشهای بسیار والا و انسانی و حتی دینی می‌بیند و از این رو می‌گوید مسلمانان نیز باید از غربیان بیاموزند و حتی نزد غربیان شاگردی کنند. در عین حال او همواره هشدار می‌دهد که از یک سو کاستی‌ها نیز دیده شوند و از سوی دیگر مسلمانان نباید مجذوب و مفتون مفاهیمی چون آزادی و دموکراسی و عقل‌گرایی و لیبرالیسم شوند.[6]
شاید مهمترین ایراد شریعتی به دموکراسی حاکم غربی ابزار شدن این ارزش در دست سرمایه‌داری و امپریالیزم است که مردم و منافع واقعی توده‌های فرودست را نادیده می‌گیرد. از میان سخنان فراوان شریعتی به نقل یک پاراگراف بسنده می‌کنم : اما، این آزادی، کم‌کمک، ضعف‌های خود را نشان داد. پیشرفت ... آری، اما به کدام سو‌ثروت ... آری، اما به سود کدام طبقه‌ علم ... آری، اما در خدمت چی‌ تکنولوژی ... آری، اما در دست کی‌ آزادی ! ... عملاً تنها کسانی از این حق عام بهره می‌گیرند که توانایی و تمکن کار را بیشتر دارند ... (مجموعه آثار 1، صفحه 114 ) ممکن است این انتقاد‌ها وارد نباشد ویا شما آن را قبول نداشته باشید اما هر چه باشد این ایراد‌ها نه تنها نفی ارزشهایی چون علم و تکنولوژی و آزادی و دموکراسی و حقوق بشر نیست بلکه مؤید آنهاست و این تفکیک بین آن اصول و چگونگی استفاده از آنها این مدعا را به روشنی اثبات می‌کند. جالب است که، بر خلاف گفته گنجی، در نهایت شریعتی همین غرب سرمایه‌داری و همان آزادی و حقوق بشر و دموکراسی موجود غربی را بر شوروی ( آن روز ) و بلوک لنینیستی و استالینیستی و مائوئیستی ترجیح می‌دهد. بنگرید : ... چنانچه امروز می‌بینیم سرمایه‌داری شرفش بیشتر از سوسیالیسم است : آنجا گاهی ندای انسانی به گوش می‌رسد. [ ولی] آنجا که اصلاً خفقان است، انگار دیگر بشر نیست، آدم وحشت می‌کند! اگر در جایی یک فاجعه انسانی به وجود بیاید بالاخره از همان فرانسه پلید هم صد تا صدا و ندا و ... بیرون می‌آید ... خود کمونیست ها که از رژیم‌هایشان در می‌روند به اروپا می‌روند. از سولژنیتسین پرسیدند چرا به آمریکا می‌روی‌ می‌گوید برای اینکه آنجا می‌توانم به آمریکا فحش بدهم، ولی در کشور خودم روسیه- نمی‌توانم، برای اینکه اگر در همان موقع با نیکسون لاس می‌زنند، تمام روزنامه‌ها ازاوستایش می‌کنند. (مجموعه آثار 23، صفحات 348-350 ). از این رو این مدعای حضرت گنجی که شریعتی غربیان را یکسره محکوم می‌کرد یکسره خلاف است و همین چند جمله نقل شده جعلیات گنجی را آشکار می‌کند. البته در این مورد نیز شریعتی محکماتی دارد و متشابهاتی و منطقاً باید همه را در کنار هم نهاد و در نهایت داوری کرد. چرا آقای گنجی چند جمله تقطیع شده را کنار هم چیده و ده‌ها مورد دیگر را، که نافی مدعای ایشان است، نادیده گرفته است‌ به هر حال ممکن است که شریعتی واقعاً دچار تناقض‌گویی شده باشد، در این صورت محقق ومنتقد باید با لحاظ کردن تمام مطالب به تناقضات اشاره کند و بگذرد و او حق ندارد کلمات بریده‌ای را گزینش کند و به سود و یا به زیان شخصیت مورد تحقیق حکم کند.
نکته مهم دیگر این است که ممکن است منتقدی با صاحبنظر دیگر اختلاف داشته باشد ، در این صورت، منتقد آرای خود را حق و معیار قرار دهد و طرف مقابل را یکسره محکوم کند و به گونه‌ای جلوه دهد که گویا او بر صراط حق است و فرشته و دیگری بر باطل است و شیطان. او می‌تواند با طرح درست و همه جانبه آرای خود و مخالفش، از افکارش دفاع کند. مشکل شیوه جدلی آقای گنجی این است که افکار امروز خود را معیار حق و باطل دانسته و شریعتی را با آن معیار سنجیده و با تمسک به برخی گفته‌های گزینش شده و در واقع تحریف شده شریعتی او را یکسره محکوم کرده است و فی‌المثل خود را آزادیخواه شمرده و طرف مقابل را مستبد و دشمن دموکراسی معرفی کرده است. در حالیکه ایشان می‌توانست افکار شریعتی را با استدلال و با استناد به تمام آرای او نقد و رد کند و ضعف‌های استدلالی اندیشه‌های او را نشان دهد. سخنان شعاری و بی بنیاد به استناد چند جمله گزینش شده نه در شأن یک محقق است و نه در شأن یک آزادیخواه و دموکرات و لیبرال.
چاره‌ای ندارم که کمی با بی‌پروایی مشابه دوستم گنجی بگویم که دریغ زبان و ادبیات و شیوه مقابله ایشان با شریعتی ( و حتی گاه با دیگران ) شبیه ادبیات و روش پرونده‌سازی کیهان است. ظاهراً گنجی همان خط امامی سابق است اما از نوع لیبرالش، یک لیبرال بنیادگرا ‌، بنیادگرایی انواعی دارد : مذهبی، سکولار، لیبرال و ... اگر ایشان دلخور نمی‌شوند، صمیمانه می‌گویم مقاله ایشان و اتهام زنی او در این مقاله، مرا به یاد سید حمید روحانی انداخت که در کتابش ( تحلیلی از نهضت امام خمینی، جلد سوم ) با گزینش و تقطیع بازجویی‌ها و اسناد ساواک شریعتی، مدعی شد که شریعتی همکار ساواک بوده است نیز همین روحانی در همان کتاب به دلیل استفاده فتحعلی آخوند زاده از اصطلاح پروتستانتیسم اسلامی و نیز طرح شریعتی تحت همین عنوان، شریعتی را فراماسون و غربزده ومأمور تخریب اسلام شمرده است. [7]
اما باید انصاف داد که زشتی اتهام ساواکی بودن شریعتی بسیار کمتر از اتهام لنینیست و استالینیست و دشمن آزادی و دموکراسی بودن اوست. در این میان کاملاً به دکتر احسان شریعتی حق می‌دهم که بگوید می‌گویند شریعتی با آزادی و دموکراسی مخالف بود، ما هر اتهامی به شریعتی را می‌بخشیم اما این یکی را نه . روشن است که مشکل اصلی گنجی اختلاف نظر‌های بنیادی ایشان با شریعتی درباره دین ، ایدئولوژی، غرب، مدرنیته، انقلاب، آزادی، دموکراسی و ... است. بهتر بود ایشان اختلافات را مطرح می‌کردند نه اینکه در مقام مدعی‌العموم کیفر خواست سیاه و یک سویه و بی دلیلی ( شبیه کیفرخواست متهمان کنفرانس برلین ) علیه کسی که نیست تا از خود دفاع کند بنویسد و تنها به قاضی برود و راضی برگردد. در شگفتم که چرا گنجی در نقد و بررسی آرای متفکری در باب مباحث پر مناقشه‌ای چون آزادی و دموکراسی و غرب و مدرنیته و انقلاب و ... چنین بی‌احتیاط گام بر‌می دارد و احکام جزمی صادر می‌کند، به گونه‌ای که گویا تنها تفسیر همان است که ایشان می‌گوید و یا اولترالیبرال‌های اروپایی تبلیغ می‌کنند. برخی از متفکرانی که آقای گنجی در سال گذشته در اروپا و آمریکا با آنان دیدار کرد و با افتخار از آن یاد می‌شد، در شمار منتقدان جدی غرب و مدرنیته و دموکراسی لیبرالی و سرمایه‌داری متجاوز هستند. کسی که به نظریه مرگ مؤلف معتقد است و از قرائت‌های هرمونتیکی متن سخن می‌گوید، چگونه یک فهم را حق می‌شمارد و فهم‌های دیگر را نامعتبر می‌داند وحتی قاطعانه محکوم می‌کند‌ متأسفانه ایشان این روش جزمی و سنت‌گرایانه خود را در مورد اسلام نیز به کار می‌گیرد و در مانیفیست اول خود با کنار هم چیدن چند آیه قرآن و یا روایت و یا فتوای فلان فقیه در رساله‌اش به تباین اسلام و دموکراسی فتوا می‌دهد. اگر ایشان از گذشته‌اش به کلی گسسته و انقلاب را مطلقاً مردود می‌شمارد و با دلبستگی کامل به لیبرالیسم افراطی در اندیشه پختن خورشت قرمه‌سبزی لیبرالیسم است،چرا باید دگر اندیشان خود را که هنوز خیلی ضد انقلاب نشده و یا به قدر کافی لیبرال نیستند و به لیبرالیسم افراطی انتقاد می‌کنند، به دشمنی با آزادی و دموکراسی متهم می‌کند‌ این شیوه هر چه باشد، قطعاً لیبرالیستی نیست.
سخن دیگر اینست که بر خلاف گفته آقای گنجی که به دو قرائت دموکراتیک و ضد دموکراتیک از شریعتی باور دارد، به گمان من، اگر تمام آرا و گفته‌های شریعتی در باب انسان، آزادی، دموکراسی، عدالت و ... را در یک منظومه قرار دهیم و متشابهات را در پرتو محکمات تحلیل و تفسیرکنیم، فقط یک قرائت از شریعتی ممکن است و آن قرائت دموکراتیک آثار اوست. گفتارهای حاشیه‌ای یا شرح و بسط است و یا استثنا‌های با دلیل و یا تناقض که طبعاً باید این گزاره‌ها را به حساب غفلت یا اشتباه و لغزش گذاشت. این نوع تناقضات کم و بیش در آثار و افکار هر متفکری وجود دارد. آخرین کلام اینست که آقای گنجی فرمودند که شیفتگان شریعتی در مقابل نقد وی از خود ناشکیبایی بسیاری نشان می‌دهند . شگفتا ! دوست عزیز ! بار دیگر مقاله‌اتان را بخوانید، شما نام آن را می‌گذارید نقد محترمانه و علمی و بی‌طرفانه‌ اتفاقاً به شهادت آثار مکتوب، جدی‌ترین و جامع‌ترین نقدها را دوستاران شریعتی و پیروان سنت فکری او انجام داده‌اند، چه کسی با نقد درست مخالف است‌ اگر بنده برمی‌آشوبم و به شما، به رغم دوستی وعلاقه فی‌مابین، حتی تندی می‌کنم، برای این است که در سخنان شما تنها چیزی که دیده نمی‌شود نقد علمی و بی‌طرفانه است و حتی جعل و بهتان نیز کم نیست. فکر می‌کنم در همین مکتوب نشان داده‌ام که شما ادب نقد را رعایت نمی‌کنید و حتی یک کلمه از آرای دیگر شریعتی در باب حکومت، آزادی و دموکراسی را نمی‌آورید و این به چه معناست و برای چیست‌ آیا باور کردنی است که شما آنها را نخوانده‌اید‌ جالب است که حتی وقتی در پاسخ شما استدلال می‌شود و موارد نقض مدعیات نادرست شما ارائه می‌گردد، عکس‌العمل نشان نمی‌دهید و نشنیده می‌گیرید و شگفت اینکه بار دیگر همان سخنان را تکرار می‌کنید. سال گذشته در کانون توحید لندن به اشاره حرفتان را مستند نقد ورد کردم و بعد آن را در برخی سایت‌ها و در روزنامه شرق منتشر کردم و شما باید آن را دیده باشید اما باز می‌بینم با تکرار شدید‌تر همان جعلیات به تخریب شریعتی ادامه داده‌اید. این تحریف و تخریب است و نه نقد.[8] متهم کردن شریعتی و یا هر کس دیگر در فضای فکری_ سیاسی موجود به استالینیسم یک دشنام سیاسی است و نه نقد.
اصلاً روشن نیست که چرا شما در این اوضاع و احوال، که محور مشترک تمامی نیروهای مترقی و ملی آزادی ودموکراسی و عدالت و حقوق بشر است و به اعتراف شما تمام دوستاران شریعتی نیز در صف اول این جنبش انسانی و ملی قرار دارند، عزم خود را بر نفی و طرد یکی از نمادهای بزرگ آزادی‌خواهی و عدالت طلبی میهن ما جزم کرده‌اید و به انتشار این مکتوب طویل و بی‌بنیاد اقدام نموده‌اید‌ لحظه‌ای بیاندیشید، آیا این کار شما به دموکراسی‌خواهی ملت ایران می‌کند‌ نکند که اقبال روزافزون مردم ایران به ویژه جوانان و فرهیختگان کشور از شریعتی و مکتب او، که آخرین نمود آن را در سمینار سه روزه خرداد امسال در حسینیه ارشاد دیدیم، شما را نگران کرده است‌ چنانکه دیدیم در داخل نیز شخصیتهای محترمی که آشکارا ضد شریعتی و به طور کلی ضد چپ هستند، عکس‌العمل نشان دادند و خشم و نگرانی خود را در جراید به نمایش گذاشتند.
این را نیز بگویم که من در این مکتوب نه قصد دفاع از آرای شریعتی را داشتم و نه در مقام نقد و یا نفی تمام سخنان آقای گنجی بودم، هدفم فقط یک چیز بود و آن نشان دادن بی‌توجهی ایشان به ادب نقد و انتخاب گزینشی پاره‌ای از گفته‌های شریعتی و سانسور کردن محکمات افکار وی و در نهایت اثبات این مدعا که شریعتی معرفی شده در مکتوب گنجی جعلی است و درست در تعارض با شریعتی واقعی است که در زندگی و آثار مکتوبش و حتی در زندگی روزمره مردم حضور دارد، خواستم بگویم دوست من! سرچشمه را نمی‌توان آلود.
تهران 10/5/86
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . در این مورد مطالعه کتاب مهم مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد اثر دکتر علی رهنما بسیار مفید تواند بود.
[2] . آقای گنجی می‌گوید : اسلام انقلابی و ایدئولوژیک و حقیقی او، اسلام توده‌های درس نخوانده بود، نه اسلام متخصصان، فیلسوفان، فقیهان، متکلمان، عالمان و منتقیون . طبق معمول در این مورد نیز خلط مفاهیم و تحریف معنوی صورت گرفته است. اولاً شریعتی به استناد گفتارهای متعددش ناس و مردم را مخاطب اصلی روشنفکران و خود می‌دانست و آن ها را موتور حرکت تحولات اجتماعی می‌شمرد و این مسأله به معنای اعتبار دادن به فهم عامیانه توده‌ها از اسلام و یا هر چیز دیگر نیست، اگر چنین بود آگاهی توده‌ها چه معنا داشت که آنهمه مورد تأکید او بود‌ ثانیاً شریعتی این نخبگان و روشنفکران را هادی و پیامبران پس از خاتمیت می‌دانست، نه توده‌ها را و به اسلام آگاهانه و انتخابی و استدلالی و عقلی آنان بها می‌داد نه اسلام فیلسوفان و متخصصان و نیز اسلام توده‌های ناآگاه. ثالثاً وقتی قرار است اصلاح دینی بشود و اسلام از صورت تکراری و ارتجاعی به صورت یک دین رهایی‌بخش درآید و منابع فرهنگی اسلام مورد بازسازی قرار گیرد، این روشنفکران و عالمانند که توان چنین کاری را داردند و نه تودها. راستی چون غرض آمد، هنر پوشیده ماند.
[3] . قابل ذکر است که آقای گنجی در مقاله‌اش همین قسمت را آورده ولی جمله آخر را یعنی ... در میان روشنفکران و ... حذف کرده است. آیا تصادفی است‌ به هر حال همین جمله اخیر کاملاً استنباط گنجی از ایدئولوژی و تفسیر ایدءولوژیک از اسلام را بی‌اعتبار می‌سازد.
[4] . و قابل تأمل اینکه آقای گنجی خود هنوز هم یک انقلابی است چرا که وقتی آَشکارا سخن از تغییر رژیم می‌کند و در هیبت یک رهبر سیاسی شعار خامنه‌ای باید برود سر می‌دهد، چیزی جز انقلابی‌گری سیاسی نیست. شیوه نافرمانی مدنی و اینکه ما خشونت نمی‌کنیم نیز مشکلی را حل نمی‌کند. چرا که در عمل نافرمانی مدنی مطلوب گنجی در شرایط فعلی ایران با دستگیری‌ها و خونریزی‌های هولناک همراه خواهد بود.
[5] . آقای گنجی ادعا می‌کند که هواداران امروزین می‌کوشند ضدیت شریعتی با دموکراسی و حقوق بشر را به نحوی توجیح کنند. اما حتی اگر در این کار توفیق یابند، هنوز جای این پرسش باقی است که با انقلابی‌گری وی چه خواهند کرد‌. به عرض ایشان می‌رسانم که اولاً کسی ( حداقل من ) در مقام توجیه افکار شریعتی نیست بلکه تلاشی است عالمانه و انسانی در جهت تحلیل درست آرای یک متفکر مصلح و جلوگیری از تحریف‌ها و جعلیات آشکار. ثانیاً نه شریعتی انقلابی‌گری و اصلاح‌طلبی را همواره در تعارض با هم می‌دید و نه طرفداران شریعتی چنین تباینی می‌بینند. انقلاب برای شرایطی است و اصلاح‌طلبی نیز برای شرایطی دیگر و پاسخ به نیاز‌هایی. ( البته منظور انقلاب و یا اصلاح سیاسی و اجتماعی است ). ثالثاً انقلابی‌گری شریعتی بر ضد استعمار و استبداد و استسمار و استحمار کاملاً درست و حق بود همانگونه که برای تمام ملت ایران نیز روا و حق بود و لذا پیروان شریعتی از انقلابی‌گری وی و خود در عصر دیکتاتوری و مبارزه برای آزادی و دموکراسی و عدالت پشیمان نیستند.
[6] . با توجه به رادیکالیسم شریعتی نسبت به مبانی و یا لوازم و دست آوردهای مدرنیته غربی است که برخی او را پست مدرن می‌دانند. بنگرید به کتاب تبار شناسی عقلانیت مدرن _ قرائتی پست مدرن ازاندیشه دکتر علی شریعتی _ سال انتشار 1381
[7] . جالب است یکی از روحانیون قم به نام آقای علی ابوالحسنی ( منظر ) سالیانی پیش ( 1362 ) در کتابی تحت عنوان شهید مطهری افشاگر توطئه ظاهر دیانت به باطن الحاد و مادیت برای اینکه ثابت کند شریعتی و حسینیه ارشاد وابسته به غربیان و استعمار‌گران و جریان فراماسونی بوده است، نوشته است که کلمه رشدیه ‌، که هم‌ریشه ارشاد است، برای اولین بار در دوره تنظیمات عثمانی، که به گمان ایشان با پافشاری و پشتیبانی صریح و قاطع فرانسه و انگلیس تأسیس شده و سر آغازی برای پیاده کردن غربزدگی در عثمانی گردید، مطرح شده است. ایضاً در ایران نیز بنیادگذاز مدارس جدید فرنگی نام فامیلی رشدیه ( میرزا حسن رشدیه ) داشته است. از همه آشکار‌تر پرنس ارفع‌الدوله هم کتابچه‌ای درباره تغییر خط پارسی به الفبای مخلوط از الفبای روسی و لاتین نوشت و نام آن را رشدیه گذاشت. ( صفحه 309 همان کتاب ). همان نویسنده در همان کتاب ( صفحات 308_ 309 ) برای اثبات شریعتی و حسینیه ارشاد به جریان وهابیت و عربستان سعودی ادعا کرده است که در پیشانی تمام شماره‌های مجله همایون ‌، که در عصر رضا‌شاه منتشر می‌شده، آیه قرآن ولتکن منکم امت یدعون الی الخیر ... نوشته شده، و این همایون همان محمد همایون مؤسس حسینیه ارشاد است، و بعد بر دیوارمحراب حسینیه ارشاد نیز این آیه نوشته شده و بعد پشت جلد تمام کتابهای شریعتی نیز این آیه چاپ شده است ( البته منظور جزوات انتشار یافته در گذشته به وسیله حسینیه ارشاد است ) و در عربستان نیز وزارت امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد و سعودی‌های آمریکایی نیز از این آیه استفاده می‌کنند. نتیجه‌ روشن است شریعتی وابسته به سعودی‌ها و وهابیت است !
حال آقای گنجی روشنفکر و لیبرال و دموکرات و حقوق بشری نیز از همین شیوه استفاده می‌کند و با انتخاب و نقل ناقص برخی از جملات شریعتی و شباهت‌های لفظی و گاه ماهوی بین گفته‌های او با لنین و استالین، شریعتی را شاگرد و دست‌آموز جانیان تاریخ می‌داند که حتی در استبداد و سرکوبی دگراندیشان در حد آنان نیز قانع نیست.
[8] . از آنجا که آقای گنجی در مقاله‌اشان پیوسته از مارکس و لنین و دیگران مطالبی آورده‌اند، امیدوارم ستمی را که با تقطیع وکج فهمی آرای شریعتی بر او روا داشته‌اند با تقطیع و تحریف آرای آنان بر آنان نیز ظلم نکرده‌ باشد.

منبع :سایت ملی مذهبی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط   | 

آنچه در پی می‌آید دو نوشته از آقای ابراهیم نبوی – طنزپرداز و نویسنده- است که در فروردین 1383 منتشر شد. آقای نبوی در نوشته اول تنها جملاتی از کتابهای شریعتی نقل کرده و هیچ اظهار نظری در ان مورد نکرده است. او چند روز بعد نوشته مفصلتری منتشر کرده و شریعتی را از دیدگاه خود نقد نمود.
نوشته اول:
چهارشنبه 26 فروردین 1383
دکتر علی شریعتی، معلم شهید ما
برای عبرت گرفتن از تاریخ و آشنایی با بلایی که سرمان آوردیم و آمد چند بار این نوشته ها را بخوانید، اگر خوب نشدید از روی آن چندبار پاکنویس کنید. ضمنا تا دو یا سه روز دیگر نظرات یکی دیگر از قهرمانان مملکت ایران را در همین جا می خوانید :
اهمیت تعصب
نهضت تشبه به غرب همچون طوفانی، برج و باروی تعصب را که بزرگترین و قوی ترین حفاظ های وجود ملت ها و فرهنگ ها بود، فروریخت و راه برای نفوذ و ویرانی ارزشهای تاریخی و سنتی و اخلاقی ملت های شرق باز شد و مردم ما در برابر آن بی دفاع ماندند(1)
مردم گمراه
مردم باید زمام خود را به دست ولی بدهند وگرنه به گمراهی افتاده اند... امامت، منصبی است الهی و نه شورایی و انتخابی... امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت خود امام نه ناشی از عامل خارجی انتخاب...(2)
نقش رهبری
جهل توده های عوام مقلد منحط و بنده واری که رای شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت به هر که بانی شود اهداء می کنند و تازه اینها، غیر از آراء اسیر گوسفندی است... آراء راس ها... رهبری نمی تواند خود زاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده از متن توده منحط باشد...(3)
اهمیت ولایت
قبول و ارزش همه عقاید و اعمال دینی، منوط به اصل ولایت است.(4)
انتخاب و رهبری
رسالت سنگین رهبری در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت... اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعار رهبری و پیشرفت- یعنی تغییر انقلابی مردم- قرار دهیم آنوقت انتخاب این رهبری بوسیله افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رای نمی دهند که با سنت ها و عادات و عقاید و شیوه زندگی رایج همه افراد آن جامعه مخالف است... کسی که با کودکان به سختی رفتار می کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می کند و به آنها درس جدید تحمیل می کند، مسلما رای نخواهد آورد... امام مسوول است که مردم را بر اساس مکتب تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شماره آراء... رهبری باید بطور مستمر، به شیوه انقلابی- نه دموکراتیک- ادامه یابد... او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی سپارد...(5)
رهبر مافوق بشر
امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند. (6)
هم رئیس دولت و هم رئیس حکومت
امام در کنار قدرت اجرایی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسوولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و اداره امور داخلی جامعه با اوست. یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و ... شیعه پیروی از امام را بر اساس آیه اطیعوالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم توصیه می کند و امام را ولی امر می داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده استو این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود....(7)
کورکورانه و تشکیلاتی
باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت... این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود. تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، بلکه اساسا اقتضای عقل، تعبد و تقلید است.(8)
دموکراسی فواحش
آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است.(9)
دموکراسی راس ها
اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس ها بسپارد...(10)
منابع:
1) اسلامشناسی ص85
2) شیعه یک حزب تمام ص 151 و 167
3) امت و امامت صص 504 و 604
4) اسلامشناسی، ج 1، ص 86
5) امت و امامت و مسوولیت شیعه بودن و انتظار مذهب اعتراض
6) شیعه یک حزب تمام، امت و امامت
7) امت و امامت
8) یاد و یادآوران، حسین وارث آدم
9) حسین وارث آدم ص 99
10) امت و امامت و شیعه یک حزب تمام
نوشته دوم:
یکشنبه 30 فروردین 1383
پدر، مادر، خودتان متهمید!
سيد ابراهيم نبوي
انتشار جملاتی چند از مرحوم شریعتی در صفحه نبوی در گویا در مورد ولایت معصوم و فقیه و آزادی غربی و انتخاب و فرهنک سنتی و مدرن و غیره باعث ناراحتی برخی دوستان شد و مطابق معمول به جای اینکه فکری به حال دیدگاههای دکتر شریعتی بکنند، یادشان افتاد که من در گذشته در وزارت کشور و صدا و سیما کار می کردم. همین امر مرا وامی دارد که توضیح مبسوط تری بدهم و البته در این توضیح نیز تلاش می کنم برمنوال اجمال بروم و کلام کوتاه نگه دارم.
1) چنین شبهه ای ایجاد شده است که گویی خدای ناکرده اظهارات مرحوم دکتر شریعتی در مورد ولایت معصوم بوده است، در حالی که خود شریعتی بارها در کتب مختلف و ارجاعاتی که دادم وتفصیل آن قابل ارائه است بارها از رهبری و ولایت غیرمعصوم دفاع کرده و تقلید شیعه را عین تعقل می داند. از دوستان درخواست می شود کاسه دموکرات تر از شریعتی نشوند.
2) مهم ترین مشکل شریعتی در تبدیل دین به ایدئولوژی است. آنچه در باب نگاه ایدئولوژیک و عواقب خطرناک آن می کشیم از تشیع علوی شریعتی است. مردم ایران چهارصد سال زحمت کشیدند تا با قرار دادن شیعه در تعریف تشیع صفوی امکان همزیستی قابل تحمل دین و زندگی را فراهم کنند. دکتر شریعتی یکباره آمد و با آموزه های ایدئولوژیک دوران خود تشیع علوی را به عنوان تفسیری خطرناک و تروریستی وارد فرهنگ ایران کرد. از دل همین تشیع علوی بود که تشیع ولوی بیرون آمد.
3) آثار شریعتی پر است از آموزه های ضد دموکراتیک و استبدادی، از درون این آثار نه دموکراسی در می آید و نه آزادی زاده می شود. راه شریعتی به دو مقصد اصلی ختم می شود: جمهوری اسلامی با بدترین تعریف آن و جامعه بی طبقه توحیدی مجاهدین خلق به عنوان سرنوشتی بدتر از جمهوری اسلامی. البته اگر خلوص بیشتری در پیروان شریعتی باشد، می شوند فرقان تروریست و یا مقتدا صدر تروریست و یا بن لادن تروریست یا حزب الله تروریست لبنان و یا حماس تروریست.
4) شریعتی با همان شکلی که بود با شریعتمداری کیهان با شکلی که هست فرقی ندارد. می شود امیدوار بود که اگر آن مرحوم زنده بود مثل بازرگان یا دکتر یزدی یا چپ های پشیمان شده یا حزب اللهی های لیبرال شده یا سعید حجاریان یا اکبر گنجی یا شمس الواعظین یا دکتر سروش دیدگاههای ایدئولوژیک و فاشیستی اش را در قرائت استبدادی از شیعه اصلاح کند و به جایی برسد که این افراد رسیدند، اما آثار شریعتی به همان صورتی که هست جای دفاع ندارد. از این آثار شوری عاشقانه حاصل می شود که جز به استبداد نمی انجامد.
5) آثار شریعتی بر سه گونه است: آثار تحقیقی مانند اسلام شناسی و تاریخ ادیان که مملو است از اغلاط تاریخی و اطلاعات غلط و تفسیرهای ابتدایی از اندیشه های جدید. این آثار تنها از تمایلات یک انسان صادق، کم سواد و عاشق حکایت می کند که قصد دارد جامعه شناسی ، تاریخ و دین را تبدیل به اسلحه کند تا با آن بساط ظلم را براندازد. گونه دوم این آثار سخنرانی های شورانگیز برای برانگیختن جوانان باصداقت و پاکدامن بود، آثاری مانند پس از شهادت و شیعه یک حزب تمام و حسین وارث آدم. خواندن این آثار تن آدم را می لرزاند، اشک به چشم می آورد، قلب را گرم و سرخ می کند، شوری را در درون بر می انگیزد تا انسان اسلحه در دست بگیرد و خود را فدا کند و دین و جامعه را نجات دهد. اسم این عمل تروریسم است. چه در سال 1350 و چه در سال 1360 و چه در سال 1370 و چه در سال 1380، هیچ فرقی نمی کند. گروه سوم از آثار دکتر شریعتی شامل هبوط، ، گفتگوهای تنهایی و کویر است. این آثار عارفانه و از نظر ادبی زیباست و حکایت از قلبی پاک و عاشق و پرشور دارد که دائما در تعارض با خود و جهان است. این آثار ارزش ادبی والایی دارد، ولی مانند بسیاری از آثار عرفانی تاریخ ایران اگر به عنوان دستورالعمل زندگی و سیاست و فلسفه نگاه شود، جز پرورش انسانی خودآزار یا دیگرآزار حاصلی ندارد. در کنار بزرگان عرفان شیعی حتی پنج دقیقه هم نمی شد و نمی شود زندگی کرد، تذکره الاولیاء را بخوانید و پند بگیرید. البته این آثار به عنوان آثار ادبی بی نظیرند و خواندنشان بسیار لذتبخش است. کویر و هبوط و بخصوص گفتگوهای تنهایی از آثار بزرگ ادبی دوران ماست.
6) آثار و دیدگاههای شریعتی پایه و اساس اتفاقات بیست ساله جمهوری اسلامی ایران است. بنیاد شهید، بنیاد مستضعفان، واحد نهضت های آزادیبخش سپاه پاسداران( مهم ترین نقطه آغاز تروریسم در منطقه)، بسیج، انقلاب فرهنگی، روحانیت انقلابی، صدور انقلاب، حمایت از پابرهنگان در جهان و هیستری ضدغربی برخاسته از تشعشعات دکتر شریعتی است. این را هرگز فراموش نکنیم. بخش اعظم جوانان پاکدامن و دلسوزی که ترور کردند یا اعدام کردند شاگردان شریعتی بودند. آنان زندگی را لجنی می دانستند که باید آن به سوی نیستی رفت و خود را فدا کرد. شریعتی با ایدئولوژی کردن دین خطرناک ترین بلا را به سر یک نسل آورد. خدای را سپاس می گوئیم که با توسعه غربزدگی، توجه به لیبرالیسم و رشد قرتی بازی و سوسول گرایی و افزایش انحرافات اخلاقی و گسترش مفاسد اجتماعی در ایران توجه مردم و جوانان به شریعتی کاهش یافت و این نسل خدا را شکر که فاسدند و تروریست نیستند. خدای را سپاس که با روی کار آمدن حکومت هاشمی رفسنجانی و انحراف انقلاب آثار شریعتی کمرنگ شد و خودخواهی جانشین ایثار و مرگ خواهی شد. خدای را سپاس که با توجه مردم به جنبش دوم خرداد مردم کشور به سوی افکار منحط لیبرالیستی روی آوردند و از شر انقلابیگری شریعتی خلاص شدند. و خدای را سپاس که با بن بست اصلاحات ته مانده امید مردم به روشنفکری دینی کمرنگ شد و حالا مردم خواهان دینی شخصی و زندگی اجتماعی مطابق با اصول عقلانی و حقوق بشر هستند و حاضر نیستند برای نجات دین و میهن خود را فدا کنند.
7) هر کدام از ما انقلابیون سابق لازم است گذشته خود را نقد کنیم. یک نام این گذشته انقلابیگری است. تعبیر مارکسیستی یا چپ یا مذهبی یا ملی مذهبی یا حزب اللهی یا مجاهدانه آن هم فرق نمی کند. ما باید این گذشته را نقد یا به قول امت شهیدپرور از آن توبه کنیم. یکی از مهم ترین سوابقی که باید از آن توبه کنیم و آنرا بیرون از فکرمان در موزه بگذاریم دکترعلی شریعتی است. اگر پذیرفته باشیم که گلوله بد است و تنها ره رهایی جنگ مسلحانه نیست، باید شریعتی را هم نقد کنیم. این تفکر همیشه در صحنه بودن که با اتکاء به آن امت حزب الله بیست سال پدر این ملت را درآورد، ریشه در تفکر شریعتی وار دارد. باور کنید اگر این ملت به جای اینکه درصحنه باشد، به شراب نشسته بود یا به نماز ایستاده بود، این همه جسد در آلبوم خاطرات انقلاب دیده نمی شد. تنها تئوری اولتراجمهوری اسلامی دکتر شریعتی همان تئوری اسلام منهای روحانیت است. این تئوری هم علیرغم ظواهر جذابش بواطن چندان دلچسبی ندارد. واقعا فکر می کنید مهندس موسوی غیر آخوند بهتر از هاشمی رفسنجانی بود؟ فکر می کنید مسعود رجوی ممکن است از آیت الله خامنه ای بهتر باشد؟ فکر می کنید بازرگان و دکتر یزدی و سحابی تا همین پانزده سال پیش از آخوندها قابل تحمل تر بودند؟ فکر می کنید اگر به جای روحانیت قرار بود موجودی در سیستم شریعتی بیاید، چه تحفه ای می آمد؟ مشکل ما بعد از 25 سال تجربه حکومت دینی مشکل وجود و حضور روحانیت در اسلام نیست، بلکه مشکل نگاه ایدئولوژیک در دین است.
8) شریعتی برای انقلاب ایران مثل چه گوارا ست. مردی زیباروی و خوش سیما که دختران و پسران سابق عاشق او هستند. تصویرش برای چاپ روی پیراهن فوق العاده جذاب است، حتی جذاب تر از مارلون براندو. اما حاصل اندیشه چه گوارا همان نکبتی است که کوبا در آن غرق است. کشوری عقب مانده که هنوز سیستم حمل و نقل پایتخت آن درشکه است و مهم ترین منبع درآمدش از روسپیگری است. اگر عمرمان را با شریعتی و چه گوارا تلف کرده ایم، به جای پافشاری بر این اشتباهات لااقل بقیه عمر را به فرزندانمان دروغ نگوییم. شریعتی در حد پوستر قابل تحمل است، صدای ضبط صوت را کم کنیم، اگر چه خوش آهنگ است و لای کتاب را ببندیم، اگر چه نوشته هایش خوش وزن و ریتم است. حالا که شانس آوردیم و کسی شریعتی نمی خواند، زیاد از او دفاع نکنیم، بگذاریم این عکس باقی بماند، فقط هر سال یکبار به همدیگر بگوییم که از درون شریعتی جز استبداد چیزی در نمی آید.
9) در زندان بودم و بخاطر نوشته هایم محاکمه می شدم. بازجو در مورد نوشته هایی که در نقد شریعتی در مقدمه درخشت خام نوشته بودم مرا بازجویی می کرد. او می گفت: فکر می کنی اگر ما شریعتی را از انقلاب حذف کنیم چطور می شود جوانها را به طرف دین و نظام کشاند؟ من نه مخالف دین هستم و نه طرفدار براندازی جمهوری اسلامی( من اصولا طرفدار براندازی هیچ حکومتی نیستم) اما تفسیر ایدئولوژیک شریعتی از دین جز به همین حکومت منجر نمی شود.
10) من با عشق شریعتی مذهبی شدم، با عشق شریعتی انقلابی شدم، با عشق شریعتی وارد سیاست و دولت شدم و در وزارت کشور حکومت و صدا و سیمای جمهوری اسلامی کار کردم. فقط من نبودم، همین حالا هم اکثر مدیران نظام عاشقان شریعتی هستند. به من گفته می شود که چون بیست سال پیش من در حکومت جمهوری اسلامی کار می کردم، بنابراین گفته های شریعتی در مورد غرب و ولایت و تقلید و ... درست است. آقایان! خانم ها! فرض کنید من بدتر از تمام چیزهایی بودم که شما می گویید، آیا این باعث می شود که نگاه شریعتی استبدادی نباشد؟

منبع :گویا نیوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط   | 

احمد زیدآبادی

همانطور كه استاد باستاني پاريزي با خود عهد كرده است كه در هيچ سميناري شركت نخواهد كرد مگر آنكه به نوعي به كرمان مرتبط باشد، من نيز با خود پيمان بسته‌ام كه اگر دوستي مورد علاقه، چيزي را به زنده ياد دكتر علي شريعتي نسبت داد كه آن نسبت روا نباشد، خاموش نمانم.
من در اينجا نمي خواهم پاسخ دوست عزيزم آقاي گنجي را بدهم. بدون شك او مختار است كه در هر زمان و مكان و با هر نوع نگاه و تفسيري، هر فردي از جمله مرحوم دكتر شريعتي را مورد انتقاد قرار دهد.
من در واقع مي‌خواهم تاثيري را كه كتاب‌هاي دكتر شريعتي بر من گذاشت، باز گويم و اين بازگويي را از جهت ديني كه آن مرحوم بر شخص من دارد، بسيار لازم مي‌دانم، هر چند كه برخي از دوستان را خوش نيايد.
پيش از اين نوشته‌ام كه كودكي من در روستايي نه چندان آباد در حاشيه كوير گذشت، همراه با رنج و محنتي طاقت فرسا.
براي ادامه تحصيل ناچار به مهاجرت به شهر شديم، اما شهر نيز نه فقط از محنت ما كم نكرد، بلكه بر آن افزود.
محله‌اي كه از سر ناچاري در آن ساكن شديم، غرق در فقر و فساد و تباهي بود. بچه‌هاي فقير محله، شانسي براي خروج از منجلاب پيرامون خود نداشتند. اكثر آنها اسير اعتياد شدند و در بيغوله ها جان باختند.
طبع ساده و روستايي من اما ميانه‌اي با فرهنگ محله نداشت. معمولا از بچه‌هاي محل كه همگي نيك نفس اما متمايل به كارهاي خلاف بودند، كناره مي‌گرفتم، اما نمي‌دانستم به كدام سو و جهت حركت كنم.
نخستين كتابي كه حس و آگاهي طبقاتي را در من بيدار كرد، كتابي بود با نام «مي‌روم از شهر زنگوله بخرم.» به قلم محمد عزيزي.
آگاهي طبقاتي براي اقشار فقير بسيار سازنده است. بچه فقيري كه خودآگاهي طبقاتي ندارد، از وضعيت فلاكت بار خود خجالت زده است و همواره وضع نابسامان زندگي خود را از ديد غريبه‌ها پنهان مي‌كند، اما اگر همين بچه، نوعي خودآگاهي طبقاتي پيدا كند، ديگر از وضع خود احساس شرم نمي‌كند و پي مي‌برد كه يك نظام اجتماعي ظالمانه سبب بدبختي اوست و براي به هم ريختن آن نظم تحريك مي‌شود.
در آن زمان اما فقط كتاب‌هاي ماركسيستي حس طبقاتي را در بين افراد بيدار مي‌كردند، اما متاسفانه آن را به نوعي كينه طبقاتي تبديل مي‌كردند. افزون بر اين، آگاهي طبقاتي را به نوعي بينش ماترياليستي پيوند مي‌زدند چنانچه گويي تنها ماديگرايي ضامن پايان دادن به فقر و ستم طبقاتي است، و باور به خداوند با آن ناسازگار است.
مي‌دانم كه كتاب آقاي عزيزي مي‌توانست مرا به سوي كينه طبقاتي و ماترياليسم سوق دهد، اما هنگامي كه آري اين چنين بود برادر را خواندم، زلزله‌اي در اعماق روح من پديد آورد و به من آموخت كه مي‌توان براي عدالت و رفع ستم و فقر تلاش كرد، بي آنكه لزوما ماتريالست بود.
بله، دكتر شريعتي ادبيات خود را به نوعي از ادبيات ضد ستم ماركسيستي نزديك كرده بود، اما اين همه براي ارائه آلترناتيوي معنوي‌گرا و ضد ستم در برابر ماترياليسم بود.
در آن دوره، دوره‌اي كه از يك سو، شعور طبقاتي در بين حاسيه نشينان شهري در حال گسترش بود و و از ديگر سو، پارادايم ضد امپرياليستي مكتب وابستگي ذهن و روح همه جنبش‌هاي انقلابي جهان را تسخير كرده بود، اگر در چنين دوره‌اي دكتر شريعتي از ليبراليسم حمايت مي‌كرد، كدام جاذبه را براي كدام قشر اجتماعي داشت كه بتواند تكاني به آن جامعه بدهد؟
باري، من با مطالعه حريصانه آثار شريعتي نه فقط دچار دگماتيسم ماترياليستي مد آن روز كه در يك قدمي ام بود، نشدم، بلكه توانستم با مهار كينه طبقاتي خود، شخصيت خود را در محيطي سرشار از بدبختي و فلاكت باز يابم.
اما اين فقط نخستين اثر مطالعه آثار دكتر شريعتي بر من بود. در دوره نوجواني ام كه امواج انقلاب همه جا را فرا گرفته بود، به سوي هر گروه و دسته‌اي كه مي رفتي، تنها اطاعت محض و پيروي كوركورانه را طلب مي‌كردند.
شريعتي به من آموخته بود كه پرسشگر و نقاد باشم، از همين رو، به هر سمتي كه رفتم، آموزه‌هاي آنها را به باد پرسش گرفتم و به چون و چرا در مضمون اظهاراتشان پرداختم. چيزي نگذشت كه اصحاب اطاعت و مريد بازي، از دستم به تنگ آمدند و از سمينارهاي مختلفي كه آن روزها براي توجيه دانش آموزان به پا مي‌شد، اخراجم كردند.
حقا كه شريعتي آموزگار خردورزي و نقادي بود و من مي‌دانم كه اگر آثار او نبود، به عنوان جوانك خامي كه علايق اجتماعي به هم زده بود، جذب يكي از گروههاي رنگارنگي كه هر كدام فقط اطاعت محض و كوركورانه را طلب مي‌كردند، مي‌شدم و به راه آنها مي‌رفتم.
مهمترين درس شريعتي اما براي من اين بود كه همواره انسانيت را برتر از هر فرد و عقيده و كيشي بنشانم. در آن سال‌هاي سرشار از خشونتي كور كه افراد و گروهها عليه يكديگر اعمال مي‌كردم، متاثر از آموزه‌هاي شريعتي هرگز به سمت خشونت گرايش نيافتم و هيچگاه آن را عليه هيچكس جايز نشمردم.
اينك با خود مي‌گويم كه اگر شريعتي و كتاب‌هايش نبود، آيا من در آن محيط مسموم، به فردي ليبرال و مبادي آداب و مدافع حقوق بشر تبديل مي‌شدم يا آنكه به دگماتيسم و خشونت رو مي‌كردم و تبديل به «پيروي راستين» مي‌شدم؟
چند سال پيش مقاله‌اي نوشتم در روزنامه شرق تحت عنوان «اگر دكتر شريعتي نبود» و در آن توضيح دادم كه فقدان وجودي شريعتي در آن مناسبات خاص، فقط به خشونت و تيره بختي فكري ما دامن مي‌زد و مجموعه جريان اسلامگرايي را در ايران بسيار خشن‌تر از امروز مي‌ساخت، شايد به حد الجزاير.
شريعتي گر چه زباني اغراق آميز و شاعرانه داشت و مخاطبانش را در بعضي زمينه‌ها ايده‌آليست بار مي‌آورد، اما فضاي فكري جامعه ايراني را در لطيف ‌تر و انساني تر و معتدل تر كرد.
مسلما، اغراق گويي، زبان شاعرانه، دست انداختن مخالفان و آيده‌اليست پروي از وجوه منفي انديشه دكتر شريعتي بود، اما اينها همه از عواض انديشه او و قابل اصلاح و جبران است.
شايد از همين رو، نسل كنوني براي جذب انديشه‌هاي دكتر شريعتي بايد احتياطي بيش از گذشتگان به خرج دهد، ولي نمي‌توان كتمان كرد كه شريعتي مخاطب خود را معنويت گرا، انسان دوست، پرسشگر، نقاد و عقلگرا بار مي‌آورد.
از اين رو، او را ستايش مي‌كنم و به روانش دورد مي فرستم كه چون شمعي قطره قطره سوخت و در آغاز ميانسالي به خاك رفت تا پرتوي بر راه ما افكنده باشد.

منبع :روزآنلاین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:20  توسط   | 

احمد زيدآبادي
سوژه‌هاي زيادي براي نوشتن در باره آنها در ذهنم خلجان مي‌كرد، اما نمي‌دانم كدام حس غريزي در اين شرايط وانفسا كه هر لحظه‌اش خبر دستگيري عزيزي، يا محدود كردن رسانه‌اي و يا اعدام و سنگسار افرادي به گوش مي‌رسد، مرا به سمت پاسخ دادن به مطلب دوست عزيزم آقاي اكبر گنجي در باره زنده ياد دكتر علي شريعتي سوق داد.
بدون شك گنجي مي‌داند كه من خود منتقد پاره‌اي از ديدگاههاي مرحوم شريعتي هستم و در عين حال، از نقد او نيز آزرده خاطر نمي‌شوم. به گمانم ساير دوستداران دكتر شريعتي به ويژه در بين نيروهاي ملي – مذهبي نيز چنين شيوه‌اي دارند.
نقدهاي گنجي از شريعتي اما هميشه آزار دهنده بوده است، البته نه از اين رو كه دوستداران شريعتي بي‌تحمل‌اند، بلكه به نظرم به اين علت كه گنجي اصولا در نوشته‌هايش لحن و كلام آزار دهنده‌اي دارد. تا آنجا كه من مي‌دانم گنجي واقعا نمي‌خواهد با نقدش از انديشه‌هاي افراد، آنها يا طرفدارانشان را بيازارد، اما در عمل لحن و كلامي را به كار مي‌گيرد كه ديگران را رنج مي‌دهد و به واكنش مي‌اندازد. اين مطلب منحصر به نوشته‌هاي گنجي در باره دكتر شريعتي نيست، بلكه شامل نقدهاي ديگر وي نيز مي‌شود.براي نمونه، من مي‌دانم كه گنجي به آقاي سعيد حجاريان ارادت و علاقه خاصي دارد، اما هر كس كه نقدهاي گنجي در باره نوشته‌هاي آقاي حجاريان را بخواند، نه فقط بوي علاقه كه حتي رنگ بي‌طرفي هم از آن احساس نمي‌كند و نوعي خصومت پنهان را در آن مي‌بيند، در حالي كه واقعا خصومتي در آن نيست.
از اين رو، اگر گنجي علاقمند است كه نقدهاي او با واكنش‌هاي تند مواجه نشود، به نظرم بهتر است زبان خود را تلطيف كند، زباني كه در نقد و بررسي افكار ديگران، بيش از اندازه خشن جلوه مي‌كند، حال آنكه شايد جمله خشني به صورت مستقيم در آن نتوان يافت.افزون بر اين، متد و روش نقدهاي آقاي گنجي هم به سختي دل‌آزار است. او اغلب سعي مي‌كند با رديف كردن نقل قول‌هايي از يك متفكر، انديشه‌اي را به او نسبت دهد. از نظر گنجي، اين روش ظاهرا علمي‌ترين و دقيق‌ترين روش براي شناخت افكار يك انديشمند است، اما از نظر من، اين شيوه مي‌تواند بسيار گمراه كننده باشد.
به ياد دارم كه روزگاري آقاي گنجي با رديف كردن جملاتي از مرحوم آيت‌الله خميني، تلاش كرده بود تا انديشه آن مرحوم را كاملا دمكراتيك نشان دهد، كاري كه در مطلب اخيرش در باره مرحوم مطهري هم كرده و او را به ليبراليسم متهم كرده است! گفتم متهم، زيرا از نظر من، كسي كه مجموعه كتاب‌هاي جهان بيني مرحوم مطهري را بخواند متوجه خواهد شد كه نسبت دادن ليبراليسم به مرحوم مطهري اتهامي هم عليه مطهري و هم عليه ليبراليسم است!
با اين حال، آنچه كه من پي به رازش نبرده‌ام اين است كه چرا وقتي گنجي به شريعتي مي‌رسد، فقط جملاتي كه آن مرحوم در نقد و يا نفي ليبراليسم و دموكراسي گفته است، به چشمش جلوه مي‌كند و جملات بي‌شماري كه شريعتي در رثاي آزادي و حقوق مردم گفته است، به نظرش نمي‌رسد.بدون شك با رديف كردن جملاتي از دكتر شريعتي در ستايش آزادي و حقوق مردم، مي‌توان او را بزرگترين مدافع دمكراسي از بدو پيدايش انسان تا كنون لقب داد، اما مسلما دكتر شريعتي نه پرشورترين مدافع دمكراسي در تاريخ بشر بوده است و نه آنطور كه گنجي مدعي است، داراي اتوپيايي لنينيستي.
شريعتي در عمر كوتاه خود مجموعه عظيمي از نوشته و سخنراني بر جا گذاشته و در آنها به هر موضوعي اشاره‌اي كرده و به هر انديشه‌اي زخمي زده است. به گمانم، بركشيدن چند جمله از اين مجموعه ناهمگن و فرو گذاشتن باقي آن، ناموجه‌ترين شيوه معرفي افكار و انديشه‌هاي او باشد.به كار گيري اين شيوه در باره هر متفكر ديگري هم ناصواب است، زيرا مي‌توان از جان لاك پدر ليبراليسم نيز نقل قول‌هايي در باره حقوق اقليت‌هاي مذهبي و بيگانگان پشت سر هم رديف كرد و او را دشمن بشريت لقب داد!
بنابراين، به نظر من روش بهتر بررسي و نقد انديشه‌هاي يك متفكر آن است كه ابتدا نگاه كلي او به مسائل مورد بحثش شناخته شود و آنگاه ميزان انسجام يا عدم انسجام انديشه‌اش با ارائه نقل قول از او به محك گذاشته شود. منظورم در واقع شبيه كاري است كه مرحوم استاد حميد عنايت در كتاب "انديشه سياسي در اسلام معاصر" انجام داده است.البته مرحوم عنايت نوشته خود را تنها بر پايه كتاب اسلام شناسي تحرير كرده و به ساير نوشته‌هاي مرحوم شريعتي اشاره‌اي نداشته است. با اين حال شرح و نقد او از شريعتي منصفانه به نظر مي‌رسد.
از اين گذشته، گنجي در برخورد با آثار يك مولف به گونه‌اي برخورد مي‌كند كه گويي در صدد كشف رمز از آن آثار است و از همين رو، گاهي بر خلاف وضوح آنچه نويسنده گفته و يا فهم متعارف از آن استنباط مي‌كند، انديشه آيت‌الله خميني را دمكراتيك، انديشه مطهري را ليبراليسم و انديشه شريعتي را توتاليتاريانيسم معرفي مي‌كند.
قطعا عيبي ندارد كه يك منتقد در صدد برآيد كه از يك انديشه برداشت شاز و نادر كند و به نقد آن بنشيند، اما آن منتقد بايد خود پيامدهاي چنين برداشت و نقدي را هم در نظر داشته باشد و از نقدهاي تند ديگران عليه خود نرنجد و زبان به شكوه و شكايت نگشايد.با اين همه، يكي ديگر از دلايلي كه مرا بر آن داشت تا نسبت به نوشته گنجي واكنش نشان دهم اين است كه به نظرم مي‌رسد او در نوشته‌هايش ملاحظه استراتژيك ندارد.
به سخن ديگر، گنجي شرايط مكان و زمان نوشته‌هاي خود را در نظر نمي‌گيرد و به تاثير آنها در يك فضاي خاص چندان نمي‌انديشد. البته اگر گنجي انديشه‌ورزي منزوي بود و تنها خود را به بيان آنچه «حقيقت» مي‌داند، ملتزم مي‌دانست، جاي خرده گيري بر او نبود، اما گنجي به ادعاي خودش پروژه‌اي اجتماعي را پيگيري مي‌كند و در پي بهبود شرايط جامعه ايران از طريق نقادي‌هاي خود است.به گمان من، كسي كه پروژه‌اي اجتماعي يا سياسي را دنبال مي‌كند، بايد به شدت مراقب تاثير و پيامدهاي عيني و ذهني حرفي كه مي‌زند، باشد.
چند سال پيش گنجي با نوشتن مانيفست در زندان، واكنش‌هاي زيادي له و عليه خود برانگيخت. او در مانيفست نيز با رديف كردن برخي احكام فقهي مدعي شده بود كه اسلام اصولا با دمكراسي ناسازگار است. چندي پيش البته از او مطلبي ديدم كه با رديف كردن برخي ديگر از موضوعات ديني، از سازگاري اسلام با دمكراسي سخن گفته بود.
حال فرض كنيم كه اسلام با دمكراسي ناسازگار باشد، بيان اين مساله در آن شرايط، چه كمكي به ما كرد؟ كدام مانع را از سر راه دمكراسي در ايران برداشت؟ كدام جنبش فكري سكولار را دامن زد؟ در حال حاضر نيز، متهم كردن شريعتي به توتاليتاريسم و دفاعش از نظريه فقهي آيت‌الله خميني، با هدف حل كدام مشكل از مشكلات جامعه ايران مطرح مي‌شود؟ آيا اگر جمعيت حزب‌اللهي و دوستان آقاي مصباح يزدي از زبان گنجي بشنوند كه شريعتي مورد غضب آنها، مدافع ولايت فقيه بوده است، از حمايت از اين مساله دست خواهند كشيد؟ آيا طرفداران دكتر شريعتي در شمار دشمنان دمكراسي قرار دارند كه لازم باشد در باره چهره مورد علاقه آنان دست به افشاگري زد؟ آيا نظام جمهوري اسلامي با بازتوليد انديشه‌هاي دكتر شريعتي بر مدار خويش مي‌چرخد كه چنين نقد خشني از او ضرورت يافته است؟
به نظر من، نوع نقد گنجي از دكتر شريعتي، نه فقط مشكلي از مشكلات اين جامعه را حل نمي‌كند، بلكه بر حجم معضلات ما مي‌افزايد.

منبع :سايت روز

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:58  توسط   |