تبليغاتX
بوتۀ نقد شریعتی

بوتۀ نقد شریعتی

مقالات، نقدها و نوشته ها راجع به دکتر شریعتی

چکیده سخنرانی دکتر محمد جواد غلامرضا کاشی در سمینار سی‌امین سالگرد دکتر شریعتی در حسینه ارشاد

محمد جواد غلامرضا کاشی
دکتر شریعتی را از جوانب گوناگون می‌توان مورد مطالعه قرار داد. اما به واقع گوهر اصلی و اساسی دکتر شریعتی چیست؟ می‌توان به قوت گفت که شریعتی کمتر بداعت‌های نظرورزانه داشته است. اما او همچنان در فاهمه ایرانی باقی مانده است و دوست داشته می‌شود. این در حالی است که بسیاری دیگر از متفکران بوده‌اند که ابداعات نظری قابل توجهی داشته‌اند اما به کلی فراموش شده‌اند.
دعوی اساسی من در این سخن آن است که گوهر دکتر شریعتی وجه خطابی اوست. او یک خطیب بزرگ بود.
خطیب به سه معنا در تاریخ فلسفه موضوعیت یافته است. در معنای نخست خطیب دروغ پرداز است و در جهت تامین منافع خصوصی خود و یا گروهی خاص، نیازمند تحریک مردم است آنهم به حربه دروغ. به این معنا خطیب رویاروی فیلسوفان است. در معنای دوم، خطیب در خدمت فیلسوفان است به این معنا که مقاصد و مضامین فلسفی را به زبانی بیان می‌کند که برای مردم قابل فهم باشد. اما در معنای سوم خطیب رقیب فیلسوفان است به این معنا که حامل حقیقت دگرگونه‌ای است که فیلسوفان از آن بی بهره‌اند. به این معنا خطیبان فضیلت‌مند، حقایق فلسفی را به سخره می‌گیرند.
بحث میان فیلسوفان و خطیبان به معنای سوم، عمدتاً ذیل سه مفهوم از حقیقت سامان یافته است. نخست نسبت میان حقیقت و سیاست، دوم بستر و عرصه تجلی حقیقت و سرانجام روش وصول به حقیقت است.
اولین نکته در مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان جایگاه مقوله حقیقت است. به قول خطیبان هیچ فضیلتی فراتر از امر سیاسی نیست. سیاست که عرصه تجلی امر عمومی و امر کلی و نامشروط انسانی است، صحنه پدیدار شدن حقیقت انسانی است و حقیقت جایگاهی استوارتر از عرصه تعاملات عمومی ندارد. پس خطیب یونانی قدرت خطابه خود را درخدمت گشودن فضای سیاست نهاده است.
این درست در مقابل روایت فیلسوفان از مقوله حقیقت است که گوهر حقیقت را در حاشیه امر سیاسی و در پرواز و سلوک شخصی فیلسوف و استعلای او از محدویت‌های جهان سایه‌ها جستجو می‌کند و بر این باور است که البته امر سیاسی نیز از این گوهر حقیقت بی بهره نخواهد بود.
این نکته را در یورش و حمله دکتر شریعتی به فیلسوفان و عارفان جستجو کنید.
خطیبان فضیلت مند یونانی، حقیقت را امر برساخته اجتماعی می‌انگارند و به جد براین باورند که حقیقت در میان جمع و در صحنه زنده و فعال سیاسی به قلم همگان نوشته و تحریر می‌شود. خطیب سمفونی گرم حیات جمعی را آغاز می‌کند و آنچه البته شایسته عنوان حقیقت است در صحنه و رخداد ناشی از سخنوری که مستلزم مشارکت گرم عمومی است ساخته و پرداخته می‌شود.
دومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، بستر تجلی حقیقت است. از نقطه نظر خطیب اصیل، حقیقت در موقعی میان خرد و عاطفه و حس خانه می‌کند.خطیب، صرفاً پیام آور حقیقتی برای مردمی که جاهلند و بی خبر از جوهر حقیقت فلسفی سخن نمی‌گوید، بلکه با مردمی مواجه است که پر از خاطره و سنت و تاریخ و تجربیات پربار تاریخی‌اند و مملو از آرمان‌ها و خواست‌های جمعی. نقش خطیب به این معنا خالی از جوهر اندیشگی و فلسفی نیست، اما گویی علاوه بر جوهر اندیشگی، دو خصیصه دیگر نیز دارد و آن پیوند زدن مقوله حقیقت با زیبایی و خیر اخلاقی که این دو دیگر در فن خطابه و سخنوری نهفته است. خطیب در اینهمه نقش حیات بخشی و زنده کردن این منظومه را در پرتو خرد جمعی و تاریخی آنان از یکسو و اسطوره‌ها و خاطرات جمعی آنان از سوی دیگر در عهده دارد.
دکتر شریعتی به همین معنا، خود را بیش از آنکه آموزگار حقیقت بنامد، ذاکر و به یادآورنده می‌خواند.
سومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، روش وصول به حقیقت است. در مقابل متفکران و فیلسوفانی که خود را در شان و موقعیت گزارش دهندگان بی طرف امر واقع قلمداد می‌کنند، و حقیقت را انطباق با امر واقع می‌خوانند، خطیبان با رویکردی شاعرانه به امر واقع می‌نگرند. به جای آنکه گزارش‌گران بی طرف امر واقع باشند، جستجوگران خلاق گسیختگی‌های موجود در صورت مقرر و جاری امر واقع‌اند و جستجوگران بهترین موقعیت‌های بهره‌گیری از این موقعیت‌ها برای تامین بیشترین امکان آزادی گروه‌های محذوف سیاسی. به این معنا، خطیبان به جای ناظران بی طرف، با خرد شاعرانه خود واقعیت را به نفع بیشرین امکان آفرینش آزادی می‌آفرینند.
فضیلت خطیبان به این معنا، در همان راز منتسکویی از فضیلت سیاسی نهفته است. به قول او، فضیلت سیاسی در به کاربستن خلاقانه سنت و بازخوانی و بازآفرینی آن در خدمت گشودن بیشترین امکان همبستگی و تولید امید جهت گشودن فضای ممکن عمل سیاسی نهفته است.
روایت دکتر شریعتی از اسلام و برقراری نسبت میان اسلام و آزادی او را در منطق موقعیت او با همین رویکرد خطیبانه باید مورد ملاحظه قرار داد.خطیبان با همین رویکرد از فضیلت دمکراسی آتن حمایت کردند و فیلسوفان منتقدان نقص‌ها و ناسازه‌های نظم دمکراتیک بوده‌اند.. اما در جامعه ایرانی البته می‌توان نشان داد که رویکرد خطیبان و فیلسوفان هر دو دست در کار یک پروژه و آن پیشبرد آزادی در جامعه ایرانی بوده است.
با تعابیر فوق می‌توان دکتر شریعتی را به جد مصداق تام و تمام یک خطیب فضیلت مند قلمداد کرد که رهاوردهای گرانمایه‌ای در پیشبرد آزادی و گشودن فضای عمل سیاسی داشته است.اما و صد البته اما میراث شریعتی که از جنس برانگیزانندگی و گشودن فضای عمل سیاسی بود، در ویترین قدرت مسلطی که آن را به خدمت بازتولید مشروعیت خود برد، دستاویز محدودیت و بستن فضای سیاسی شد. و فیلسوفان و متنقدان و متفکران به حق وارد شالوده‌شکنی ساختار آن شدند. اما بیش ازآنکه منطق واقع نما و فیلسوفانه آنان گشاینده افقی تازه در فضای سیاسی آنان باشد، نقش خطیبانه آنان بود. گوهر فضیلت مندانه آنچه روشنفکران دینی پس از انقلاب ساخته و پرداخته کردند، در بعد آکادمیک و دانشگاهی آن نبود، بلکه اتفاقاًَ در قدرت و نگرش شاعرانه و خلاقانه آن در نشان دادن گسیختگی‌هایی بود که اینک در ویترین قدرت و سازمان قدرت سیاسی وجود داشت.
مضامین عرضه شده فیلسوفانه بود، اما پیامدهای خواسته و ناخواسته‌اش ناشی از وجه خطابی آن بود.
به جد گرفتن مضامین به جای آن پیامدهای خواسته و ناخواسته، اینک راز و رمز رکود در فضای و عمل سیاسی در جامعه ماست. اینک به جد باید منطق خلق حقیقت به روایت خطیبان را در مقابل فیلسوفان جدی گرفت و سیاست را مستقل از امر انتزاعی فلسفی اولویت بخشید و فضیلت آن را گردن نهاد.
به این معنا، نه تنها دوران دکتر شریعتی پشت سر گذاشته نشده است، بلکه اتفاقاً زمانه ما، زمانه خلق دوباره و ظهور دوباره دکتر شریعتی است. البته مشروط به آنکه این سخن را به هیچ روی تداوم گزاره‌های معرفتی و ادراکی شریعتی نیانگاریم که این به معنای عدم فهم فضیلت خطابه است.
خطابه به خلاف فلسفه، چنان نیست که حاوی گزاره‌های اندیشیده ادراکی باشد. خطابه در موقعیت ساخته و پرداخته می‌شود و با دگرگون شدن منطق موقعیت موضوعیت خود را نیز دست خواهد داد. می‌توان از ساختار ادراکی یک فیلسوف سخن گفت و در زمانه دیگر آن را تداوم بخشید، اما خطیب در منطق یک موقعیت خاص هم افق‌های کنش سیاسی را خلق می‌کند و هم خود در نتیجه این انکشاف شاعرانه خلق می‌شود. به این معنا خطیب همواره از نو خلق و در منطق یک زمانه ظهور پیدا می‌کند. اگر از نیاز به شریعتی سخن گفتم، نه مقصودم تداوم چارچوب‌های ادراکی او بود و نه تلاش برای استخراج منطقی برای احیای تفکر دینی. تنها مقصودم توجه به گوهر حقیقت خطابی بود و ضرورت خلق مجدد آن در منطق و الگوی زمانه ما. گه البته این خود بحث مستقلی طلب می‌کند. .

منبع :وبلاگ دکتر کاشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط   | 

روزبه حکمت فرد
امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد. چه، غالباً معتقديم. که دين بدون شناخت ارزشی ندارد. امروزه به شناختن مذهب نيازمنديم. به شناختن علم. به شناختن جامعه و تاريخ. و شناختن شخصيتهايمان. و نه به اعتقاد داشتن. اين همه اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايده‌ای ندارد بلکه مضر است. همه‌ی انرژيهای انسانی را می‌گيرد. ايمان، به خودی خود، بی‌ارزش است؛ آگاهی است که به ايمان ارزش می‌دهد. علی‌پرستی، محمدپرستی، قرآن‌پرستی و خداپرستی هيچ ارزشی ندارد و گاه عامل منفی و منحط و عامل بدبختی يک قوم است. علی‌ای را که نمی‌شناسيم، مثل رستم است که نمی‌شناسيم، مثل هرکس ديگری است که نمی‌شناسيم. در شناخت است که اينها با هم فرق می‌کنند، والا، در خود دوست داشتن و گريستن و ابراز احساسات کردن برای اين شخصيتهای مذهبی يا مذهب، چه فرقی می‌کنند؟ اسلام مجهول مساوی است با جادوگری. کتابی مثل «مثنوی» يا کتاب «حسين کرد»، اگر ما هردو را نشناسيم، چه فرقی می‌کند که به کدام يک معتقد باشيم. وقتی که آنها را باز کرديم و خوانديم، مسئله‌ی ارزشها، در دو سطح قرار می‌گيرند و دوجور روی ما اثر می‌گذارند.
مسئله اين است که ما وقتی مؤمن می‌شويم، می‌بينيم هيچ فايده‌ای ندارد؛ روشنفکر می‌شويم، می‌بينيم باز هم به هيچ جا نرسيديم. اينکه ما يک مفهوم واحدی را به نام مذهب يا به نام تصور مذهبی يا جهان‌بينی مذهبی در ذهن داريم و با اين مفهوم ثابت مشترک از مذاهب، در زندگی بشری، مخالفیم يا موافقيم، هردو غلط است است (علی شريعتی، جهان بينی و ايدئولوژی، مجموعه‌ی آثار، ج ۲۳، انتشارات مونا، مهر ۱۳۶۱، ص ١۷–١۶).
پیش فرض این نوشته این است که شریعتی، ناشناخته مانده است. هدف آن این است که دعوت به شناختن کند. روش آن این است که او را از دسترس دوستان و دشمنانش، از شیدائی و شیادی ، و از خیر و شر خارج سازد، تا بدین ترتیب امکان شناسائی میراث او فراهم گردد.
گرچه شریعتی در دانشگاه درس خواند، درس داد، و دانشجویان را امید تاریخ فردا دانست، ولی خود در چارچوب خشک نظام دانشگاهی نگنجید، در بند قضاوت دانشگاه نشد و به مسئولیت خود اندیشید. او از دسترس نفرین ها و آفرین ها خارج شد. حال که چنین است، چرا این نوشته می خواهد صلاحیت بررسی آراء و نظریات او را در انحصار روش علمی – دانشگاهی بداند؟ جواب به ساده گی این است که راه مطمئن تر دیگری سراغ ندارد. مصلحان و متفکران سیاسی – اجتماعی بسیاری با رویکردهای مشابه شریعتی بوده اند که روح و جوهر پیام شان در عشق دوستان و نفرت دشمنانشان گم شده است . معنی این امر اما این نیست که با روش دانشگاهی چنین اتفاقاتی نمی تواند بیفتد، معنی آن این است که با روشی مشابه می توان به چنین مواردی پاسخ گفت. به روضه خوان اما که دین می فروشد تا اشک بستاند و به شیاد شادمان که شرف فرو می گذارد تا فقط بخنداند ، نمیتوان پاسخ گفت. از این رو هدف این نوشته این نیست که با ردیف کردن چند اثر دانشگاهی نشان دهد که شریعتی انسان خوب و مهمی است. کسی که جنین کند نه شریعتی را ،که علیرغم زمین و زمان حضور خود را در قلب تاریخ فردا جاودانه کرده است، می شناسد و نه دانشگاه را که ماهیتأ با امور دیگری سر و کار دارد. هدف فقط این است که با روش دانشگاهی ، با همه محودیت هایش ، کمتر ومشکلتر می توان هر چیزی را به هر کسی نسبت داد.

از نظر این نوشته اما، حتی اگر همه نظریات شریعتی منسوخ و بی اعتبار شده باشند، هیچ از اعتبار، ارزش و حیاتی بودن دعوت او کم نمی کند. امری که نه دشمنان او به فهم آن نائل آمده اند و نه دوستدارانش آن را به صراحت اعلام کرده اند. هنوز ما همگان به دعوت او ، همچون ماهی به آب محتاجیم. او یک متفکر ملی بود . آخرین تصویر شریعتی ، همچنانکه گفته اند ، " نه گفتن " به واقعیت نا عادلانه جهان و ایمان او به امکان زیست جهانی انسانی تر بود. همه تلاش های او در چار چوب این رویکرد قابل بررسی است . او تا همانجا آمد که در آثارش منعکس است ، بقیه را به نسل بعد از خود وانهاد. نظریه "دموکراسی متعهد " او اگر محل اشکال است ، و نظریه "بازگشت " او اگر محل امکان سوء برداشت ، باید به جست و جو رفت و نظریات روشن تری آورد . نه اینکه متکی به تئوریهای ما قبل آن ، تئوریهایی چون دموکراسی سواره ها و جهان شمولی مدرنیته ، به مقابله با این اندیشه برخاست. شریعتی ، خود مستند به آثارش ، آن تئوریهای پیشینی را خوانده بود، هضم کرده بود و از آنها عبور کرده بود. اوضاع کسی که شریعتی را خوانده باشد ، به تعطیلات تاریخ نمی رود ، خرسند نمی شود که انحطاط اخلاقی نهادینه شده است ، و به واقعیتی شوم سر سپرده نمی شود.
روز جمعه 14 آوریل 2004، پرفسور شاهرخ اخوی، مهمان انجمن فرهنگی نگاه بود. از او که در دانشگاه تورنتو، درباره دولت در نیمه دوم دوره پهلوی و دولت پس از انقلاب سخن می‌گفت، سئوالی بدین مضمون شد که اندیشه‌های کسانی مانند آل احمد و شریعتی تا چه حد با مبانی ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی قرابت دارد؟ به عبارت دیگر چه نسبتی می‌توان بین این اندیشه‌ها و رژیم پس از انقلاب برقرار کرد؟ اخوی در پاسخ گفت: هرکس که آثار شریعتی را خوانده باشد، می‌داند که هر بخش از اندیشه او که مبهم باشد، مقابله او با درک روحانیت از اسلام ومبانی ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی ، امری بی‌تردید است.
دوستی که خود از دوستداران اندیشه شریعتی است، در پایان جلسه به یاد آورد که سال پیش در آمریکا، سخنرانی‌ای پیرامون دو تلقی متناقض از اسلام سیاسی (شریعتی و خمینی) داشته، که پرفسور اخوی نیز آنجا بوده است و به سخنان او و نحوه تقسیم‌بندی او از نظراتی که پیرامون شریعتی وجود دارد، ایراد گرفته است. حرف این دوست، این بوده است که عده‌ای می‌گویند آنچه پس از انقلاب اتفاق افتاده، تحقق عینی اندیشه شریعتی است و عده‌ای دیگر می‌گویند نه تنها چنین نیست، بلکه این اندیشه، در اساس با مبانی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در تعارض است، و از همین رو است که پوینده گان راه شریعتی، از فردای انحراف انقلاب به ارتجاع، با آن به مقابله برخاسته‌اند و بهای آن را نیز پرداخته‌اند. پرفسوراخوی به داده‌های این دوست، کسیکه پنج سال حبس به جرم پیروی از اندیشه‌ شریعتی را در کارنامه دارد، ایراد می‌گیرد و می‌گوید منبع بدهید که چه کسانی بین اندیشه شریعتی و آنچه در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده، قرابتی می‌یابند؟ بر اساس متون شریعتی، نمی‌توان به چنین نتیجه‌ای رسید. آنچه در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده، تحقق عینی دیدگاه سیاسی آقای خمینی است. دوست ما که می‌خواسته است رعایت انصاف لازم علمی را کرده باشد، همه دیدگاه‌ها را گزارش کند و از دیدگاه خود مبنی بر تفاوت جوهری دو نوع اسلام سیاسی، دفاع کند، درمی‌یابد که در بخشی از گزارش خود، روزنامه‌نگاران بوده‌اند که مورد استفاده او قرار گرفته‌اند، نه محققان. درحالیکه ماهیت عجول کار روزنامه‌نگاری با ماهیت صبور پژوهش در سنت سخت‌گیر آکادمیک، نتیجه و اعتبار یکسان ندارد. روزنامه‌نگار منصف و حرفه‌ای از اینرو، یعنی کسیکه به ماهیت کار خود آشنایی دارد، هیچگاه قضاوت‌هایی فاقد پشتوانه پژوهشی نمی‌کند، هیچگاه احکام کلی و مغایر با نتایج پژوهش‌های انجام شده صادر نمی‌کند. فرصت و انگیزه لازم اگر برای بررسی مستقیم آثار شریعتی، به روشی علمی، همه‌جانبه و منصفانه را ندارد، به منابع دست دوم، به کتاب‌های مستقل، مقالات متعدد و رسائل دانشگاهی زیادی که درباره او نوشته شده اند، رجوع می‌کند تا حرمت و اعتباری را که به سختی از طریق کار پرخطر روزنامه‌نگاری به دست آورده است، به سادگی از طریق یک گزینش غیر مسئولانه از دست ندهد.

گزینه‌نویسی مخدوش آقای نبوی از برخی آثار شریعتی، با تیتر روسی دهه‌های آغازین قرن بیستم و توضیحات متعاقب آن، از نظر این نوشته، اعتبار لازم را برای پاسخ ندارد. جز این توضیح ابتدائی و بدیهی که اگر قرار بر اقتدا به سنت آقای نبوی باشد، بی‌تردید از متون ستایشگران و فراهم‌آورندگان مبانی فلسفی آزادی مدرن، کسانی چون دکارت و کانت هگل نیز می‌توان نکاتی برکشید، که آدمی جرأت نزدیک شدن به آن متون را بیدا نکند. از خود این فلاسفه و فلاسفه دیگر هم، به استناد برخی نوشته‌ها و عملکردهایشان، می‌توان ستایشگران دولت پروس، روح زیبای ناپلئون و دستان کوچک هیتلر ساخت و کتاب‌هایشان را سوزاند تا دیگر دولتی توتالیتر نروید، ناپلئونی سر بر نیاورد و دستانی کوچک، جنایاتی کلان مرتکب نشود.

برای آقای نبوی پاسخ دیگری جز چند ملاحظه کلی که در پایان این نوشته لیست می شود ، ندارم. از اینرو اگر خواننده‌ گرامی، فقط به همین دلیل به اینجا آمده است، از همین جا می‌تواند برگردد. مطلب آقای نبوی اگر قابل پاسخ نیست، بهانه خوبی ولی هست که در ضرورت شناخت دقیق‌تر شریعتی و جایگاه او در آثار دانشگاهی- نه جایگاه او در قلب دوستان و در سینه دشمنانش- سخن گفته ‌شود. بنا اگر بر پاسخگویی به مقاله آقای نبوی بود، بهترین کار شاید این بود که در مقام جدل، قطعاتی از نوشته‌های شریعتی نقل گردد که خواننده گمان برد مترقی‌ترین متفکر آزاداندیش امروز دنیا این حرف را زده است. جایزه هم به سبک آقای نبوی می‌شد برای یابنده آن متفکر تعیین کرد. اینکار عکس‌العملی و دفاعی اما نه در شأن شریعتی – که دفاع از خود را کار زبونان می‌دانست- است و نه در منش دوستداران و پویندگان راه او.

این نوع تبلیغ و تکفیرها، روزگاری اگر تأثیری در عوام‌الناس داشت، امروزه حتی همان تأثیر لحظه‌ای و موقت را هم ندارد. امروزه به خوبی شناخته شده است که برای شناخت اندیشه یک متفکر یا باید رنج تحقیق سالیان را بر خود هموار کرد و مستقیم سراغ آثار آن متفکر رفت و همه جنبه‌های آن را گزارش و تحلیل کرد و یا اگر چنین فرصت و انگیزه‌ای نیست، به سراغ اصیل‌ترین تفسیرها، تفسیرهایی که در مجامع علمی مورد استناد قرار می‌‌گیرند- رفت. جز این هرچه بیان شود، چه در مخالفت با یک اندیشه و چه در موافقت با آن، از آنجا که بر پایه شناخت صورت نگرفته است، فقط نظر شخصی است. نظری که بر پایه نوع برداشت شخص و تجربه‌ای که او در برخورد با آن اندیشه داشته است، چهره بسته است، و مستند به جوهر، اجزاء و عناصر اندیشه نیست. این نظرات هم در مورد شریعتی تا به امروز به سه شکل بیان شده است: یا در ستایش این اندیشه بوده است که دوستداران اندیشه بیان کرده‌اند، یا در نکوهش آن بوده است که دشمنان پروژه و منش شریعتی را لذت بخشیده است و یا چیزی بینابین بوده است: آنچه یار او داشته است با آنچه یار دوستداران شریعتی داشته است، تلفیق شده و فراموش شده است که درد از یاراو بوده است و درمان از یار آنان. وجه اشتراک این سه نوع نظر اما این است که فقط در درون مرزهای اعتقادی قابل مصرف است و نمی‌تواند راهی به سوی گفتگو پیرامون اندیشه شریعتی و مسائلی که این اندیشه به آن درگیر بوده است باز کند.
هدف این نوشته، بدین ترتیب، پرداختن به این نظرات نیست، هدف این است که با گزارش بسیار کوتاهی از نظرات کسانی که پیرامون زندگی و اندیشه شریعتی کار دانشگاهی کرده‌اند، بابی برای شناخت دقیق‌تر او به عنوان یک متفکر ملی بگشاید تا از آن طریق امکان شناسایی میراث اوفراهم آید. اهمیت این آثار در این است که هیچکدام از مؤلفان آن نه تنها هیچگونه سمپاتی عقیدتی و سیاسی به شریعتی نداشته‌اند، بلکه در بسیاری موارد، به کلی با عقاید، دیدگاه‌های سیاسی و نحوه مواجهه او با غرب مدرن مخالف بوده‌اند. نحوه رویکرد آنان به آثار شریعتی اما به گونه‌ای بوده است که امکان گفتگو را فراهم کرده است. بدین ترتیب در آئینه این آثار، می‌توان به حداقل چیزهایی که می‌توان در مورد میراث این اندیشه گفت، دست یافت.
گزارش این متون نیز نمی‌توانسته است به تفصیل گراید، به قضاوت‌های کلی برخی از این پژوهشگران و متفکران اکتفا شده است تا تفاوت قضاوتی که بر پایه پژوهش است و حکمی که بر پایه طرد چیزی است، روشن شود. نکته قابل تأکید مجدد اینکه هیچکدام از این افراد، جز ادوارد سعید که اشتراکات زیادی با شریعتی دارد، نه تنها هیچگونه سمپاتی ایدئولوژیک به شریعتی ندارند، بلکه برعکس عمیقاً با دیدگاه‌های او اختلاف نظر دارند.
ادوارد سعید و ستایش یک روشنفکر اسلامی
ادوارد سعید در کتاب فرهنگ و امپریالیسم، پس از بررسی مسئله فرهنگ و مهاجرت در آثار آدورنو، لحن اجتماعی یک روشنفکر اسلامی را در پدید آوردن یک فرهنگ غیر تحمیلی مورد بررسی قرار می‌دهد. سعید نخست به قطعه‌ای از نوشته‌های ترجمه شده شریعتی ارجاع می‌دهد که: «انسان این پدیده دیالکتیکی، محکوم است که همیشه در حال حرکت باشد- از این رو انسان هرگز جایی برای آرامش نخواهد یافت- معیارهای ثابت تا چه حد انزجار آور است. کیست که بتواند همیشه معیاری ثابت داشته باشد. انسان یک انتخاب است، یک مبارزه، یک شدن دائم است. او یک مهاجر دائمی است. مهاجری در درون خود، از خاک تا خدا، او مهاجری در درون خویش است»[1] . سعید سپس نتیجه می‌گیرد که ما در این سطور با یک نیروی خالص در جهت پدیدآوری یک فرهنگ غیرتحمیلی سر و کار داریم که با آگاهی از موانعی سخت، با گام‌هایی محکم، با درستی و بدون ابتذال، با شناخت و نه فضل‌فروشی، شرکت در مفهوم آغاز کردن، شروعی که در تمام کوشش‌های انقلابی برای بازشروع‌کردن‌ها لازم است، به حرکت درآمده است.[2]
یان ریشارد و آشنایی‌زدایی از چهره نمایان شریعتی
یان ریشارد، مسئول بخش ایران‌شناسی دانشگاه سوربن جدید و عضو مرکز ملی مطالعات علمی فرانسه، در مقاله‌ای تحت عنوان «شریعتی و ماسینیون»، از نوعی تجربه دینی و جذابیتی که مسیحیت برای شریعتی داشته است، سخن می‌گوید تا با گفتار مسلط و چهره شاخص ایدئولوگ انقلاب ایران آشنایی‌زدایی کند. ریشارد می‌نویسد شریعتی در نوشته‌هایش «الگوی غربی، دیکتاتوری از خود بیگانه‌ساز و مطیع غرب شاه و همچنین تفسیر سنتی روحانیان رسمی از اسلام را – که غالباً در جهت منافع قدرت سیاسی بود، رد می‌کند. حتی برخی از آثار شریعتی از آن رو که نگرشی بسیار انتقادی نسبت به روحانیت داشت و با دگم‌های اسلام رسمی در تعارض قرار می‌گرفت، ممنوع شده بود. قابل توجه است که بر اساس آنچه اخیراً شاهدش بودم، شیفتگی جوانان امروزی ایران، برای این متفکر دست نیافتنی هنوز بسیار زنده است»[3]. ریشارد که در مقاله‌اش سعی دارد رابطه شریعتی را با مسیحیت توضیح دهد و قاعدتاً باید مستنداتی برای کشش شریعتی به مسیحیت عرضه کند، تأکید می‌کند که وقتی پای آزادی و حقوق بشر در میان است، شریعتی دلبسته به معنویت، به مسیحیت مرسوم اعتنایی ندارد: «همانطور که میشل کویپرس به درستی اشاره کرده است، در آثار شریعتی قضاوت‌های تندی به ویژه نسبت به کلیسا و هم مسیحیت در شکل عامش یافت می‌شود. او اغلب قدرت روحانیتی را که با آزادی و حقوق بشر به مخالفت برمی‌خاستند، افشا می‌کرد و در برابر آنها به این قضاوت‌های تند رو می‌آورد. مثلاً در مورد سارتر می‌گوید: «این قربانی کلیسا و سرمایه! بیزار از دنیا و دین که در آنجا (غرب) دو رویه یک سکه قلب‌اند»[4]
ریشارد سپس به جغرافیای زمانی – مکانی حرف شریعتی توجه می‌دهد و فرا می‌خواند که در شناخت شریعتی باید محدودیت‌هایی که او با آن مواجه بوده است، در نظر گرفت: « شریعتی محصول شرایط اجتماعی و فرهنگی‌ای است که مانع از آزادی بیان بوده‌اند و به خاطر تعقیب مدام از جانب قدرت سیاسی و نیز آزار قطب روحانی، تا مدتها آثارش به شکل پلی کپی یا اوراق دستخطی که بوسیله کاغذ کاربن تکثیر می‌شد، پخش می‌گردید. دو سال بعد از مرگ وی، در تهران هنوز جزوات وی را منسوب به نویسنده‌ای به نام علی خراسانی ،،مزینانی، سبزواری و غیره- به فروش می‌رسانیدند و وی فقط با استفاده از این هویت دوگانه بود که توانست در سال 1357/1977 از حیطه قضایی ایران بگریزد.»[5]

نقی یونسی: شریعتی و اعتماد به نفس ملی

نقی یونسی در کتابی تحت عنوان «مذهب و انقلاب در دنیای مدرن: اسلام علی شریعتی و انقلاب ایرانی»[6]، که پایان‌نامه دوره دکترای او در دپارتمان جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک است، اظهار خوشوقتی می‌کند از اینکه توانسته است از طریق شریعتی با مفاهیم خرد و حقانیت در مذهب به طور عام و اسلام به طور خاص آشنا شود. یوسفی معتقد است که شریعتی با توجه به تجارب تاریخی، همگرایی دو گروه سکولار- ملی، و مذهبی را در یک حرکت بزرگتر اجتماعی تعقیب می‌کرد: «پاسخ خلاق شریعتی با استفاده از جامعه‌شناسی به عنوان عنصر اصلی نظریاتش، توانست این امکان را در فراهم‌سازی چنین وحدتی متحقق گرداند. شریعتی با تکیه بر دانش اجتماعی و تاریخی خود، نیاز جامعه ایران را به همگرایی دو گروه فوق تشخیص داده بود و می‌دانست که تکیه انحصاری به نیروهای ملی و سکولار از یک سو و حمایت توده‌های مذهبی از سوی دیگر، هیچ‌کدام به تنهایی قادر نیستند یک تحول انقلابی را به سرانجام مطلوب خود برسانند.»[7]

یوسفی، هدف شریعتی را از این همگرایی، تقویت حس اعتماد به نفس ملی می‌داند و می‌نویسد: «شریعتی در صدد بود تا از طریق ایدئولوژی شیعی، عظمت و اعتماد به خود را به جوامع مسلمان بازگرداند. حمایت شریعتی از علما بانفوذی مانند آیت‌الله طالقانی، محبوبیت بسیار بالای خود او و طبیعت انقلابی پیامش، عواملی بودند که از یک سو به بسیج توده‌ها انجامید و از سوی دیگر، رژیم پهلوی را در مقابل عملکرد یک روشنفکر تحصیل‌کرده غربی، ناباور و سرگردان ساخت. [8]
یرواند آبراهیمیان: مکتب نوین شریعتی و مشکل محبوبیت
آبراهیمیان با استناد به آیت‌الله طالقانی می‌نویسد: شریعتی یک مکتب جدید ایجاد کرد. مکتبی که ابعاد مختلفی داشت و فقط به نقد مارکسیسم منحصر نمی شد: « شریعتی متعجب می‌شد اگر می‌دید که پس از درگذشت او، گروهی از مریدان وی در کالیفرنیا آن مقالات را تحت عنوان مارکسیسم و سفسطه‌های غربی ترجمه و منتشر کرده‌اند و باعث شده‌اند که بسیاری از خوانندگان انگلیسی، او را فقط از طریق همین اثر بشناسند»[9]
در حالی که از نظر آبراهیمیان، رویکرد شریعتی به مارکسیسم پیچیده و مبهم بود. نگرش وی نسبت به علمای سنتی، مستقیم و روشن بود. در ما و اقبال ، او مطرح ساخت که ایران به یک رفرم پروتستانیستی، بیش از هرچیز دیگر نیازمند است و این کار نیز منحصراً از طریق نجات اسلام از انحطاط دائمی و آزاد ساختن آن از دست روحانیت و طبقه خرده بورژوازی وابسته به آن قابل تحقق است.» [10]
با اینهمه آبراهیمیان معتقد است که تحلیل آثار شریعتی کار ساده‌ای نیست و در جریان آن همواره دو دسته مشکل سر بر می‌آورند: دسته اول مربوط به محبوبیت اوست. این محبوبیت باعث شده است، همه او را از خود بدانند و آثار او را به صورت گزینشی نقل کنند. رژیم شاه حتی پس از درگذشت وی، خواهان انتقال پیکرش به ایران شد. رژیم جمهوری اسلامی، خیابان‌ها و اماکن زیادی را به نام او کرد و اجازه داد که آثارش به تصور اینکه علیه غرب و مارکسیسم است، انتشار یابد و این همه در حالی است که همسرش باور داشت که اگر شریعتی زنده بود، امروزه در زندان جهموری اسلامی به سر می‌برد.
دسته دوم مشکلات از نظر آبراهیمیان به متن آثار خود شریعتی برمی‌گردد. از آنجا که به نظر آبراهیمیان، او در صدد بود که روحانیت را آرام نگاه دارد، با توسل به تمثیل و تشبیه و اجتناب از ارجاع مستقیم و حتی با استفاده از سنت شیعی تقیه، بیانات خود را سامان می‌داد و این سبب ایجاد پاره‌ای از ابهامات می‌گشت.[11]
علی رهنما و قالب‌ناپذیری شریعتی
علی رهنما، استاد دانشگاه آمریکایی پاریس، که کامل‌ترین بیوگرافی شریعتی را تا به امروز نوشته است[12]، معتقد است که شریعتی را نمی‌توان در هیچ قالبی گنجاند. از نظر رهنما، «حداقل یک خط با یک اثر در افکار هر روشنفکری وجود دارد که مظهر یا نمادی از فردیت اوست. شریعتی اما به عنوان یکی از متمایزترین روشنفکران قرن بیستم ایران، آمیزه ای بی‌نظیر و خاص را نمایندگی می‌کند. او در قالب هیچ کلیشه‌ای نمی‌گنجد. آنها که تلاش می‌کنند او را به نحوی در قالبی بگنجانند، راه به جایی نمی‌برند. او علیه خودش، جامعه‌اش، مذهبش، گذشته و حالش عصیان می‌کرد. شریعتی سنت شکنی آرمانگرا بود که علیه آنچه بود مبارزه می‌کرد.»[13] شریعتی فردی باورمند و مصمم به اجتناب‌ناپذیری تغییر بود. مدرنیستی که معمولاً از مقاومت سنت‌ها، عادات و نهادهای کهنه، بیزاری می‌جست. نمونه‌های نمایشی او، قهرمانان، ارجاعات و افراد محبوبش تنوع بسیار گسترده‌ای را در آثار او نشان می‌دهند. آنها از دوره‌های مختلف ، ایدئولوژی‌ها، رنگها، مذاهب، فرهنگ‌ها و ملیت‌های گوناگون گزینش شده بودند. او سنتزی از سنت‌های فرهنگی – سیاسی شرق و غرب بود. به شرق با چشمانی غربی می‌نگریست، اسلامش را با ارجاع به منابع غیر مسلم حفظ می‌کرد و تشیع‌اش را با ارجاع به منابع غیر شیعه. [14]« شریعتی به مکتب شکاکان نزدیکتر بود. از اینکه او را در قالبی از پیش تعریف شده قرار دهند بیزار بود، چرا که رسالت خود را در قالب شکنی ‌می‌دانست، چه قالب سنتی و چه قالب مدرن.»[15]
این لیست را می‌توان گسترش داد و به محققین و منتقدینی مانند شاهرخ اخوی، مهرزاد بروجردی، علی میر سپاسی، علی قیصری، فرزین وحدت، حمید د باشی که از زوایای مختلف به بررسی اندیشه شریعتی پرداخته‌اند، اشاره کرد. گرچه برداشت پژوهشگران موضوع این نوشته و آنانی که بحثی از آثارشان به میان نیامده است ، توسط کسانیکه آشنایی‌های بیشتری با اندیشه شریعتی دارند، نقد شده است، ولی نوع رویکرد به گونه‌ای بوده است که امکان نقد وجود داشته است. برخلاف گزینش‌های آقای نبوی که به قصد تخریب لیست شده است. کسانیکه سری در کتاب و دستی در نوشتن دارند، می‌دانند که قصد نکوهش یا انگیزه ستایش اگر در کار باشد،می‌توان در آثار هر متفکری مصادیق و مستنداتی در جهت موردنظر عرضه کرد. قصد شناخت اما اگر در کار باشد، حکایت دیگری پیش می‌آید: رنج تحقیق، سوگند به قلم و مسئولیتی که دارد و ترس از قضاوت ، به ویژه قضاوت درباره کسی که می گفت : "به همان اندازه که به وزوزیست ها گوشم بدهکار نیست، چشمم در انتظار صاحب نظری است که با انتقاد درست، عیبم را به من بنماید. اگر کسی حرف حساب داشته باشد، ولو آن را با دشنام و اهانت هم بیامیزد، با سپاس بسیار می پذیرم. آنچه را گوش نمی دهم، فحاشی و دروغ و تهمت خالص یکدست است." [16] با اینهمه و شاید از همین رو :

1. گیر دادن به آقای نبوی و رو کردن پرونده شخصی او کار خوبی نیست. این کار اگر لازم بوده است باید تا به حال صورت گرفته باشد و اگر به تازگی ضرورت یافته است، باید در گفتاری مستقل بدان پرداخته شود. جای آن در پاسخ به نظر او در مورد شریعتی نیست. چرا که این سئوال را پیش می‌آورد که آیا اگر او همچون آغاجری، شریعتی را متفکر فردا می‌خواند ، پرونده سازمانی او ، سازمانی که او همچنان خود را به آن متعلق می داند رو می‌شد؟ رو شده است؟ پیروان شریعتی نشان داده اند که به واقعیت باج نمی دهند و اهل مصلحت‌اندیشی مرسوم سیاسی نیستند ،که اگربودند ،باید به بازگشایی پرونده های بزرگتر از نبوی ها ، کسانی مانند اکبر گنجی ،می پرداختند . با اینهمه نباید با پرداختن به پرونده سیاسی اشخاص ، این تصور را پیش آورد که مادام که از شریعتی تمجید می کنی در امانی ، آنگاه که به ضد او شدی ، باید بدانی که افرادی ، هر یک با انگیزه ای علیه تو می شورد . این نوع شیوه های نخ نما ، هیچ ربطی به جوهره عمیقأ اخلاقی اندیشه شریعتی ندارد.
2. شریعتی به اعتبار تجربه ربع قرن گذشته، احتیاج به دفاع ندارد. خود از خود دفاع کرده است و می‌کند. آنچه ولی همگان محتاجند، شناخت شریعتی است. پیروان پروژه و منش شریعتی از اینرو تنها وظیفه‌ای که به عهده دارند، فراهم آوردن اسباب این شناخت است. شناخت واقعی نیز نه با عزم نفی حاصل می‌آید و نه با اراده اثبات. شناخت واقعی ، مستلزم حدی از بی‌طرفی و فاصله‌‌گیری عاطفی (عشق و نفرت) است. از اینرو، پیروان اندیشه شریعتی مبرم‌ترین وظیفه‌ای که پیش رو دارند، دعوت به شناخت شریعتی و اندیشیدن به مسائلی است که او مطرح کرده است. کسی که نظریه ایدئولوژی شریعتی و یا درک او را از مبنای فلسفی مدرنیته ( سوبژکتیویته )، نقد کرده و سبب شده است تا به مسائلی که شریعتی داشت، اندیشیده شود، به جوهر این اندیشه بیشتر خدمت کرده است تا کسی که در درون مرزهای اعتقادی، اصل یا اصولی از افکار شریعتی را فقط تبلیغ کرده است.
3. جوهر اندیشه شریعتی از نظر این نوشته ناظر بر توجه به دیگری است، امری که اخلاقی است. از اینرو پیروان این پروژه، نمی‌توانند برای تحقق امری اخلاقی، روشی سیاسی به مفهوم رایج کلمه پیشه کنند. گاه شنیده می‌شود که میزان حرمت و ارزش و اعتبار یک شخص به فایده او برای این پروژه سنجیده می‌شود. نمی‌توان ولی به اعتبار اخلاقی بودن پروژه، با انسانی که به یک اعتبار حامل اخلاق است، برخوردی غیراخلاقی و ابزاری کرد و اعتبارش را به فایده او برای یک پروژه فرو کاست. حداقل چیزی که پیروان این اندیشه باید در دستور کارخود قرار دهند، اندیشیدن به این مسئله و شفاف کردن رابطه سیاست و اخلاق است که دیگر هدف، هر هدفی می‌خواهد باشد، وسیله را توجیه نکند.
4. جامعه ما نیازمند یک مسیح است. مسیحی اغماض‌گر و خطاپوش که دعوت به تأمل و بازنگری کند. رو کردن
پرونده‌ها، کار دادگاه عادل است. کار روشنفکر دعوت است. از اینرو از آقای نبوی دعوت باید کرد که اگر توصیه شده است که چنین مطالبی بنویسد، به قلم سوگند خورد که دیگر چنین توصیه‌هایی را نپذیرد، اگر مرعوب جو ضد مذهبی خارج از کشور شده است، بداند که حداقل در این سوی مرز فقط برای کسانی اعتبار قائل می‌شوند که حرفی برآمده از سینه فرهنگ خود دارد، اگر می‌خواهد با گذشته خود تسویه حساب کند، و شریعتی هم بخشی از آن گذشته است، مختار است، ولی بداند کسانی هم هستند که شریعتی برای آنها، گذشته، حال و آینده دیگری رقم زده است. و اگر هیچکدام از اینها نیست و اندیشه شریعتی را در همان نکاتی که لیست کرده‌ است خلاصه می‌بیند، نخست باید از او به خاطر این خطورهای ذهنی عذرخواست و سپس باید از او دعوت کرد که بار دیگر به نوشته‌های شریعتی باز گردد، بخواند، تأمل کند و یا اگر فرصت آن را ندارد ، به متون معتبری که درباره شریعتی نوشته شده رجوع کند و حاصل هرچه بود را با زبانی دقیق‌تر، لحنی منصفانه‌تر، نگاهی همه جانبه‌تر بنویسد و منتشر سازد تا هم نوشته‌اش اعتبار اینکه نقد شود را پیدا کند! و هم نقد او به شریعتی ، اعتبار اینکه به آن اندیشیده شود را بیابدإ
5.. و نهایت اینکه در انجیل متنی آمده است: «ایشان را از میوه‌هایشان بشناسید». میوه اندیشه شریعتی، مشی سیاسی و منش اخلاقی فرزندان فکری او است. فرزندانی که چون به تفاوت جوهری تفکر او و کسانی مثل آقایان خمینی و مطهری واقف بودند، از فردای انحراف انقلاب، به قدرت رسیدگان، به دینداران بی دین نه گفتند و بهایش را نیز پرداختند و می‌پردازند.اینان که به طور رسمی خود را پویندگان راه شریعتی می‌دانستند، هیچگاه دچار این توهم نشدند که می‌توان شریعتی و خمینی و مطهری را یکجا گرد آورد و از آنها تحت عنوان کلی معماران انقلاب نام برد، یکی را معلم خواند، یکی را رهبر دانست و دیگری را متکلم مدافع اصول دین. اینان چون به تعارض جوهری این مذهب با آن مذهب واقف بودند، در مقابل مذهب حاکم قرار گرفتند و از همه چیزشان نیز گذشتند، از نانشان و از نام‌شان، نه به دانشگاه اجازه یافتند راه یابند، نه خود به خارج رفتند، نه درب خانه به روی خود بستند تا مثل مرحوم دهخدا، سرخورده از سیاست، فرهنگ‌نامه بنویسند و نام خود را در فرهنگ این سرزمین جاودانه کنند. ایستادند، مبارزه کردند، جان دادند و به زندان افتادند و نگران این نشدند که علمای اعلام ، آنها را در زمره خود به حساب نیاورند. نمونه می‌خواهید؟ رحمانی و علیجانی. آیا کسی آنان را که امروز، همچون دوازده سال دیروز ، در زندان‌اند ، به یاد می‌آورد؟ تا جائیکه دیده‌ام، فقط خانواده‌هایشان و گاه دوستانشان و به ندرت رقبایشان. چه بی‌نیاز مردمان‌اند اینان و چه نیازمند است این نوشته که اعتبار این را بیابد تا پیشکش شان شود!

منبع :سایت احسان شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط   | 

مهندس مهدی بازرگان
اینجانب در نوشته‌ها و گفته‌های قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن، از جمله در کتاب انقلاب ایران در دو حرکت، صحبت از وجود و نقش دست اول دو رهبر برای انقلاب اسلامی ایران کرده‌ام، یکی رهبر مثبت یا شخص آقای خمینی آیة الله العظمی است که تقریباً «قاطبه‌ي ملت ایران به صورت آزاد و خود جوش ایشان را برگزیده و امیدها به رهبرشان بسته بودند. دومی هم رهبر منفی انقلاب، یعنی «اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی» در اصطلاح آنروزی بود، که با کردار و آزارش همه طبقات را برای رفتنش علیه خودش همدل و همزبان نموده بود. حقاً به انقلاب اسلامی، هدف داد و یکپارچگی و سرعت پیروزی داد. حال باید تصور گذشته را تصحیح کرده با اذعان به رهبری قاطع هیجان انگیز و حرکت آقای خمینی، رهبری مؤثر و مهیج آقای دکتر شریعتی را هم به عنوان سومی آنها اضافه کنیم. یک رهبری فرهنگی ریشه‌دار در چهره‌های گوناگون فکری‌‌، عقیدتی،عاطفی،عملی وتدارکاتی.
در پیام زمان نخست وزیری دولت موقت که به مناسبت دومین سالگرد فوت دکتر شریعتی مجلسی منعقد شده‌بود، بنده از جمله گفته‌بودم:
«... در چنین روزی از میانمان و از دنیا رخت بر بست. گویی که باز هم و بلکه بیش از گذشته او را هر شب و هر روز یا لا اقل هر هفته و گاه در راه‌پیماییها، در محافل و در گفتگو‌های دوران انقلاب و جنبش می‌دیدم و حاضر و ناضر و گوینده‌اش می‌دانیم. افکار شریعتی با آن قلم سحر انگیز و لحن گیرا و تأثیرا و مخصوصاً در نسل جوان داخل و خارج کشور، در شرکت کنندگان و در شهید شدگان، زنده و عامل بود و هست و الحق نقش بزرگی در انقلاب اسلامی ایران داشته است».
انقلاب ما و نظام جمهوری اسلامی روی سه پایه‌ی مشخص و مسلم با سه شعار و سه رکن مهم بنا شده است. سه پایه یا سه رکنی که دکتر شریعتی در افکار و روحیات نسل جوان، بذر پاشی و آبیاری کرد و از طرف رهبری و متولیان انقلاب، با هنرمندی تمام مورد بهره برداری قرار گرفت.
آن سه رکن عبارت است از شهادت،امامت و انتقام. حمایت از مستضعفین و اصطلاح استضعاف نیز که اهداف سیاسی و شعارهای تبلیغاتی تداوم انقلاب می‌باشد، نیز یادگار اوست. و در برابر استضعاف استکبار را داریم و ستیزه‌گری با صاحبان زر و زور و تزویر. در میان صنف یا سه طبقه اخیر دکتر شریعتی با صاحبان زر وطنی مصاف چندان نداشته منطق سوسیالیسم و افکار مترقی اروپایی ضد سرمایه‌داری آنرا در زبان و قلم دکتر بیشتر انداخته جالبیت می‌داده‌است. ولی با صاحبان زور که در راس آنان شاه و دربار و ساواک قرار داشت و با اهل تزویر یا همسایگان بلعم با عورا دست و پنجه‌های زیاد نرم کرد.
در هر حال اشتیاق و استقبال از شهادت که در گفتارها و نوشتارهای دکتر به جالبترین گونه روح و رنگ یافته و هدیه به جوانان شده بود، اگر وجود نداشت حماسه‌های سرنوشت ساز و تاریخی میدان ژاله، خیابان سرچشمه تهران و نظائر آن در قزوین، سنندج، مشهد، تبریز و جاهای دیگر ایران بوجود نیامده کمر استبداد شکسته نمی‌شد و سپس جنگ عراق با چنین تعداد داوطلبان عاشق و کفن پوش آغاز و دوام نمی‌یافت، اگر دکتر شریعتی در کتاب امام و امت تکیه و تأکید روی نیاز امت به امام و به رهبر مرشد و مطاع همگان نمی‌کرد رهبری و ولایت در انقلاب و نظام حاکم چنین قداست و قدرت نمی‌یافت. همچنین اگر ستیزه‌گری او با ساز شکاری، با سرمایه‌داری و با مظاهر استثمار و استعمار جاری و ساری در دل و دیده‌های امت ایران نشده بود تداوم انقلاب پا نمی‌گرفت، یا بسوی دیگری متمایل می‌شد.
برنامه‌های بعدی دفاع از مستضعفین، پنجه در پنجه انداختن استعمار و امپریالیسم و در افتادن با خارج و خارجیها بیش از پرداختن به داخل و خودیها، اگر نگوییم صد در صد نشأت گرفته از دکتر شریعتی است ولی حامل یادگارهایی از او است. ضمناً " معرف هماهنگی نسبی آرمانها و روحیات امام خمینی با دکتر شریعتی و نسل جوان ایران است. افسوس که عمرش کوتاه بود و مهلت و میدان نیافت تا در پرورش و آبیاری بذرهای سر از خاک در آمده و در تزکیه و طرد علفهای هرزه عمل نموده جلوی افراط و تفریط‌ها یا انحرافها را که گاهی به 180 درجه دسیده است بگیرد.
البته نمی‌گوییم آنچه در آستانه انقلاب و از ابتدا تا حال شده و آنچه مسلم به نظر می‌آید این است که اولاً اگر تا این اندازه دلها و دیده‌های نسل جوان ما، اعم از متدین و نیمه متدین، قبل از انقلاب و بعد از انقلاب محو در قلم و بیان شریعتی می‌شده است، یکی از دلائل آن تجانس و توافقی است که آمال و افکار او، که خود آنها تأثیر یافته از مکان و زمان و از مقتضیات محیط زندگی و پرورشش بوده است، انطباق با نسل جوان و نیازهای مردم ایران داشته صمیمانه بهم جوش می‌خورده یکدیگر را می‌پذیرفته‌اند. و اگر دکتر شریعتی در پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به رهبری آیت الله خمینی، عمیقانه سهیم بوده است باید گفت هر دوی آنها و بلکه هر سه آنها، یعنی شریعتی _ خمینی_ نسل اخیر ایرانی، بگونه‌ای متصل و متمم یکدیگر بوده مثلث مرتبطی را تشکیل می‌داده‌اند.
اخیراً کتابی از آقای داریوش شایگان تحت عنوان " یک انقلاب مذهبی چگونه است؟" در پاریس منتشر شده است که در آن دکتر علی شریعتی را بعنوان ایدئولوگ نمونهء دوران معاصر و جوابگوی نیاز عمومی جوانان امروز، خصوصاً ملتهای شرقی استعمار زده و غرب‌زده معرفی می‌نماید.غرض از تألیف کتاب بررسی انقلاب اسلامی ایران با دید وسیع علمی_ فلسفی_ اجتماعی_ تاریخی است. انقلاب اسلامی ایران، بصورت یک بدعت مذهبی یا سیاسی و پدیده استثنایی که مخصوص ملت و محیط ایران بوده باشد، بلکه یک نیاز و نهضت عمومی بشریت معاصر که هم دلزده از ایدئولوژیهای ظاهراً علمی سیاسی _ اقتصادی ولی خشک و بی‌خاصیت مغرب زمین شده است و هم وجداناً احساس وابستگی و احتیاج به احیای ارزشها و ایدآلهای عاطفی_ اعتقادی قدیم می‌نماید. البته ایدآلها و اعتقاداتی که نامعقول و غیر قابل توجیه در منطقعلوم و افکار امروزی نباشد.
به نظر مؤلف، با تفصیل و توضیحاتی که در یکی از فصول کتاب می‌دهد، دکتر شریعتی موفق شده در ترکیب مارکسیسم اسلامی و مخصوصاً شیعی. یک جهان بینی منسجم جاذبی تدوین نموده تحویل نسل جان سرخورده و تشنهء رستاخیز و احراز حیثیت بدهد.
دکتر شریعتی، آنطور که در مختصر ارتباط و اطلاعات خودم از ایشان داشتم و دورادور می‌شناختم، پس از طی تحصیلات متوسطه و عالی و در پانزده سالی که " وارد کار" شد، مثل انقلاب ایران دو حرکت داشت، حرکت اولش که مقارن سالهای مبارزات ملی، مذهبی و مارکسیستی در ایران بود، و از تحصیلات دانشگاهی جامعه شناسی او در فرانسه که در بحبوحهء نهضت آزادیبخش الجزایر و آشنایی او با بزرگانی چون ژال پل سارتر و لوئی ماسینیون شکل می‌گرفت، حرکتی بود برای مبارزه علیه استبداد و استعمار، با استفاده و اتکاء به اسلام. اما حرکت دوم او به صورت مبارزه و انقلابی درآمد بیشتر به قصد اصلاح فرهنگ و آئین ما و دفاع از اسلام در برابر سردمداران زر و زور و تزویر. مخصوصاً سومی آن چنین درگیری خود بخود پیش آمد و گوئی که آنرا ضروری‌تر می‌دانست.
با عبارت کوتاهتر، حرکت اول شریعتی رو آوردن به اسلام برای مبارزه با استبداد و استعمار بود ( همانطور که بعضی از مبارزین روشنفکر ما و الجزیره‌ایها این کار را کرده بودند ) و حرکت دوم او رو آوردن به مبارزه و تحقیق برای تصفیه اسلام بود. اولی بازگشت به خویشتن خویش در جلوه اعتقادی و اجتماعی آن یعنی اسلام و ایران بود و دومی تصفیه و تعالی مسلمانان ایران، از رکود و خرافت، خرافاتی که در اثر نادانی یا نادرستی، در جلوه دنیا و دین، با اتحاد سردمداران زر و زور و تزویر، در اسلام و در مسلمانی ایرانیان بوجود آمد. تشیّع علوی را تبدیل به تشیّع صفوی کرده و مجلسی‌ها را بجای ابوذرها نشانده بود.
جنگ در سه جبهه
به این ترتیب دکتر شریعتی در سه جبهه وارد جنگ شد. در سخنرانیها و در کتابها به هر دسته می‌تاخت و تصفیه ملت و دولت و دیانت را در سه جهت می‌خواست. چنین وسعت دید و قدرت ید برای او نقطه قوت و نشانه مزیت بود ولی نقطه ضعف و مایه هلاکت نیز شد. حریف اول و جبههءزر یا سرمایه داران که در زمان و مکان ما بیشتر حالت وزن شعر و مد روز را داشت، اگر کنار بگذاریم بسیار طبیعی بود که دو حریف دیگر یعنی ساواک استبداد و سروران ارتجاع، سخت درگیرش شوند، حربه اولی، که زندان بود اخراج از خدمت، با حربه سنتی دومی یعنی تکفیر و تهمت، همکاری نمود.
دلیل و انگیزه اولی تا حدودی روشن بود. میدانیم که بعد از کودتای 28 مرداد 32 هدف اصلی دربار و دستگاه حزب توده، با تشکیلات سیاسی و نظامیش، بود، که می‌بایستی شناسایی و نابود شوند. جرم عمدهء مصدق ملیون نیز این بود که زمینه‌ساز برای کمونیستها شده‌اند. پس از سرکوبی سازمان نظامی و متلاشی کردن ظاهری حزب توده، ساواک به سراغ همکاران مصدق و نهضت مقاومت ملی آمده آنها را زیر فشار گرفت_ البته نه به شدت توده‌ایها. پس از آن حاضر به مختصر آزادی و انتخابات قانونی برای ملیون و جبهه ملی نیز نگردیده در آستانه رفراندوم بهمن 1340 و انقلاب باصطلاح شاه و مردم، سران و اعضای جبهه ملی را به زندان انداختند. اما حبس و آزار و محاکمه بیشتر متوجه جناح نهضت آزادی جبهه ملی گردید. زیرا که لبهء تیز حمله نهضت متوجه شاه و استبداد بود. ساواک و سیاستهای استیلاگر حامی شاه متوجه شده بودند که خطر این دسته از مخالفین، یعنی ملیّون مسلمان و روشنفکران مذهبی که پایه اعتقادی و پایگاه مردمی دینی در جامعه دارند، بمراتب بیشتر از چپی‌های کمونیست و احزاب سیاسی غیردینی است، ثابتی موسوم به " مقام امینتی" در یک مجلس ضیافت عمومی گفته بود که دشمن اصلی آنها چه کسانی و چه کتابهایی است. حتی در زندان بخود دکتر شریعتی طعنه زده بود که ما با چپیها و کمونیستها براحتی کنار می‌آییم. آنها مردم منطقی و با انصاف بوده وقتی برایشان نشان می‌دهیم که اعلیحضرت مبتکر برنامه‌های مترقی بوده عدالت اجتماعی و اصلاحات ارضی را که خواسته آنها است انجام داده‌اند، متقاعد و موافق می‌شوند. اما شما مذهبی‌های روشنفکر آدمهای سرسخت و گوشتهای ناپز هستید و دست از لجاجت بر نمی‌دارید ...
ساواک بطرق مختلف درصدد بود دکتر شریعتی را از حیثیت و نفوذی که در طبقات جوان و درس خوانده پیدا کرده بود بیندازد و نقاط ضعف در او بدست آودره ور زبانها و قلمها بدنامش سازد. علاوه بر تبلیغات و توطئه‌هایی که مستقیماً روی او انجام می‌داد و همیاری که مارکسیستها و انحصارگران روشنفکری و حمایت رنجبران با ساواک داشتند، استفاده از روحانیون و تحریک مقدسین علیه دکتر بود. این تیر خیلی کاری از آب در آمد. چون زمینه داشت. بِرَگِ حساس علما برخورد کرده بسهولت و شدت می‌توانست آقایان را برانگیزاند.
دکتر شریعتی و روحانیت
روحانیت در همه ادیان و ادوار به دو دلیل با امثال دکتر شریعتی‌ها ناسازگاری دارد و احیاناً خصومت میورزد. یکی اینکه تجدد و نو‌آوری را منافی با اصالت و استحکام دین دانسته می‌ترسند در مبانی و معتقدات مردم که تا حدود زیادی بر تشریفات و تحجر و بر سنت‌ها و افکار کهن تکیه دارد، تزلزل حاصل شود و دلیل مهمترشان این است که اصلاً نمی‌خواهد هیچ فردی که خارج از صنف و کسوت مقدس است وارد قلمروی واسطه‌گی بین خدا و خلق خدا شده عهده‌دار مقامات مکتسب آنها گردد.
استدلال می‌کنند که تعلیم و تبلیغ دین تخصص لازم دارد. شخص باید سالها در حجره دود چراغ خورده در خوزه درس خوانده، لسان اهل بیت را یاد گرفته لباس دین را پوشده و برموز و اسرار شغل و به رسوم و شئون صنف آگاهی و عادت پیدا کرده باشد. خلاصه، نامحرم و خارج از خانواده نباشد و دکانی در برابر دکان ماءلوف باز نشود. اگر نویسنده‌ای در مقوله‌های دینی کتاب بنویسد ولو آنکه خدا ودین را ثابت کرده حقانیت و عظمت اسلام را با بیان مورد قبول مردم و جوانان بشناساند ولی در جرگه و با قلم و منطق آقایان نباشد، نباید تصور کرد که خوشحال خواهند شد و او را تایید خواهند کرد. بالعکس ایرادگیریها و تکفیرهایی عنوان می‌گردد.
مسلماً مصیبت بود که یک کلاهی دیپلم گرفته از مدارس جدید و فکلی فرنگ رفته که دکتر در جامعه شناسی شده است دم از قرآن و اسلام بزند،کتاب فاطمه فاطمه است بنویسد،در دانشگاه مشهد درس اسلام شناسی بدهد و بخواهد جوانان مملکت را با زبان علمی و اجتماعی و سیاسی روز به طرف خدا و اسلام و تشیع سوق دهد، آنهم نه شیعه صفوی و مجلسی بلکه شیعه علوی و انقلابی. چه رسد باینکه بمراجع تقلید ایراد گرفته بگوید چرا کار تحقیقی نمی‌کنند...
اما طبیعی بود که چنین باشد. این نکته از بدیهیات جامعه شناسی است که نه هیچ کاسب از همکار خوشش می‌آید و نه هیچ صاحب دانش و هنرمند یا تاجر، براحتی تحمل کشفیات تازه یا فن و کالاهای نو ظهور را می‌نماید. روانشناسی بشر همیشه در برابر نو‌آوری مقاومت داشته است.
عکس العمل در برابر شریعتی نمی‌توانست تند نباشد.
واقعیت و تجربه این است که اگر کسی منکر خدا و قیامت شود یا کتاب در رد قرآن و امامان بنویسد،مواجه با عکس العمل شدید از ناحیهء فقهای دین نمی‌شود. با نثار کردن لعنت و چند دشنام و دعا از کنار مطلب می‌گذرند. می‌گویند وجود خدا و روز جزا یا معجزه انبیاء، از بدیهیات عقلی و نقلی بوده مؤمنین حرف اینها را باور نمی‌کنند و ما در کتابهایمان جواب این شبه‌ها و اباطیل را داده اثبات صانع و نبوت و امامت را کرده‌ایم. بعلاوه ایرادهایی را که به اعتبار علوم جدید و افکار غربی و مادی می‌گیرند چون اصل آنها را قبول نداریم و قصد و سیاستشان استعماری است قابل بحث نمی‌دانیم. با برچسب غرب زدگی و امپریالیسم کارش را می‌سازیم. ضمناً چون قدرت و قلم برای رد کردن آ« نوع ایراد و اشکالات ندارند ترجیح می‌دهند به بی‌اعتنایی و سکوت برگزار شود. اما همینکه نامحرمی پا به حریم قدس می‌گذارد و مصالح و مقامات موروثی تهدید می‌شود، چون خدا و مردم حمایت نمی‌کنند خودشان باید بالاجتماع به دفاع پردازند. از دیدگاه بشری و جامعه شناسی و در سنت دینداران بعد ار پیامبران، همیشه اشخاص و عناوین مقدم بر اصول و افکار قرار می‌گرفته و عملاً دفاع از آنها مهمتر از اینها تلقی می‌شده است. بت پرستی که سکه رایج مدعیان انبیاء قدیم و چهره اولیه شرک و شیطنت بود جای خود را بعد از انبیاء به شخص پرستیها و صنف سازیها داده است. بی‌جهت نیست که مولی علی می‌فرماید اول حق را بشناسید و سپس رجال را با آن بسنجید نه آنکه مقامات و مواضع معیار حق و باطل باشند.
دکتر شریعتی وقتی حرف از اسلام منهای روحانیت می‌زند مرتکب ذنب لایغفری می‌شود که همه روحانیت را علیه خود بر می‌انگیزاند. و چون به اعتقاد و بنا به مصالح آقایان " اسلام مساوی است با روحانیت " یکی از افاضل معروف و از معاودین عراق حکم " اَعدی عدوّ اسلام " را درباره او صادر می‌نماید. سر مخالفت شدید و دشمنی با دکتر شریعتی در اینجا است. حملات و تهمت‌ها براه افتاد. نزد بزرگان حوزه و صاحب نظران می‌رفتند تا فتوای ارتداد بگیرند و ساواک آنها را پخش می‌کرد. حسینیه ارشاد را مرکز وهابیگری و مسجدی اعلام کردند که در آنجا دست بسته نماز خوانده می‌شود و اشهد ان امیر المؤمنین در اذان نمی‌گویند. کتابها و گفته‌هایشریعتی را زیر ذره‌بین گذاشته هر لغزشی که دیدند ( و کیست که لغزش و اشتباه و اشکال در کارش نباشد؟) از کاه کوه ساختند و چون خطای عمده‌ای دستگیرشان نمی‌شد بی‌پروا به قلب و تحریف پرداخته مطالبی را که دکتر اصلاً نگفته و ننوشته بود، با ذکر صفحه و سطر، به او نسبت می‌دادند! نهضتی علیه شریعتی راه انداختند. نهضتی که اگر در آقایان بی‌خبر حوزه و در بعضی از مقدسین سرخورده ایجاد مخالفت و خصومت می‌کرد روی جوانان مبارز، پسر و دخترهای درس خوانده و روشنفکران مسلمان داخل و خارج ایران، تأثیر معکوس داشته بر ارادات و اقبالشان_ و بر تعصب و غلوشان_ می‌افزود.
باچنین تمهیدات و هماهنگیها خلع شریعتی از استادی و دبیری در مشهد و بعید و زندان او در تهران_ حتی گروگانگیری پدر بزرگوارش_ برای ساواک آسان شد. بدور از مردم و دربدر از وطن گردید و معلوم نشد که چه شد!...
البته دکتر شریعتی با گفتن اینکه روحانیت ما امضای خود را پای هیچ قرارداد اسارت ایران نگذارده است و دکترها مهندس‌ها بوده‌اند که آن اسناد خیانت را امضاء نموده‌اند، درنظر آقایان اعاده حیثیت برای خود نمود. اما این اظهار برای توبه و تطهیر کامل کافی نبود. مضافاً باینکه نه دکترها و مهندس‌ها و نه علما و فقها کاره‌ای نبودند که قراردادهای سیاسی و اسارت ایران را امضاء کرده باشند.
جرم دیگری که بعداً به دکتر گرفتند نهضتی بودنش بود، در حالیکه عده‌ای در طرف مقابل به قصد تبرئه او یا تحفیف نهضت آزادی ایران سعی در انکار سابقه و ارتباط او با نهضت دارند.
* * *
آنچه گذشت واقعیتی بود بشری و جریانهایی اجتماعی. واقعیت دیگر و ناموس خلقت نیز این بود که اگر جسم و جان شریعتی فانی شد فکر و نامش باقی بماند. نه تنها باقی ماند بلکه گسترش و اوج گرفت. نوارها، کتابها و اندیشه‌هایش که از نیازهای تازه جامعه خودمان و جهان تغذیه شده بود، تحول ملت ایران و مبارزه و انقلاب را تغذیه نمود. مخصوصاً تداوم انقلاب را، علیرغم عناد و اختفایی که در باره‌اش بعمل می‌آمد پایه و پیکر داد. حتی شعار منفی او، یعنی اسلام منهای روحانیت، با وحشت و وحدتی که بوجود آورد، از عوامل پیروزی و وسائل قدرت برای اردوی انقلاب گردید.
یادش بخیر و جایش خرم و والا، در جوار رحمت خدا باشد!
حال که از حیاتش و از قلم و زبانش دور افتاده‌ایم آنچه باید در غیبت و در آثارش پی جویی کنیم و زنده نگاهداریم بارور ساختن درخت وجود برومندش می‌باشد. عبرت و معرفت از گذشته‌ها و از شده‌ها بگیریم و با تحقیق و تقیب و تکمیل افکارش، آینده را بسازیم و حال را چاره کنیم.
تهران_ تیرماه 1365

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:5  توسط   |