تبليغاتX
بوتۀ نقد شریعتی

بوتۀ نقد شریعتی

مقالات، نقدها و نوشته ها راجع به دکتر شریعتی

سوسن شريعتي
«آنچه غرب مسيحي در مراجعه اش به يونان و روم باستان براي خود برگرفت، نه الگو بود و نه دستورالعمل، فقط روش بود»
برودل
شريعتي را طي اين سال ها با قطعيت هايش مي شناسيم. با قطعيت هايش و چند کليد- واژه؛ ايدئولوژي، آرمان گرايي، راديکاليسم و... در ستايش يا در ذم او اگر سخني گفته و شنيده شده حول و حوش همين سه گانه بوده است. سه گانه اي که اکثراً در ذيل سياست و شاخه هاي آن و نيز معرفت و شاخ و برگ آن تعريف مي شده. با اين وجود شناخت ًمخاطب متغير سه دهه اخير از شريعتي، شناخت از طومار بسته اي بوده است که طي اين سي سال آرام آرام گشوده شد. آثار شريعتي، اندک اندک طي سال ها به چاپ رسيده اند - آخرين اش در همين ماه اخير - و از همين رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «اين است و جز اين نيست» با چاپ کتاب جديد غافلگير شده و دستخوش تلنگري ديگر گشته است. مگر نه اينکه راز ماندگاري يک متفکر، همين قابليت غافلگير کردن است؟
انديشه هاي شريعتي را، يکدست باشد يا پرتناقض، بايد در ذيل زندگي اش شناخت. او از نادر متفکراني است که زندگي اش درست شبيه انديشه هايش است و برعکس. تعبيري که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نيز صادق است؛ زندگي اش مرکب رسالتش بود. شريعتي هم يک نوع تفکر است، هم يک نوع زندگي و هر يک از اين دو نوع محصول تصادم و مواجهه و هم نشيني وضعيت هاي موازي است. براي شناخت زندگي او و در نتيجه فهم انديشه هايش برخلاف هميشه بهتر است اين بار از راه ديگري وارد شويم. راهي که فرديت دارد و تشخص و به تشابهاتش با ديگران تقليل نمي يابد. منظور ادبيات شريعتي است و به تعبير خود او کويريات. نه به اين قصد که او را در کوير نگه داريم فقط براي اينکه پس از گذر از آن، آبادي هاي او را بهتر شناخته باشيم. مقصود از ادبيات، آن حريمي است که شريعتي با اول شخص مفرد سخن مي گويد، شفاف است و دستانش رو. پشت هيچ «من» جمعي پنهان نمي شود، مسووليت تناقضاتش را به گردن مي گيرد حتي به آنها مباهات مي کند و در پي ساخت و ساز هيچ الگويي نيست. جايي که نويسنده - به تعبير اورهان پاموک - بر زخم هاي درونش مکث مي کند، آنها را آشکار مي سازد، به ديگران اعتماد کرده و خود را با آنها در ميان مي گذارد؛ «نويسنده همين که کار را با زخم هاي دروني خود شروع مي کند دانسته يا نادانسته به انسان ها عميقاً اعتماد کرده است. ادبيات حقيقي به اعتمادي بچگانه و خوش بينانه متکي است؛ اعتمادي در اين باره که انسان ها به هم شبيهند.»1 تنها راه براي تجديد نظر در مفهوم آن کليدواژه هايي که در بالا بدان اشاره شد گذر از اين مسير است؛ از هبوط، در کوير. ميلان کوندرا در کتاب «هنر رمان» مي نويسد؛ «هر انساني يک کد اگزيستانسيل دارد.» اگر اين سخن راست باشد درباره شريعتي با قاطعيت مي توان گفت که کد اگزيستانسيل زندگي او، سراسيمگي است؛ «آوارگي و سراسيمگي صفتي در من نيست، خود من است. اصلي ترين بعد روح من، روح «من» است.» (هبوط ص 45) همين مضمون را در «ما و اقبال» تکرار کرده است؛ «انسان، سراسيمگي ميان غرب و شرق خويشتن است.» و باز همين مضمون را در کتاب بازگشت به خويشتن مي خوانيم؛ روشنفکر آواره. جملات نقل شده، مربوط به سه دوره مختلف زندگي او است و در عين حال مکرر. اولي به سال هاي 47 - 46 برمي گردد. دومي به سال هاي 51 - 50 و آخري به 55 -54 و مهمتر از همه در کتاب هايي که همگي از جنس کويريات نيستند. پس مي توان مدعي شد که اين خصلت ماندگار زندگي شريعتي است و مسووليت آن را در حوزه تفکر نيز بر عهده مي گيرد. اين سراسيمگي محصول قرار گرفتن بر سر يک سري دوراهي ها است، دوراهي هايي که وجه شاخص انسان امروز و در عين حال فرهنگ، تاريخ، جغرافيا و اجتماع ما است. شريعتي اين دوگانه هايي را که ابتلاي زمانه ما نيز هست، به شکل پوست و گوشت و استخواني زندگي مي کند، از آن رنج مي برد و همه تلاشش پيدا کردن راهي براي خلاصي است؛ «اگر درد، بودن يا نبودن بود که آسان بود و چه آسان دوا مي شد. اما کدامين بودن شک دردناک و هول انگيزي است.» (ص 52، هبوط) همين پرسش از کدامين بودن در همه ساحت هاي زندگي و فکري، او را تعقيب مي کند. پرسش هايي که سال ها همگان را تعقيب مي کند و امروز همه بر سر امکان آشتي يا مطلوب بودن اين آشتي از آن سخن مي گويند؛ دوگانه هايي همچون دين و دنيا، شرق و غرب، عقل و دل، سنت و مدرنيته و... سخن گفتن از ضرورت آشتي ديگر به کاري نمي آيد، واقعيت دارد کار خودش را مي کند. صحبت از چگونگي اين آشتي است که مي تواند اين را از آن، سنتزهاي ديالکتيکي را از سنتز هاي مکانيکي و مونتاژي تفکيک کند و مدل هاي قلابي و قالبي را قابل تشخيص گرداند و اما سراسيمگي هاي شريعتي کدامند و روش شريعتي براي کنار آمدن با آنها از چه جنس و نوعي است.
تضاد ميان« وضعيت انساني» و «جايگاه اجتماعي»
شريعتي در نامه اي به پسرش در سال 55 مي نويسد؛ «درد بزرگ زندگي من اين بوده است که هميشه ميان «وضعيت انساني» و «جايگاه اجتماعي ام» تضاد وجود داشته است. اگر به خودم بود فلسفه و ادبيات مي خواندم اما به خودم نبود و از همين رو رفتم و جامعه شناسي خواندم.» شريعتي حاضر به انتخاب نيست و در عين حال مجبور به انتخاب است؛ ميان خود و ديگري، ميان دغدغه هاي فردي و ضرورت هاي اجتماعي. راهي که او براي زيست اين تناقض پيدا مي کند تفکيک کردن زندگي خود به سه ساحت کويريات، اجتماعيات و اسلاميات است تا بتواند از طريق ساخت و ساز ساحت هاي مستقل اگرچه در هم تنيده، هم خودش بماند و هم بي اعتنا به ديگران نباشد؛ «اين بريده از غير و نه خزيده در خويش». کويريات، همان حريم مجازي اي است که شريعتي براي خود تعريف مي کند و مي سازد تا در آنجا بتواند «خود» بودن را تمرين کند و يکسر به فراموشي نسپارد.
ناهمزماني ميان زمان تقويمي و زمان تاريخي
«ايستاده ام در ميان دو دوره و همه رنج هاي متناقض اين دوره را در خود مي يابم.» (ما و اقبال، ص 28) انساني که دردهاي انسان قرن بيستم را دارد اما متعلق به چهار قرن پيش است، پايان قرون وسطي. پس چه کند؟ دعوت کند به مذهب و معنا و يا دعوت کند به گسست و استقلال در برابر اتوريته قدسي و سايه هايش بر زمين؟ راهي که پيدا مي کند شبيه به راه حل اولي است؛ اصلاح ديني همچون پروژه اجتماعي از يک سو (پروتستانتيسم اسلامي، تصفيه منابع فرهنگي، نقد نهاد رسمي مذهب و...) و از سوي ديگر دعوت به برقراري نسبتي جديد با امر قدسي. نسبتي فرديت يافته، بي واسطه و آزاد. انساني نه در برابر خداوند که همدست او. خداوندي نه در برابر انسان که مانوس او.
دوگانه شرق و غرب؛ «انسان سراسيمگي ميان شرق و غرب خويشتن است» (ما و اقبال)
شريعتي، شرق و غرب را دو گرايش وجودي، کشمکشي دروني مي بيند و نه صرفاً جغرافيايي. شرق چيست، غرب کدام است؟ آيا غرب گسست، تفکيک و تشکيک است و شرق اتصال؟ شرق عهد و پيمان است «با»، همدستي و هم نوايي «با». غرب گسست است «از»؟ دو اقليم جغرافيايي با مرزهاي تعيين شده يک بار براي هميشه يا دو پروژه است هر دو ناتمام و هر يک در حسرت آن ديگري.
شريعتي در ويژگي هاي قرون جديد و نيز تاريخ تمدن نشان مي دهد که فرهنگ يا تمدن غربي قبل از هر چيزمحصول چند اتفاق و چند مواجهه است. تداومي برآمده از يک اختلاط. تسلسلي از گسست و تداوم؛ يوناني شدن رومي ها (کشف دولت- شهر و علم)، رومي شدن قوم هاي غيررومي (کشف حقوق خصوصي، اومانيسم)، مسيحي شدن اروپايي هاي کافر (کشف ديناميک ايده ترقي در تاريخ، انکار محتوميت شر)، همنشيني افلاطون- سيسرون و مسيح (کشف دوباره آثار يوناني و رومي اعاده حيثيت از عقل و بشر) و دست آخر (آخر؟) ظهور مدرنيته که محصول است و گسست نيز (منطق آزادي و اصل رقابت) با اين پرسش معذب که وضعيت مدرن به پايان رسيده و يا پروژه اي است ناتمام؟ جهاني که در هربار مواجهه با عنصر بيگانه، اسلافش را خود برگزيده است.
و اما شرق؛ فرهنگ يا تمدن شرقي چيست؟ برهمن است يا الله؟ کنفسيوس است يا محمد؟ تبت است يا مکه؟ سوشيانت يا مهدي؟ سلمان يا ابوذر؟ بوعلي يا غزالي؟ فلسفه است يا الهيات. عقل است يا شرع؟ ابن رشد است يا...
شريعتي در ميانه اين دوگانه مي خواهد بداند حتي اگر شرق آن باشد و غرب اين، ما کجاييم، چيستيم؟ غربي يا شرقي؟ مي خواهيم چه باشيم؟ نگوييم ما، بگوييم من. کدام غربي و کدام شرقي؟ اينجا نيز او از انتخاب سر باز مي زند و به دنبال آشتي هاي ناممکن نيز نمي گردد. از همين رو در کتاب «ما و اقبال» نشان مي دهد که براي يافتن پاسخ بايد از هم آغاز آفت بزرگ اين دو موقعيت را شناسايي کرد؛ غربزدگي از يک سو و شرق زدگي از سوي ديگر. او هر دو را «زدگي» مي داند و مي خواند و زدگي را يک نوع بيماري و همه جا به دنبال شناسايي علائم اين بيماري توامان است. هر گونه پاسخي پس از شناخت اين دو آسيب ميسر است.
او نشان مي دهد که اين «من» براي شدن، بر لبه تيغ حرکت مي کند و همه تلاشش اين است که به کمک اين آگاهي هاي موازي و گاه بي ربط با يکديگر تعادل خود را حفظ کند. شريعتي اين تفکيک تمدني ميان شرق و غرب را مي پذيرد اما بر آن است که هر دو بلوک را مي توان بلوک وار نفهميد. نه غرب، يک تجربه يکپارچه است؛ مثلاً گسست از مذهب و حذف معنا و نه شرق صرفاً عکس آن. غرب تجربه مسيحيت است و يونان و روم و مدرنيته است توامان و شرق يعني سنت عقلاني، فلسفه اسلامي، خالق تمدن شهري و البته عرفان است توامان. او مي کوشد از طريق نفي اين نگاه بلوک وار امکان گفت وگو و گزينش را فراهم کند و به اين دو تمدن به عنوان دو محتوميت نگاه نکند.
آنچه شريعتي سراسيمگي ميان شرق و غرب مي خواندش، موقعيت دوپاره اي است که انسان امروز را محاصره کرده، دست به دست شدن توسط يک سري آگاهي هايي که به موازات هم زندگي مي کنند و يکديگر را خنثي مي کنند؛ آگاهي نسبت به آزادي خود و پيدا شدن ترديد در آن. آگاهي به قصد خروج از زير سقف حافظه و ديروز، در عين ماندگاري و بقاي سنت و حافظه در فرهنگ ما. آگاهي پست مدرني که مي گويند متکثر است، بي خانمان و بي هيچ قطعيتي و مي آيد و مي نشيند کنار سنت که واحد است، سامانه دارد و قاطع. آگاهي سنتي که براي دفاع از خود مي رود سراغ ابزارهاي مدرن. در اين دايره همه اين آگاهي هاي موازي به هم خدمت مي رسانند و در عين حال زير پاي يکديگر را خالي مي کنند هم و آدم را -من را- دست به دست مي چرخانند؛ يک آگاهي دوار. آگاهي هايي که يکي پس از ديگري به سراغ من نمي آيند بلکه دايره اي مي سازند و من را در خود گرفتار مي سازند.
ميان شرق و غرب، شريعتي قبول مي کند که عجالتاً، محکوم به زيستن در سرحدات است. گشت زدن حول و حوش حقيقت. استقرار در هيچ يک از اين دو سرزمين، ممکن نيست. او مي گويد سراسيمگي ميان اين دو قلمرو، واقعيت من است. من مجبور است با اين سراسيمگي زندگي کند، به آن عادت کند، آن را بفهمد و اميدوار باشد که در رفت و آمد ميان اين دو ساحت تعادلي به دست آيد. اين حرف، ممکن است شاعرانه به نظر آيد اما شعر نيست. اين حرف ممکن است روضه خواني به نظر آيد اما به قصد گرياندن نيست. ذکر مصيبت هم نيست. بيان امر واقع است، تحقيقات ميداني نشان مي دهد و اخبار روزنامه ها از آن سخن مي گويند؛ برخي با عصبانيت، عده اي با اغماض، کساني از سر بدبختي. آناني که با عصبانيت به اين واقعيت مي نگرند يا در پي انکار غربند يا در جست وجوي اثبات آن. آنها که به اغماض نظر مي اندازند، اميدوارند که ان شاءالله گربه باشد و آنهايي که از سر بدبختي، منتظرند. هر چه خدا بخواهد. مي دانند که محکومند و راه چاره اي جز پذيرش محتوميت جانشين شدن آن به جاي اين نمي يابند. برخي مي گويند خزان شرق محتوم است و اين را با حسرت مي گويند. دليل حسرت اينها روشن است. برخي مي گويند پيروزي غرب محتوم است و اين را خبري خوش مي شمارند. دليل شادماني اينها نيز روشن است و هر دو در اين حسرت و شادماني بخشي از حقيقت را نمايندگي مي کنند. شريعتي مي پرسد آيا مي شود نه آن محتوميت را پذيرفت و نه اين شادماني را؟ سماجت کرد و نفس سراسيمگي را تبديل به يک موقعيت ساخت؟ دانست که اين موقعيت، موقعيتي است تراژيک اما حاضر نشد به هر قيمتي آن را تبديل به happy-end کرد. پذيرفت اين حسرت زدگي پاياني ندارد چه رسد از نوع شادمانه اش. شريعتي مي گويد که ما محکوم به حسرتيم. در شرق وجود در حسرت غرب زندگي. در غرب زندگي در آرزوي شرق آن. همين موقعيت است که سخنان شريعتي را گاه سرشار از نوستالژي براي زمانه از دست رفته مي سازد و گاه حرف هايش رنگ و بوي اتوپيک پيدا مي کند، طرح اندازي موقعيت ها و فرداهاي جديد. اين است که مسافر، کولي، سياح، سمبل است. کسي که از استقرار سر باز مي زند؛ «روحي که هجرت را در عمق نهادش به گونه توفاني دمادم عاصي تر احساس مي کند». سر باز زدن از استقرار، ميل به تردد و نترسيدن از بي سرپناهي خود يک انتخاب است. انسان جديد ديگر نمي تواند با هيچ قطعيتي تن به اين يا آن وضعيت بدهد. نه راحت مي تواند دل خوش کند و نه راحت دل بکند. شريعتي به امکان بقاي خود مي انديشد و اين بقا شايد- فعلاً - حضوري پرتنش در آستانگي باشد. همين دل- دل کردن در آستانه. درماندگي هميشه ترحم انگيز نيست. هميشه شتر گاو پلنگي نيست مي تواند مرتبه اي گردد بي بديل، خودآگاه و حتي مدعي. سرحداتي که خود مي شود يک سرزمين. اگر بدانيم چرا، شايد بتوان آن سرزمين ديگر را تدارک ديد. سرزميني که در آن نه عقل تعطيل است و نه دل، خشکيده. انسان آزاد است اما تنها نيست. زمين آبادان است و آسمان خالي نيست. خدايش ترسناک و آدمش پرمدعا نيست. اگر پوپر از جهاني سوم، جهان ايده هاي جهانشمول و فراگير و با اسلافي که آگاهانه و گزينشي کنار يکديگر نشانده شده اند، سخن مي گويد چرا نشود از جهان چهارم صحبت کرد؟ آرامش هم که ندهد، تعادل شايد ممکن باشد. تعادلي که سقوط را به تاخير مي اندازد.
دوگانه سنت و مدرنيته؛ روش شريعتي در اينجا نيز روشن است. تضاد اين دو وضعيت را مي پذيرد، لمس مي کند و از آن رنج مي برد. با اين وجود حاضر به مونتاژ نيست، از اليناسيون مي ترسد؛ از خلع هويت مي هراسد و از قلابي بودن. اما به همان اندازه نيز از قالبي بودن هم بيزار است. او براي اينکه بتواند به نسبتي جديد ميان اين دوگانه به ظاهر متضاد بينديشد به دنبال آشتي هاي پرتساهل نيست. او مي خواهد «خود»ش باشد و شبيه خود بماند اما مي داند که براي شناخت خود، ديگري ضروري است. «شناخت خويش به معناي محدود شدن و محبوس شدن در قالب هاي خويش نيست بلکه کسي خويشتن را مي تواند بشناسد که در همان حال ديگري را مي تواند بشناسد... اين است که تمام تلاش و آرمان ما در عين حال که يافتن شخصيت گم شده و مسخ شده خودمان است شناختن غرب و شناختن امواج جديد دنياي فعلي و تمدن امروزي نيز هست براي اينکه هر کسي ضعف و فساد و انحراف و پوچي خود را به گردن غرب بيچاره مي اندازد و ما را از آن معاف مي کند. اين مساله بد طرح شده است. کدام فرنگي چنين است که ما فرنگي مآبش شده ايم؟ آنچه که الان مي بينيم نه به خاطر تقليد از غرب است به خاطر تقليد نکردن از غرب است. به خاطر نشناختن غرب است. به خاطر اينکه اگر مقلد آگاه غرب بوديم؛ اگر هم شرقي نبوديم، لااقل يک غربي گونه اي بوديم، لااقل چيزي بوديم و حال هيچ چيز نيستيم.» (هنر در انتظار موعود، ص 7) مدرنيته غربي چيست؟ مدرنيته قبل از هر چيز خروج از زير چتر حافظه، قائل شدن اولويت براي خلاقيتي که بر محور اکنون مي چرخد بي آنکه مشروعيتش را از ديروز برگرفته باشد، تفکيک ساحت ها، سر زدن سوژه و افسون زدايي است و اما سنت؛ تکرار است و عادت و آيين، حافظه است و خاطره و در ديروز ريشه گرفته، هسته سختي که سماجت مي کند و در برابر تغيير مقاومت نشان مي دهد. ميان اين دو آيا آشتي ممکن است؟ مي شود هر دو را خواست و هر دو را بلوک وار پذيرفت؟ نمي شود. بشود هم مي شوي شتر گاو پلنگ و اسکيزوفرنيک. راه ديگري را پيش مي گيرد. در اولين اقدام به سراغ سنت مي رود و نشان مي دهد که سنت، اگرچه قدوم است و از يک ديروز ازلي تا به امروز برکشيده اما در عين حال وجهي اپورتونيستي نيز دارد. يعني اتفاقاً به ميزاني که توانسته است خود را با امر متغير و زمانه متحول تطبيق دهد مانده است. اساساً راز ماندگاري اش در همين سياليت و انعطاف پذيري او است.
متصلب انگاشتن او ناديده گرفتن رد پاي زمان و زمانه در شکل گيري آن است. پذيرش اين وجه سيال و فرصت طلبانه در سنت به شريعتي اين امکان را مي دهد که از يک سو سنت را مذهب نپندارد و مذهب را نيز با سنت يکي نگيرد و بدين ترتيب بتواند در مشروعيت آن ترديد افکند، دعوت به تغيير کند و در آن دست برد بي آنکه براي اين کار مجبور باشد به مذهب پشت کند. و اما مدرنيته را همچون يک فرآيند مي پذيرد بي آنکه آن را تک الگويي ببيند. مدرنيته را قبل از هر چيز يک نوع روش مي داند و نه يک الگو و نه يک دستورالعمل. شريعتي به کمک اين رويکرد متفاوت به سنت و مدرنيته توامان، تلاش مي کند اين دو دنياي در برابر هم صف کشيده را به هم نزديک کند و از مدرنيته آلترناتيو (تعبير جامعه شناس هندي) سخن بگويد. اجتهاد ابزار اين نوآوري است. اجتهادي که بر مبناي کتاب و سنت است و البته به جاي عقل و اجماع، زمان و علم را نشاندن.
دوگانه اسطوره و اتوپيا؛ يکي ديگر از اين سري دوگانه هايي که شريعتي مي کوشد موقعيت تفکر و زيست خود را در ميانه آن دو تعيين نمايد دوگانه اسطوره- اتوپياست، ميان «آن بوده اي که هست» و «آن بايد باشدي که نيست». ميان اين ديروز و آن فردا. نه محصور، نه معلق. هر تاريخي و هر انساني نيازمند اين اسطوره هاي موسس است که به کمک آن مي تواند نگاهش را به عالم و آدم نشان دهد. از نظر شريعتي اسطوره حقيقتي که همچون واقعيت نگريسته مي شود، همچون واقعيت زيست مي شود و بيان سمبليک مسائل بنيادي اي است که نوع انسان با آن درگير است. اسطوره ها ضروري اند و وجدان اسطوره ساز انسان، حتي اگر واقعيت خارجي نداشته باشند امکان قرائت ها و تفاسير مختلف را براي انسان فراهم مي کنند و مي شوند سرچشمه هاي تخيلي سيال و موثر. در اتوپيا بر خلاف اسطوره، سخن از نابوده اي است که موجود فرض مي شود. به يمن همين فرض است که انسان رنسانس «تخيل مقلد» را به «تخيل خلاق» بدل کرد. تخيلي که البته با واقعيت تنطيم مي شود. در اين رفت و آمد ميان امر واقع و امر خيالي فرض شده فضايي از ممکن فراهم مي شود تا انسان ًمحتوم ً منتظرً قرون وسطا را تبديل کند به اراده اي آزاد و اميدوار که قادر به اقدام است. ناکجا، محصول سفر است و فراهم آوردن امکان سفر. نگاه اتوپيايي متعلق به مسافري است که به جست وجوي جايي ديگر مي رود و در بازگشت نگاهي انتقادي به وضع موجود پيدا مي کند. رفتن، ترک کردن آنجايي که هستي و بر گشتن به همان جا. ايجاد امکان مقايسه و خط انداختن بر چهره ناقص واقعيت. او ما را از پذيرش محتوميت واقعيت و شکنجه شدن توسط آن مصون مي دارد، خلق ناخودآگاهي جديد است در اين واقعيت کور و بسته. جايي ميان فاتاليزم و پذيرش محتوميت امر واقع. اميد به اين که تاريخ به پايان نرسيده و چه بسا هنوز شروع هم نشده باشد. شرط بقا و تداوم هر اجتماعي، در اين است که قادر باشد براي خود وضعيت هاي فرضي خلق کند، آنها را تقويت کند و به آنها تعلق پيدا کند. روياي يک انسان بيدار است (تعريف ارسطو) اتوپيا بريدن از ايده قديمي جهان برتر در آن سوي دنياي مادي است. انديشيدن به سازماندهي جديدي ميان انسان ها در همين پايين است. اتوپيا سيستم نيست اما مي تواند ابزار شناخت باشد. اصل است نه برنامه. پرسش اين است که ميان اسطوره که در ديروز ريشه دارد و اتوپيا که ميل به فردا دارد، پروژه و نوع زيست شريعتي کجا قرار دارد و آفت هاي آن از نظر او کجاست؟ آفت ً اسطوره (mytification)، افسون زدگي mystification) يا به تعبير خود شريعتي استحمار است و آفت اتوپيا، در خود بستگي و لازمان بودن آن است. تقليل کليت انساني به يک تماميت بسته (تصوير جزيره) است جايي که زمان در آن ايستاده. باز همان سوال هميشگي؛ شريعتي براي پرهيز از اين دو آفت چه روشي را پيش مي گيرد؟ روش شريعتي براي نجات اسطوره و اتوپيا، جدا کردن سهم اسطوره از افسون است (استحمارزدايي) از يک سو مشروط کردن اتوپيا است به زمان، به همين جا و هم اکنون.
کليه بحث هايي که درباره اسطوره هاي مذهبي پيش کشيده است و تلاش براي پررنگ تر کردن تاريخيت آنها از همين رو است (نقد معصوميت، ماورايي بودن آنها، معجزاتي که به آنها نسبت داده مي شود و...) وارد کردن مباحثي چون جغرافياي حرف، چندساحته دانستن واقعيت، توجه و انذار دادن نسبت به ناهمزماني تاريخي و تقويمي و... پرهيز از الگوسازي و... روشي است که شريعتي مي کوشد به يمن آن اتوپيا را همچون پازلي به تمامي چيده شده تعريف نکند بلکه پازلي بداند ناتمام و در هم ريخته که هر بار فقط به ما امکان دوباره چيدن عناصر سازنده آن را مي دهد. چنين پازلي هرگز به تمامي چيده نخواهد شد و در نتيجه هيچگاه به تمامي همچون الگويي محتوم تحقق پيدا نخواهد کرد و فقط فرصتي است و امکاني براي گشودن چشم اندازهاي جديد. رويکرد اتوپيايي، صرفاً تلاشي است براي خلق ناخودآگاهي در سطح نيازهاي ما.
به کمک اين دوگانه اسطوره و اتوپيا است که شريعتي مي خواهد هم از حسرت براي زمانه هاي از دست رفته خلاصي يابد و هم قرباني محتوميت امر واقع نگردد.
نه زنداني سرگذشت و نه زنداني سرنوشت. کشف علل درد به يمن عقل و کشف درمان درد به يمن تخيل. به عبارتي تکليف شريعتي روشن است به اين معني که قرار نيست تکليفي روشن باشد. جست وجوي آرامش، آرامش نيست. چنانچه اتوپيا، بهشت زميني نيست، فقط فضايي است سرشار از واقعيت ممکن. (اين را ارنست بلوخ مولف کتاب اصل اميد مي گويد)اين عقلانيتي که دنيا را همين حالا، عيني و قابل درک و لمس و مصرف مي داند و مي خواهد، مي تواند تضادي با نگاه اتوپيايي نداشته باشد. اين دنيا و همين عقلانيت جديدي که از آن صحبت مي شود محصول و مخلوق عقلانيت انتقادي يک سري اتوپيست است. اتوپيست هايي که اميد به فرداي گشوده را جانشين حسرت براي ديروز کردند. اتوپيست ها بودند که با تکيه بر ضرورت تخيل در برابر جنبش هاي ارتجاعي هزاره گراي زمانه خود ايستادند و يا نقش جايگرين بازي کردند. مهمترين کار اين نگاه تغيير نسبت آدم ها با زمان بود. تنها چيزي که مي تواند جاي حسرت براي گذشته را بگيرد، اميد به آينده است (سخن يکي از بزرگان غربي است) و اين يکي از مهمترين علائم شکوفايي چيزي بود که نامش را عقلانيت مي گذارند؛ از ديروز روي برگرداندن و جسورانه به جست وجوي فردا رفتن. امر عيني و واقعي را عين واقعيت نپنداشتن و امکان دخل و تصرف را فراهم ساختن. دخل و تصرف در امر موجود ميسر نمي شود مگر با داشتن يک سري فرضيات. يکي از تعاريف علم همين است؛ داشتن فرضيه و بر اساس آن رفتن سراغ آزمون و تجربه و مشاهده. اتوپيا در همين پايين نيست، اتوپيا اصلاً نيست، نه در پايين و نه در جاي ديگر. اتوپيا کشف يک امکان است در درون آنچه که واقعيت قطعي پنداشته مي شود. بايد ديد چه چيزي - چه وضعيتي واقعيت قطعي پنداشته مي شود حتي اگر زشت و کريه باشد - و به کمک آن عقلانيت معطوف به تخيل، شروع کرد به چوب لاي چرخ آن گذاشتن، آنقدر که از مدار هميشگي خارج شود و چرخش ديگري را موجب گردد.
دوگانه آگاهي ايدئولوژيک -آگاهي آکادميک؛ امروز ديگر همگان جدل ميان بوعلي و ابوذر را مي شناسند و تقابلي را که شريعتي ميان اين دو برقرار کرد. (و تقابل هايي همچون شور و شعور، شر و خير، فلسفه و عرفان، بزم و رزم و....) شريعتي متهم است به داشتن رويکردي ايدئولوژيک به حقيقت و معرفت و رويکرد ايدئولوژيک را چنين تعريف مي کنند؛ نگاهي ثنوي به جهان(سياه- سفيدي) فرشته خو نشان دادن دوست و اهرمني کردن دشمن. يکپارچه نگر، سيستم ساز، معطوف به تغيير، توجيه گر، تقليل دهنده، نگاهي ابزاري به آگاهي و يا حقيقت به قصد عمل. يعني دستورالعملي کردنً و يا شدن انسان. تک ساحتي. ايدئولوژي به عبارتي، عبارت است از سه کلمه؛ سقف، نظم و تکرار. با اين وجود از شريعتي مي خوانيم که از سقف، نظم و تکرار بيزار است. اگر ايدئولوژي نظم باشد و سقف باشد و تکرار، ضدايدئولوژيک تر از او را نمي توان يافت. آيا تفکري که خود را مدام از طريق افشاي کليشه ها و موقعيت هاي مستقر تعريف مي کند، اصلاً امکان تقليل يافتن به اين يا آن را دارد؟ بخواهد هم نمي تواند. آگاهي ايدئولوژيک از نظر شريعتي، فهم يک سري فوريت ها است. فوريت هاي زندگي. فهم اين فوريت که من کدامم؟ او دنبال به دست آوردن و به دست دادن آن روشي است که بتوان در پرتو آن، اين خود آشفته در هم ريخته را توضيح داد، سامان داد. هر کدام را بر سر جاي خود نشاند. نسبت بين آنها را تعيين کرد. نشان داد حفظ کداميک ضروري است، کداميک را مي شود وانهاد، کجا کم است، کجا زياد و... از همين رو معتقد است که در آگاهي ايدئولوژيک وجهي هست که با مطلع بودن، فاضل بودن مرز دارد. آگاهي اي که روشنفکر از آن حرف مي زند شايد فرقش با دانستن هاي ديگر، در اين باشد که آگاهي تلنگري است. منجر مي شود. در نتيجه شايد خيلي بي شباهت به اثرات خلق هنري نباشد. آن آگاهي اي که امکان گريز را فراهم مي کند. جايي که بشود در آنجا متفاوت بود، تجربه هاي جديدي را به دست آورد. آگاهي اي که سرمنشاء يک اتفاق مي شود. اتفاقي که تدارکش مي شود وظيفه روشنفکر. آگاهي با داشتن اطلاعات يکي نيست. اطلاعات پخش مي شود اما ليز مي خورد بر سطح. نفوذ نمي کند. کاشته نمي شود. براي کاشتن بذر بايد در نتيجه اول زمين را شخم زد. يعني شرايط کشت را فراهم کرد. بديهي است که گسترش اطلاعات يکي از روش هاي ممکن شخم زدن است. اما فقط يکي از راه ها است. ربط اين اطلاعات و آن زمين هم بايد روشن شود. آگاهي ايدئولوژيک به عبارتي کارش شخم زدن است، زير و رو کردن و آماده سازي براي بذرافشاني. شريعتي با آگاهي هاي آکادميک مشکلي ندارد اما در کفايت آن بحث دارد. در کتاب حج به اين تفکيک اشاره مي کند؛ عرفات، اولين مرحله است و اقامت در آن ضروري است ؛ يعني معرفت و شناخت. اما در آنجا نبايد ماند و بايد به مشعر گذر کرد. شعور. شعوري که مساوي با خودآگاهي است و پس از آگاهي و اطلاعات مي آيد. بنابراين آگاهي اي معطوف به زندگي، دروني شده. آگاهي اي که منجر به يک رفتار مي گردد. با اين پارادوکس ها آيا مي شود انساني ساخت تک ساحت، جهاني خواست يکدست و يکپارچه، جامعه اي سامان داد توتاليتر و يکپارچه ساز؟ بعيد به نظر مي رسد. همين است که شريعتي در همه جا غيرخودي تلقي مي شود. در ميان هنرمندان، در ميان سياستمداران و بالاخص در ميان مذهبي ها. او موفق شده راه هاي پنهان اين سه مرتبه را -من هنرمند، ماي سياستمدار، ايشان مذهبي- پيدا کند، پلي بزند و عبور و مرور را ممکن گرداند.
اين که چنين ترددي پسنديده هست يا نه بحث ديگري است. اما ممکن است. شدني است و همين کشف راه هاي به ظاهر ناممکن براي کشف و فتح سرزمين هاي جديد و عبور از مرزهاي مستقر به او نگاهي بخشيده است گشوده، رفتاري ضدکليشه اي و روحي کاملاً آزاد و بي رودربايستي و در يک کلام نادر. تجربه اي که به او اين امکان را مي دهد که مذهبي بماند، از فرديت خود دست نکشد و به سرنوشت عمومي بي اعتنا نگردد و البته فراهم آوردن چنين موقعيتي، او را از بسياري موقعيت ها محروم نيز کرده است. شده است بي صاحب، تنها و سرگردان. همان که خود مي گفت؛ روشنفکر آواره. آوارگي اي نه ترحم آور، نه غم بار، بلکه کاملاً انتخابي. اين آوارگي انتخابي نه تنها ترحم انگيز نيست که حسرت آور است.
شريعتي اين آوارگي را فضيلت مي خواند و به آن مباهات مي کند و با تکيه بر آن، همه روح ها و جان هاي مستقر را قضاوت مي کند، متهم مي کند. شريعتي سياستمدار از آن «ما»يي مي گويد که شفاف است، سپري براي پنهان شدن نيست و شريعتي مذهبي به مذهبي عشق مي ورزد که نقاب نيست، فرديت را نمي کشد و بي هويت نمي سازد. از مذهبي که فقط منبر وعظ و خطابه نيست.
نوعي زيست است و مهمتر از همه نوعي رفتار و نوعي نگاه به عالم و آدم.شريعتي به يمن اين زيست پوست و گوشت و استخواني تضادها و تلاشي که براي پيدا کردن تعادل و سلامت به خرج مي دهد درک از هارموني را تغيير مي دهد. ذهن ثنوي ًتقليل گر راحت طلب را ارتقا مي بخشد.
به مومن نشان مي دهد که راه رهايي از تناقضات، شناسايي آنها است و نه انکار آنها، برقراري نسبتي جديد ميان آنها است و نه حذف يکي به نفع آن ديگري و يا آشتي هاي اسکيزوفرنيک و شتر گاو پلنگي. شريعتي براي پيدا کردن پاسخي به اين پرسش تراژيک، من کدامم؟ نه دستورالعمل صادر مي کند و نه الگو بلکه روش به دست مي دهد؛ تداخل متقابل ميان عناصري مدام در معرض بازتفسير و نه ترکيب هاي پاتولوژيک و موزائيک وارکه چيزي به جز بر روي هم انباشتگي عناصر بي ربط با يکديگر نيست. (تعبير مالينوسکي) فراهم آوردن دنيايي که در پرتو حقيقت خير و زيبايي امکان هم نشيني ميان معرفت، اخلاق و هنر فراهم آيد؛ ... « در آنجا من و عشق و خدا دست در کار توطئه اي خواهيم شد تا جهان را از نو طرح کنيم... بهشتي که در آن درختان همه درخت ممنوع اند جهاني که دست هاي هنرمند ما معمار آن است» (هبوط، ص 134)
پي نوشت؛
1- متن سخنراني اورهان پاموک در مراسم اعطاي جايزه نوبل ادبيات 2006 ترجمه ارسلان فصيحي

منبع :شرق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:30  توسط   | 

گفتگوی محمد علي كام فيروزي با دكتر سيدمحمدمهدي جعفري

دكتر سيدمحمدمهدي جعفري جداي از اينكه استاد دانشگاه شيراز است، به نوعي از موسسين انجمن اسلا‌مي دانشگاه شيراز به حساب مي‌آيد و ارتباطات نزديكي را با دكتر شريعتي داشته است. مولف كتاب <پرتوي از نهج البلا‌غه>، انتقادات رايج اين روزها بر شريعتي را نه از روي بي‌طرفي و تبيين ديدگاه‌هاي وي، بلكه از سر تقابل و تلا‌ش براي كم‌رنگ كردن‌انديشه‌هاي دكتر مي‌داند. آنچه در زير مي‌آيد، مصاحبه‌اي است با دكتر جعفري كه در آن با نگاهي خاص به موضوع <نقد شريعتي> پرداخته شده است.
شخصيت شريعتي در گذر اين سال‌ها، هميشه محل نقد بسياري بوده است و اينگونه انتقادات، عموما از ديدگاه‌هاي ناهمگون با هم نيز مطرح شده است، همان‌طور كه تعريف و تمجيدها از دكتر، مختص به دسته خاصي از متفكرين نبوده و نيست.

مي‌خواستم بحث را از همين نقطه شروع كنيم؛ جناب دكتر نقد شريعتي را تا چه حد مفيد مي‌دانيد؟
در تاريخ بشري هيچ انساني نبوده كه قابل نقد نباشد، حتي در عقايد ما شيعيان كه 14 نفر را معصوم مي‌دانيم، خود معصومين تاكيد خاصي روي <نصيحت> داشته‌اند؛ نصيحت در اصطلا‌ح آن روز به معناي انتقاد خيرخواهانه بوده است. اگر با اين نگاه به موضوع بنگريم، صرف نقد و انتقاد، نه‌تنها باعث ضعف انسان نيست، بلكه موجبات تكامل وي را فراهم مي‌كند، زيرا هر فردي در شرايط خاصي قرار داشته و ساخته همان شرايط و عوامل خاص نيز مي‌باشد. از اين جهت انسان‌ها قالبي نيستند كه بتوان در موردشان گفت كه مي‌بايستي بدين شكل باشند و يا به اين چيز فكر كنند و يا بدين ترتيب رفتار نمايند تا قابل انتقاد باشند يا نباشند.
اصولا‌ نقد، امري بسيار طبيعي و مفيد و باارزش است، البته به شرطي كه به همان معناي ابتداي بحث (يعني نصيحت و نقد خيرخواهانه) به كار گرفته شود، نه اينكه به دنبال مچ‌گيري و يا مردود دانستن چيزي پيش از بيان كمبودها و ايراداتش باشيم. ‌
موضع شخص دكتر شريعتي در قبال انتقاداتي كه مي‌شد، چه بود؟
اتفاقا او در زمان حيات خودش از نقد استقبال مي‌كرد.بعد از حياتش هم طرفدارانش حق ندارند كه نقدي را رد كنند و يا به ديده خاصي به انتقادات بنگرند، اما آنچه بعد از درگذشت دكتر شريعتي اتفاق افتاد، افراط و تفريط هر دو طرف درباره وي بود؛ از يك سو عده‌اي از دكتر شريعتي بت مي‌ساختند و از سوي ديگر عده‌اي او را مشرك مي‌دانستند. در اين فضاي آشفته و پر سروصدا، تعدادي از دوستان مي‌ديدند كه طرح نقد دكتر با اين شرايط تنها به معناي ترور شخصيت وي است؛ يعني شرايط، اقتضاي يك نقد عالمانه كه هم موجب اصلا‌ح اشتباهات دكتر شريعتي بشود و هم باعث آشنايي علا‌قه‌مندان با افكار وي گردد را نداشت. به همين دليل است كه من بارها گفته‌ام كه اگر يك محيط علمي و سالم و دانشگاهي با لحاظ بي‌طرفي در اين قضيه پا پيش مي‌گذاشت، هم نقدكننده و هم نقدشونده بايد از آن استقبال مي‌كردند.
گفتيد در زمان حيات، مواجهه شخص دكتر با انتقادات بسيار مثبت بود، مبناي سخن شما چيست؟
رفتار شخصي او. ببينيد در زمان خود دكتر شريعتي، در ضمن كساني كه حمله‌هاي غيرمنصفانه‌اي به او مي‌كردند، يك نفر طلبه كه گويي امام جماعت مسجدي در يافت‌آباد بود، با امضاي دانشجو به دكتر انتقاد مي‌كرد. دكتر از اين انتقادات (كه يا به وسيله نامه خصوصي براي وي ارسال مي‌شد و يا به صورت عمومي منتشر مي‌گشت)، بسيار استقبال مي‌كرد و مي‌گفت اين فرد خواستار روشن شدن حقيقت است و من دست او را هم مي‌بوسم و جوابش را هم مي‌دهم و اتفاقا به طور خصوصي و عمومي هم اين كار را كرد و بعدها معلوم شد كه اين شخص، يك طلبه با انصاف بوده است.
آيا بعد از فوت دكتر نقد منصفانه‌اي انجام گرفت؟
نقد منصفانه و از روي بي‌طرفي، همان نقد معروف شهيد بهشتي است كه جريانش به چاپ رسيده است.
گويا ماجرا از اين قرار بود كه در مدرسه حقاني بعضي از طلا‌ب، طرفدار دكتر شريعتي بوده و افكار او را در همان مدرسه مطالعه و ترويج مي‌كردند. استادشان آقاي مصباح يزدي با ترويج افكار دكتر در بين طلا‌ب مدرسه مخالفت مي‌كند و رئيس آن زمان مدرسه (شهيد قدوسي) شرط مي‌گذارد كه يا بايد رضايت آقاي مصباح را جلب كنيد و يا من اين مدرسه را تعطيل مي‌كنم. شهيد شاهچراغي مي‌گفت چون ما نه مي‌توانستيم نظر آقاي مصباح را جلب كنيم و نه حاضر بوديم دست از طرفداري از دكتر شريعتي برداريم، به داوري نزد شهيد بهشتي رفتيم و از ايشان خواستيم كه در بين ما داوري كند و شهيد بهشتي هم در پاسخ گفت كه من برخي از افكار دكتر را مي‌دانم و آثارش را خوانده‌ام، اما نه مي‌دانم كه اشكال آقاي مصباح چيست و نه از نظر شما اطلا‌عي دارم، پس شما نظر خود را به من بدهيد و من نيز نظر آقاي مصباح را جويا مي‌شوم و در يك فاصله مناسبي بين شما داوري مي‌كنم. آن مرحوم به من مي‌گفت كه ما نظرمان را داديم و آقاي مصباح هم گفت و بعد از مدتي كه در مشهد همه جمع بوديم، شهيد بهشتي ما را دعوت كرد كه بياييد تا نظر خودم را بگويم. آقاي شاهچراغي مي‌گويد شهيد بهشتي در دو سخنراني كه ضبط هم شده است، نظرشان را بيان كردند. گويا ايرادات آقاي مصباح بر اين مبنا بوده كه دكتر شريعتي معتقد به ختم نبوت نيست و به گونه‌اي ضمني هم خودش ادعاي نبوت دارد و يكي دو مورد ديگر كه شهيد بهشتي طي اعلا‌م نظر شخصي‌اش، اين ايرادات را رد كرده و مي‌گويد اينگونه نيست كه آقاي مصباح ادعا مي‌كند و من با خواندن آثار دكتر بدين نتيجه رسيدم كه نه‌تنها وي معتقد به ختم نبوت است، بلكه هيچ‌گونه ادعاي ضمني يا صريح بر نبوت ندارد، بلكه معتقد به رسالت خويش است كه هر انساني بايد اينگونه باشد. در يكي دو مورد ديگر هم شهيد بهشتي نظر دكتر را تاييد كرده اما رو به طلا‌ب مدرسه مي‌كند و مي‌گويد به هر حال آقاي مصباح، استاد شماست و شما بايد نظر ايشان را جلب كرده و نوع برخوردهايتان علمي باشد. شهيد شاهچراغي مي‌گفت ما از اين بابت خيلي خوشحال شديم؛ چون از طرفي شهيد بهشتي به نفع ما راي داده بود و از طرف ديگر نه مدرسه تعطيل شد و نه ديگر لا‌زم بود از طرفداري از دكتر شريعتي دست بكشيم.
اگر موافق باشيد وارد انتقادات رايجي كه بر دكتر مي‌شد و مي‌شود بشويم؛ تناقض‌گويي‌هاي دكتر شريعتي را چگونه تحليل مي‌كنيد؟
بله موافقم! اينكه ادعا مي‌شود در آثار دكتر شريعتي تناقض‌گويي‌هايي وجود دارد، از دو ديد قابل بررسي است؛ اول اينكه خود دكتر معتقد به بعضي از اينها بود و وقتي هم از او مي‌پرسيدند كه چرا صحبت‌هايت را تكرار مي‌كني، مي‌گفت كه من هربار كه سخنراني مي‌كنم، فكر مي‌كنم كه آخرين فرصتي است كه در اختيار دارم و از اين جهت است كه چيزي را كه در ذهن دارم و لا‌زم مي‌دانم، به زبان مي‌آورم تا اگر خدا فرصتي ديگر را در اختيارم گذاشت، همان مطالب را گرفته و تجزيه و تحليل كنم و بخشي از آن را به گونه‌اي مشروح‌تر بيان كنم.
مطلب دوم اين است كه من به شخصه تا جايي كه بررسي كردم (و ادعا هم ندارم كه اين بررسي جامع و كامل بوده است)، به اين نتيجه رسيده ام كه پارادوكسي (تناقض‌نمايي) كه به نظر مي‌رسد در سخنان دكتر ديده مي‌شود، مربوط به شرايط مختلفي بوده كه وي در آن سخنراني كرده است؛ بدين معنا كه دكتر شريعتي در شرايطي خاص، نكاتي را مطرح مي‌كرده كه با تغيير آن شرايط در محيط و زمان و محفلي ديگر، ناچار به طرح نكاتي متفاوت مي‌شده است كه اين بعضا موجبات ايجاد يك چنين تناقض‌نمايي را در آثار وي به وجود آورده است.
او مي‌گفت وقتي من با روشنفكران روبه رو مي‌شوم، به آنها سخت انتقاد مي‌كنم و هنگامي كه با روحانيون مواجه مي‌گردم، ايشان را به شدت مورد انتقاد قرار مي‌دهم و اين گونه نيست كه پيش روحانيون از روشنفكران انتقاد كنم و يا برعكس، بلكه مي‌خواهم نقاط ضعف هر كسي را با خودش در ميان بگذارم تا براي اصلا‌ح آن گامي برداشته باشم.
شما اين تناقضات را محدود به پاره‌اي موارد جزئي مي‌كنيد. به نظرتان آيا واقعا در همين حد است؟
بله! اينكه مي‌گويم اين مباحث اصولي نيست به اين دليل است كه بعد از فوت دكتر شريعتي هم جلسه‌اي در منزل آقاي همايون (موسس حسينيه ارشاد) و به دعوت آقاي ميناچي تشكيل شد كه در آن به غير از من آقاي مهندس بازرگان، دكتر سحابي، شهيد بهشتي، شهيد باهنر، شهيد مطهري، شهيد مفتح و استاد محمدرضا حكيمي حضور داشتند، البته استاد شريعتي هم بودند. در آنجا آقاي ميناچي گفت كه ما شنيديم دكتر شريعتي وصيتي به آقاي حكيمي كرده تا آثار وي را اصلا‌ح كند و اكنون اينجا جمع شده‌ايم كه از آقاي حكيمي بخواهيم اگر چنين وصيتي در اختيار دارند، انجام دهند. استاد حكيمي هم با تاييد اين حرف گفت كه اين كار را انجام خواهد داد، البته به اين شرط كه <من> هم با ايشان همكاري كنم و من نيز با كمال ميل پذيرفتم. مرحوم باهنر (كه موسس دفتر نشر فرهنگ اسلا‌مي بود) دو اتاق به همراه وسايل و لوازم مورد نياز در اختيار ما گذاشت و من و آقاي قدسي مشهدي (كه شاعر بود و اهل مشهد)، در اختيار آقاي حكيمي قرار گرفتيم. آثار دكتر را (چه خطي‌ها و چاپ شده‌ها و يا ماشين شده‌ها) استخراج كرديم و در اختيار آقاي حكيمي گذاشتيم. بعد از پنج، شش ماه كه آقاي حكيمي هيچ اقدامي نكرد و چيزي به ما ارائه نداد، من از ايشان پرسيدم كه شما در اين مدت چه كرديد و او هم در پاسخ گفت من چيزي نديدم تا بخواهم اصلا‌ح كنم. اين جريان گذشت تا اينكه در سال 79 در دانشگاه مشهد، كنگره‌اي تحت عنوان <بازشناسي‌انديشه دكتر شريعتي> تشكيل شد كه من در آنجا عضو كميته علمي كنگره بودم و از من خواسته شد كه اين وصيتنامه را از آقاي حكيمي بگيرم تا منتشر شود. به آقاي حكيمي مراجعه كردم و ايشان هم با حسن‌ظني كه نسبت به من داشت، هم كپي وصيتنامه و هم پاك‌نويس شده آن با دست خط خودش را روي كاغذ ديگري به من داد و تاكيد كرد اگر تا به حال اين وصيتنامه را به كسي نداده‌ام، تنها به اين دليل بوده كه بيش از يك صفحه از كل دو صفحه آن، تعريف دكتر شريعتي از من بوده است و من مي‌ترسيدم آن را منتشر كنم و فكر كنند كه خواسته‌ام آنچه را دكتر درباره خودم گفته، به اطلا‌ع مردم برسد و من از اين قضيه به شدت پرهيز داشتم، اما حالا‌ كه شما اصرار مي‌كنيد و بنا داريد در كنگره‌اي علمي آن را منتشرش نماييد، در اختيارتان مي‌گذارم. همانجا بود كه گفتم آقاي حكيمي من همه جا تعريف كرده‌ام كه شما بعد از شش ماه گفته‌ايد من ايرادي در آثار دكتر شريعتي نديده‌ام كه بخواهم اصلا‌ح كنم. استاد حكيمي در پاسخ گفت اگر خواستيد در جايي نقل كنيد، عينا اين جمله را بگوييد كه: <حكيمي گفت من ايرادي كه شخصيت شكن باشد، در آثار دكتر شريعتي نديدم.> ‌
به نظر من توضيح صحبت آقاي حكيمي اين است كه آن چنان ايراد ايدئولوژيك و يا علمي كه دكتر شريعتي از روي ناداني يا عناد يا طرز تفكري خاص آن را بيان داشته باشد، در آثار وي نيست، بلكه اگر ايرادي وجود دارد مثلا‌ اشتباه در اسم يا تاريخ يا عبارتي است كه آن هم شخصيت‌شكن نيست؛ يعني وجود اين ايرادها باعث نمي‌شود كه بگويند دكتر با آن طرز تفكرش (كه عده‌اي هم طرفدار دارد)، نبايد چنين اشتباهي مي‌كرد. از اين جهت من معتقدم چنان تناقضي در آثار دكتر وجود ندارد.
به سراغ ديگر انتقادات برويم؛ ايدئولوژيك كردن دين. نظر شما چيست؟
بزرگترين ايرادي كه دكتر سروش از دكتر شريعتي مي‌گيرد، همين است. ايشان معتقد بود فربه‌تر از ايدئولوژي، مسائلي است كه بايستي مورد توجه قرار مي‌گرفته، اما دكتر شريعتي آنها را مدنظر قرار نداده و دين را به صورتي ايدئولوژيك در آورده است. وقتي چنين شود، دين در چارچوبي معين محدود مي‌گردد و نتيجه قطعي چنين چيزي (كه ناخواسته هم بوده است)، بروز يك نوع فاشيسم در طرز تفكر و رفتار اجتماعي است. در اين خصوص ما بارها خدمت دكتر سروش گفته‌ايم و نوشته‌ايم كه منظور دكتر شريعتي از ايدئولوژي، آن ايدئولوژي آلماني كه مورد توجه ماركس و هگل بوده، نيست، بلكه وي مجموعه انديشه‌ها را به دو بخش تقسيم مي‌كرد؛ يكي جهان‌بيني و ديگري ايدئولوژي، حقايق ثابتي را كه در جهان آفرينش وجود دارد و هر كسي طرز تفكر و مذهب و آيين‌اش را از آن مي‌گيرد (يعني با نگرشي كه به جهان آفرينش دارد)، جهان‌بيني مي‌ناميد و مي‌گفت ما داراي جهان‌بيني توحيدي هستيم؛ يعني معتقديم كه خداي واحد جهان را آفريده و همه جهان نيز بر اساس همين توحيد است، كه چندين درس اسلا‌م شناسي وي در همين مورد است و شايد قسمت اصلي گفته‌هايش درباره جهان‌بيني را نيز به جهان بيني ديني اختصاص داده است (كه خب كسي مخالفتي با اين ندارد) اما در اينجا به اين نقطه مي‌رسيد كه هر كسي روش و مكتب و نوع رفتار اجتماعي‌اش را بر اساس جهان‌بيني خودش تنظيم مي‌كند كه نام ايدئولوژي را بر آن مي‌گذاشت.
ببينيد دين در طول تاريخ داراي اصولي كلي و واحد بوده و هست كه مشتمل بر توحيد، نبوت و معاد مي‌باشد، اين اصول هميشه يكسان بوده و تغيير و تحولي پيدا نكرده است. مثلا‌ هيچ پيامبري نبوده كه بگويد خدا پنج تاست و بعد اين مساله به تدريج به توحيد اسلا‌م ختم شود. همه پيامبران از همان ابتدا تاكيد داشتند خدا يكي است و ما فرستاده و مبعوث اوييم و نهايت كار انسان هم قيامت است؛ اين امور مشترك، بين همه پيامبران (از آدم تا خاتم) بوده است. اما احكامي كه در اجتماع به اجرا درمي‌آيد (روابط اجتماعي، تعليم و تربيت، نماز، روزه و...) و در مذهب اصطلا‌حا شريعت ناميده مي‌شود (كه به معناي راه و روش است)، همان ايدئولوژي به تعبير دكتر شريعتي است.
به هر حال اين مساله قابل قبول است كه هر كلمه اي بار معنايي خاصي داشته باشد.
بله! حالا‌ ممكن است بگوييم دكتر آن را غلط به كار برده، اما منظور دكتر همان است كه عرض كردم.
به عنوان آخرين بحث به آزادي و دموكراسي از ديدگاه دكتر بپردازيم؛ <دموكراسي توده‌اي> اين مساله از نگاه شما چگونه قابل بررسي است؟
بله! آنچه كه پاره‌اي از دوستان روشنفكر مذهبي ما از آثار دكتر ايراد مي‌گيرند، بيشتر با نظر به كتاب امت و امامت است. ‌
ابتدا بايد به بررسي شرايط اجتماع پيراموني پيامبر به هنگام ظهور بپردازيم؛ در جامعه زمان پيامبر تنها قانون حاكم، قانون قبيله بود و نه چيز ديگري. در آن شرايط اساسا نمي‌شد چيزي از سياست و حكومت گفت، چه رسد به اينكه خواسته باشيم از انواع، اقسام و لوازم آن حرفي بزنيم. در جامعه زمان ظهور پيامبر، تنها چيزي كه وجود دارد قبيله است و شيخ قبيله؛ شيخ قبيله هم حاكم است، هم قاضي، هم فرمانده لشكر و اقتصاد و آداب و رسوم و سنت‌هاي قبيله را هم در دست دارد. از ويژگي‌هاي بارز نظام قبيله، بسته بودن آن و لا‌يتغير بودن سنت‌هايش است. اگر كسي بخواهد از سنت‌ها سرپيچي كند، مطرود قبيله است و يا حتي قرباني مي‌شود. حال پيامبر با اعلا‌م نبوت خويش و ارائه اسلا‌م و بعدها هجرتي كه انجام داد، درست برخلا‌ف قبيله پيش رفت. قبيله يك نهاد ايستا بود و هجرت يك حركت پويا براي درهم شكستن آن چارچوب ايستا و خشك و به حركت درآوردن انسان در مسير تاريخي خودش. از اين جهت است كه دكتر معتقد بود اسلا‌م برنامه‌اي براي رهبري بشر داشت كه كاملا‌ بر دموكراسي پايه‌گذاري شده بود. اما پيامبر شرايط خاص آن هنگام را در نظر داشت و از اين روست كه مرحوم شريعتي مي‌گويد اگر دموكراسي به معناي واقعي در آن روز به اجرا درمي‌آمد، جامعه دچار هرج و مرج مي‌شد و متلا‌شي مي‌گرديد و اصلا‌ چيزي با عنوان <جامعه> باقي نمي‌ماند.
با اين تفاسير شريعتي معتقد است پيامبر در اين حال يك كار مرحله‌اي را با در پيش گرفتن <دموكراسي ارشادي يا متعهد> انجام داده است. دكتر مي‌گفت مردم بايد خود سرنوشت خويشتن را اداره كنند و آينده خود را به دست بگيرند، اما به تدريج و با آموزش‌هايي كه بايد به آنها در طول 12 نسل داده مي‌شد تا اين امر به عنوان يك فرهنگ در ميان مردم پذيرفته شود. به هر روي بعد از فوت پيامبر، عده‌اي يك اصل دموكراتيك به نام <شورا> را (كه در قرآن هم بر آن تاكيد شده بود)، مطرح كردند و با سوءاستفاده از آن، دوباره همان مباحث قبيله‌اي (اوس و خزرج و قريش) را زنده نمودند و بدان دامن زدند و مانع پيگيري آن روند شدند.
جداي از اين بحث خاص دكتر شريعتي در كتاب امت و امامت، در بررسي ساير آثار وي، به وضوح مي‌بينيم كه او پيوسته به دنبال آزادي و دموكراسي است و حتي مي‌گويد آرزوي تنها يك لحظه نفس كشيدن در آزادي را دارم. اصلا‌ هجرت دكتر براي ايجاد محيطي بود كه در آن يك جمع مهاجرنشيني ايجاد شود و او بتواند اصول موردنظر خود را به اجرا درآورد، كه البته اجل مهلت نداد.

منبع :اعتماد ملی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:53  توسط   | 

چکیده سخنرانی دکتر محمد جواد غلامرضا کاشی در سمینار سی‌امین سالگرد دکتر شریعتی در حسینه ارشاد

محمد جواد غلامرضا کاشی
دکتر شریعتی را از جوانب گوناگون می‌توان مورد مطالعه قرار داد. اما به واقع گوهر اصلی و اساسی دکتر شریعتی چیست؟ می‌توان به قوت گفت که شریعتی کمتر بداعت‌های نظرورزانه داشته است. اما او همچنان در فاهمه ایرانی باقی مانده است و دوست داشته می‌شود. این در حالی است که بسیاری دیگر از متفکران بوده‌اند که ابداعات نظری قابل توجهی داشته‌اند اما به کلی فراموش شده‌اند.
دعوی اساسی من در این سخن آن است که گوهر دکتر شریعتی وجه خطابی اوست. او یک خطیب بزرگ بود.
خطیب به سه معنا در تاریخ فلسفه موضوعیت یافته است. در معنای نخست خطیب دروغ پرداز است و در جهت تامین منافع خصوصی خود و یا گروهی خاص، نیازمند تحریک مردم است آنهم به حربه دروغ. به این معنا خطیب رویاروی فیلسوفان است. در معنای دوم، خطیب در خدمت فیلسوفان است به این معنا که مقاصد و مضامین فلسفی را به زبانی بیان می‌کند که برای مردم قابل فهم باشد. اما در معنای سوم خطیب رقیب فیلسوفان است به این معنا که حامل حقیقت دگرگونه‌ای است که فیلسوفان از آن بی بهره‌اند. به این معنا خطیبان فضیلت‌مند، حقایق فلسفی را به سخره می‌گیرند.
بحث میان فیلسوفان و خطیبان به معنای سوم، عمدتاً ذیل سه مفهوم از حقیقت سامان یافته است. نخست نسبت میان حقیقت و سیاست، دوم بستر و عرصه تجلی حقیقت و سرانجام روش وصول به حقیقت است.
اولین نکته در مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان جایگاه مقوله حقیقت است. به قول خطیبان هیچ فضیلتی فراتر از امر سیاسی نیست. سیاست که عرصه تجلی امر عمومی و امر کلی و نامشروط انسانی است، صحنه پدیدار شدن حقیقت انسانی است و حقیقت جایگاهی استوارتر از عرصه تعاملات عمومی ندارد. پس خطیب یونانی قدرت خطابه خود را درخدمت گشودن فضای سیاست نهاده است.
این درست در مقابل روایت فیلسوفان از مقوله حقیقت است که گوهر حقیقت را در حاشیه امر سیاسی و در پرواز و سلوک شخصی فیلسوف و استعلای او از محدویت‌های جهان سایه‌ها جستجو می‌کند و بر این باور است که البته امر سیاسی نیز از این گوهر حقیقت بی بهره نخواهد بود.
این نکته را در یورش و حمله دکتر شریعتی به فیلسوفان و عارفان جستجو کنید.
خطیبان فضیلت مند یونانی، حقیقت را امر برساخته اجتماعی می‌انگارند و به جد براین باورند که حقیقت در میان جمع و در صحنه زنده و فعال سیاسی به قلم همگان نوشته و تحریر می‌شود. خطیب سمفونی گرم حیات جمعی را آغاز می‌کند و آنچه البته شایسته عنوان حقیقت است در صحنه و رخداد ناشی از سخنوری که مستلزم مشارکت گرم عمومی است ساخته و پرداخته می‌شود.
دومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، بستر تجلی حقیقت است. از نقطه نظر خطیب اصیل، حقیقت در موقعی میان خرد و عاطفه و حس خانه می‌کند.خطیب، صرفاً پیام آور حقیقتی برای مردمی که جاهلند و بی خبر از جوهر حقیقت فلسفی سخن نمی‌گوید، بلکه با مردمی مواجه است که پر از خاطره و سنت و تاریخ و تجربیات پربار تاریخی‌اند و مملو از آرمان‌ها و خواست‌های جمعی. نقش خطیب به این معنا خالی از جوهر اندیشگی و فلسفی نیست، اما گویی علاوه بر جوهر اندیشگی، دو خصیصه دیگر نیز دارد و آن پیوند زدن مقوله حقیقت با زیبایی و خیر اخلاقی که این دو دیگر در فن خطابه و سخنوری نهفته است. خطیب در اینهمه نقش حیات بخشی و زنده کردن این منظومه را در پرتو خرد جمعی و تاریخی آنان از یکسو و اسطوره‌ها و خاطرات جمعی آنان از سوی دیگر در عهده دارد.
دکتر شریعتی به همین معنا، خود را بیش از آنکه آموزگار حقیقت بنامد، ذاکر و به یادآورنده می‌خواند.
سومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، روش وصول به حقیقت است. در مقابل متفکران و فیلسوفانی که خود را در شان و موقعیت گزارش دهندگان بی طرف امر واقع قلمداد می‌کنند، و حقیقت را انطباق با امر واقع می‌خوانند، خطیبان با رویکردی شاعرانه به امر واقع می‌نگرند. به جای آنکه گزارش‌گران بی طرف امر واقع باشند، جستجوگران خلاق گسیختگی‌های موجود در صورت مقرر و جاری امر واقع‌اند و جستجوگران بهترین موقعیت‌های بهره‌گیری از این موقعیت‌ها برای تامین بیشترین امکان آزادی گروه‌های محذوف سیاسی. به این معنا، خطیبان به جای ناظران بی طرف، با خرد شاعرانه خود واقعیت را به نفع بیشرین امکان آفرینش آزادی می‌آفرینند.
فضیلت خطیبان به این معنا، در همان راز منتسکویی از فضیلت سیاسی نهفته است. به قول او، فضیلت سیاسی در به کاربستن خلاقانه سنت و بازخوانی و بازآفرینی آن در خدمت گشودن بیشترین امکان همبستگی و تولید امید جهت گشودن فضای ممکن عمل سیاسی نهفته است.
روایت دکتر شریعتی از اسلام و برقراری نسبت میان اسلام و آزادی او را در منطق موقعیت او با همین رویکرد خطیبانه باید مورد ملاحظه قرار داد.خطیبان با همین رویکرد از فضیلت دمکراسی آتن حمایت کردند و فیلسوفان منتقدان نقص‌ها و ناسازه‌های نظم دمکراتیک بوده‌اند.. اما در جامعه ایرانی البته می‌توان نشان داد که رویکرد خطیبان و فیلسوفان هر دو دست در کار یک پروژه و آن پیشبرد آزادی در جامعه ایرانی بوده است.
با تعابیر فوق می‌توان دکتر شریعتی را به جد مصداق تام و تمام یک خطیب فضیلت مند قلمداد کرد که رهاوردهای گرانمایه‌ای در پیشبرد آزادی و گشودن فضای عمل سیاسی داشته است.اما و صد البته اما میراث شریعتی که از جنس برانگیزانندگی و گشودن فضای عمل سیاسی بود، در ویترین قدرت مسلطی که آن را به خدمت بازتولید مشروعیت خود برد، دستاویز محدودیت و بستن فضای سیاسی شد. و فیلسوفان و متنقدان و متفکران به حق وارد شالوده‌شکنی ساختار آن شدند. اما بیش ازآنکه منطق واقع نما و فیلسوفانه آنان گشاینده افقی تازه در فضای سیاسی آنان باشد، نقش خطیبانه آنان بود. گوهر فضیلت مندانه آنچه روشنفکران دینی پس از انقلاب ساخته و پرداخته کردند، در بعد آکادمیک و دانشگاهی آن نبود، بلکه اتفاقاًَ در قدرت و نگرش شاعرانه و خلاقانه آن در نشان دادن گسیختگی‌هایی بود که اینک در ویترین قدرت و سازمان قدرت سیاسی وجود داشت.
مضامین عرضه شده فیلسوفانه بود، اما پیامدهای خواسته و ناخواسته‌اش ناشی از وجه خطابی آن بود.
به جد گرفتن مضامین به جای آن پیامدهای خواسته و ناخواسته، اینک راز و رمز رکود در فضای و عمل سیاسی در جامعه ماست. اینک به جد باید منطق خلق حقیقت به روایت خطیبان را در مقابل فیلسوفان جدی گرفت و سیاست را مستقل از امر انتزاعی فلسفی اولویت بخشید و فضیلت آن را گردن نهاد.
به این معنا، نه تنها دوران دکتر شریعتی پشت سر گذاشته نشده است، بلکه اتفاقاً زمانه ما، زمانه خلق دوباره و ظهور دوباره دکتر شریعتی است. البته مشروط به آنکه این سخن را به هیچ روی تداوم گزاره‌های معرفتی و ادراکی شریعتی نیانگاریم که این به معنای عدم فهم فضیلت خطابه است.
خطابه به خلاف فلسفه، چنان نیست که حاوی گزاره‌های اندیشیده ادراکی باشد. خطابه در موقعیت ساخته و پرداخته می‌شود و با دگرگون شدن منطق موقعیت موضوعیت خود را نیز دست خواهد داد. می‌توان از ساختار ادراکی یک فیلسوف سخن گفت و در زمانه دیگر آن را تداوم بخشید، اما خطیب در منطق یک موقعیت خاص هم افق‌های کنش سیاسی را خلق می‌کند و هم خود در نتیجه این انکشاف شاعرانه خلق می‌شود. به این معنا خطیب همواره از نو خلق و در منطق یک زمانه ظهور پیدا می‌کند. اگر از نیاز به شریعتی سخن گفتم، نه مقصودم تداوم چارچوب‌های ادراکی او بود و نه تلاش برای استخراج منطقی برای احیای تفکر دینی. تنها مقصودم توجه به گوهر حقیقت خطابی بود و ضرورت خلق مجدد آن در منطق و الگوی زمانه ما. گه البته این خود بحث مستقلی طلب می‌کند. .

منبع :وبلاگ دکتر کاشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط   | 

روزبه حکمت فرد
امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد. چه، غالباً معتقديم. که دين بدون شناخت ارزشی ندارد. امروزه به شناختن مذهب نيازمنديم. به شناختن علم. به شناختن جامعه و تاريخ. و شناختن شخصيتهايمان. و نه به اعتقاد داشتن. اين همه اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايده‌ای ندارد بلکه مضر است. همه‌ی انرژيهای انسانی را می‌گيرد. ايمان، به خودی خود، بی‌ارزش است؛ آگاهی است که به ايمان ارزش می‌دهد. علی‌پرستی، محمدپرستی، قرآن‌پرستی و خداپرستی هيچ ارزشی ندارد و گاه عامل منفی و منحط و عامل بدبختی يک قوم است. علی‌ای را که نمی‌شناسيم، مثل رستم است که نمی‌شناسيم، مثل هرکس ديگری است که نمی‌شناسيم. در شناخت است که اينها با هم فرق می‌کنند، والا، در خود دوست داشتن و گريستن و ابراز احساسات کردن برای اين شخصيتهای مذهبی يا مذهب، چه فرقی می‌کنند؟ اسلام مجهول مساوی است با جادوگری. کتابی مثل «مثنوی» يا کتاب «حسين کرد»، اگر ما هردو را نشناسيم، چه فرقی می‌کند که به کدام يک معتقد باشيم. وقتی که آنها را باز کرديم و خوانديم، مسئله‌ی ارزشها، در دو سطح قرار می‌گيرند و دوجور روی ما اثر می‌گذارند.
مسئله اين است که ما وقتی مؤمن می‌شويم، می‌بينيم هيچ فايده‌ای ندارد؛ روشنفکر می‌شويم، می‌بينيم باز هم به هيچ جا نرسيديم. اينکه ما يک مفهوم واحدی را به نام مذهب يا به نام تصور مذهبی يا جهان‌بينی مذهبی در ذهن داريم و با اين مفهوم ثابت مشترک از مذاهب، در زندگی بشری، مخالفیم يا موافقيم، هردو غلط است است (علی شريعتی، جهان بينی و ايدئولوژی، مجموعه‌ی آثار، ج ۲۳، انتشارات مونا، مهر ۱۳۶۱، ص ١۷–١۶).
پیش فرض این نوشته این است که شریعتی، ناشناخته مانده است. هدف آن این است که دعوت به شناختن کند. روش آن این است که او را از دسترس دوستان و دشمنانش، از شیدائی و شیادی ، و از خیر و شر خارج سازد، تا بدین ترتیب امکان شناسائی میراث او فراهم گردد.
گرچه شریعتی در دانشگاه درس خواند، درس داد، و دانشجویان را امید تاریخ فردا دانست، ولی خود در چارچوب خشک نظام دانشگاهی نگنجید، در بند قضاوت دانشگاه نشد و به مسئولیت خود اندیشید. او از دسترس نفرین ها و آفرین ها خارج شد. حال که چنین است، چرا این نوشته می خواهد صلاحیت بررسی آراء و نظریات او را در انحصار روش علمی – دانشگاهی بداند؟ جواب به ساده گی این است که راه مطمئن تر دیگری سراغ ندارد. مصلحان و متفکران سیاسی – اجتماعی بسیاری با رویکردهای مشابه شریعتی بوده اند که روح و جوهر پیام شان در عشق دوستان و نفرت دشمنانشان گم شده است . معنی این امر اما این نیست که با روش دانشگاهی چنین اتفاقاتی نمی تواند بیفتد، معنی آن این است که با روشی مشابه می توان به چنین مواردی پاسخ گفت. به روضه خوان اما که دین می فروشد تا اشک بستاند و به شیاد شادمان که شرف فرو می گذارد تا فقط بخنداند ، نمیتوان پاسخ گفت. از این رو هدف این نوشته این نیست که با ردیف کردن چند اثر دانشگاهی نشان دهد که شریعتی انسان خوب و مهمی است. کسی که جنین کند نه شریعتی را ،که علیرغم زمین و زمان حضور خود را در قلب تاریخ فردا جاودانه کرده است، می شناسد و نه دانشگاه را که ماهیتأ با امور دیگری سر و کار دارد. هدف فقط این است که با روش دانشگاهی ، با همه محودیت هایش ، کمتر ومشکلتر می توان هر چیزی را به هر کسی نسبت داد.

از نظر این نوشته اما، حتی اگر همه نظریات شریعتی منسوخ و بی اعتبار شده باشند، هیچ از اعتبار، ارزش و حیاتی بودن دعوت او کم نمی کند. امری که نه دشمنان او به فهم آن نائل آمده اند و نه دوستدارانش آن را به صراحت اعلام کرده اند. هنوز ما همگان به دعوت او ، همچون ماهی به آب محتاجیم. او یک متفکر ملی بود . آخرین تصویر شریعتی ، همچنانکه گفته اند ، " نه گفتن " به واقعیت نا عادلانه جهان و ایمان او به امکان زیست جهانی انسانی تر بود. همه تلاش های او در چار چوب این رویکرد قابل بررسی است . او تا همانجا آمد که در آثارش منعکس است ، بقیه را به نسل بعد از خود وانهاد. نظریه "دموکراسی متعهد " او اگر محل اشکال است ، و نظریه "بازگشت " او اگر محل امکان سوء برداشت ، باید به جست و جو رفت و نظریات روشن تری آورد . نه اینکه متکی به تئوریهای ما قبل آن ، تئوریهایی چون دموکراسی سواره ها و جهان شمولی مدرنیته ، به مقابله با این اندیشه برخاست. شریعتی ، خود مستند به آثارش ، آن تئوریهای پیشینی را خوانده بود، هضم کرده بود و از آنها عبور کرده بود. اوضاع کسی که شریعتی را خوانده باشد ، به تعطیلات تاریخ نمی رود ، خرسند نمی شود که انحطاط اخلاقی نهادینه شده است ، و به واقعیتی شوم سر سپرده نمی شود.
روز جمعه 14 آوریل 2004، پرفسور شاهرخ اخوی، مهمان انجمن فرهنگی نگاه بود. از او که در دانشگاه تورنتو، درباره دولت در نیمه دوم دوره پهلوی و دولت پس از انقلاب سخن می‌گفت، سئوالی بدین مضمون شد که اندیشه‌های کسانی مانند آل احمد و شریعتی تا چه حد با مبانی ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی قرابت دارد؟ به عبارت دیگر چه نسبتی می‌توان بین این اندیشه‌ها و رژیم پس از انقلاب برقرار کرد؟ اخوی در پاسخ گفت: هرکس که آثار شریعتی را خوانده باشد، می‌داند که هر بخش از اندیشه او که مبهم باشد، مقابله او با درک روحانیت از اسلام ومبانی ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی ، امری بی‌تردید است.
دوستی که خود از دوستداران اندیشه شریعتی است، در پایان جلسه به یاد آورد که سال پیش در آمریکا، سخنرانی‌ای پیرامون دو تلقی متناقض از اسلام سیاسی (شریعتی و خمینی) داشته، که پرفسور اخوی نیز آنجا بوده است و به سخنان او و نحوه تقسیم‌بندی او از نظراتی که پیرامون شریعتی وجود دارد، ایراد گرفته است. حرف این دوست، این بوده است که عده‌ای می‌گویند آنچه پس از انقلاب اتفاق افتاده، تحقق عینی اندیشه شریعتی است و عده‌ای دیگر می‌گویند نه تنها چنین نیست، بلکه این اندیشه، در اساس با مبانی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در تعارض است، و از همین رو است که پوینده گان راه شریعتی، از فردای انحراف انقلاب به ارتجاع، با آن به مقابله برخاسته‌اند و بهای آن را نیز پرداخته‌اند. پرفسوراخوی به داده‌های این دوست، کسیکه پنج سال حبس به جرم پیروی از اندیشه‌ شریعتی را در کارنامه دارد، ایراد می‌گیرد و می‌گوید منبع بدهید که چه کسانی بین اندیشه شریعتی و آنچه در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده، قرابتی می‌یابند؟ بر اساس متون شریعتی، نمی‌توان به چنین نتیجه‌ای رسید. آنچه در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده، تحقق عینی دیدگاه سیاسی آقای خمینی است. دوست ما که می‌خواسته است رعایت انصاف لازم علمی را کرده باشد، همه دیدگاه‌ها را گزارش کند و از دیدگاه خود مبنی بر تفاوت جوهری دو نوع اسلام سیاسی، دفاع کند، درمی‌یابد که در بخشی از گزارش خود، روزنامه‌نگاران بوده‌اند که مورد استفاده او قرار گرفته‌اند، نه محققان. درحالیکه ماهیت عجول کار روزنامه‌نگاری با ماهیت صبور پژوهش در سنت سخت‌گیر آکادمیک، نتیجه و اعتبار یکسان ندارد. روزنامه‌نگار منصف و حرفه‌ای از اینرو، یعنی کسیکه به ماهیت کار خود آشنایی دارد، هیچگاه قضاوت‌هایی فاقد پشتوانه پژوهشی نمی‌کند، هیچگاه احکام کلی و مغایر با نتایج پژوهش‌های انجام شده صادر نمی‌کند. فرصت و انگیزه لازم اگر برای بررسی مستقیم آثار شریعتی، به روشی علمی، همه‌جانبه و منصفانه را ندارد، به منابع دست دوم، به کتاب‌های مستقل، مقالات متعدد و رسائل دانشگاهی زیادی که درباره او نوشته شده اند، رجوع می‌کند تا حرمت و اعتباری را که به سختی از طریق کار پرخطر روزنامه‌نگاری به دست آورده است، به سادگی از طریق یک گزینش غیر مسئولانه از دست ندهد.

گزینه‌نویسی مخدوش آقای نبوی از برخی آثار شریعتی، با تیتر روسی دهه‌های آغازین قرن بیستم و توضیحات متعاقب آن، از نظر این نوشته، اعتبار لازم را برای پاسخ ندارد. جز این توضیح ابتدائی و بدیهی که اگر قرار بر اقتدا به سنت آقای نبوی باشد، بی‌تردید از متون ستایشگران و فراهم‌آورندگان مبانی فلسفی آزادی مدرن، کسانی چون دکارت و کانت هگل نیز می‌توان نکاتی برکشید، که آدمی جرأت نزدیک شدن به آن متون را بیدا نکند. از خود این فلاسفه و فلاسفه دیگر هم، به استناد برخی نوشته‌ها و عملکردهایشان، می‌توان ستایشگران دولت پروس، روح زیبای ناپلئون و دستان کوچک هیتلر ساخت و کتاب‌هایشان را سوزاند تا دیگر دولتی توتالیتر نروید، ناپلئونی سر بر نیاورد و دستانی کوچک، جنایاتی کلان مرتکب نشود.

برای آقای نبوی پاسخ دیگری جز چند ملاحظه کلی که در پایان این نوشته لیست می شود ، ندارم. از اینرو اگر خواننده‌ گرامی، فقط به همین دلیل به اینجا آمده است، از همین جا می‌تواند برگردد. مطلب آقای نبوی اگر قابل پاسخ نیست، بهانه خوبی ولی هست که در ضرورت شناخت دقیق‌تر شریعتی و جایگاه او در آثار دانشگاهی- نه جایگاه او در قلب دوستان و در سینه دشمنانش- سخن گفته ‌شود. بنا اگر بر پاسخگویی به مقاله آقای نبوی بود، بهترین کار شاید این بود که در مقام جدل، قطعاتی از نوشته‌های شریعتی نقل گردد که خواننده گمان برد مترقی‌ترین متفکر آزاداندیش امروز دنیا این حرف را زده است. جایزه هم به سبک آقای نبوی می‌شد برای یابنده آن متفکر تعیین کرد. اینکار عکس‌العملی و دفاعی اما نه در شأن شریعتی – که دفاع از خود را کار زبونان می‌دانست- است و نه در منش دوستداران و پویندگان راه او.

این نوع تبلیغ و تکفیرها، روزگاری اگر تأثیری در عوام‌الناس داشت، امروزه حتی همان تأثیر لحظه‌ای و موقت را هم ندارد. امروزه به خوبی شناخته شده است که برای شناخت اندیشه یک متفکر یا باید رنج تحقیق سالیان را بر خود هموار کرد و مستقیم سراغ آثار آن متفکر رفت و همه جنبه‌های آن را گزارش و تحلیل کرد و یا اگر چنین فرصت و انگیزه‌ای نیست، به سراغ اصیل‌ترین تفسیرها، تفسیرهایی که در مجامع علمی مورد استناد قرار می‌‌گیرند- رفت. جز این هرچه بیان شود، چه در مخالفت با یک اندیشه و چه در موافقت با آن، از آنجا که بر پایه شناخت صورت نگرفته است، فقط نظر شخصی است. نظری که بر پایه نوع برداشت شخص و تجربه‌ای که او در برخورد با آن اندیشه داشته است، چهره بسته است، و مستند به جوهر، اجزاء و عناصر اندیشه نیست. این نظرات هم در مورد شریعتی تا به امروز به سه شکل بیان شده است: یا در ستایش این اندیشه بوده است که دوستداران اندیشه بیان کرده‌اند، یا در نکوهش آن بوده است که دشمنان پروژه و منش شریعتی را لذت بخشیده است و یا چیزی بینابین بوده است: آنچه یار او داشته است با آنچه یار دوستداران شریعتی داشته است، تلفیق شده و فراموش شده است که درد از یاراو بوده است و درمان از یار آنان. وجه اشتراک این سه نوع نظر اما این است که فقط در درون مرزهای اعتقادی قابل مصرف است و نمی‌تواند راهی به سوی گفتگو پیرامون اندیشه شریعتی و مسائلی که این اندیشه به آن درگیر بوده است باز کند.
هدف این نوشته، بدین ترتیب، پرداختن به این نظرات نیست، هدف این است که با گزارش بسیار کوتاهی از نظرات کسانی که پیرامون زندگی و اندیشه شریعتی کار دانشگاهی کرده‌اند، بابی برای شناخت دقیق‌تر او به عنوان یک متفکر ملی بگشاید تا از آن طریق امکان شناسایی میراث اوفراهم آید. اهمیت این آثار در این است که هیچکدام از مؤلفان آن نه تنها هیچگونه سمپاتی عقیدتی و سیاسی به شریعتی نداشته‌اند، بلکه در بسیاری موارد، به کلی با عقاید، دیدگاه‌های سیاسی و نحوه مواجهه او با غرب مدرن مخالف بوده‌اند. نحوه رویکرد آنان به آثار شریعتی اما به گونه‌ای بوده است که امکان گفتگو را فراهم کرده است. بدین ترتیب در آئینه این آثار، می‌توان به حداقل چیزهایی که می‌توان در مورد میراث این اندیشه گفت، دست یافت.
گزارش این متون نیز نمی‌توانسته است به تفصیل گراید، به قضاوت‌های کلی برخی از این پژوهشگران و متفکران اکتفا شده است تا تفاوت قضاوتی که بر پایه پژوهش است و حکمی که بر پایه طرد چیزی است، روشن شود. نکته قابل تأکید مجدد اینکه هیچکدام از این افراد، جز ادوارد سعید که اشتراکات زیادی با شریعتی دارد، نه تنها هیچگونه سمپاتی ایدئولوژیک به شریعتی ندارند، بلکه برعکس عمیقاً با دیدگاه‌های او اختلاف نظر دارند.
ادوارد سعید و ستایش یک روشنفکر اسلامی
ادوارد سعید در کتاب فرهنگ و امپریالیسم، پس از بررسی مسئله فرهنگ و مهاجرت در آثار آدورنو، لحن اجتماعی یک روشنفکر اسلامی را در پدید آوردن یک فرهنگ غیر تحمیلی مورد بررسی قرار می‌دهد. سعید نخست به قطعه‌ای از نوشته‌های ترجمه شده شریعتی ارجاع می‌دهد که: «انسان این پدیده دیالکتیکی، محکوم است که همیشه در حال حرکت باشد- از این رو انسان هرگز جایی برای آرامش نخواهد یافت- معیارهای ثابت تا چه حد انزجار آور است. کیست که بتواند همیشه معیاری ثابت داشته باشد. انسان یک انتخاب است، یک مبارزه، یک شدن دائم است. او یک مهاجر دائمی است. مهاجری در درون خود، از خاک تا خدا، او مهاجری در درون خویش است»[1] . سعید سپس نتیجه می‌گیرد که ما در این سطور با یک نیروی خالص در جهت پدیدآوری یک فرهنگ غیرتحمیلی سر و کار داریم که با آگاهی از موانعی سخت، با گام‌هایی محکم، با درستی و بدون ابتذال، با شناخت و نه فضل‌فروشی، شرکت در مفهوم آغاز کردن، شروعی که در تمام کوشش‌های انقلابی برای بازشروع‌کردن‌ها لازم است، به حرکت درآمده است.[2]
یان ریشارد و آشنایی‌زدایی از چهره نمایان شریعتی
یان ریشارد، مسئول بخش ایران‌شناسی دانشگاه سوربن جدید و عضو مرکز ملی مطالعات علمی فرانسه، در مقاله‌ای تحت عنوان «شریعتی و ماسینیون»، از نوعی تجربه دینی و جذابیتی که مسیحیت برای شریعتی داشته است، سخن می‌گوید تا با گفتار مسلط و چهره شاخص ایدئولوگ انقلاب ایران آشنایی‌زدایی کند. ریشارد می‌نویسد شریعتی در نوشته‌هایش «الگوی غربی، دیکتاتوری از خود بیگانه‌ساز و مطیع غرب شاه و همچنین تفسیر سنتی روحانیان رسمی از اسلام را – که غالباً در جهت منافع قدرت سیاسی بود، رد می‌کند. حتی برخی از آثار شریعتی از آن رو که نگرشی بسیار انتقادی نسبت به روحانیت داشت و با دگم‌های اسلام رسمی در تعارض قرار می‌گرفت، ممنوع شده بود. قابل توجه است که بر اساس آنچه اخیراً شاهدش بودم، شیفتگی جوانان امروزی ایران، برای این متفکر دست نیافتنی هنوز بسیار زنده است»[3]. ریشارد که در مقاله‌اش سعی دارد رابطه شریعتی را با مسیحیت توضیح دهد و قاعدتاً باید مستنداتی برای کشش شریعتی به مسیحیت عرضه کند، تأکید می‌کند که وقتی پای آزادی و حقوق بشر در میان است، شریعتی دلبسته به معنویت، به مسیحیت مرسوم اعتنایی ندارد: «همانطور که میشل کویپرس به درستی اشاره کرده است، در آثار شریعتی قضاوت‌های تندی به ویژه نسبت به کلیسا و هم مسیحیت در شکل عامش یافت می‌شود. او اغلب قدرت روحانیتی را که با آزادی و حقوق بشر به مخالفت برمی‌خاستند، افشا می‌کرد و در برابر آنها به این قضاوت‌های تند رو می‌آورد. مثلاً در مورد سارتر می‌گوید: «این قربانی کلیسا و سرمایه! بیزار از دنیا و دین که در آنجا (غرب) دو رویه یک سکه قلب‌اند»[4]
ریشارد سپس به جغرافیای زمانی – مکانی حرف شریعتی توجه می‌دهد و فرا می‌خواند که در شناخت شریعتی باید محدودیت‌هایی که او با آن مواجه بوده است، در نظر گرفت: « شریعتی محصول شرایط اجتماعی و فرهنگی‌ای است که مانع از آزادی بیان بوده‌اند و به خاطر تعقیب مدام از جانب قدرت سیاسی و نیز آزار قطب روحانی، تا مدتها آثارش به شکل پلی کپی یا اوراق دستخطی که بوسیله کاغذ کاربن تکثیر می‌شد، پخش می‌گردید. دو سال بعد از مرگ وی، در تهران هنوز جزوات وی را منسوب به نویسنده‌ای به نام علی خراسانی ،،مزینانی، سبزواری و غیره- به فروش می‌رسانیدند و وی فقط با استفاده از این هویت دوگانه بود که توانست در سال 1357/1977 از حیطه قضایی ایران بگریزد.»[5]

نقی یونسی: شریعتی و اعتماد به نفس ملی

نقی یونسی در کتابی تحت عنوان «مذهب و انقلاب در دنیای مدرن: اسلام علی شریعتی و انقلاب ایرانی»[6]، که پایان‌نامه دوره دکترای او در دپارتمان جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک است، اظهار خوشوقتی می‌کند از اینکه توانسته است از طریق شریعتی با مفاهیم خرد و حقانیت در مذهب به طور عام و اسلام به طور خاص آشنا شود. یوسفی معتقد است که شریعتی با توجه به تجارب تاریخی، همگرایی دو گروه سکولار- ملی، و مذهبی را در یک حرکت بزرگتر اجتماعی تعقیب می‌کرد: «پاسخ خلاق شریعتی با استفاده از جامعه‌شناسی به عنوان عنصر اصلی نظریاتش، توانست این امکان را در فراهم‌سازی چنین وحدتی متحقق گرداند. شریعتی با تکیه بر دانش اجتماعی و تاریخی خود، نیاز جامعه ایران را به همگرایی دو گروه فوق تشخیص داده بود و می‌دانست که تکیه انحصاری به نیروهای ملی و سکولار از یک سو و حمایت توده‌های مذهبی از سوی دیگر، هیچ‌کدام به تنهایی قادر نیستند یک تحول انقلابی را به سرانجام مطلوب خود برسانند.»[7]

یوسفی، هدف شریعتی را از این همگرایی، تقویت حس اعتماد به نفس ملی می‌داند و می‌نویسد: «شریعتی در صدد بود تا از طریق ایدئولوژی شیعی، عظمت و اعتماد به خود را به جوامع مسلمان بازگرداند. حمایت شریعتی از علما بانفوذی مانند آیت‌الله طالقانی، محبوبیت بسیار بالای خود او و طبیعت انقلابی پیامش، عواملی بودند که از یک سو به بسیج توده‌ها انجامید و از سوی دیگر، رژیم پهلوی را در مقابل عملکرد یک روشنفکر تحصیل‌کرده غربی، ناباور و سرگردان ساخت. [8]
یرواند آبراهیمیان: مکتب نوین شریعتی و مشکل محبوبیت
آبراهیمیان با استناد به آیت‌الله طالقانی می‌نویسد: شریعتی یک مکتب جدید ایجاد کرد. مکتبی که ابعاد مختلفی داشت و فقط به نقد مارکسیسم منحصر نمی شد: « شریعتی متعجب می‌شد اگر می‌دید که پس از درگذشت او، گروهی از مریدان وی در کالیفرنیا آن مقالات را تحت عنوان مارکسیسم و سفسطه‌های غربی ترجمه و منتشر کرده‌اند و باعث شده‌اند که بسیاری از خوانندگان انگلیسی، او را فقط از طریق همین اثر بشناسند»[9]
در حالی که از نظر آبراهیمیان، رویکرد شریعتی به مارکسیسم پیچیده و مبهم بود. نگرش وی نسبت به علمای سنتی، مستقیم و روشن بود. در ما و اقبال ، او مطرح ساخت که ایران به یک رفرم پروتستانیستی، بیش از هرچیز دیگر نیازمند است و این کار نیز منحصراً از طریق نجات اسلام از انحطاط دائمی و آزاد ساختن آن از دست روحانیت و طبقه خرده بورژوازی وابسته به آن قابل تحقق است.» [10]
با اینهمه آبراهیمیان معتقد است که تحلیل آثار شریعتی کار ساده‌ای نیست و در جریان آن همواره دو دسته مشکل سر بر می‌آورند: دسته اول مربوط به محبوبیت اوست. این محبوبیت باعث شده است، همه او را از خود بدانند و آثار او را به صورت گزینشی نقل کنند. رژیم شاه حتی پس از درگذشت وی، خواهان انتقال پیکرش به ایران شد. رژیم جمهوری اسلامی، خیابان‌ها و اماکن زیادی را به نام او کرد و اجازه داد که آثارش به تصور اینکه علیه غرب و مارکسیسم است، انتشار یابد و این همه در حالی است که همسرش باور داشت که اگر شریعتی زنده بود، امروزه در زندان جهموری اسلامی به سر می‌برد.
دسته دوم مشکلات از نظر آبراهیمیان به متن آثار خود شریعتی برمی‌گردد. از آنجا که به نظر آبراهیمیان، او در صدد بود که روحانیت را آرام نگاه دارد، با توسل به تمثیل و تشبیه و اجتناب از ارجاع مستقیم و حتی با استفاده از سنت شیعی تقیه، بیانات خود را سامان می‌داد و این سبب ایجاد پاره‌ای از ابهامات می‌گشت.[11]
علی رهنما و قالب‌ناپذیری شریعتی
علی رهنما، استاد دانشگاه آمریکایی پاریس، که کامل‌ترین بیوگرافی شریعتی را تا به امروز نوشته است[12]، معتقد است که شریعتی را نمی‌توان در هیچ قالبی گنجاند. از نظر رهنما، «حداقل یک خط با یک اثر در افکار هر روشنفکری وجود دارد که مظهر یا نمادی از فردیت اوست. شریعتی اما به عنوان یکی از متمایزترین روشنفکران قرن بیستم ایران، آمیزه ای بی‌نظیر و خاص را نمایندگی می‌کند. او در قالب هیچ کلیشه‌ای نمی‌گنجد. آنها که تلاش می‌کنند او را به نحوی در قالبی بگنجانند، راه به جایی نمی‌برند. او علیه خودش، جامعه‌اش، مذهبش، گذشته و حالش عصیان می‌کرد. شریعتی سنت شکنی آرمانگرا بود که علیه آنچه بود مبارزه می‌کرد.»[13] شریعتی فردی باورمند و مصمم به اجتناب‌ناپذیری تغییر بود. مدرنیستی که معمولاً از مقاومت سنت‌ها، عادات و نهادهای کهنه، بیزاری می‌جست. نمونه‌های نمایشی او، قهرمانان، ارجاعات و افراد محبوبش تنوع بسیار گسترده‌ای را در آثار او نشان می‌دهند. آنها از دوره‌های مختلف ، ایدئولوژی‌ها، رنگها، مذاهب، فرهنگ‌ها و ملیت‌های گوناگون گزینش شده بودند. او سنتزی از سنت‌های فرهنگی – سیاسی شرق و غرب بود. به شرق با چشمانی غربی می‌نگریست، اسلامش را با ارجاع به منابع غیر مسلم حفظ می‌کرد و تشیع‌اش را با ارجاع به منابع غیر شیعه. [14]« شریعتی به مکتب شکاکان نزدیکتر بود. از اینکه او را در قالبی از پیش تعریف شده قرار دهند بیزار بود، چرا که رسالت خود را در قالب شکنی ‌می‌دانست، چه قالب سنتی و چه قالب مدرن.»[15]
این لیست را می‌توان گسترش داد و به محققین و منتقدینی مانند شاهرخ اخوی، مهرزاد بروجردی، علی میر سپاسی، علی قیصری، فرزین وحدت، حمید د باشی که از زوایای مختلف به بررسی اندیشه شریعتی پرداخته‌اند، اشاره کرد. گرچه برداشت پژوهشگران موضوع این نوشته و آنانی که بحثی از آثارشان به میان نیامده است ، توسط کسانیکه آشنایی‌های بیشتری با اندیشه شریعتی دارند، نقد شده است، ولی نوع رویکرد به گونه‌ای بوده است که امکان نقد وجود داشته است. برخلاف گزینش‌های آقای نبوی که به قصد تخریب لیست شده است. کسانیکه سری در کتاب و دستی در نوشتن دارند، می‌دانند که قصد نکوهش یا انگیزه ستایش اگر در کار باشد،می‌توان در آثار هر متفکری مصادیق و مستنداتی در جهت موردنظر عرضه کرد. قصد شناخت اما اگر در کار باشد، حکایت دیگری پیش می‌آید: رنج تحقیق، سوگند به قلم و مسئولیتی که دارد و ترس از قضاوت ، به ویژه قضاوت درباره کسی که می گفت : "به همان اندازه که به وزوزیست ها گوشم بدهکار نیست، چشمم در انتظار صاحب نظری است که با انتقاد درست، عیبم را به من بنماید. اگر کسی حرف حساب داشته باشد، ولو آن را با دشنام و اهانت هم بیامیزد، با سپاس بسیار می پذیرم. آنچه را گوش نمی دهم، فحاشی و دروغ و تهمت خالص یکدست است." [16] با اینهمه و شاید از همین رو :

1. گیر دادن به آقای نبوی و رو کردن پرونده شخصی او کار خوبی نیست. این کار اگر لازم بوده است باید تا به حال صورت گرفته باشد و اگر به تازگی ضرورت یافته است، باید در گفتاری مستقل بدان پرداخته شود. جای آن در پاسخ به نظر او در مورد شریعتی نیست. چرا که این سئوال را پیش می‌آورد که آیا اگر او همچون آغاجری، شریعتی را متفکر فردا می‌خواند ، پرونده سازمانی او ، سازمانی که او همچنان خود را به آن متعلق می داند رو می‌شد؟ رو شده است؟ پیروان شریعتی نشان داده اند که به واقعیت باج نمی دهند و اهل مصلحت‌اندیشی مرسوم سیاسی نیستند ،که اگربودند ،باید به بازگشایی پرونده های بزرگتر از نبوی ها ، کسانی مانند اکبر گنجی ،می پرداختند . با اینهمه نباید با پرداختن به پرونده سیاسی اشخاص ، این تصور را پیش آورد که مادام که از شریعتی تمجید می کنی در امانی ، آنگاه که به ضد او شدی ، باید بدانی که افرادی ، هر یک با انگیزه ای علیه تو می شورد . این نوع شیوه های نخ نما ، هیچ ربطی به جوهره عمیقأ اخلاقی اندیشه شریعتی ندارد.
2. شریعتی به اعتبار تجربه ربع قرن گذشته، احتیاج به دفاع ندارد. خود از خود دفاع کرده است و می‌کند. آنچه ولی همگان محتاجند، شناخت شریعتی است. پیروان پروژه و منش شریعتی از اینرو تنها وظیفه‌ای که به عهده دارند، فراهم آوردن اسباب این شناخت است. شناخت واقعی نیز نه با عزم نفی حاصل می‌آید و نه با اراده اثبات. شناخت واقعی ، مستلزم حدی از بی‌طرفی و فاصله‌‌گیری عاطفی (عشق و نفرت) است. از اینرو، پیروان اندیشه شریعتی مبرم‌ترین وظیفه‌ای که پیش رو دارند، دعوت به شناخت شریعتی و اندیشیدن به مسائلی است که او مطرح کرده است. کسی که نظریه ایدئولوژی شریعتی و یا درک او را از مبنای فلسفی مدرنیته ( سوبژکتیویته )، نقد کرده و سبب شده است تا به مسائلی که شریعتی داشت، اندیشیده شود، به جوهر این اندیشه بیشتر خدمت کرده است تا کسی که در درون مرزهای اعتقادی، اصل یا اصولی از افکار شریعتی را فقط تبلیغ کرده است.
3. جوهر اندیشه شریعتی از نظر این نوشته ناظر بر توجه به دیگری است، امری که اخلاقی است. از اینرو پیروان این پروژه، نمی‌توانند برای تحقق امری اخلاقی، روشی سیاسی به مفهوم رایج کلمه پیشه کنند. گاه شنیده می‌شود که میزان حرمت و ارزش و اعتبار یک شخص به فایده او برای این پروژه سنجیده می‌شود. نمی‌توان ولی به اعتبار اخلاقی بودن پروژه، با انسانی که به یک اعتبار حامل اخلاق است، برخوردی غیراخلاقی و ابزاری کرد و اعتبارش را به فایده او برای یک پروژه فرو کاست. حداقل چیزی که پیروان این اندیشه باید در دستور کارخود قرار دهند، اندیشیدن به این مسئله و شفاف کردن رابطه سیاست و اخلاق است که دیگر هدف، هر هدفی می‌خواهد باشد، وسیله را توجیه نکند.
4. جامعه ما نیازمند یک مسیح است. مسیحی اغماض‌گر و خطاپوش که دعوت به تأمل و بازنگری کند. رو کردن
پرونده‌ها، کار دادگاه عادل است. کار روشنفکر دعوت است. از اینرو از آقای نبوی دعوت باید کرد که اگر توصیه شده است که چنین مطالبی بنویسد، به قلم سوگند خورد که دیگر چنین توصیه‌هایی را نپذیرد، اگر مرعوب جو ضد مذهبی خارج از کشور شده است، بداند که حداقل در این سوی مرز فقط برای کسانی اعتبار قائل می‌شوند که حرفی برآمده از سینه فرهنگ خود دارد، اگر می‌خواهد با گذشته خود تسویه حساب کند، و شریعتی هم بخشی از آن گذشته است، مختار است، ولی بداند کسانی هم هستند که شریعتی برای آنها، گذشته، حال و آینده دیگری رقم زده است. و اگر هیچکدام از اینها نیست و اندیشه شریعتی را در همان نکاتی که لیست کرده‌ است خلاصه می‌بیند، نخست باید از او به خاطر این خطورهای ذهنی عذرخواست و سپس باید از او دعوت کرد که بار دیگر به نوشته‌های شریعتی باز گردد، بخواند، تأمل کند و یا اگر فرصت آن را ندارد ، به متون معتبری که درباره شریعتی نوشته شده رجوع کند و حاصل هرچه بود را با زبانی دقیق‌تر، لحنی منصفانه‌تر، نگاهی همه جانبه‌تر بنویسد و منتشر سازد تا هم نوشته‌اش اعتبار اینکه نقد شود را پیدا کند! و هم نقد او به شریعتی ، اعتبار اینکه به آن اندیشیده شود را بیابدإ
5.. و نهایت اینکه در انجیل متنی آمده است: «ایشان را از میوه‌هایشان بشناسید». میوه اندیشه شریعتی، مشی سیاسی و منش اخلاقی فرزندان فکری او است. فرزندانی که چون به تفاوت جوهری تفکر او و کسانی مثل آقایان خمینی و مطهری واقف بودند، از فردای انحراف انقلاب، به قدرت رسیدگان، به دینداران بی دین نه گفتند و بهایش را نیز پرداختند و می‌پردازند.اینان که به طور رسمی خود را پویندگان راه شریعتی می‌دانستند، هیچگاه دچار این توهم نشدند که می‌توان شریعتی و خمینی و مطهری را یکجا گرد آورد و از آنها تحت عنوان کلی معماران انقلاب نام برد، یکی را معلم خواند، یکی را رهبر دانست و دیگری را متکلم مدافع اصول دین. اینان چون به تعارض جوهری این مذهب با آن مذهب واقف بودند، در مقابل مذهب حاکم قرار گرفتند و از همه چیزشان نیز گذشتند، از نانشان و از نام‌شان، نه به دانشگاه اجازه یافتند راه یابند، نه خود به خارج رفتند، نه درب خانه به روی خود بستند تا مثل مرحوم دهخدا، سرخورده از سیاست، فرهنگ‌نامه بنویسند و نام خود را در فرهنگ این سرزمین جاودانه کنند. ایستادند، مبارزه کردند، جان دادند و به زندان افتادند و نگران این نشدند که علمای اعلام ، آنها را در زمره خود به حساب نیاورند. نمونه می‌خواهید؟ رحمانی و علیجانی. آیا کسی آنان را که امروز، همچون دوازده سال دیروز ، در زندان‌اند ، به یاد می‌آورد؟ تا جائیکه دیده‌ام، فقط خانواده‌هایشان و گاه دوستانشان و به ندرت رقبایشان. چه بی‌نیاز مردمان‌اند اینان و چه نیازمند است این نوشته که اعتبار این را بیابد تا پیشکش شان شود!

منبع :سایت احسان شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط   | 

احسان شریعتی

به خلاف شایعه مخالفت با فلسفه و فیلسوفان، شریعتی در تداوم سیدجمال و اقبال، بر ضرورت ازسرگیری پرسشگری فلسفی در تمدن اسلامی و ایرانی تاکید و توصیه می کرد که جنبش بازاندیشی دینی به رغم جهت گیری اجتماعی گذشته خویش، نیازمند بازسازی فلسفی است به ویژه در دو حوزه جهان بینی و انسان شناسی و این مهم جز با بازخوانی قیاسی -تطبیقی آثار و متون کلاسیک فلسفه غرب و شرق (میراث فلسفی اسلام و ایران) ممکن نخواهد بود. انتقاد شریعتی از هند و یونان زدگی در تاریخ علم و فلسفه ایران و اسلام، نشانه کمبود علاقه و احترام عمیق او نسبت به این دو قله بلند فرهنگ یا تمدن بشری نیست، چنانکه معنای قرینه سازی بوذر در برابر بوعلی، ترجیح بدویت عقیدتی- انقلابی در برابر غنای فلسفی- علمی رئیس حکمای ایران و اسلام نیست. فضیلت سلمان بر ابوذر را در حدیث «والله لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله و انما صار سلمان من العلماء لانه امرء منا اهل البیت»، بازمی یابیم. بحث فقط بر سر جهت گیری عقیدتی - اجتماعی است و ابوذر یک نماد و سمبل است. مانند اسطوره اسپارتاکوس نزد مارکس که در کنار کپلر، یکی از دو قهرمان خود می دانست. شریعتی فلسفه و فرهنگ یونان را دوست می داشت، به ویژه میتولوژی و تراژدی هلنی را، و همچنین دموکراسی مستقیم شورایی آتن را که از دموکراسی های بورژوا -لیبرال جدید جالب تر می یافت. دعوت شریعتی به این آغاز نو، در بازپرسی از چیستی هستی و انسان از منظر جهان یعنی توحید، پرسش های جدیدی را پیش روی دوستداران راه او می گشاید؛ تفکر یا تعقل مورد تاکید این «جهان بینی» چه شاخص های خودویژه ای دارد؟ از یکسو، چه تفاوت هایی با «فلسفه و متافیزیک» در سنت افلاطونی -ارسطویی این دو اصطلاح دارد و از سوی دیگر، با «جهان بینی» ها (تصویر ها و تصورات جدید از جهان) به عنوان بنیاد «ایدئولوژی» های مدرن؟ در سی امین سالگشت بزرگداشت هجرت شریعتی، مقصد این بحث، یافتن پاسخی کامل برای این پرسش کلیدی نیست، بلکه طرح درست صورت مساله است در انبوه سوءتفاهم هایی که گاه در افکار عمومی، پیرامون موضع واقعی شریعتی شیوع یافته است. بزرگداشت درست میراث فکری شریعتی، در سنجش آثار او به مثابه یک راه است. و این بزرگداشت، با الهام از یک آموزه نیچه ای در بازخوانی تاریخ، نه پاسداشت بیمارگونه یک شیء «عتیقه» سنتی است و نه درد بنیادگذاری یک «بنای یادبود» تاریخی، و نه سقوط به ورطه «نقادیگری» بنیان برانداز شبه مدرن، بلکه بازگشت به خود شریعتی به عنوان یک روش است متوجه آینده ای که گذشته ای دارد و گذشته ای که هرچند دگرگونه و نو، بازمی گردد. فلسفه خودآگاهی رهایی بخش مورد ستایش و تجلیل شریعتی، فلسفه «پفیوزی» یعنی در خدمت قدرت ها و توجیه تئوریک وضع موجود و تمجید از حاکمان تاریخ تا حد «روح جهان» (Weltseele) و مدح قداره بندانی چون دونیز و اسکندر و ناپلئون و هیتلر و استالین نیست زیرا فلسفه در خدمت هیچ چیز و هیچ کس نتواند بود مگر حقیقت و معنویت، و عدالت و آزادی مردم. و چنین فلسفه ای همان فرزانگی یا حکمت گمشده ای است که جوهرش را زمانی پیام آوران توحید، به زبان وحی خدایی زنده و یکتا، از آسمان به زمین آوردند و در زمان ما، که انسان دلیری خوداندیشیدن فارغ از قیمومت «سایه و آیه و مایه» را یافته، بازمی اندیشد و این همان خواست خداست که در فلسفه خلقت آدم، او بتواند متکی به خود، حتی در برابر «منع» خدا، بیندیشد. و در این توطئه الهی، شریعتی در خدمت خدا، یعنی برای خلق، در جست وجوی «بهشتی است که درختانش همه میوه ممنوعه باشند».
فلسفه مورد ستایش شریعتی، نوعی خودآگاهی ناکجاآبادی (اتوپیایی) ضد«استحمار»ی (ایدئولوژی به معنای منفی کلمه) است و پرسش اصلی فلسفی او «من کدامم؟» خویشتن «خود» در نگاه او همان من قومی و دینی موروثی و سنتی نیست و دعوت «بازگشت» او، به خود حقیقی یا اصیل انسانی و همان روح خدایی است که با موهبت خرد و عقل نقاد و پرسشگرش، خودآگاهی و اختیار و اراده و «مسوولیت» یافته و شأن و کرامت او، در قیاس با همه جانوران فرودست و فرشتگان فراسو، در این است که یک گزینش است.این فلسفه، پایه اومانیسم معنوی شریعتی است که در کنار فلسفه تاریخ وی، پایه فلسفه سیاسی دموکراسی «آینده» مورد نظر او را می سازد. نه اومانیسمی «بشرمدار» ماتریال-سکولاریستی و نه بورژوا- دموکراسی نیابتی و غیرمستقیم «نمایندگان» و قیم های عوامفریب دماگوگ، بلکه انسانیتی تشنه تعالی و معنا و نظم نوینی که در چارچوب آن، مردم و ملت ها به خودمختاری و حق تعیین سرنوشت و سیادت و حقوق انسانی و مدنی برسند. سرانجام این فلسفه اما یک سناریوی یکسره کمدیک- اتوپیک نیست، جنبه تراژیک آن، نقش «عنصر آگاهی» در تاریخ و جامعه است و «شوم بختی» آگاهی که بر دوگانگی نقش روشنفکر از سویی به عنوان وارث انبیا و ائمه است و از سوی دیگر مبارزی سیاسی که به رغم وسوسه راهبری، باید به نقش راهنمایی فکری- اعتقادی بسنده کند. پس توهم شاه شدن فیلسوف به همان اندازه اشتباه است که فیلسوف شدن شاهان. زیرا قدرت سیاسی، همچون قدرت اقتصادی، منطق خاص خود را دارد و مغایر منطق فلسفه است. فلسفه امامت و شهادت حسینی نیز همان فضیلت «پیام» خونی است که توسط زینب ابلاغ می شود و مرکب عالمانی که خون شهیدان را خوانا می سازد. پس باز به رغم مشهورات پیرامون شریعتی، نه خون و خشونت و نه جنگ و مرگ، هیچ کدام فلسفه و فرهنگ او نیستند، و شریعتی، می کوشد تا پیامش پیک آگاهی، دوستی و زندگی باشد. تراژیک در اینجا، همچون مورد یونان، نقشی پالایشگرانه (کاتارسیس) دارد، زیرا تصحیح کننده دموکراسی است زیرا محدودیت های آدمیان را برایشان آشکار می سازد. و در آخر این که خودآگاهی باید توان تحمل و شکیب آموختن دائمی و دلیری و ایثار را، در برابر نیروهای «جهل و ترس و طمع» آدمیان، بر خود هموار سازد، تا در مبارزه با «زر و زور و تزویر» از پای نیفتد و به بهای فدای بسیار همچنان به آرمان های «آزادی، برابری، عرفان» وفادار بماند.

منبع :شرق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:0  توسط   | 

رضا كيانيان
آنقدر درباره‌ي علي شريعتی نوشته‌اند و آنقدر درباره‌ي او گفته‌اند كه جايي براي يك حرف تازه نمانده. اما همه‌ي نوشته‌ها و گفته‌ها تا به حال از منظري تحليلگرانه و جامعه‌شناسانه بوده. شايد به اين خاطر كه خود او يك جامعه‌شناس بوده و خيلي‌ها معتقدند فيلسوف بوده. بيشترين خواننده‌ها و شنونده‌هاي او براي دستيابي به يك فهم تازه و يك تحليل تازه به سراغش مي‌رفتند و هنوز هم به همين خاطر به سراغ ميراث او مي‌روند. من هم آن روزگاران به همين خاطر به او علاقمند بودم؛ سال‌هاي دبيرستان و اوايل دانشگاه. اما بعدها فهميدم اين تحليل‌هاي جامعه‌شناسانه‌اش نبود كه مرا به او جذ مي‌كرد؛ به بلعيدن نوشته‌ها او وا مي‌داشت و پاي سخنراني او مي‌نشاند. چيزي ديگر بود؛ چيزي ماندگارتر. جامعه‌شناسي علم است. فلسفه علم است. تحليل‌گري علم است. علم زمان و مكان دارد. پير مي‌شود. من هنوز هم خيل جواناني را كه عاشق شريعتي هستند مي‌بينم. هنوز هم او خواننده دارد. شنونده دارد. و هنوز هم وقتي مطلبي درباره‌ي شريعتي از چاپ بيرون مي‌آيد. ناياب مي‌شود. ممكن است در يك شرايط اجتماعي ايستا نظرات علمي دايره‌ي علوم انساني ساليان سال جواب بدهد. اما در شرايط متلاطم و تغييرپذير اين نظرات به سرعت فرتوت و از جوابگويي عاجز مي‌شوند. مثل شرايط ما ايرانيان كه يك انقلاب عظيم اجتماعي- سياسي، جنگ درازمدت و پي‌آمدهاي اجتماعي پس از جنگ در مملكتمان و انقلاب رسانه‌اي و انفجار اطلاعات در دنيا را از سر گذرانده‌ايم. اين همه به اندازه‌ي لازم، كافي هست تا ساختمان‌هاي نظري علوم انساني را كه به قبل از اين تحولات عميق تعلق دارد عاجز كند. شريعتي متعلق به دوران ماقبل همه‌ي اين تحولات است؛ اما هنوز زنده است. راز اين ماندگاري او چيست؟ همين راز است كه مرا براي سال‌هايي به او وابسته كرده بود. و همين راز است كه امروز هم جوانان پرشور را به او جذب مي‌كند. اين همه تحليل‌هاي له و عليه او، همه كمك مي‌كنند تا پرده از همين راز كنار برود. تحليل‌هاي طرفدارانه باعث مي‌شوند زودتر بدانيم او متعلق به سال‌هاي پيش است و تحليل‌هاي نقادانه، كوبنده و دشمنانه هم فقط تحليل‌هاي او را نشانه رفته‌اند كه به همراه وجه عالمانه‌ي او به بايگاني مي‌روند. هر چه از علم دورتر مي‌شويم به شريعتي نزديك‌تر خواهيم شد.
در طول تاريخ، بزرگاني همدوش و همطراز هم آمدند. از خود آثاري به جاي گذاشتند و رفتند. حالا ما آنا را با آثارشان مي‌شناسيم. تاريخ هر سرزميني دانشمندان و هنرمندان بزرگي را ديده است و ما كه فقط در لحظاتي از تاريخ زندگي مي‌كنيم با اثار ماندگار گذشتگانمان روبرو مي‌شويم و اين اثار بر ما تاثر مي‌گذارند. آثار عالمان و دانشمندان مايه‌ي افتخار ماست. مايه‌ي فخرفروشي ماست كه بگوييم صاحبان اين آثار متعلق به سرزميني بودند كه ما هم از همان سرزمينيم و زينت‌بخش شناسنامه‌هاي تاريخي ما هستند. اما آثار هنرمندان دوكاركرد دارند، هم به ما غرور و افتخار مي‌بخشند مثل آثار دانشمندان و هم باز هم با ما زندگي مي‌كنند و به طور روزمره در زندگي و منش ما تاثير دارند. نظريه‌هاي علمي، اكتشافات و اختراعات، تاريخ مصرف دارند؛ نظريه‌هاي تازه، اختراعات و اكتشافات نو، نظريه‌ها و اختراعات و اكتشافات گذشته را به بايگاني تاريخ علم مي‌فرستند. هر چه جلوتر مي‌رويم، روند زايش‌هاي علمي و حرف‌هاي تازه پرشتاب‌تر و روزافزون‌تر مي‌شود و اين‌گونه است كه روند پير شدن و به بايگاني رفتن همه‌ي اين زايش‌هاي نو سرعت مي‌گيرد. همه‌ي حرف‌هاي تازه در محدوده‌ي فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي، تاريخ، كيهان‌شناسي و همه‌ي علوم به سرعت تازگي خود را از دست مي‌دهند. چون حرف‌هاي تازه‌تري از راه مي‌رسند كه بر پايه‌هاي تازه‌هاي ديروز بنا شده‌اند. اما آثار هنرمندان اين سرنوشت را ندارند. آثار هنري هيچگاه جاي خود را به آثار هنريبعدي نمي‌سپارند. هر اثر هنري اصيل، پس از خلق، بي‌مرگ مي‌شود. هيچ حرف تازه‌اي وجود ندارد. هنر به منش‌هاي آدمي به ايده‌آل‌هاي آدمي به آرزوهاي آدمي نظر دارد. هنر به آنچه در بشر مشترك است و در نهاد اوست مي‌پردازد به آرمان‌هاي بشري نظر دارد. نه منش‌هاي كلي بشري و نه آرمان‌هاي غايي بشري، هيچكدام تغييرپذير نيستند. عشق و كينه، گشاده‌دستي و خساست، دليري و ترس، آزمندي و قناعت، ترديد و تصميم و… همه‌ي اين‌ها منش‌هاي بشري هستند. هميشه با آدمي بوده‌اند، هستند و خواهند بود. عشق به ازادي و نفرت از خفقان، عدالت‌جويي و ظلم‌ستيزي، كمال‌طلبي و… همه از جنس آرمان‌هاي بشري‌اند و هميشه آرزو شده‌اند، مي‌شوند و خواهند شد. علم، قدرت ورود به اين گستره را ندارد. اين همه قلمرو هنر است. درد عشق را هيچ فرمولي علمي تسكين نمي‌دهد درد عدالت و آزادي را علم نمي‌تواند مداوا كند. فقط هنر است كه از جنس آرزو و عشق و آزادگي‌ست. دين غايت كمال‌طلبي بشري‌ست و هنر نزديك‌ترين خويشاوند دين است. شريعتي بيشتر هنرمند بود تا جامعه‌شناس و عالم و فيلسوف. اين هنر اوست كه از پس همه‌ي تحولات شگرف اجتماعي و محلي و جهاني گذركرده و هنوز زنده است.
اين شريعتي هنرمند و كمال‌طلب است كه هنوز زنده است. شريعتي مثل هر هنرمند ديگري ذاتاً انقلابي است. عالم، به دنيايي كه هست نظر دارد اما هنرمند به دنيايي كه بايد باشد. هنرمند به طور مدام كژي‌ها و كاستي‌هاي دنيا را مورد نكوهش قرار مي‌دهد و آرزوي يك دنياي بدون كژي و كاستي را دارد. و جامعه‌شناس و عالم علوم انساني و نهايتاً سياست‌مدار چگونگي اصلاح دنيا و حركت به سوي آرمان‌ها را برنامه‌ريزي و اجرا مي‌كند. تداخل اين دو هميشه به تخريب هر دو مي‌انجامد. آرمانخواهي هنري وقتي وارد عرصه‌ي اجتماعي بشود و در دستور كار عملي قرار بگيرد بلافاصله خصلت براندازانه‌ي انقلابي مي‌گيرد و برعكس برنامه‌هاي اصلاحي و قدم به قدم وقتي وارد عرصه‌ي هنري بشود و به عنوان چشم‌انداز آرماني مطرح شوند پروازهاي بي‌مرز ذهن و خيال را دچار ترديد مي‌كنند و به هنري فرمايش و محافظه‌كار مي‌انجامد.
علي شريعتی از آن‌جا كه بيشتر هنرمند است، تحمل تبديل شدن انقلاب به نظام را ندارد. وجه هنري او يك تغيير بنيادي يعني انقلاب را در خيال مي‌پرورد و وجه علمي او به او مي‌گويد هر انقلابي پس از تحقق به نظام تبديل مي‌شود. شريعتی هنرمند نمي‌تواند بپذيرد تمام آرزوها و آمال‌هاي بلندپروازانه و پر از عشق و شور، ورزي از شر و شور بيفتند و مجبور به رعايت نظم‌هاي اجتماعي بشوند. در نتيجه شريعتی عالم را مغلوب مي‌كند و نظريه‌ي انقلاب مداوم و انقلاب در انقلاب را ساختاربندي مي‌كند. شريعتی عالم مي‌داند كه پس از هر انقلابي- كه قاعدتاً براي خوشبختي مردم و تمتع هنگاني از مواهب مادي و معنوي اجتماعي است- به يك دوره‌ي آرامش و سپس ثبات احتياج است تا بشود براي خوشبختي و تمتع هنگاني برنامه‌ريزي كرد تا بتوان آهسته آهسته به آن نزديك شد. اما شريعتي هنرمند اين وقفه را برنمي‌تابد هنرمند دوست دارد فلك را سقف بشكافد و طرحي نو در اندازد. عالم اما مي‌گويد براي اين شكافتن احتياج به برنامه‌ريزي و ابزار لازم و فهم و فرهنگ است كه زمان لازم دارد. در ضمن ممكن است بارها برنامه‌ريزي كنيم و بارها شكست بخوريم ولي ادامه مي‌دهيم.
هنرمند به انقلاب مثل پديده‌اي نگاه مي‌كند كه مي‌تواند در آن واحد، گذشته را خراب كند و آينده را تمام و كمال بسازد. اما عالم انقلاب را اينگونه نگاه نمي‌كند. مي‌داند كه اول خراب مي‌كند و بنيادهاي سياسي را درهم مي‌پيچد ولي قسمت بعدي را كه يك آينده‌ي تمام و كمال است بايد علما و سياستمداران برنامه‌ريزي كنند و در يك روند حركت مردمي ساخته شودم. اگر بخواهيم دايماً انقلاب كنيم و فلك را سقف بشكافيم قادر به درانداختن هيچ طرح نويي نمي‌شويم و به هيچ آينده‌ي موعودي نمي‌رسيم و هيچگاه خوبشختي و تمتع هنگاني ممكن نمي‌شود و از هم گسيختگي اجتماعي روز به روز بيشتر مي‌شودو كلاف اجتماع آنقدر به هم مي‌پيچد كه شايد هيچوقت از هم گشود نشود. اما روح كمال‌طلب و آرمان‌خواه بشر نه تنها به انقلاب‌هاي مداوم دروني نياز دارد بلكه بر اثر انقلاب مداوم هرچه پالوده‌تر مي‌شود.
هر عشق يك انقلاب است. هرگذشت و فداكاري يك انقلاب است. هر قناعت و چشم‌پوشي و دليري هم انقلاب است. بشر به اين انقلاب‌هاي مداوم نياز دارد. تا هرچه بيشتر به كمال و آزادگي نزديك شود. آدمي در بيرون خود به مدارا و در درون خود به انقلاب مداوم محتاج است. در يرون به علم محتاجيم و در درون به هنر نيازمنديم.
شريعتی اگر هنوز جذاب است و اگر هستند جواناني كه بدون ديدن او و لمس او مشتاق اويند، به خاطر هنر اوست.
****
من شريعتی را در يك رابطه‌ي هنري شناختم. زماني كه دبيرستاني بودم و در گروه تئاتر پارت مشهد فعاليت مي‌كردم و تا زماني كه دانشجوي هنرهاي زيبا شدم و در گروه‌هاي تئاتري پايتخت بازي و طراحي مي‌كردم با او بودم.
آوازه‌ي شريعتي از مشهد بلند شد؛ از دانشگاه فردوسي. علي شريعتي از پاريس بازگشته بود و علوم انساني تدريس مي‌كرد. دانشجويان يكباره با پديده‌ي جالبي روبرو شده بودند؛ يك استاد با سواد مسلمان، عميقاً متدين و مسلح به دانش روز.
گاهي همه‌ي ما در دبيرستان با معلم‌هايي روبرو مي‌شديم كه انقلابي بودند. هم خوب درس مي‌دادند، هم خارج از شكل عادي و معمول با ما برخورد مي‌كردند و هم ما را با مسايل اجتماعي آشنا مي‌كردند. ما هم به آن‌ها عشق مي‌ورزيديم و مريدشان مي‌شديم. شريعتي از اين دست معلمين بود؛ كلاس‌هايش هر روز شلوغ‌تر مي‌شد و شهرتش هر روز بيشتر.
من و بقيه‌ي بچه‌هاي گروه تئاتر پارت به او جذب شديم. او هم به ديدن نمايش‌هاي ما مي‌امد و در جلسه‌هاي نقد بررسي هفتگي ما شركت مي‌كرد. خصوعش ما را بيشتر به او دلبسته مي‌كرد. نمايشنامه‌هايي را كه گروه ما اجرا مي‌كرد، اكثراً داوود برادر بزرگ من مي‌نوشت. ما از زمان نوشتن نمايشنامه تا بعد از اجرا با دكتر علي شريعتي در ارتباط بوديم.
نمايشنامه‌ها را با حوصله مي‌خواند و نظرات اصلاحي‌اش را مي‌گفت، تمرين‌هاي ما را مي‌ديد و در موقع اجرا هم به ديدن نمايش‌هاي ما مي‌آمد. با تمام گرفتاري‌هايي كه داشت وقتي اين همه توجه را از او مي‌ديديم ما هم در كارهاي هنري‌مان كوشاتر مي‌شديم.
علي شريعتي را «دكتر» صدا مي‌كرديم. همه‌ي طرفداران او به او «دكتر» مي‌گفتند. «دكتر» تخلص او بود از طرف مريدانش.
دانش و ايمان او در نوشته‌هايش موج مي‌زد اما مشخصه‌ي ديگري كه باعث جذب شدن بيشتر به او مي‌شد، صداي گرم و دلنشين او بود. صدايش ما را جادو مي‌كرد. كمتر كسي مي‌توانست وقتي او صحبت مي‌كرد مسحور نشود. كساني كه نوشته‌هاي او را مي‌خواندند به او جذب مي‌شدند اما كساني كه پاي صحبت‌هاي او مي‌نشستند سِحر مي‌شدند. ما از گروه دوم بوديم.
من كلاس ششم دبيرستان بودم كه نمايش «باران» را در مشهد روي صحنه برديم. نمايشنامه را داوود نوشته بود و كارگردان نمايش تقي رفقي بود. و من براي اولين بار در يك نمايش از گروه پارت نقش محوري نمايش را عهده‌دار شده بودم.
نمايش در مورد نماز باراني بود كه پس از يك دوره‌ي بلند خشكسالي، در برابر نگاه متفقين، به امامت آيت‌الله خوانساري خوانده شد و باران نازل شده بود. مردم نزد همه‌ي مراجع رفته بودند و خواهش كرده بودند نماز باران بخوانند اما فقط آقاي خوانساري حاضر شده بود با پاي برهنه همراه مردم به خاك فَرَج برود و نماز باران بخواند. در نمايش ما باران معاني عرفاني و انقلابي را همراه هم داشت.
نمايشنامه را، هم آيت‌الله خامنه‌اي، هم شهيد هاشمي‌نژاد و هم «دكتر» خواندند و نظرات اصلاحي‌شان را به ما دادند. وقتي نمايش روي صحنه‌ي تالار شير و خورشيد مشهد رفت شهيد هاشمي‌نژاد از منبر مسجد فيل و دكتر از دانشگاه فردوسي مردم را به ديدن اين نمايش فرا خواندند. براي اولين بار سالن تئاتر شير و خورشيد پذيراي عجيب‌ترين تركيب تماشاچي بود. طلبه‌هاي علوم ديني در كنار زنان بي‌حجاب براي ديدن يك نمايش بليط خريدند و به تماشا نشستند. استقبال تماشاگران را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم.
شب اول اجرا، شب سختي بود. تقريباً هيچكدام از ما نهار نخورده بوديم و بي‌وقفه دنبال رديف كردن آخرين كارهاي دكور، وسايل و لباس و هم‌چنين ساماندهي تبليغات در سطح شهر و آماده كردن بليط‌ها بوديم. وقتي اجراي آن شب به پايان رسيد، هنوز نفهميده بوديم شام هم نخورده‌ايم.
دكتر هم همان شب به ديدن اجراي ما آمده بود. به بچه‌ها پيغام داده بود بعد از اجرا به خانه…، برويم تا در مورد نمايش با او صحبت كنيم. ما خيلي سريع همه چيز را جمع و جور كرديم و به سمت خانه راه افتاديم. ميان راه بود كه يادمان آمد گرسنه‌ايم. خواستيم چيزي بخوريم اما علي صداقتي گفت حتماً حاجي شام تهيه ديده و خوب نيست سير به آنجا برويم. پس گرسنه به راه ادامه داديم؛ گرسنه بوديم هم براي خوردن شام و هم براي شنيدن حرف‌هاي دكتر. بالاخره رسيديم. در زديم و داخل شديم. نشستيم. دكتر هم بود. خوش و بش كرديم. ظاهراً مشتاق سخنان دكتر بوديم ولي باطناً مشتاق شام.
بعد از مدت كوتاهي فهميديم از شام خبيري نيست. گفتيم مهم نيست بالاخره ميوه‌اي، شيريني‌اي، چيزي پيدا خواهد شد. بعد از چاي، يك ظرف خيلي بزرگ خربزه آوردند و سط اتاق گذاشتند. همه خوشحال شديم. به خصوص علي صداقتي كه خربزه خيلي دوست مي‌داشت. خودمان را آماده كرديم تا تعارفي بشود و ما حمله كنيم. اما هيچ تعارفي انجام نشد دكتر شروع كرده بود و همه گوش مي‌دادند. دكتر خيلي خربزه مشهدي دوست داشت. همه مي‌دانستند، كسي از مريدان، ظرف خربزه را به سمت دكتر برد و همانجا گذاشت. اتاق خيلي بزرگ بود. دكتر آن سمت بود. و اين سمت، دست ما به هيچ‌وجه به خربزه نمي‌رسيد. مگر بلند مي‌شديم و طول اتاق را طي مي‌كرديم- كه بد بود و دور از شأن انقلابيوني مثل ما- دكتر خربزه مي‌خورد و حرف مي‌زد. و نگاه ما فقط مسير دست راست دكتر از ظرف خربزه تا دهان او دنبال مي‌كرد. دكتر سيگار مي‌كشيد، با طمانينه خربزه مي‌خورد و تحليل مي‌كرد. و ما براي اولين بار سخنان دكتر را نشنيديم و سِحر نشديم. و بعدها ياد ضرب‌المثل «گرسنگي نكشيدي كه عاشقي يادت بره» افتاديم!
****
همان سال دكتر به تهران نقل مكان كرد. داستان حسينيه‌ي ارشاد آغاز شد. سال بعد من هم در تهران بود و در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا تئاتر مي‌خواندم. پاتوق من حسينيه‌ي ارشاد بود. اولين نمايش در حسينيه‌ي ارشاد اجرا شد؛ سربداران به كارگرداني محمدعلي نجفي. پوستر آن نمايش را من طراحي كردم در مشهد هم كارهاي طراحي پوسترها و بروشورها را انجام مي‌دادم. دكتر از من خواست با مشهد تماس بگيرم و بگويم نمايش باران را به تهران بياورند و در حسينيه اجرا بگذاريم. حسينيه‌ي ارشاد به يك كانون انقلابي- روشنفكري تبديل شده بود و پس از سربداران، دستگاه امنيتي شاه جلوي هر اجرايي را گرفت و باران در تهران نباريد. دكتر در همان سالن يك نمايشگاه نقاشي براي كودكان برپا كرد. عده‌اي در سالن، به بچه‌هاي بازديدكننده، مداد رنگي و ماژيك مي‌دادند و آن‌ها را تشويق به نقاشي مي‌كردند. دكتر مرتباً تاكيد مي‌كرد بيشتر از هر رنگي، رنگ فرمز به بچه‌ها بدهيد. قرمز، قرمز، آسمان بچه‌ها هم قرمز شده بود.
***
دكتر به طور سرسام‌آوري مي‌نوشت، سخنراني مي‌كرد و سگار مي‌كشيد. شب‌ها بيدار بود و روزها چند ساعتي مي‌خوابيد.
ماه رمضان با زمانبندي زندگي او منطبق بود. اما از حدود ظهر تا افطار آنقدر آن دو انگشت را كه هميشه لاي سيگار بود به لبانش فشار مي‌داد كه لب‌هايش كبود مي‌شود… و افطار و روزه‌اش را با پك زدن به يك سيگار باز مي‌كرد.
وقتي عصبي مي‌شد در اتومبيلش مي‌نشست و به يك اتوبان مي‌رفت و گاز مي‌داد؛ سرعت، سرعت تا آرام مي‌شد و برمي‌گشت. او را بارها گرفتند و به زندان بردند.
يكبار به ما گفت، وقتي آدم را مي‌گيرند. به يك اتاق خلوت مي‌برند و مي‌گويند تا چند دقيقه‌ي ديگر مي‌آييم و مي‌روند يكي دو ساعت نمي‌آيند. و در اين مدت آدم همه‌ي خلاف‌هاي سياسي‌اش را به ياد مي‌آورد. آن‌ها يكباره با سر و صدا وارد مي‌شوند و با خشونت شروع به بازجويي مي‌كنند و قاعدتاً چيزهايي گيرشان مي‌ايد. دكتر پيشنهاد مي‌كرد وقتي شما را به آن اتاق انداختند، بهتر است به چيزي فكر نكنيد. اصلاً بخوابيد. اينگونه بود كه بازجويان ساواك با چندين مورد آدم خواب به جاي آدم مضطرب روبرو شدند.
دكتر مي‌گفت: كلي كم خوابي داريم، بهترين فرصت همان موقع‌هاست. يكي در زندان كميته شهرباني ديده بود كه لاي در سلول دكتر باز بوده و نگهبانان نشسته‌اند و به حرف‌هاي او گوش سپرده‌اند! و درست‌تر بگويم نشسته‌اند و سِحر شده بودند. جالب اينجاست كه نگهبانان زندان هم او را «دكتر» صدا مي‌زدند!
***
ديگر نوارهاي دكتر همه جا دست به دست مي‌گشت. كتاب‌هاي او همه جا بود. در كوي دانشگاه اين نوارها و كتاب‌ها به همه‌ي اتاق‌ها سفر مي‌كردند. پشت جلد همه‌ي اين كتاب‌ها يك «لا» بود؛ يعني «نه». دكتر خيلي درباره‌ي اين «لا» حرف زده بود و شعر گفته بود. اكثر نوشته‌هاي دكتر را مي‌شود تقطيع كرد و مثل شعر سپيد نوشت و باور كرد كه شعر است. اين «لا» ترجيح‌بند اشعار او بود. «نه» مي‌گفت به همه چيز غير از «خدا».
***
دكتر علي شريعتي به فرانسه رفت… و ديگر هرگز بازنگشت. خبرش آمد. اما خودش نيامد. حتي جنازه‌ي او هم نيامد.
او «زنيب»ي بود. خون و پيام. حسين (ع) و زينب (س). دكت راهل پيام بود. به حضرت زينب (س) عشق مي‌ورزيد. جنازه‌اش رفت سوريه و همانجا نزديك آن حضرت در خانه‌ي ابدي‌اش آرميد. ما هرگز نفهميديم او به مرگ طبيعي رفت يا كشته شد. انقلابيون بيشتر دوست داشتند او را شهيد كرده باشند تا پرچم‌شان قرمزتر شود. اما بعدها فهميديم مهم‌تر اين بود كه حضرت زينب (س) او را به ديار خود دعوت كرده بود.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:39  توسط   | 

معصومه علي‌اكبري

تقريبا در تمام آثار شريعتي نوعي بحران، نوعي آشفتگي، ناهمخواني و شورش عليه همه چيز به چشم مي‌خورد. عليه خودش، عليه جامعه‌اش، عليه تاريخ و فرهنگ و جهان و فلسفه و سنت و مدرنيته و سياست و مذهب و عرفان و ماركسيسم و سرمايه‌داري و مدرنيسم و خيلي چيزهاي ديگري كه اكنون <ما ايراني> گرفتارش است.
آگاهي ژرف و دردناك و رنج‌زاي او از وضع موجود او را به چنان وضعيت ملتهبي مي‌رساند كه از هر كلا‌م او، راه‌حل او و پيشنهاد او فقط يك آتش ديگر زبانه مي‌كشد. شدت اين زبانه‌ها به حدي است كه يك دم مجال قرار و آرام به او نمي‌دهد. آتشي كه در زير خاكستر اجتماع فسرده بود، با دم شريعتي شلعه‌ور شد و اين گناه روشنفكر نيست كه آتش زير خاكستر را نشان دهد. گناه از آن خاكسترنشينان خاموشي است كه ذره ذره مي‌سوزند و به حجم خاكستر مي‌افزايند، بدون آنكه درك روشني از چرايي و چگونگي اين وضعيت محتوم خود داشته باشند.
عمر آتش نزاع ميان تجدد و تقدم، مدرنيسم و سنت، مذهب و لا‌مذهبي، اروپايي‌شدن يا ايراني‌ماندن تقريبا به صدر رسيده بود، اما ايراني ترجيح مي‌داد با پاشيدن خاكستر بر روي اين آتش و خود را به نديدن و نفهميدن زدن، آن را پنهان كند و يك جوري با هر دو كنار بيايد. به نوعي هم اين را داشته باشد و هم آن را. ترجيح مي‌داد كه اين <ناسازگاري> را ناديده بگيرد. شريعتي به‌عنوان يك روشنفكر از اين ناسازگاري به آگاهي ژرفي رسيد. همين آگاهي ژرف سبب شد تا اين ناسازگاري را در تمام ابعاد وجودي و تاريخي و ملي و مذهبي‌اش و در همه زوايا و كناره‌هايش آشكار و علني سازد و آن را فرياد بزند. ريشه همه بحران‌ها و آشفتگي‌هايي كه در آثار شريعتي به چشم مي‌خورد، در همين توجه به همه ابعاد و همه زواياي پيدا و پنهان است. به اين معنا مي‌توان گفت شريعتي نه يك حادثه بود و نه يك فرآيند بود. او محصول اوضاع و احوال ايران به‌خصوص در دهه 40 و 50 بود. به نظر نگارنده يك فرد به لحاظ تاريخي و اجتماعي وقتي مي‌تواند يك <حادثه> باشد كه شباهت‌هايش با جامعه و يا محيط و دوره‌اي كه در آن مي‌زيد، به حداقل برسد و به صفر ميل كند. به اين معنا تلقي <حادثه> از يك فرد بيشتر متعلق به دوران اسطوره‌اي و افسانه‌هاي ديني است. مثل لوط كه يك حادثه بود، يا نوح. در واقع جوامع ابتدايي براي تحول و دگرگوني خود محتاج حادثه‌اند نه جوامعي كه دوران اوليه و ابتدايي را پشت سر نهاده‌اند.
شريعتي به معني ايدئولوژيك هم كه زاده عصر مدرن است، حادثه نبود چون <حادثه> به اين معنا و آن‌چنان كه در تاريخ معاصر ديده‌ايم، غيرقابل كنترل و افسارگسيخته به پيش تاخته و همه چيز را در هم كوفته است. مثل <حادثه> هيتلر كه به مرور تبديل به يك فرآيند همانندسازي مي‌شود؛ در سراسر جهان اما شريعتي به اين نقطه نرسيد نه تبديل به فرآيند شد و نه همانندسازي كرد. همان‌‌طور كه گفته شد، او محصول اوضاع و احوال جامعه ايران بود. شريعتي در واقع بحراني بود كه در دل جامعه ايراني نهفته بود. تاريخ معاصر ايران به خوبي اين بحران را حفظ كرده و امانت‌داري‌اش را به اثبات رساند. با بروز شريعتي در دهه 40 و 50، اين بحران علني شد و شعله‌هاي سركش آن از زير خاكستر بيرون آمد. پس نقد شريعتي نه نقد يك فرد يا يك شخصيت كه نقد يك اجتماع است. والا‌ شريعتي به‌عنوان يك فرد و يك شخصيت بي‌اغراق شايد بتوان گفت كه آگاه‌ترين فرد ايراني از وضعيت بحراني ايراني بود. به همين دليل هم هر سخني كه مي‌گفت، چيزي نبود به جز فرياد ‌زدن همان بحران. آگاهي دردناك شريعتي از بحران نهفته تاريخ معاصر ايراني او را به چاره‌انديشي و تدبيرهاي گوناگون مي‌كشاند، اما هر تدبير و هر چاره‌اي در وضعيت بحراني جامعه ايراني خود تبديل به يك بحران مي‌شد. به همين دليل هم تدبيرهاي شريعتي، يكي پس از ديگري تبديل به نفي مي‌شد. نفي مدام خويش و همه چيز. نفي مدرنيته، نفي سنت، نفي سرمايه‌داري، نفي مذهب، نفي ماركسيسم، نفي فلسفه، نفي فرهنگ، نفي آزادي، نفي دنيا، نفي فرديت، نفي منطق صوري، نفي ارسطو، نفي ابوعلي، نفي سعدي، نفي لذت، نفي رفاه، نفي زيستن براي خود، نفي اصالت اقتصاد، نفي اصالت مذهب، نفي اصالت خدا، نفي اصالت اجتماع، نفي عقيده براي عقيده. بدون مبالغه و بدون ترديد مي‌توان گفت تنها و تنها يك چيز از دم تيغ دو لب نفي در نفي او در امان ماند: <ايثار.> از خويش گذشتن به خاطر ديگري و ديگران بي هيچ چشمداشتي. ايثار از نظر دنيوي، يك جور نفي مطلق است. به اين معنا هم شريعتي يك نفي مطلق بود. انقلا‌ب هم يك جور نفي مطلق است. انعكاس سياسي و اجتماعي همان پديده <ايثار> است، با اين تفاوت كه بعد اجتماعي، بدون چشمداشت نيست. وجه كاملا‌ دنيايي و اين جهاني دارد و معطوف به <من> و <ما> و <خود> و <او> و <آنها> و <ديگران> است. از سوي ديگر به <بهبود> نظر دارد، برخلا‌ف <ايثار> كه به <نماندن> نظر دارد. به <به‌شدن> نظر دارد، نه <به بودن.> براي همين است كه بنيان منطقي تفكر شريعتي مي‌شود يك قياس شرطي منفصله: ابوذر يا ابوعلي / مردن يا ميراندن / ايدئولوژي يا فرهنگ / عقيده يا هيچ / و... همين‌طور مي‌توان اين استدلا‌ل شرطي منفصله و ديدگاه دو پايگاني شريعتي را در حوزه انديشه سياسي ادامه داد. گفته شد كه شريعتي بيش از همه چيز جبرا بازتاب وضعيت بحراني ايراني بود و بيش از همه توانست اين بحران را صورت‌بندي كند، اما اين صورت‌بندي هم تابع همان قاعده بحران يعني نفي در نفي بود. هرچند كه مي‌توان پذيرفت شريعتي و ايده‌هايش ممكن‌ترين صورت‌بندي بحران ايران در دهه 50 بود. اين صورت‌بندي بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرد. نه از آن رو كه به دست انديشه‌هاي شريعتي سامان يافته است، بلكه برعكس از آن رو كه تار و پود انديشه و روح و روان شريعتي در چنين بحراني و با چنين بحراني ساخته شد. بحراني كه پس از رفتن او بيشتر دامن گسترد. آخرين نوشته‌هاي او نشان مي‌دهد كه در واپسين لحظات عمرش به آگاهي دردناك‌تر و شعله‌ورتري از وضعيت ايراني و نقش متقابل خود در تقويت اين وضعيت رسيده بود. شايد بازايستادن ناگهاني قلبش، در برابر بحراني كه آبستن يك فاجعه بود، تنها واكنش ممكن شريعتي پس از آن وقوف و رنجزا و آن آگاهي هراسناك و دلهره‌آور بود. مي‌توان گفت شريعتي نماد <آگاهي معذب> ايراني از بودن در وضعيت بحراني، از بودن در وضعيت <نه اين نه آني> بود، اما بر بنيان <آگاهي معذب> نمي‌توان به تحليل روشن فلسفي و راهكارهاي منطقي و مفيد اجتماعي و سياسي دست يافت. <آگاهي معذب> پديده‌اي بيشتر دروني و انفسي است، نه بيروني و آفاقي. پيش درآمد و پيش‌آهنگ خروج است از بحران. نه برنامه و استراتژي خروج، به همين دليل قابليت صورت‌بندي و تاسيس اصول و قواعد حركت اجتماعي و سياسي را ندارد. <آگاهي معذب> حكايت از يك دگرگوني در ذات و جوهره فرد دارد. اين دگرگوني بيش از هر چيز مقدمه يك تحول روانشناختي است براي تغيير ذهنيت اجتماعي و براي تغيير روان تاريخي يك جامعه. تا وقتي كه چنين مقدمه و پيش‌زمينه‌اي تدريجا جامعه را از درون به تأمل نكشاند، هر نوع برنامه‌ريزي، هر نوع هدايت و هر نوع تعيين تكليف سياسي و اجتماعي امكان خروج از بحران را كمتر مي‌كند و بن‌بستي بر ديگر بن‌بست‌ها مي‌افزايد. بنابراين براساس <آگاهي معذب> مي‌توان به دگرگوني‌هاي روان‌شناختي تاريخي راه برد. مي‌توان احساس وظيفه انتخاب، احساس وظيفه تصميم و احساس تعيين تكليف براي خود را آرام آرام وارد ذهنيت افراد جامعه كرد، اما نمي‌توان به امكان‌هاي متعدد دگرگوني‌هاي اجتماعي و سياسي تعين بخشيد و براساس همان آگاهي برنامه‌ريزي كرد.
انديشه‌هاي شريعتي كه در سخنراني‌ها و دست‌نوشته‌هايش ظهور و بروز مي‌يابند، صحنه نبرد آگاهي‌هايي هستند كه يكديگر را نفي مي‌كنند. آن رنجي كه آتش بر جان انديشه‌هاي شريعتي مي‌زند، <نفي مدام> همه چيز است. اين <نفي مدام> وضعيت خودخواسته‌اي است كه شريعتي در برابر وضعيت موجود جامعه‌اش يعني <پذيرش مدام> و <تسليم مدام> پيش مي‌نهد و انتخاب مي‌كند.
يك وجه بحران تاريخي جامعه ايراني همين وضعيت تسليم و سكوت و سكون در برابر همه چيز بوده است. همه چيز در درون اين جامعه با هم مي‌زيند، اما زيست هماهنگ و موزون ندارند. همه چيز با هم نامتوازن، ناهمساز و بيگانه است. يك ايراني در همان حال كه در اعماق روان و ذهن‌اش مرزي ميان خرافه و مذهب نمي‌يابد و به سطحي‌ترين و پيش پاافتاده‌ترين باورها و رفتارها به‌عنوان باورها و رفتارهاي ديني پايبند مي‌ماند، به همان ترتيب هم به مبتذل‌ترين شكل، نشانه‌ها، ابزار و لوازم مدرنيسم را وارد زندگي‌اش مي‌كند. هم زندگي بيروني و هم زندگي دروني. در حالي كه چيدمان سالن پذيرايي و آشپزخانه با مدرن‌ترين لوازم لوكس تكميل شده و پست مدرن‌ترين فيلم‌هاي سبك‌هاليوودي از ماهواره و ‌DVD فضاي فكري و فرهنگي آپارتمان را پر كرده است، اعضاي خانواده سركتاب باز مي‌كنند، استخاره مي‌طلبند، دعاي <وان يكاد> بر سر در آپارتمان آويزان مي‌كنند، هر روز سكه‌اي يا اسكناسي براي رفع 72 بلا‌ در صندوق صدقات مي‌اندازند و در همان حال لحظه‌اي از عمر گرانمايه‌شان را در حين كار براي عيب‌جويي از ديگران هدر نمي‌دهند و براي رد چشم زخم و حل و فصل مشكلا‌تشان نشاني فالگيرهاي متقدم و متجدد را مي‌گيرند كه معمولا‌ كارهايشان نتيجه‌بخش بوده است. در اين زيست زننده ناسازگار، پوسته‌هاي بيروني اعتقادات سنتي دور ريخته مي‌شود، اما هسته سفت و سخت آن در اعماق وجدان و روان، مدام آنها را در هراس از ناشناخته‌هاي مقدر كنترل مي‌كند.
آگاهي شريعتي از اين<وضعيت تسليم> در حد همين زيست مبتذل نمي‌ماند. لا‌يه‌هاي بيروني را كنار مي‌زند و ژرفاي تسليم را كه يك انفعال تاريخي در برابر همه تازه واردهاست، نشان مي‌دهد. آگاهي معذب شريعتي به خاطر درك همين انفعال تاريخي است. انفعالي كه شايد بسياري از ما خوش‌بينانه با آن برخورد مي‌كنيم و آن را نشانه‌اي از زيركي ايراني به حساب مي‌آوريم و مي‌پنداريم كه ايراني در مقابل هر هجوم و هر ورود بيگانه يا خودي، ابتدا انفعال پيش مي‌گيرد و سپس آن هجوم و آن ورود تازه را تدريجا تحت تاثير خودش قرار مي‌دهد و بعد از چندي آن تازه وارد به شكل يك پديده كاملا‌ متفاوت از دل زيست اجتماعي ايران بيرون مي‌آيد. بعد از گذشت اين نيم سده اخير مي‌توان به يك تجديدنظر در اين خوش‌بيني رسيد و آن را از زاويه‌اي ديگر ديد. اتخاذ <وضعيت انفعالي> از سوي ايراني نشانه زيركي و هوشياري او نيست، به‌گونه‌اي كه نشان دهد او مصلحت‌هايش را خوب تشخيص مي‌دهد و گام به گام به سوي مصلحت‌هايش پيش مي‌رود، بي‌آنكه خطر كند. برعكس اتخاذ وضعيت انفعالي بيشتر نشانگر يك ترس تاريخي است. ترس از دست دادن همه چيز، ترس از دست رفتن يك آب باريكه، از دست رفتن حيثيت و شرف خانوادگي. پس ساده‌ترين و بي‌خطرترين وضعيت <پذيرش> است. <پذيرش انفعالي همه چيز> و تن‌سپردن به يك زيست ناموزون در استيلا‌ي <همه چيز> و همه كس. آگاهي شريعتي از اين انفعال تاريخي - رواني كه حتي دانشگاهيان و روشنفكران را هم مبتلا‌ كرده بود، او را به اتخاذ يك وضعيت متقابل يعني نفي همه چيز و نفي همه كس در برابر استيلا‌ي همه چيز و همه كس كشاند. او مي‌كوشيد تا اين <وضعيت نفي مطلق> را تبيين كند. تبييني اعتقادي، تبييني اجتماعي و تبييني سياسي. مبناي همه تبيين‌هاي او يك تبيين فلسفي بود. او اگرچه اعلا‌م انزجار و نفرت مي‌كرد، از فيلسوفان و حافظان فرهنگ و ميراث مكتوب و ايده‌آل‌هايش را از ميان انقلا‌بي‌ها مي‌جست، اما استدلا‌ل‌هايش متكي و مبتني بر پيش‌فرض‌هاي منطقي و فلسفي همان كساني بود كه نفي‌شان مي‌كرد. او در توجيه و توصيف روايتش از دين، از احكام دين تاريخي و اسلا‌م تاريخي و مشاهير دين تاريخي كمك نمي‌گرفت، چون اصلا‌ به كار تبيين و توصيف او از دين نمي‌آ‌مدند. او به‌جز <چند تن> ازمعصومان تاريخ اسلا‌م و چند آيه محدود و مشخص از قرآن، چيز ديگري از تاريخ اسلا‌م را هم ارز فهم خودش و هم‌جنس تبيين خودش از دين نمي‌ديد. به همين دليل هم از هر سو، انديشه‌هاي مدرن را به كار مي‌گرفت تا اثبات كند كه راه نجات ايراني و خروجش از بحران تاريخي و بن‌بست‌هاي آن از دل <سنت> مي‌گذرد. اما نه آن سنت شناخته‌شده، بلكه آن <سنت متروك> و آن سنت مدفون. او در شرح و تحليل آن سنت متروك جز به زبان مدرن سخن نمي‌گفت و جز به كمك نشانه‌هاي غيرسنتي نمي‌توانست روايت خود را مقبول و پذيرفتني نشان دهد. البته مساله شريعتي نه خود سنت بود و نه خود مدرنيته. او هيچ اصالت و نفسانيتي براي سنت و مدرنيته قايل نبود، مگر تا آن حد كه به كار رهايي مردم‌اش از آن بحران ديرپاي تاريخي بيايد. او بيش از هر چيز دغدغه تحول اجتماعي و دگرگوني انقلا‌بي جامعه ايران را داشت. مساله او از منظر سياسي استبداد و استعمار بود كه با تكيه و تقويت همان وضعيت بحراني به حيات خود ادامه مي‌دادند. شريعتي به‌عنوان يك روشنفكر انقلا‌بي و يك روشنفكر اجتماعي فقط به تغيير مي‌انديشيد. فقط به نفي مي‌انديشيد. نفي ديكتاتوري خودي و نفي ديكتاتوري بيگانه. شريعتي به‌عنوان يك روشنفكر انقلا‌بي از يك سو نظريه انقلا‌بي نفي را متكي بر منطق ديالكتيك هگل مي‌كرد و از ديگر سو براي تبيين فلسفي و اعتقادي نظريه نفي، به سراغ منطق ارسطويي مي‌رفت و از قياس شرطي منفصله يعني <اصل تناقض> سود مي‌جست. از اين مهمتر با تكيه بر غايت انگاري ارسطويي و هدفمندي ديني نظام هستي، <نظريه انقلا‌ب> را تبيين مي‌كرد. در واقع مي‌توان گفت اگرچه مفاهيم و مباحث شريعتي عموما فاقد وضوح و تمايز فلسفي هستند، اما يكي از بنيان‌هاي اصلي تفكر انقلا‌بي او، يك اصل كاملا‌ فلسفي است به نام <غايت.> غايت در نظام هستي (آن هم با تفسير ارسطويي از غايت كه به سكون و ثبوت اين مقوله اذعان دارد، نه تحول و صيرورت غايت مطلق هستي - خدا )- سنگ بناي نظريه وجودشناسي توحيدي شريعتي است و همين غايت است كه چارچوب اصلي تفكر او را تعين مي‌بخشد و انديشه‌هاي انقلا‌بي‌اش را جهت مي‌دهد و هدايت مي‌كند. اين غايت‌انگاري خداباورانه، در بيشتر سخنراني‌هاي او آشكارا بروز مي‌كند و بيش از همه در <اسلا‌م‌شناسي سه جلدي ارشاد> نمايانده مي‌شود. اگرچه نه در سخنراني‌هاي سياسي و انقلا‌بي و نه در سخنراني‌هاي تحليلي و تاريخي و ديني‌اش به لحاظ كلا‌مي و واژگاني وضوح و جلوه فلسفي و منطقي به خود نمي‌گيرد. در همين اثر سه جلدي نيز نشانه‌هاي همان بحران زاده نفي و زاينده نفي به چشم مي‌خورد. نشانه‌هايي كه در قالب استدلا‌ل دو پايگاني شرطي منفصله (يا اين يا آن) قابل شناسايي مي‌باشند. هرچند كه او متناسب با دوره خودش و متاثر از فضاي گفتمان جهاني، از مدل‌هاي زباني رايج مثل <ايدئولوژي> استفاده مي‌كند. اما همين ايدئولوژي در انديشه شريعتي وقتي تجزيه و تحليل شود به عناصر، اجزا و مواد و قضايايي مي‌رسد كه يا داخل منطق ارسطويي مي‌شود يا منطق هگلي. از اين رو تفكر انقلا‌بي شريعتي اگرچه متكي بر نفي و نقد است، اما هيچ مشابهتي با نقد و نفي كانتي ندارد. نقد شريعتي از وضع موجود يك نقد انقلا‌بي متكي بر منطق ارسطو و هگل است، نه متكي بر نقد عقلا‌ني كانت و اين همان بحراني است كه از دل بحراني كه شريعتي را گرفتار نمود، پديد آمد. در واقع شريعتي در نفي همه چيرگي‌هاي كوچك و بزرگ و خودي و بيگانه كه بر ذهن و روان ايراني فرمان مي‌راند، به يك استيلا‌ي ديگر رسيد. براي فهم چيستي و چگونگي اين استيلا‌ بايد به سراغ مفاهيم بنيادين تفكر انقلا‌بي شريعتي رفت. مفاهيمي كه گاه در قالب استدلا‌ل‌هاي منطق صوري و گاه منطق هگلي بيان و توصيف شده‌اند.

منبع :اعتماد ملی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط   | 

احسان نراقي، در بخشي از يک گفت و گو با روزنامه ي اعتماد ملي* به طرح نکته هايي در باره ي انديشه ي شريعتي پرداخته است که نه تنها انديشيده، علمي، و مستند نيست، بلکه گاه با لحن استهزا و تمسخر نيز درمي آميزد، و اين شيوه ي نقادي از انديشمند پر سال و پر تجربه اي مانند او بسيار شگفتي آور است!
نراقي انديشه ي شريعتي را «التقاطي»، «انحرافي» ، «مارکسيستي» و حاوي «نقص تاريخي» مي داند و شيوه ي کار او را «نمايش» و «هياهو» و... مي خواند. اين تعبيرات، پيش از هر چيز، حکايت از نوعي کينه و کدورت دارد که در کار منقتدان شريعتي، يک سنت و رسم رايج و ريشه دار است! اما اين مصاحبه، در هر حال حاوي مباحثي نيز هست که مي توان آن ها را به آزمايش کشيد، و اندازه ي درستي يا نادرستي آن ها را نشان داد. برخي از مباحث اين مصاحبه عمده و اصلي است، و برخي از آن ها فرعي و حاشيه اي، و از آن جا که پرداختن به همه ي نکته هايي که در مصاحبه ي مذکور مطرح شده ، اين نوشته را بيش از حد طولاني مي کرد، ضمن چشم پوشي از نکته هاي فرعي مصاحبه، بررسي مباحث اصلي آن را نيز تا حد مقدور کوتاه کرده ايم. عمده ترين مباحث اين بخش از مصاحبه ي نراقي عبارت است از نقد نقطه نظرهاي شريعتي در باره ي «انقلاب»، «فردوسي»، «حکومت صفوي» و «تشيع صفوي»، از اين رو نوشته ي حاضر نيز به ترتيب، يکايک اين موضوعات را مورد بررسي و تأمل قرار مي دهد:
دعوي نخست نراقي اين است که : «شريعتي از هر خرمني به منظور انقلاب گلي مي چيد، به همه نوع تفکري براي اين که او را به هدف انقلابي برساند، نزديک مي شد... او تمام تلاشش انقلاب بود، نه ساختن نظامي نو، گمان مي کرد با پيشوايان دين مي تواند به انقلاب برسد، در حالي که با روحانيون هم شديدا مخالف بود.»
چنين تعبيري از انقلابي بودن شريعتي، نشانه ي ناآشنايي احسان نراقي هم با مفهوم انقلاب است و هم انديشه هاي شريعتي، و هم با انقلاب ديني، و اينک تفسير و توضيح يکايک اين نا آشنايي ها:
اگر مطابق با تفکر سياسي رايج، انقلاب را اين گونه تعريف کنيم که: انقلاب «تلاش هاي خشونت آميز به منظور ايجاد جامعه اي آرماني» است و يا «توسل به خشونت در درون يک نظم سياسي براي جاي گزيني قانون اساسي، حکام يا سياست هاي آنان با مصاديقي برتر» و يا «تحولات سريع و پايه اي دولت و ساختار طبقاتي جامعه» و يا «دگرگوني سريع، بنيادين و خشونت آميز داخلي ...» و يا «توده اي شدن مقاومت مسلحانه» و يا «ايجاد تشکل حزبي آهنين براي نفوذ در ارکان يک رژيم به قصد ساقط کردن آن» و نيز«حرکت به سوي سوسياليسم تاريخي»، (1) در اين صورت هيچ تأييدي در آثار شريعتي نسبت به انقلاب نخواهيم يافت، اما چنانچه انقلاب را تغييرات بنيادين ساختارهاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و غيرآن، از طريق تغيير در انديشه و تفکر انسان ها، آن هم در طي يک دوره ي دراز مدت بدانيم- البته امکان يا عدم امکان چنين حادثه اي موضوع ديگري است و نياز به بررسي ديگري دارد- آن گاه مي توانيم از تفکر انقلابي شريعتي سخن بگوييم.
شريعتي به انقلاب در اشکال شناخته شده و پيش آمده ي آن ، آن هم به هر شيوه و بهايي، نمي انديشيد! در تصور او انقلاب هاي سياسي اگر هم به پيروزي برسند، کاري بيش از تغيير چند مهره با مهره هاي ديگر انجام نمي دهند، چنان که بارها، چنين تغييراتي در کشورهاي مختلف پيش آمده و سرانجام نيز راه به جايي نبرده است جز به تيره روزي و فلاکت بيشتر مردم! از اين رو، شريعتي در کارسازي انقلاب هاي سياسي ترديد داشت و چنان که در جاي ديگر هم آورده ام، (2) شريعتي اين ترديد و ناباوري خود به کارسازي انقلاب ها را در کتاب کوير و در يک بيان نمادين آشکار نموده و آن ها را حادثه هايي پرهياهو، اما بي تأثير خوانده است! در تصور شريعتي «انقلابي شدن پيش از هر چيز، مستلزم يک انقلاب ذهني، يک انقلاب در بينش، و يک انقلاب در شيوه ي تفکر انسان است»(3) و اين خود يعني تغيير يافتن ريشه هاي وجودي انسان و پديد آمدن انساني نو، تا از اين طريق جامعه و نظامي نو، پديد آيد! از اين رو، شريعتي، برخلاف تصور نراقي، از هرگونه شتاب کاري و عمل زدگي، و يا به تعبير خود او «شت و پت هاي احساساتي» و حتي شهادت جويي افراد سازمان هاي چريکي انتقاد مي کرد و چنين رفتاري را زمينه ساز انقلابي زودرس و نيمه کاره مي دانست که هيچ گاه به ثمر نمي رسد. او مي گفت: «من ترجيح مي دهم، دو نسل، سه نسل کار بکنند و بعد به نتيجه برسند-البته تعيين اين دوره ي زماني از سوي شريعتي به دليل مشاهده ي گسترش سريع انديشه هاي او در جامعه بوده است وگرنه ترديدي نيست که اگر چنين حادثه اي در عصر او صورت نمي گرفت وي به جاي دو سه نسل، از ده، بيست نسل سخن مي گفت- اما اگر در عرض ده سال به نتيجه برسيم، صد سال به عقب باز مي گرديم. هميشه يک تجربه ي عجيب در تمام آسيا و آفريقا شده، کساني که به سرعت به نتيجه رسيده اند، بعد، امتيازات قبل از انقلابشان را هم از دست داده اند. من همه ي انقلاب هاي زودرس را نفي مي کنم»(4) چنان که به وضوح در اين تعبيرات ديده مي شود- بازهم برخلاف تصور نراقي- تمام دغدغه ي شريعتي متوجه بعد از انقلاب و ساختن يک نظام نو و نتيجه گرفتن از يک تلاش درازمدت است، و چنانچه همه ي اين سخنان شريعتي را که از سه مجموعه ي آثار او آورديم در کنار هم بگذاريم، به اين نتيجه مي رسيم که او به يک کار فرهنگي دراز مدت مي انديشيد ؛ هر چند که فضاي ملتهب و تپنده ي عصر او – گه گاه- برخي از سخنراني هاي او را نيز تحت تأثير قرار مي داد؛ اما اين تأثير تنها در لحن و بيان سخنراني هاي او ديده مي شود و نه در عمق و معاني آن ها و يا اهداف و آرمان هاي شريعتي، اهداف و آرمان هاي شريعتي، همچنان در دوردست ها قرار داشت، و او از هر گونه روزمرگي و آسان گيري دوري مي کرد. متأسفانه شناخت احسان نراقي نيز مانند بيشتر منتقدان شريعتي از او، سطحي و محدود است و در صدور اين فتوي ها هيچ نيازي به يک بررسي فراگير در آثار شريعتي نديده است!
مگر ممکن است که کسي در پي انقلاب و تحولات سياسي- اجتماعي باشد و هيچ به ساختن نظام بعد از آن نيانديشد؟ احتمالا آقاي نراقي اين سخن را در تفسير نظريه ي «نهضت و نظام» شريعتي آورده باشد، اگر چنين است بايد گفت که اين برداشت و تفسير از نظريه ي نهضت و نظام نيز برخطاست و انتقاد شريعتي از نظام هاي پس از انقلاب به مفهوم گرايش به آنارشيسم و ضديت با شکل گيري يک نظام نو نيست، بلکه کوشش براي پيشگيري از ارتجاع و بازگشت به ارزش ها و هنجارهاي پيش از انقلاب است؛ و اين دو، تفاوت بسيار با يکديگر دارند! هر انقلابي براي ساختن يک نظام نو و دگرگون پديد مي آيد و خود انقلاب- به تعبير کرين برينتون- نشانه ي يک عصر نوين است و از نظر سياسي به وخيم ترين ناهنجاري ها و ناکارآيي هاي رژيم پيشين پايان مي دهد(5) و عصر نو، يعني آغاز يک نظام تازه ي سياسي- اجتماعي! چنان که در يک تعريف انقلاب گفته اند که «انقلاب، فقدان کامل نظم، به منظور تعريف نظم و استقرار نظامي ديگر است»(6)
اما شگفت ترين بخش دعوي هاي نراقي در اين گفت و گو اين است که «شريعتي گمان مي کرد با پيشوايان دين مي تواند به انقلاب برسد در حالي که با روحانيت هم شديدا مخالف بود.» اين سخن درست برخلاف تحليل هايي است که تا کنون منتقدان آراي شريعتي از کارنامه ي فکري - سياسي او ارائه داده اند، و انديشه هاي او را پديد آورنده ي انقلاب 57 و دخيل در رويدادهاي بعد از آن دانسته اند! حال بايد از نراقي پرسيد که مگر چنين انقلابي روي نداد؟ آيا او نيز- مانند شايگان- وجود يک انقلاب مذهبي را از اساس انکار مي کند؟ يا آن را حاصل کار افراد و عناصر ديگري غير از شريعتي و آراي او مي داند؟
البته هر انقلابي، حاصل گردآمدن علل و انگيزه هاي متعددي است که ميان آن ها يک علت اصلي وجود دارد. اين علت اصلي در انقلاب 57 همان دين و فرهنگ ديني مردم ايران بود. حال فرقي نمي کند که اين انقلاب را کدام يک از نيروهاي ديني سامان دهي کرده باشند، آنچه که به هيچ رو ترديد بر نمي ندارد، اين است که اولا اين انقلاب با سرمشق گرفتن از همان پيشوايان ديني صورت گرفت و ثانيا آنچه که بديهي است اين است که در نبود شريعتي و انديشه هاي او چنان انقلابي در آن برهه از تاريخ پديد نمي آمد، و هرچند - همچنان که يادآور شديم- شريعتي هيچ گاه به يک انقلاب زودرس، آن هم با الگوي انقلاب هاي سياسي رايج نمي انديشيد؛ اما تاريخ تحولات سياسي- اجتماعي نشان داده است که جامعه ها، در تغييرات خود هيچ گاه با سرمشق هاي رهبران فکري خود، انطباق تمام نمي جويند؛ زيرا بخش بزرگي از تحولات آن ها تحت تأثير مؤلفه ها و عوامل دخيل ديگر اتفاق مي افتد! انديشه ي شريعتي نيز ، بي آن که او بخواهد، زمينه ساز انقلاب زودرسي شد که همه ي اهتمام شريعتي براي پرهيز از آن بود، اگر احسان نراقي اين سخن را پيش از وقوع انقلاب ايران گفته بود، باز جايي براي تأمل داشت، اما پس از آن که يک چنين انقلابي روي داده است، اين ترديد او چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟
دومين دعوي نراقي اين است که شريعتي: « فردوسي را ايدئولوگ فئوداليته مي نامد، لفظ فئوداليته را در مورد هزار سال قبل به کاربردن، عينا خود مارکسيسم است: هم تفسيري انحرافي، هم خطاي تاريخي است، و هم بي حرمتي به مقام فردوسي.»
اما در اين ادعا نيز چند خطاي بزرگ وجود دارد: نخست اين که شريعتي هيچ گاه نگفته است که فردوسي نظريه پرداز فئوداليته بوده است، گفته است او تفکر فئودالي و اشرافي دارد به دليل اين که پايگاه اشرافي دارد. شريعتي اين تفکر اشرافي را در شعر فردوسي نشان مي دهد و مي گويد: «فردوسي بر اساس همان بينش نژادي و تبار فئودالي که دارد علت خيانت سلطان محمود را اين مي داند که «چو اندر تبارش بزرگي نبود/ نيارست نام بزرگان شنود»؛ زيرا اشرافيت در نظام و فرهنگ فئودالي به انسانيت مربوط نيست، چيزهاي مخصوصي است داخل خون که به ارث مي رسد»(7) فردوسي اين انديشه ي طبقاتي را به هنگام سخن گفتن از سپاه اسلام نيز نشان داده است: «شود بنده ي بي هنر شهريار/ تبار و بزرگي نيايد به کار» و از نظر شريعتي اين دشنام طبقاتي به اسلام «بزرگ ترين فخر و بزرگ ترين شعار دنياي امروز- عصر شريعتي- است»(8) هم چنين وقتي که فردوسي از «برهنه سپهبد، برهنه سپاه» سخن مي گويد، تحمل و شنيدن آن براي شريعتي بسيار گران است و او ترديدي نمي کند که «فردوسي ديد اشرافي دارد و حتي هنگام فحاشي نيز آن را ارائه مي دهد»(9)
حال آيا اين نقص کار شريعتي است که اين دشنام هاي طبقاتي و از پايگاه اشرافيت را نشان مي دهد؟ و چنانچه به حرمت فردوسي چشم بر اين نکته ها مي بست و يا مانند آقاي نراقي آن ها را اصلا تشخيص نمي داد، آن وقت ديگر مارکسيست نبود؟ آيا به راستي در اين جا انديشه ي فردوسي محل ترديد و انتقاد است يا انديشه ي شريعتي؟ حرف شريعتي اين است که فردوسي بايد در سپاه اسلام يا شخصيت محمود غزنوي نقص هاي ديگري را نشان مي داد و نه نقص طبقاتي آنان را! شريعتي البته شيفته ي اسلام است، اما از محمود غزنوي نفرت دارد، با اين توصيف، استقلال انديشه و شخصيت او از اين جا پديدار مي شود که اين نگاه فردوسي را در حق هر دو نادرست مي داند! وقتي اين استقلال شخصيت او آشکار مي شود که مجموعه ي انديشه هاي او در باره ي فردوسي را در کنار آراي احمد شاملو قرار دهيم که نزديک به دو دهه بعد از شريعتي وقتي که يکي از اسطوره هاي شاهنامه را تفسير مي کرد، همه ي شخصيت و تلاش او را به انکار و استهزا سپرد! و او را ابوالقاسم خان فردوسي خواند. (10) البته اين تعبير از شخصيت فردوسي، مانند تعبير شريعتي، متوجه پايگاه طبقاتي فردوسي است، اما تفاوتي که نگاه شاملو با نگاه شريعتي به فردوسي دارد، اين است که شاملو در حماسه ي فردوسي هيچ ارزش يا حتي نقطه ي روشني نمي بيند، در حالي که- چنان که در ادامه ي اين نوشته نشان خواهم داد- شريعتي در کنار انتقاد از آراي طبقاتي فردوسي، ستايش هاي شگفتي از ابعاد ديگر کار او مي کند. او نه مي خواهد به دستاويز اين نگاه طبقاتي، همه ي اعتبار حماسه ي ملي ايران را ناديده بگيرد و نه مي تواند چنين نقصي را که در نگاه فردوسي وجود دارد، به پنهان کاري بسپارد، تا در اثر آن به داشتن انديشه و فرهنگ ملي مفتخر گردد! دغدغه و درد شريعتي اصيل تر از آن است که بتواند به چنين پنهان کاري هاي حساب گرانه اي تن بدهد! اين است که بي هيچ وسواس و واهمه اي، درد خود را از درد فردوسي جدا مي کند و مي گويد: «درد فردوسي، درد شکستن درفش کاوياني و تخت و تاج کياني و برباد رفتن تخمه و تبار ساساني است و من درد ديگري دارم. درد روحي که درکالبدي زنداني است، درد انساني که عالم برايش کم است....»(11) و آقاي نراقي کجا مي تواند دريابد که اين درد يعني چه؟
دوم اين که شريعتي در اين تعبير، واژه ي فئوداليته را معادل با اشرافيت به کار برده و آن را به عصر فردوسي اطلاق کرده است، اما نراقي اين تعبير را به ويژه براي آن دوره از تاريخ ايران نادرست مي داند، حال ببينيم خطا در تعبير شريعتي است يا در دعوي نراقي؟
در فرهنگ هاي سياسي ، فئوداليسم را اين گونه تعريف مي کنند: «فئوداليسم عنوان يک سازمان بزرگ اجتماعي، اقتصادي، و سياسي است که در بسياري از نقاط اروپا و خاوردور و هم خاورميانه در قرون وسطي قبل از ظهور و تشکيل دولت هاي ملي جديد (در قرون 16 و 17 ميلادي)به وجود آمد. خصائص عمده ي اين سيستم عبارت بود از اين که هر قسمت بزرگ از اراضي کشور به نام املاک در تصرف يکي از اشراف به نام فئودال بود که از طرف شاه به آن ها واگذار شده بود و اشراف نيز آن را به مستأجرين اجاره مي دادند، و اشراف يا نمايندگان آن ها در حوزه ي املاک خود نسبت به رعايا و کشاورزان ساکنان آن منطقه اختيارات قضايي و حکومتي و مالي و سياسي داشتند، به ازاي اين واگذاري، اشراف بايد وظائفي را دربرابر پادشاه انجام مي دادند ... (12)
پژوهندگان تاريخ کشاورزي و زمين داري در ايران نيز از «تکامل انواع مالکيت هاي فئودالي زمين و تناسب بين اقسام آن در ايران از زمان ساسانيان- يعني حدود هفت قرن پيش از عصر فردوسي- تا زمان افشاريه» سخن گفته اند، (13) اين نظام اقتصادي و سياسي را بسياري از محققان و ايران شناسان روسي و اروپايي تأييد کرده اند، از نظر آنان، در ايران نيز«ماهيت مالکيت زمين در عهد فئوداليته اين بود که مالک فئودال به طبقه ي حاکمه اي تعلق داشت که به شکل صنفي سازمان يافته، متشکل شده بود و افراد طبقه ي مزبور (مالکان فئودال) مي بايست خدمت لشکري يا کشوري معيّني را براي دولت فئودال انجام دهند.... »(14)
البته برخي از پژوهشگران، وجوديک نظام فئودالي را در مشرق زمين و به ويژه در ايران نمي پذيرند، و نظام «اقطاع» را متفاوت از فئوداليزم مي دانند و چنين مي انديشند که «مقتضياتي که مايه ي ايجاد و پيشرفت روش اقطاع داري گشته با آن چه هنگام توسعه و تکامل فئوداليزم در مغرب اروپا وجودداشته با هم متفاوت بوده است و نتايج اين دو روش يعني اقطاع شرقي و فئوداليزم غربي شبيه به هم نيست و در نتيجه ذکر کلمه ي فئوداليزم در مورد ممالک شرقي از جمله ايران موجب گمراهي است(15) در حالي که برخي ديگر از اين پژوهشگران، اين مطلب را محل گفت وگو مي دانند و اختلاف تکامل روش اقطاع در ممالک اسلامي با روش فئوداليزم در مغرب زمين را [تنها] ناشي از اين مي پندارند که تيول داران مسلمان در شهرها تجمع و تمرکز يافته بودند، بر خلاف فئودال هاي مغرب زمين که در قلاع به سر مي بردند و از هم متفرق بودند.»(16)
اما توضيحي که کريستين سن در باره ي وضعيت اشراف و رعاياي عصر ساساني مي دهد، هيچ ترديدي در اين حقيقت باقي نمي گذارد که نظام زمين داري ايران عصر ساساني، انطباق نزديکي با فئوداليزم غربي داشته است: «وضع رعايا در برابر اشراف ملاک (زمين دار) به هيچ وجه با احوال غلامان تفاوتي نداشت؛ نمي دانيم که حکام پادشاه نسبت به اقطاعاتي که در قلمرو آن ها بوده قدرتي داشته اند يا نه و آيا اين اقطاعات داراي مصونيت تام يا نسبي بوده است يا خير، قدر متيقن اين است که رعايا گاه به دولت و گاه به اشراف مالک؛ و گاه به هردو، ماليات مي داده اند و مجبور بوده اند در ظلّ رايت ارباب خود به جنگ بروند»(17)
اين شيوه ي زمين داري در سده هاي بعد نيز- البته با تحولات متفاوتي که ناشي از تحولات سياسي بود- تداوم پيدا مي کرد و تا عصر فردوسي و سده هاي بعد از آن نيز مي رسيد. امعان نظر در تعاريف فوق ما را مجاز مي دارد که از نوعي فئوداليزم يا اشرافيت ارضي در ايران سخن بگوييم، هر چند که اين شيوه ي زمين داري تفاوت هاي اندکي هم با فئوداليزم غربي داشته باشد! اين گونه فئوداليزم را مي توان فئوداليزم شرقي يا فئوداليزم ايراني ناميد؛ هم چنان که در سال هاي اخير از «مشروطه ي ايراني»، «اومانيسم ايراني»، «ناسيوناليسم ايراني» و ... سخن گفته اند، به دليل اين که هيچ يک از اين برداشت ها مطابق با سرمشق هاي غربي خود نبوده اند!
اما از همه ي اين نکته ها که بگذريم، و حتي فرض کنيم که نظام زمين داري هزار سال پيش ايران را به هيچ رو نمي توان نوعي فئوداليزم ناميد، باز هم نکته اي که نراقي از تعبير شريعتي مي گيرد، نکته ي چندان به جايي نيست؛ زيرا وقتي که شريعتي تفکر فردوسي را تفکر اشرافي يا فئودالي مي خواند؛ حتما بنا نيست که او از طبقه ي فئودال باشد و يا چنين طبقه اي در عصر او وجود داشته باشد؛ کافي است که او موارد و مصداق هاي چنين انديشه اي را در شعر فردوسي نشان دهد – که نشان هم داده است- پس از آن مي توان تعبير او را نوعي بيان کنايه دار از خلق و خوي فردوسي شمرد که هر چند- به فرض- از طبقه ي فئودال نيست اما تفکر او به شدت يک تفکر فئودالي است، چنان که ممکن است کسي هم از طبقه ي اشراف يا فئودال باشد، اما تفکر ضد اشرافي و ضد فئودالي داشته باشد، و از اين رو بسياري از توضيحاتي که در حق برخي افراد يا جريان هاي فکري- سياسي به کار مي رود، پيش از آن که معطوف به پايگاه طبقاتي آن ها باشد، متوجه خوي و خلق آنان است.
شريعتي مي گويد که اگر فردوسي همه ي انتقادات خود را از سپاه اسلام يا سلطان غزنوي، بر روي برهنه بودن آن ها، يا پرستارزاده بودن اين، متمرکز بکند، به جاي يک زبان عادي، زبان اشرافي و نژاد پرستي به کار گرفته است، نراقي نيز بهتر بود که پيش از هر چيز وضعيت خود را در برابر اين تعابير فردوسي روشن مي کرد که آيا اين تعابير فردوسي و انتقادات او را از سلطان غزنوي و سپاه عرب درست مي داند يا نادرست و آيا اگر کسي بر فردوسي نکته بگيرد که «برخلاف تصور او پايگاه طبقاتي انسان ها برهاني بر کارداني و شايستگي و يا ناشايستگي آن ها نيست، و اين امکان وجود دارد که از ميان همين سپاه برهنه، جهانداراني لايق سربرآورند.» سخني درستي گفته است يا گزاف؟ سوم اين که- چنان که گفتيم- اين سخن شريعتي در نقد انديشه ي فردوسي، متوجه به يک بُعد از ابعاد متفاوت کار و انديشه ي اوست، و هياهو انداختن بر سر آن شايسته ي متفکر جهان ديده و جا افتاده اي چون دکتر نراقي نيست ؛ زيرا که وي با اين شيوه سخن گفتن از شريعتي - که رسم بيشتر منتقدان و به ويژه مخالفان انديشه ي اوست- قضيه را در حقيقت تحريف کرده است. اين شيوه ي معرفي کردن شريعتي، شايسته ي شيّادان و معرکه گيران عوام فريب است نه مرد منصف و متيني مانند آقاي نراقي! زيرا کسي که از زبان نراقي مي شنود که شريعتي فردوسي را ايدئولوگ فئوداليته ناميده و به مقام او بي حرمتي کرده است، گمان خواهد کرد که شريعتي اصلا براي تخريب فرهنگ و تمدن ايران زمين مأموريت داشته است و از فردوسي و حماسه ي ملّي و ادبيات و فرهنگ چيزي درک نمي کرده است، منقتدان حرفه اي او هم به همه اطمينان خواهند داد که از ايدئولوژي کاري بيش از اين بر نمي آيد! اما براي آن که به خوانندگان مصاحبه ي آقاي نراقي نشان دهيم که او تصوير ناقص و تحريف شده اي از شريعتي و تفکر او درباره ي فردوسي ارائه داده است، به آوردن بخش هاي متفاوتي از سخنان شريعتي در باره ي فردوسي مي پردازيم و تفصيل موضوع را به مقاله ي ديگري با نام «فردوسي در نگاه شريعتي» در آينده موکول مي کنيم:
«فردوسي با نبوع فکري و توانايي هنري و قدرت روح و آزادگي شخصيت و ايمان و شور ميهن پرستي، از نظم، کاخي پي افکند که ابدي ماند و از باد و باران هاي خلافت خشن عرب و سلطنت کينه توز ترک مصون ماند.»(18 ) «فردوسي روح حماسي است با دلي عاشق ملت خويش و دستي توانا و آفريننده در هنر و شاعري»(19) «در دنياي هنر تنها يک فردوسي هست»(20) «فردوسي سند استقلال فرهنگي ملتي را به بهاي يک عمر رنج و نبوغ پرداخته بود.»(21) «فردوسي يک اسطوره ي حماسي و ملي را مي سرايد و مي خواهد که از آن گرز رستمي بسازد برفرق ترکان غزنوي و خلافت عربي که اثبات خويش را در نفي وجودي و انکار تاريخي ما مي جستند، در همان حال، با اين که موضوع سخنش پهلواني و وصف صحنه هاي جنگ و زورآزمايي نظامي است و او سخنگوي قهرمانان پيکار، لطيف ترين جهان بيني عرفاني و ارزش هاي اخلاقي و معنويت روحاني را به نمايش مي گذارد.»(22) «فردوسي کيست؟ يک ايراني در ميان دو سنگ آسياي خلافت عرب و سلطنت ترک که هر دو بر يک محور مي چرخند تا او را خرد کنند و موجوديت و ماهيت و شخصيتش را نفي و تحقير نمايند و سلطه ي خود را بر اين «موالي» توجيه کنند و در اين کار، همراه شمشير غازيان و برده گيري خواجگان، غوغاي فقيهان و قاضيان و واعظان دارالخلافه ي بغداد و دربار سلطان محمود، همه را خاموش و هراسان کرده است. در چنين روزگاري است که ناگاه فرياد بلند و بي باک مردي تنها از گوشه ي روستايي در خراسان، زمان را به لرزه مي افکند و واليان مسلط بر زمان را به وحشت که: «ز ترک و ز ايران و از تازيان/ نژادي پديد آمد اندر ميان / نه ترک و نه ايران و تازي بود/سخن ها به کردار بازي بود/ زيان کسان از پي سود خويش/ بجويند و دين اندر آرند پيش». (23) ترفند تحريف شريعتي را مي بينيد که نفي و انکار انديشه هاي او را چه آسان و رايگان تمام مي کند؟
اما آخرين و مفصل ترين بخش انتقادات نراقي عليه شريعتي، بخش مربوط به صفويه است که نراقي خود را دلباخته و دوستدار آن سلسله نشان مي دهد، و در نتيجه به خاطر انتقادات شديدي که شريعتي از سياست هاي ديني و فرهنگي و سياسي آن سلسله کرده است، تعبيراتي را در حق شريعتي و شيوه ي کار او در ميان مي آورد که ما غالبا چنين تعبيراتي را در زبان منتقدان تازه کار شريعتي مي جوييم و نه کسي که نزديک نيم قرن يکي از اعضاي بلند پايه ي سازمان يونسکو بوده است! او تفسير شريعتي از تشيع صفوي را که سرشار از درد و فرياد يک مصلح ديني است، نوعي «نمايش» و «غوغا» مي خواند و مي گويد: «وقتي شريعتي به نمايش تاريخي وارد مي شود و مي خواهد از تاريخ نتايجي را براي اثبات نظريه اش بگيرد ، مي بينيم با عجله و شتاب عمل مي کند. مثلا غوغايي به عنوان «تشيع علوي» در مقابل «تشيع صفوي» برپا کرده است، تصوري ناقص از تاريخ را به ما القا مي کند.»
حال اگر از آن تعبيرات گزنده و نيشدار نراقي که انسان گمان مي کند برخاسته از کدورتي عميق نسبت به شريعتي است-و شايد هم او بخشي از ماجراهايي را که در زندگي اش پيش آمده و او را به تعبير خودش از «کاخ شاه به زندان اوين» کشانده است، به ناحق، از تأثير انديشه هاي شريعتي مي داند- بگذريم، مي رسيم به انتقادات علمي و تاريخي او از کار شريعتي در طرح مسأله ي تشيع صفوي. در اين انتقادات، نراقي با شيفتگي و اعجاب در برابر تاريخ و تمدن و فرهنگ صفوي و با اتّکا به «تاريخ شاه عباس کبير» نوشته ي نصرالله فلسفي، ادعا مي کند که شريعتي تاريخ را به سود نظريه ي خودش تحريف کرده است و آن گاه به درخواست مصاحبه کننده که از وي توضيح بيشتري در آن زمينه مي خواهد،؛ به گزارش مُحسّنات عصر صفوي در عرصه هاي سياسي، فرهنگي و حتي ديني مي پردازد، و گزارش شريعتي را از کارنامه ي ديني- سياسي آن سلسله، سراسر نادرست و دستکاري شده و شتاب زده مي داند. چون اين بخش ازسخنان نراقي بسيار مفصل است و نقل همه ي آن در اين نوشته نمي گنجد، من ابتدا چکيده ي آن را مي آورم و آن گاه ديدگاه هاي شريعتي را در برابر آن مي گذارم، و در کنار آن توصيف سياست هاي ديني و سياسي حاکمان صفوي را از نوشته هاي ديگر نيز مي آورم، تا براي خوانندگان اين مقاله نشان هم که کدام تحليل از سياست هاي صفويان نقص فاحش دارد، و اصل سخن شريعتي در باره ي صفويه چه بوده است.
نراقي مي گويد: «هنگامي که در قرن دهم هجري قمري امپراتوري عثماني در حال رسيدن به مرحله ي بزرگ ترين امپراتوري جهان در آمد... استقلال ايران را تهديد مي کرد و به ناچار ايرانيان درصدد دفاع از خود برآمدند. تشيّع که از بامداد اسلامي، سوابق ممتدّ در ايران داشته است براي ايرانيان يک پناهگاه مي شود... پادشاهان صفوي از آغاز سلطنت برآن شدند که ايران را از خطر استبدادي ترکان محفوظ دارند و حکومت ملوک الطوايفي را براندازند و بار ديگر وحدت سياسي ايران قديم ساساني را تجديد کنند، اما چون بنياد ميهن پرستي و ملّت پس از انقراض ساساني سستي گرفته بود و در اثر نفوذ قوانين و معتقدات اسلامي دين بر ملّيت غلبه داشت، صفويه نيز دست به دامان دين زدند و با ترويج مذهب شيعه و رسمي شمردن آن مذهب، ميان ايراني و ترکان عثماني اختلاف شديد ايجاد کردند... و بدين وسيله از طرفي کشور ايران را که نزديک ده قرن به سبب غلبه ي اعراب گرفتار اختلافات داخلي و محکوم حکومت هاي گوناگون بود به وحدت و يگانگي ملّي رهبري کردند، و از طرف ديگر با جدا ساختن کشور ايران از متصرفات عثماني، نظر مهر و محبت اروپاييان را به خود متوجه ساختند و تدريجا باب روابط سياسي و تجاري را با آنان بازکردند... از آن جمله شاه عبّاس کبير از سال 1015 چندين هزار ارمني را از سرحدات عثماني به اصفهان کوچانيد و آنان را در محل جلفا جاي داد و براي ايشان خانه و کليسا بنا کرد و آنان از لحاظ مذهبي کاملا آزاد بودند... شريعتي ديد تحقيق تاريخي نداشته، و اصولا به استقلال ايران و به سوابق معنوي تشيّع در ايران و بازگشت به تجديد خاطره ي ساساني براي ايرانيان متوجه نبوده است که ولو به صورت اسطوره، دختر يزدگرد سوم را همسر امام حسين مي دانستند. اين مجموعه ي فرهنگي، سياسي و تاريخي را شريعتي در نظر نمي گرفته است.»
اينک ببينيم اين مجموعه ي فرهنگي، سياسي، تاريخي در نگاه شريعتي و مورّخان عصر صفوي چگونه بوده است؟ شريعتي به مسأله ي رويارويي صفويه با عثماني ها از زاويه ي ديگري نگاه مي کند. او مي گويد: «در اوج مبارزه ي عثماني ها با اروپايي ها، که قدرت امپراطوري عثماني در غرب پيش مي رفت، ناگهان در پشت جبهه، در منتهي اليه مرزهاي شرقي عثماني، يک قدرت نيرومند مهاجم و تازه نفس مي جوشد، و از پشت بر عثماني حمله مي کند... و استعمار غربي، با دميدن روح قوميت گرايي ، قدرت جهاني اسلام را از درون متلاشي مي سازد و... ناگهان خلافت وسيع اسلامي به چندين قطعه، تجزيه مي شود و آن پيکره ي عظيم، با تيغ ناسيوناليسم، لقمه لقمه مي شود و هر لقمه اي، راحت الحلقومي که غول استعمار غرب به راحتي مي بلعد... رژيم عثماني بي شک يک حکومت فاسد بود و هرگز شايستگي آن را که حکومت اسلامي خوانده شود، نداشت، اما وقتي آن را قدرتي در برابر استعمار غربي و مسيحيت طمّاع مهاجم اروپا مي بينيم که براي بلعيدن ما سرازير شده است، و در سرراه خويش با عثماني- که همچون سدّي ايستاده- درگير مي شود، و مسلمانان قدرت بازو و شمشيري به آنان نشان مي دهند که هنوز خاطره اش را از ياد نبرده اند... و از هنگام غلاف شدن شمشير آن ها و شکست همان حکومت هاي فاسد، استعماري وحشيانه و دزدانه و اهانت آميزي را بر ما تحميل کردند که تاريخ به ياد نداشت... آن وقت قضاوت ما فرق مي کند...»(24).
چنان که مشاهده مي شود، اين دو تفسير از اختلاف سياسي صفوي ها و عثماني ها، از دو زاويه ي متفاوت به موضوع صورت گرفته است. در نگاه کساني که مانند نراقي مي انديشند، صفويه با جدا کردن مرزهاي فکري و اعتقادي خود از عثماني ها موجبات استقلال ايران را پديد آورده است، در حالي که در تعبير شريعتي از اين ماجرا، آنان با خنجري از پشت، خلافت عثماني را در برابر يورش استعمارگران ضعيف ساخته و سرانجام در نابود کردن اين دژ استوار سرزمين هاي اسلامي با قدرت هاي غربي همدستي کرده اند. تفسير نراقي، از اين قضيه در حد يک نظريه است يعني با قطعيت و يقين نمي توان گفت که در صورت پديدنيامدن حکومت شيعي صفوي، ايران توسط عثماني بلعيده مي شد يا نه؛ زيرا چه بسا که يک حکومت قدرتمند ديگر به جاي صفويه پديد مي آمد، و بي آن که به اختلافات مذهبي ايران با عثماني دامن بزند، مي توانست استقلال سياسي ايران را محافظت کند! و يا در فقدان چنين حکومتي هم، عثماني ها هيچ خطري براي ايران ايجاد نمي کردند! هيچ يک از دوسوي اين قضيه را نمي توان با قطعيت پذيرفت و در نتيجه تفسير نراقي از آن در حد يک احتمال است و نه تبيين يک حادثه ي تاريخي؛ و آن چه که چنان تفسيري از خطر عثماني ها براي ايران را مخدوش نشان مي دهد، اين است که مطابق با گزارش راجرسيوري، صفويه شناس برجسته ي معاصر، بيشتر اين جنگ ها از سوي صفوي ها آغاز شده است. (25) هر چند که خود راجرسيوري نيز از احتمال مطامع عثماني ها نسبت به ايران سخن مي گويد(26) اما هيچ يک از درگيري هاي ايران با عثماني - که از سوي ايران آغاز مي شود-تأييد کننده ي چنين برداشتي از انگيزه هاي خلافت عثماني در جنگ با ايران نبوده است. بنابراين چنان که متذکر شديم نظريه ي نراقي در حد يک احتمال باقي مي ماند، در حالي که تفسير شريعتي از اين قضيه صورت واقعيت نيز پيدا کرده است ابتدا، سلاطين اروپايي، و حتي پاپ، چندبار با تحريک صفوي ها عليه عثماني و با قرار دادن اسلحه و کارشناس و جاسوس در اختيار آنان، آتش چند جنگ را برافروختند(27) و پس از متلاشي شدن قدرت عثماني در برابر استعمارگران، بخش هايي از امپراطوري آن براي مدت ها در زير استعمار قدرت هاي غربي قرار گرفته، و آن گاه پس از سال ها تحمل تحقير و کشتار و غارت، و با بهايي بسيار گران، استقلال خود را به دست آورده است! و بخش هايي از آن- مانند فلسطين- تا امروز هم تاوان ضعف و ناتواني خود را پس مي دهند! گذشته از آن، صفويه نيز در آغاز کار، درد استقلال ايران را نداشتند و اگر حکومت آنان چنين نتيجه اي را به دنبال خود آورده باشد، در حقيقت يک رويداد ناخواسته و حاصل قدرت طلبي آنان بوده است. سيوري گزارش مي کند که «شيخ صفي از همان مراحل اوليه، برآن بود که از طريقت، هم چون نردباني براي رسيدن به قدرت سياسي استفاده کند»(28) و بديهي است که فرزندان او- مانند شاه اسماعيل و شاه طهماسب و شاه عباس و...- که شاه بودند و نه شيخ، اين قدرت طلبي را مضاعف کرده بودند. سراسر دوران فرمانروايي آن ها حاکي از اين قدرت جويي است و حاصل آن يک حکومت تمامت خواه که به تعبير سيوري، دين را نيز دستاويز قدرت جويي خود کرده بود! و در اين راه هر صدايي را در گلو خفه مي کرد، و کارگزاران آن تنها از بيم هلاک، به شاه و حکومت خدمت مي کردند(29)
نراقي به گونه اي از حکومت صفويه و آمال و اهداف آن ها سخن مي گويد که گويي شاهان صفوي براي دور کردن استبداد سياسي و ترويج ارزش هاي ديني و رعايت تسامح مذهبي روي کار آمده بودند، در حالي که اين حکومت در گزارش پژوهشگران ديگر، سيمايي متفاوت دارد و از همان آغاز با پيش گرفتن مخوف ترين شيوه هاي سياسي روي کار مي آيد و در طول نزديک به دو قرن، استبداد ديني- سياسي هولناکي را در اين سرزمين حاکم مي کند که مانند آن را تاريخ نظام هاي سياسي کم تر ديده است! به روايت شاردن «حکومت ايراني، چه در امور ديني و چه در امور دنيايي، سلطنتي استبدادي و مطلقه است... و بي گمان استبداد هيچ شاهي در جهان به پاي استبداد پادشاه صفوي نمي رسد(30) تا جايي که اگر «کسي از علما نيز صدايشان را- به مخالفت- بلند مي کردند دهانشان را شاه و وزيرانش مي بستند»(31) . يک متفکر ايراني، اين دوره از تاريخ را «تونل وحشت»(32) ناميده و مينورسکي، محقق نام آور روسي، «سازمان اصلي صفويان متقدم را شبيه يکّه احزاب دول انحصار طلب امروزي» خوانده است. (33) و سيوري در تفسيري که بر اساس همين سخن مينورسکي نوشت، نشان داد که تشکيلات صفوي از چندين لحاظ، درست مانند سازمان هاي سياسي مخوف معاصر- مانند چکا- بوده است(34). در اين تشکيلات، پادشاه، خود را «مرشد کامل» و حتي «خدا» و «پيغمبر» مي خواند و تشخيص استبدادي که از چنين تفکري برمي آيد، براي اهل فن دشواري چنداني ندارد! مريدان شيخ و مرشد که سربازان او نيز به شمار مي رفتند به جز اطاعت کورکورانه از شيخ خود(35) آيين ديگري نمي شناختند، و اين اطاعت کورکورانه، هر راه و رفتاري را بر آنان مجاز و مشروع مي ساخت؛ از تکه پاره کردن پيکر مخالفان با چنگ و دندان که حرفه ي گروه خاصي از آنان بود و به همين سبب نيز «چي يين» يعني ناپخته خوار - و بخوانيد زنده خوار- نام گرفته بودند، تا به سيخ کشيدن گوشت مخالفان شاه صفوي در ميدان جنگ به ويژه اگر آن ها شيعه بودند!(36) و سرانجام جلادشدن در دربارشاه و با ساطور گردن زدن!(37) برشمردن همه ي اين شگردهاي کشور داري صفويان در اين جا ميسر نيست، و من تنها بخش اندکي از آن را روايت کردم تا تصوير حقيقي حکومت صفوي را در سياست داخلي آن نيز در برابر گزارش احسان نراقي بگذارم و خوانندگان اين دو گزارش را به قضاوت بخوانم و براي آگاهي بيشتر در اين زمينه، آنان را به نوشته هاي «راجرسيوري» و نيز سفرنامه هاي عصر صفوي ارجاع مي دهم تا اين بخش از سخنان خود را به پايان آورم.
اين گزارش ها، چهره ي حقيقي شاهان صفوي و وضعيت سياسي- اجتماعي تباه روزگار آنان را به روشني تصوير مي کنند، اما، حتي اگر همه ي اين تباهي ها را ناديده بگيريم، و يا هيچ يک از آن ها را نقصي براي يک حکومت قرن دهمي نشماريم، و اين حکومت را به تعبير آقاي نراقي، سراسر فرهنگ وتمدن و استقلال و آزادي انديشه بشماريم، باز هم هيچ خدشه اي برآرا و انديشه هاي شريعتي در باب صفويه وارد نمي شود؛ زيرا او در اين جا از موضوع ديگري سخن مي گويد و صفويه را از زاويه اي ديگر مورد انتقاد خويش قرار داده است؛ از زاويه ي «تشيّع صفوي»، تشيّعي که به دست صفويان پديد آمد، و چنان که شريعتي نشان داده است، هيچ شباهتي با تشيّع روزگار علي(ع) و فرزندان او نداشته است، اما چون احسان نراقي نه دين شناس است و نه مانند شريعتي درد دين داشته است، حق دارد که آن را «هياهو» و «نمايش» بخواند. تشيّع عصر صفوي قابل نکته گيري و انتقاد است و بر منتقدان آن لازم نيست که به دليل تلاش صفويه در فراهم نمودن استقلال ايران، رعايت حرمت آنان را بکنند و از بلايي که آنان بر سر دين آوردند، چشم بپوشد؛ هم چنان که منتقداني مانند «ادوارد براون» و «محمد قزويني» نيز از ادبيات عصر صفويه به شدت انتقاد کرده و آن را شديداً مبتذل و بي مايه خوانده اند(38) و اين تعبير درستي است از وضع ادبيات در روزگا صفوي ها! «براون» و «قزويني»، «پژوهشگر ادبيات» بودند و «شريعتي» «دين شناس»، و هريک از آنان در محدوده ي آشنايي و تحقيقات خود، از ضعف و انحطاط دوره ي صفوي سخن مي گفتند، و اين انتقادات هيچ ارتباطي با اين که سلسله ي صفوي استقلال ايران را فراهم آورده باشد يا نه، و يا اين که شهرسازي و برخي از هنرها در دوره ي آنان پيشرفت و اعتلاي چشمگيري پيدا کرده باشد يا نه، ندارد! سخن آنان چيز ديگري است و در نتيجه هم چنان که امروز با اتکا به استقلال فراهم آمده ي دوره ي صفوي نمي توان به انتقادات قزويني و براون پاسخ داد، به انتقادات شريعتي در حوزه ي «تشيّع صفوي» هم نمي توان با چنين دستمايه اي پاسخ داد. پاسخ درست، اين است که متوجه يکايک آراي شريعتي در باره ي وضعيت دين در عصر ياد شده باشد، چيزي که در نقد احسان نراقي هيچ جايي پيدا نکرده است، و او به جاي تبيين يکايک اين آرا، به توصيف قدرت سياسي صفويان در برابر حکومت عثماني و يا جلب قدرت عيسويان از سوي آنان پرداخته است! اما ببينم که «تشيّع صفوي» چه بود و شريعتي از آن چگونه سخن مي گفت؟
شريعتي به هنگام توصيف «تشيّع صفوي» ابتدا تصويري از «تشيّع ايراني» پيش از صفويه ارائه مي دهد که «يک چهره ي ممتاز و درخشان علمي و تحقيقي دارد و اکثريت نوابع بزرگ اسلامي و برجسته ترين قضات و محققان و فلاسفه و مورخان و دانشمندان علوم غيرمذهبي و حتي فقها و رهبران مذاهب بزرگ اسلامي در فقه و کلام» را در خود پرورده است؛ و هميشه به«علم» ، «منطق» ، «پارسايي»، «عمق» و «عدالت خواهي» شهره بوده است؛ و فرهنگ و تمدن اسلام درميان همه ي ملت ها و نژادهايي که به اسلام آمده اند؛ همه چيزش را مديون نبوغ اين عنصر چند پهلوي پرملکات ايراني است» و «نهضت شيعي تنها نهضت پرحيات و حرکت و توفنده و مغز شکافي است که از رويه ي سطحي اصطلاحات و تعبيراتي که يک عقيده را در بر مي گيرد، مي گذرد و پرده ي رموز و اسرار را کنار مي زند و به اعماق سر مي زند و حقايق زنده و پرتکان و تپشي را که در پس ظواهر پيداي هر مذهبي پنهان است به چنگ مي آورد و اگر اين نژاد نمي بود، مذهب در قالب منجمد و متحجّر و ظواهر و الفاظ و تکرار مکررات سطحي خويش به جمود و توقف دچار مي شد و در توالي ادوار و تحول افکار و حرکت مستمر زمان مي ماند و مي مرد. اين است که تشيّع چهره اي است که گر چه از انظار پنهان است و مجهول، اما عميق ترين و درخشان ترين نقش را در تاريخ اسلام حکايت مي کند(39) (لازم به توضيح است که شريعتي بخش اخير سخن خود را از عبدالرحمن بدوي، دانشمند مشهور اهل سنت آورده است) و در سطح سياسي نيز شيعه مکتبي را ارائه مي دهد که جهت اصلي و خط سير اساسي آن، نجات بشريت، نفي تضادّ طبقاتي و تبعيض نژادي و اجتماعي و تحقّق برابري و داد در زندگي اجتماعي است.(همان جا)
پس از يک گزارش مبسوط از حقيقت «تشيّع ايراني» که بخش عمده اي از نوشته ي شريعتي را به خود اختصاص داده است و آوردن آن در اين مقاله مقدور نيست، شريعتي به سراغ مهم ترين متون بازمانده از دوره ي صفويه مي رود، و با آوردن نمونه هاي فراوان در زمينه هاي گوناگون نشان مي دهد که اين دين در عصر صفويه و به دست نظريه پردازان آن به چه روزي افتاد و چه وضعيتي پيدا کرد! مطابق اسناد و متون مورد استناد شريعتي، در اين تشيّع، بردگي و خريد و فروش انسان توجيه مي شود، ربا مباح مي گردد، امام را بنده ي يزيد مي سازند، تقليد و سوگواري چهره ي غالب تشيّع مي شود، (40) و امامت و عدالت و عاشورا و عصمت و ولايت و... يک سره تغيير ماهيت و تغيير جهت مي يابند و از معاني و مايه هاي حقيقتي خود تهي مي شوند و بدين گونه ديني پديده مي آيد مشغول کننده ي مردم، توجيه کننده ي فلاکت و تيره روزي آن ها، و ابزاري در دست شاهان صفوي براي مشروع ساختن قدرت سياسي! ديني که شاهان صفوي از آن، به گفته ي «راجرسيوري»، در کنار تصوف «درمقام دو ابزار سياسي» بهره مي گرفتند. شريعتي از اين دين که هيچ شباهتي با آن دين سراسر اجتهاد و دانش و آگاهي و پارسايي و هوشياري سياسي نداشت، به «تشيّع صفوي» تعبير مي کند و اين تعبيري است بسيار درست! هم چنان که مي توان به پيروي از شريعتي، سخن از «تصوّف صفوي» نيز گفت؛ تصوّفي که با آيين صوفيان نخستين و تصوّف سده هاي پيش، هيچ وجه شباهتي نداشت. در آن جا تصوّف ، سراسر دردخدا و يا درد انسان بود، و صوفي آرزو مي کرد که خداوند او را به دوزخ برد و در دوزخ، جسم او را به قدري بزرگ کند که در آن جايي براي ديگر بندگان خدا نماند، و او يک تنه عذاب همه ي انسان ها را بکشد تا آن ها را از عذاب دوزخ برهاند، و صوفي ديگر وقتي در کيسه ي آردي که از ولايتي دور آورده بود، مورچه اي يافت، برخود فرض دانست که بازگردد و آن مورچه را به لانه ي خود برساند! و کارنامه ي تصوف سرشار است از اين گونه حماسه هاي بزرگ و دشوار، در کنار انديشه و احساسي لطيف و انساني، اما صوفي در تصوّف صفوي- به نام تصوّف و پيرو مرشد- آدم مي دريد، آدم مي خورد، و جلاد دربار مي شد! - صوفي آدمخوار و صوفي جلّاد!- حال اگر اين معجزه ها را از آن حکومت صفوي ندانيم و يا آن را در کارنامه ي صفويان ناديده بگيريم، چگونه مي توانيم ادعاي ديد تحقيق تاريخي داشته باشيم و تصويري کامل از تاريخ ارائه دهيم؟
بدين گونه ترديدي نيست که سلسله ي صفوي، اگر هم با تشکيل يک حکومت ملي ومستقل، دستاورد سياسي ارزشمندي را براي سده هاي بعد باقي گذاشته باشد، در حوزه هاي ديني، اعتقادي، فرهنگي، ميراث آشفته اي از ارتجاع و خرافه و دروغ بر جا نهاد که در سده هاي بعد، هم چنان تداوم پيدا کرد، و به گونه ي مانعي ستبر در برابر بيداري و ترقي و تحرک اجتماعي ايرانيان ايستاد، و در نتيجه از انقلاب مشروطه تا عصر شريعتي و پس از آن، به گونه ي بزرگ ترين مسأله و معضل پيش روي مصلحان اجتماعي، مصلحان فرهنگي، طلايه داران انقلاب مشروطه و روشنفکران و آزادي خواهان معاصر ايران ديده شد. اين ميراث، آميخته اي بود از «شاه پرستي»، «شيخ پرستي»، «درويش بازي»، «غالي گري» ، «تقليد کورکورانه از قدرت سياسي»، به علاوه ي سفّاکي و آزمندي و عيّاشي و جهل و جمود و تحجّر که خدعه و تزوير شاهان صفوي بر روي همه ي آن ها رداي تصوّف و تشيّع مي کشيد و در نتيجه توده هاي مردم را در برابر آن ها شيفته وکور مي کرد! اين هزينه اي بود که ملّت ايران براي آن استقلال يا وحدت ملّي پرداخته بود! شريعتي بي آن که بگويد استقلال و وحدت ملي بد يا منحوس يا بي ارزش است، به نقادي اين ميراث سياه صفويان پرداخته است، يعني کار او در نقد «تشيّع صفوي» يک کار فرهنگي و دين شناسانه است و ربط چنداني به تاريخ ندارد تا نراقي آن را يک تصوّر ناقص از تاريخ بخواند! مسائل تاريخي در اين نوشته ي شريعتي بيشتر فرعي است و اندک، و در آن نيز– چنان که نشان داديم- او قضيه را از بعد ديگري تفسير مي کند، و از قضا در برخي مباحث تاريخي هم- مانند ازدواج شهربانو با امام حسين(ع)- او از نقد تاريخي بهره مي گيرد و با تحليل علمي ماجرا نشان مي دهد که اين ازدواج از لحاظ تاريخي نمي تواند واقعيت پيدا کند(41) چيزي که احسان نراقي ناچار است آن را اسطوره بخواند و اين بار تاريخ را کنار بگذارد؛ زيرا که تفسير تاريخي قضيه با مواضع او انطباق ندارد! شريعتي کدام تصور ناقص از تاريخ را در اين کتاب ارائه داده است؟ او تا مي تواند به اسناد مراجعه مي کند، هم در مسائل تاريخي و هم در مسائل ديني، سراسر کتاب او مشحون است از نقل و روايت از منابعي که مورد انتقاد قرار داده است.
مشکل اساسي نراقي در نقد شريعتي اين است که او در سراسر زندگي و سلوک فکري- سياسي خود، مشغله ها و دغدغه هايي متفاوت از مشغله ها و دغدغه هاي شريعتي داشته است، بنابراين، انتظار اين که او انديشه هاي شريعتي را درک کند و يا حتي با برخي از آراي او در نقد سنّت هاي ديني همدلي داشته باشد، انتظار بيهوده اي است و گرنه چه کسي است که تأثير و دخالت سنّت هاي ديني و سياسي بازمانده از روزگار صفوي را در تاريخ و جامعه و زندگي مردم ببيند، و برهوش شريعتي آفرين نگويد که درست ريشه هاي فاجعه را نشانه گرفته است؟ حاکميت و نظام صفوي، ترکيبي بود از وحشت، خشونت، تزوير، به علاوه ي خرافه، جمود و تحجّر و ... و در دو کلمه يعني «استبداد» و «ارتجاع»، دوهيولايي که پس از صفويه، پيوسته مشغله و معضل پيش روي جريان هاي نوانديشي ديني و سياسي اين سرزمين بوده است، با اين وصف گويا احسان نراقي براي هيچ يک از آن دو، موجوديت و مصداق خارجي نمي شناسد!
* من گزيده ي اين مصاحبه را در روزنامه ي شرق، شماره ي 796 ، 10تيرماه85 خوانده ام و اصل آن مصاحبه را نديده ام، در نتيجه روايت من از روزنامه ي شرق است و اميدوارم که آن روزنامه انتشار گزيده اي از اين پاسخ را نيز وظيفه ي خود بداند!
ارجاعات
مرتضي مردي ها، مباني نقد فکر سياسي، ص41
ماهنامه ي آفتاب، شماره ي 35
شريعتي، مجموعه آثار 2/167
شريعتي ، 20/500
کرين، برينتون،ص 277
مرتضي مردي ها،ص 62
شريعتي، 27/61
شريعتي، 22، 39 و 40
شريعتي، 27 ، 61
آدينه، شماره ي 47، تيرماه 69، سخنراني احمد شاملو در دانشگاه برکلي آمريکا
شريعتي 33، 912
پاسارگادي،
نعماني، 145
پطروشفسکي، 7 و 433
لمتون، 121
همان، 122
کريستين سن، 345
شريعتي ، 27/199
شريعتي، 1/81
شريعتي، 23/166
همان، 166
شريعتي، 27/109
همان، 200
شريعتي، 9/41، 45 و 103
راجر سيوري، در باب صفويان، 54، 188 و 234 و ايران عصر صفوي، 38، 61، 83، 192
ايران عهد صفوي، 29
همان، 103، 104، 108 و... .
همان، 8
همان، 32، 64، 234 و...
درباب صفويان، 159، 171
همان، 183
حکيمي، 67
درباب صفويان، 180
همان، فصل دهم
هيلنتس، 1
درباب صفويان، 1
همان، 240
ايران عصر صفوي، 201، 202
شريعتي، 9/109
همان، 115، 121، 152، 178
همان، 92 به بعد
عضو هيأت علمي دانشگاه زنجان

منبع :اعتماد ملی

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:27  توسط   | 

احسان نراقي
يك تصور متضاد و متشتتي از شريعتی وجود دارد. به عنوان مثال من در زندان اوين كه بودم جوان‌هايي را ديدم كه عضو گروه فرقان بودند و سخت طرفدار شريعتی و از لحاظ روش، منحصرا به تروريسم اعتقاد داشتند.
يعني خيلي تند و تيز و هيجان‌زده بودند، چند سال بعد من به مشهد رفتم و با آقاي طاهر احمدزاده آشنا شدم و خيلي خوشحال شدم از آشنايي با يك ا‌نسان به تمام معني دموكرات‌منش و آزاده كه هميشه رعايت ديگران را به حد كمال مي‌كرد، او هم، خود را متأثر از شريعتی مي‌دانست. با اين توضيح آيا مي‌توان گروه فرقان و آقاي احمدزاده را يكي دانست؟ پس اينجا اشكال وجود دارد، يعني برداشت‌هاي مختلفي درباره شريعتی ديده مي‌شود. مي‌توان گفت كه شريعتی داراي يك جنبه تهييجي است و يك ادبيات جالبي را طرح كرده است كه ما نمونه آن را در ادبيات فارسي نداشته‌ايم، يعني ادبيات جذاب، دلكش و خيلي هيجان‌انگيز؛ البته نمي‌توان آن را آيين و دكترين و فلسفه دانست بلكه يك سبك هيجان‌آميزي است در نوشته‌هاي سياسي و ايشان نسل جوان ما و حركت انقلا‌ب ايران را از سال‌هاي 42 تا 47 بارور كرد.
شريعتی و مبارزه براي تخريب رژيم گذشته
شريعتی مرد مبارزه در تخريب رژيم گذشته بود و بيشتر مطالبي را هم كه از دنيا گرفته است مانند جريانات ويتنام و مبارزات فلسطين و... براي تخريب رژيم شاه بوده است ولي روش‌هايي كه او توصيه مي‌كند در آن زمان، امروز قابل عمل نيست. مثلا‌ او در نوشته‌هايش شيعه را تبديل مي‌كند به يك مكتب انقلا‌بي، در حالي كه به نظر من جنبه عرفاني شيعه بيشتر اهميت دارد تا جنبه انقلا‌بي آن و انقلا‌ب شيعه به آن صورتي كه او مطرح كرده است در قرن بيستم وجود ندارد. يا آنچه شريعتی در كتاب امت و امامت مطرح مي‌كند به معني دموكراسي نيست بلكه امامت جنبه آسماني دارد و امت جنبه زميني. پس اين ا‌مر مخلوطي است از جنبه آسماني و زميني و اگر خوب نگاه كنيم ساختار جمهوري اسلا‌مي از افكار سياسي شريعتی دموكرات‌تر است. چون جمهوري اسلا‌مي بر پايه يك قانون اساسي ايجاد شده است كه معتقد به تفكيك قوا و آزادي احزاب و انواع آزادي‌هاي اجتماعي است. او ايده‌آل‌هايش مثل مبارزه با استبداد و استعمار جالب است اما روش‌‌هايي را كه پيشنهاد مي‌كند ما را به اين اهداف نمي‌رساند.
و نكته ديگر اينكه شريعتي 2 منطقه را مدل برنامه‌هايش قرار مي‌دهد. يكي فلسطين كه تحت اشغال اسرائيلي‌ها بود و ديگري الجزاير كه تحت سلطه فرانسوي‌ها بود، در حالي كه وضع اين دو كشور قابل مقايسه با ايران آن زمان نبود و شريعتي به اين تفاوت‌ها توجه نمي‌كرد و فقط به فكر انقلا‌ب بود و البته اين را بايد گفت كه او در دوره‌اي مي‌زيست كه انقلا‌ب گفتمان مسلط بود، در آن زمان هنوز گورباچف ظهور نكرده بود تا علناً عليه ميراث استالين قد علم كند، شريعتي حمله شوروي به افغانستان را نديده بود و اينكه افغانستان مظلوم براي دفاع از خود به اسلا‌م تكيه مي‌كند و از اين مخاصمه بن‌لا‌دن سر بيرون مي‌آورد كه با جنگ مستقيم با شوروي- با كمك آمريكا- تا حد زيادي موجب فروپاشي شوروي مي‌شود، همان بن‌لا‌دني كه پس از شكست شوروي، جبهه متحد اسلا‌مي ضدامپرياليسم به وجود مي‌آورد و كارش به انهدام برج‌هاي نيويورك در سال 2001 مي‌كشد. متاسفانه عمر شريعتي كفاف آن را نداد تا شاهد قيام <لخ والسا- رهبر سنديكاي كارگري لهستان> عليه شوروي باشد كه با كمك واتيكان [سازمان ارتجاعي به زعم شريعتي] منجر به فروپاشي سوسياليسم در لهستان شد. يقينا با آنچه ما از شريعتي ديديم، او تصور نمي‌كرد روزي يك سنديكاي كارگري عامل سقوط يك رژيم به اصطلا‌ح سوسياليستي گردد. همچنين راجع به چين هم او تصور نمي‌كرد كه يك حكومت ضددموكراتيك در چين، امروز رشد چشمگيري در مسائل اقتصادي به دست بياورد و رقيب مقتدري در مقابل كشورهاي بزرگ سرمايه‌داري گردد و به همين علت تقابل سياسي گذاشته‌اش با ابرقدرت‌هاي سرمايه‌داري تبديل به مراودات و مناسبات جديد شده است و چين و روسيه هر دو وارد در جريان جهاني شدن سرمايه‌داري شده‌اند يعني طبيعي است كه اين اتفاقات نتيجه پيچيدگي‌هاي دنياي امروزي است يعني اتفاقاتي كه اگر شريعتي در قيد حيات بود يقينا در چشم‌اندازهاي جهاني او اثر مي‌گذاشت.
تشيع صفوي و تشيع علوي
او مي‌خواسته است از مبحث تشيع صفوي فقط يك بهره بگيرد و آن بي‌اعتبار كردن روحانيوني مثل <مجلسي> است كه به عقيده او، هم مبلغ خرافات بوده‌اند و هم با شاهان ارتباط مستقيم داشته‌اند. اصولا‌ شريعتي به استقلا‌ل ايران و سوابق معنوي تشيع در ايران و بازگشت به تجديد خاطره ساساني براي ايرانيان متوجه نبوده است. اگر شيعيان ولو به صورت اسطوره، همسر امام حسين(ع) را دختر يزدگرد سوم مي‌دانستند، ناشي از اين بوده است كه مي‌خواستند اسلا‌م خودشان را از اهل سنت و شايد هم تاحدي از اعراب جدا كنند، هرچند كه تشيع به خودي خود اصالت دارد. بي‌جهت نبوده است كه در ايالا‌ت مختلف ايران جريانات شيعي به صور مختلف ظاهر شده است. بنابراين احساس قوميت مستقل ايران با توجه به تعاليم عرفاني صوفيه و بعد با تقويت زبان فارسي يك مجموعه‌اي را تشكيل داده است كه شاه اسماعيل و ياران او با تكيه بر اين مجموعه تشيع را به صورت مذهب رسمي ايران اعلا‌م كرده‌اند و اين مجموعه فرهنگي، سياسي و تاريخي را شريعتي در نظر نمي‌گرفته است و به دنبال عقايد او كه ضديت با رژيم شاه بوده است او مي‌خواسته است، همه جا روحانيت شيعه نظير <مجلسي> را از وابستگان دربار معرفي كند كه در نتيجه بتواند روحانيت رسمي ايران را در زمان حاضر عقب‌مانده و مرتجع وانمود كند.
سخن آخر
در عين حال كه قلم شريعتي، قلمي جذاب و زيباست اما در مواردي هم غلو و اغراق در آن به چشم مي‌خورد همچنين برداشت‌هاي او بيشتر جنبه اديبانه و عارفانه داشت و من معتقدم كه اگر الا‌ن در قيد حيات بود قسمتي از افكارش را مورد بازبيني قرار مي‌داد. به نظر من آنهايي‌كه نوشته‌هاي شريعتي را مطالعه مي‌كنند براي آنكه بتوانند يك درك سالم و صحيح به دست آورند مناسب است به تحليل و تفسيرهاي دكتر سروش هم توجه كنند. زيرا سروش سي‌سال بعد از دكتر شريعتي تجربه‌ها آموخته است و انساني است كه به فرهنگ ايراني و اسلا‌مي وابسته است و صميمانه به دكتر شريعتي علا‌قه‌مند است.

منبع :اعتماد ملی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:42  توسط   | 

احسان نراقی

فرشاد قربانپور
گفت‌وگوي زير حاوي انتقادهايي است كه به‌نظر نراقي بيشتر بر پيروان شريعتي وارد است تا خود شريعتي. اين گفت‌و گو بخشي از كتاب در دست انتشار احسان نراقي است.

جدي‌ترين نقدي كه شما نه به دكتر علي شريعتي، بلكه به جريان شريعتي وارد مي‌كنيد، چيست؟
در مورد هر كسي بايد در ظرف زمان خودش قضاوت كرد و در مورد دكتر علي شريعتي هم من انتقادي چندان جدي به او ندارم. انتقادهاي من بيشتر به پيروان شريعتي است، نه به شخص شريعتي.انتقاد من اين است كه به شريعتي بيرون از زمان خودش مي‌نگرند و اين سبب آسيب مي‌شود. اگر شريعتي را در زمان خودش قضاوت كنيم، آنچنان ايرادي به او وارد نيست، چون او جوان پرشور و پرحرارتي بود كه از بي‌عدالتي و استبداد رژيم گذشته شديدا ناراضي بود و از اينكه مي‌ديد مليون و نهضت آزادي كه با آ‌نها همكاري مي‌كرد، كارشان پيشرفت چنداني ندارد، از طرف ديگر دغلكاري حزب توده كه جز دستور شوروي كار ديگري نمي‌كردند، حوصله‌اش سر رفت. مي‌‌ديد اين استبداد تمامي ندارد و بايد يك عمل اساسي انجام داد، لذا به دين متوسل شد و دين را به يك عامل سياسي موثر و قوي تبديل كرد كه در ايجاد انقلاب نقش مهمي داشت.
من به هواداران متعصب او يعني شريعتيست‌ها ايراد دارم و نه به شريعتي. شريعتي نويسنده بود و هر نويسنده‌اي جهات مثبت و منفي دارد. اگر پيغمبرش بكنيم، كار خراب مي‌شود.
اما اگر واقع‌بينانه نگاه كنيم، جهات مثبت او اين مي‌شود كه دين را از صندوقخانه اوهام و خرافات بيرون آورد و آن را زنده كرد، حالت خشك و ارتجاعي دين را گرفت، جوان‌ها را به دين علاقه‌مند كرد، به زن‌ها جرات عرض وجود و شخصيت داد، حوزه‌هاي علميه را از ركود خارج كرد و جنب و جوشي در ميان طلاب به‌وجود آورد و در نتيجه تاثير مثبتي در تحرك جامعه گذاشت. بنابراين جهات مثبت او به هيچ وجه قابل انكار نيست. ضمنا افكار شريعتي براي تخريب آن رژيم اسلحه موثري بود. مطلب اين است كه افكار او را اگر بخواهيم از آن رژيم به اين رژيم منتقل كنيم، اشكال دارد و جنبه سازندگي‌اش را از دست مي‌دهد.
چرا جنبه سازندگي‌اش را از دست مي‌دهد؟
اول اينكه شريعتي قبل از همه چيز يك خطيب بود. او برحسب شنوندگانش سخن مي‌گفت و بيان شيوايي داشت. قصد دائمي او به حركت درآوردن و بسيج جوان‌ها براي ايجاد يك انقلاب پرشور بود. او وقتي حرف مي‌زد، از همه جا سخن مي‌گفت. مثلا از صدر اسلام، از ياران پيامبر، از ائمه و شهادت حسين ابن علي(ع) و حتي از ماركسيسم گزينه‌هايي كه به كارش مي‌خورد كه بيشتر مربوط به تنازع طبقاتي بود نيز بهره مي‌گرفت. او حتي از زندگي و تاريخ فرانسوي‌ها از مبارزات فلسطيني‌ها و الجزايري‌ها نيز سخن به ميان مي‌آورد و خلاصه آنكه شريعتي از هيچ بحثي كه پيام انقلاب داشت، صرف‌نظر نمي‌كرد و تمام كوشش‌اش را براي ايجاد همانا يك انقلاب پرهيجان معطوف مي‌كرد. البته بايد خاطرنشان كرد كه حرف‌ها و هدف شريعتي مناسب و فراخور موقعيت زماني و مكاني مردم قبل از انقلاب است. در نتيجه مي‌توان گفت در غير اين صورت با افكار شريعتي بايد همچنان در انقلاب به‌سر برد. در حالي كه تكرار آن حرف‌ها، امروز راه به جايي ندارد، زيرا شريعتي تئوري منظم و منسجمي براي افكار خودش تهيه نكرده، در واقع او يك تئوريسين انقلابي به‌زعم خودش بود، برنامه‌اي هم براي تحكيم همان انقلاب نداشت و طرح سازمان جامعه جديدي را براي بعد از انقلاب هم ارائه نداده است.
شريعتي قبل از اينكه نظريه‌پردازي مبتني بر يك فلسفه‌اي باشد، او يك سخنور بسيار خوش بياني بود. او كمتر به نوشته يا مطلب تنظيم‌‌شده‌اي از پيش رجوع مي‌كرد و قادر بود ساعت‌ها سخن بگويد و مستمعانش را مجذوب كند، لذا از هر دري سخن مي‌گفت.
جناب آقاي دكتر منظور شما از اينكه شريعتي بين حزب توده و نهضت آزادي گير كرده بود، اين است كه او سعي كرد نگاهي بر هر دو داشته باشد و بين اين دو راه ميانه‌اي را انتخاب كند؟
بله، چون در آن زمان افكار چريكي و ماركسيستي در دنيا رواج داشت و هنوز شوروي با تمام قدرت و اعتبار حضور جهاني داشت. افكار ماركسيستي در جامعه فائق بود و شريعتي هم سعي مي‌كرد از قافله انقلابيون عقب نماند، در حالي كه ادعاي مخالفت با ماركسيسم را هم داشت، اما قسمت‌هايي از ماركس و به‌طور مثال مبارزه طبقاتي او را مرتبا به كار مي‌برد. يعني تا زماني كه با آن رژيم مبارزه مي‌كرد، نمي‌توان بر اين افكار ايراد چنداني وارد كرد، اما وقتي جا معه‌اي از انقلاب عبور كرد، آن وقت ديگر از افكار شريعتي چيزي باقي نمي‌ماند كه به درد اين جامعه پس از انقلاب بخورد. در اين زمان جامعه به يك عقلانيت در امور احتياج داشت كه البته سروش با قدرت و صلابتي استثنايي درصدد اين كار برآمد.
بدون ترديد سروش تا حدي تندروي‌هاي شريعتي را جبران كرد. ايراد كار شريعتي اين بود، از اين جهت كه وقتي تحت تاثير افكار چريكي قرار مي‌گرفت، از خودش نمي‌پرسيد كه اين چريك‌ها چه كساني بودند. فلسطيني‌ها و چريك‌هاي الجزايري و ويتنامي بودند كه هر كدام در برابر اسرائيل، فرانسه و آمريكا قرار مي‌گرفتند. شريعتي اين مدل‌ها را يكسره اقتباس مي‌كرد و قصد داشت در ايران اعمال كند. به‌طوري كه وي در يكي از نوشته‌هايش مي‌گويد وقتي مجاهدين حركت كردند، من سعي كردم جنبه تئوريك و عقلاني به كارشان بدهم.
آن روش شايد براي زمان استبداد محمدرضا شاهي و ساواك مناسب بود، اما در آن زمان قدرت تشخيص وجود نداشت و ضمن اينكه مطهري بارها به من مي‌گفت كه من از تندروي‌هاي شريعتي ناراحتم، براي اينكه ما دنبال انقلاب اسلامي هستيم، ولي شريعتي دنبال اسلام انقلابي است و مي‌خواهد اسلامش مادام‌العمر انقلابي باشد. نتيجه اين شد كه مجاهدين سر بر آوردند، فرقان نزديك‌ترين گروه به شريعتي بودند و من در زندان با آنها هم‌بند بودم، صد درصد خودشان را پيرو شريعتي مي‌دانستند و جز او هم به كس ديگري عقيده نداشتند. آنها منحصرا به ترور مي‌انديشيدند، به همين علت بود كه مطهري و مفتح را محكوم به قتل دانستند و آنها را كشتند. اين است كه من به شريعتيست‌ها انتقاد جدي دارم و نه به خود شريعتي. اگر خودش زنده مي‌ماند، يقينا به اين راه نمي‌رفت. شريعتي شيعه را دانسته يا ندانسته از طريق ماركسيسم به ايدئولوژي انقلاب تبديل كرده بود.
يعني بزرگترين نقد به شريعتي از ديدگاه شما اين است كه او سعي كرد از دين اسلحه‌اي به صورت ايدئولوژي بسازد؟
يعني او خواست اسلحه‌اي دائمي بسازد و نه فقط براي يك منظور، هرگز نگفت وقتي به مقصود رسيديم، چگونه از تخريب به سازندگي برسيم. بدون شك شريعتي ادعاي پيغمبري نداشت، ولي بعدا آنها كه پيروش بودن، به علت كمي مطالعه سياسي و بين‌المللي او را به صورت پيغمبر درآوردند و نفهميدند كه ديگر دوره برخي از حرف‌هاي شريعتي تمام شده است. شريعتي جنبه سياسي پرشوري داشت كه وقتي آدم كتاب حج او را مي‌خواند، منقلب مي‌شد. يعني اين كتاب را مي‌توان براي هميشه مفيد و جالب دانست، اما ديگر پس از انقلاب در جامعه‌اي كه بايد از پايه ايجاد شود، شور انقلابي نمي‌تواند تنها موتور محرك باشد. عقلانيت لازم است كه اصولا شريعتي به آن توجه نداشت. بنابراين اگر بخواهيم به قاعده از شريعتي استفاده كنيم، در اين صورت هيچ انتقادي به او نيست.
يعني شما مي‌خواهيد بگوييد كه تاريخ مصرف شريعتي به پايان رسيده است؟
من چنين مطلبي نگفتم. منظور من اين است كه اگر بخواهيم با احتياط به شريعتي نگاه كنيم، مي‌توان دستاوردهاي خوبي از آثارش بيرون كشيد. در واقع افراد دانا و عالم بايد اين كار را بكنند، ولي اگر افراد بي‌اطلاع بخواهند به شريعتي نگاه كنند و بخواهند مثل قرآن عينا حرف‌هاي دكتر شريعتي را به‌كار ببرند، آن وقت كارشان به جايي نمي‌رسد.
اما اكنون بسياري از جوانان ما دوباره به شريعتي روي مي‌آورند؟
خب آن به خاطر نقش انقلاب است. انقلاب به مقدار زيادي محصول شريعتي است. ناخواسته يا خواسته دو نفر مردم را عملا به‌سوي انقلاب سوق دادند، يكي شاه كه مردم را نسبت به رژيم بدبين كرد و ديگري شريعتي كه مردم را نه با توجه به عوامل و عوارض ناشي از آن، بلكه بيشتر به روياي انقلاب به نحو هيجان‌زده‌اي اميدوار كرد.
چون شاه و شريعتي در بروز انقلاب مكمل هم بودند، نمي‌توان گفت حالا كه شاه رفته، پس شريعتي هم منتفي است. در بعضي امور همچنان مي‌تواند الهام‌بخش ما باشد، به شرط آنكه با نگاهي نو به آن بنگريم. اين را هم بايد بدانيم حالا كه هيجان انقلابي فروكش كرده است، جوانان دنبال مسائل ديگري هستند، به جاي اينكه در زندگي با تحمل و تفكر به مسائل توجه كنند،‌از بعضي احساسات گذشته خود ابراز پشيماني مي‌كنند و به آنها حالت سرخوردگي دست مي‌دهد و مي‌بينيم كه خيلي از جوانان مثلا نسبت به دين بدبين مي‌شوند، چون انقلاب را با دين يكي مي‌بينند، وقتي دين كه خود به كلي مستقل از اين مباحث است ضربه مي‌بيند، ولي خود شريعتي هم اعلام كرده رهبري سياسي با دين بايد با يكديگر جمع باشد.
ممكن است نظر خودتان را درباره تحولات سياسي ايران پس از 22 بهمن شرح دهيد؟
گفتيم كه شاه و شريعتي در تحريك رژيم گذشته به سوي انقلاب هر كدام با راه و روش خود عمل كردند. يعني در حالي كه راه و روش اين دو جامعه را به يك گرداب اغتشاش و هرج و مرج پرتاب كرده بود، اگر رهبري و درايت امام خميني نبود،‌اين اغتشاش و هرج و مرج چه بسا كشور را به سمت فروپاشي حاكميت ارضي و جنگ داخلي سوق داده بود. بخصوص كه گروهك‌هاي افراطي بيمي در به‌كاربردن اسلحه و اقدام به برادركشي به خود راه نمي‌دادند. در اين ميان رهبري امام خميني با تكيه بر خردورزي روحانيون و دورانديشي مهندس بازرگان و همراهان او توانست انقلاب اسلامي را ماهرانه تبديل به جمهوري اسلامي كند و به شوراي انقلاب و دولت موقت در راه حفظ استقلال كشور و سازندگي امكان حركت دهد و در عين حال ميراث مديريت و سازماندهي رژيم شاه را حفظ كند. هرچند در مراحل بعدي با اشغال سفارت افكار و نظريات شهيد مطهري و بازرگان از مسير خود خارج شد كه بعدا بازرگان با صراحت كامل مكنونات قلبي‌اش را درباره انحرافات انقلاب در كتاب در دو حركت بيان كرد.
شما مي‌خواهيد بگوييد در ابتداي انقلاب راه امام خميني و شهيد مطهري و مهندس بازرگان غير از راه دكتر شريعتي بود. امام وقتي به قم رفت يعني جمهوري را به دست سياسيون واگذار كرد ولي شريعتي دين را از سياست جدا نمي‌كرد. چرا؟
بله براي اين كه شريعتي دنبال همين اصل بود. مگر كتاب «امت و امامت» او غير از اين بود. شريعتي در اين كتاب صراحتا با راي مردم مخالف است. به نوشته او «رهبر انسان كاملي است فوق انسان‌ها كه سرنوشت انقلاب را به دموكراسي راي‌هاي بي‌ارزش و خريداري شده و بازيچه جهل و خرافه و غرض وانگذارد» ببينيد شريعتي مي‌خواست مستقيما توي سرشاه بزند. هر كسي به طور قشري امروز دنبال شريعتي برود يكسره به طور مطلق خيانت به خودش به شريعتي و به دين و به همه چيز مي‌كند.
يعني به نظر شما نمي‌توان از برخي افكار و انديشه‌ها و ادبيات شريعتي براي اميد دادن به جوان‌ها بهره گرفت؟
به شرطي كه شما از اشخاص متفكر بخواهيد كه بيايند افكار شريعتي را جدا كنند مثلا بگويند اين قسمت همچنان پايدار است و در عوض قسمت امروز ديگر كاربردي ندارد و مربوط به همان دوره بوده است. اين طور نباشد كه شريعتي را به مرحله‌اي ببريم كه هرچه در آن زمان گفته ما هم تكرار كنيم. او يك جواني بود كه خيلي جاها هم به قول مطهري مي‌گفت: «شريعتي خيلي چيز‌ها را به لحاظ ديني خلاف مي‌گويد كه اصلا مي‌شود تكفيرش كرد. ما نمي‌خواهيم اين كار را بكنيم چون استعداد و علاقه دارد ولي در بسياري موارد بي باك است».
به طور مثال با تقليد از ماركسيست‌ها، او گفته است كه:«فردوسي ايدئولوگ فئوداليته بوده است» در صورتي كه فردوسي براي ما ايرانيان يك موهبت الهي است. ايرانيت ما در فردوسي موج مي‌زند و يا در مورد ابو‌علي سينا مي‌گويد: «صد تا ابوعلي سينا يك اباذر نمي‌شود». در حالي كه طب ابوعلي‌سينا در جهان بشريت بي‌نظير است. علت اينكه شريعتي درباره فردوسي و ابوعلي سينا چنين مي‌گويد اين است كه او براي علما و فلاسفه و عرفان ايران بهاي چنداني قائل نيست و اغلب دنبال اسطوره‌هايي از گذشته اعراب بوده است چون مي‌خواسته افرادي را به نوعي مجسم كند كه معاصر پيامبر بودند و بعد اينها را قهرمانان جنگ و مبارزه و جهاد معرفي كند. اين را بايد جوان‌ها بفهمند و امروزه با تكرار طوطي‌وار همه آنچه شريعتي گفته است به او ظلم نكنند.پيروان شريعتي متوجه نيستند كه رويا‌هاي شريعتي در كتاب «امت و امامت» تقريبا در جمهوري اسلامي عملي شده است ديگر معلوم نيست انقلابي بودن امروزه آنها براي چه منظوري است.
يعني منظور شما اين است كه شريعتي بيشتر از اينكه به مليت و تفكر ايراني و بومي توجه كند به اسلامي مي‌پرداخت كه از جاي ديگر برآمده بود كه بيشتر هم تفسير از خودش بود؟
بله . اما اسلامي كه خودش تعريفش را مي‌كرد كه عده‌اي از متفكرين اسلامي مي‌گفتند«خيلي از حرف‌هايي كه شريعتي به اسم اسلام گفته وجاهت واقعي و اساسي ندارد ولي ما نمي‌خواهيم تضعيفش كنيم براي اينكه او جرياني در جوان ها ايجاد كرد و به آنها اميد داده است». شريعتي جواني بود كه ادبيات را در مشهد خوانده بود و بعد هم در پاريس دكتراي ادبيات گرفت و قسمتي از همان كتاب «افاضل بلخ» را ترجمه كرد و به عنوان تز دكترا ارائه داد. او جامعه‌شناسي نخوانده بود و اصلا كار جامعه‌شناسي هم نكرده بود و با استادهاي جامعه‌شناسي هم ارتباط مستقيم درسي نداشت.
يعني او در پاريس جامعه‌شناسي و تاريخ اديان نخوانده بود؟
بورسي كه از دانشگاه مشهد گرفته بود براي تكميل تحصيلاتش در همين رشته ادبيات بود. و براي ارائه رساله دكترا ژيلبر لازار به من گفت مرحوم شريعتي يك قسمت از كتاب «افاضل بلخ» را با راهنمايي او ترجمه كرده است.
نويسنده اين كتاب كيست؟
نويسنده‌اش واعظ بلخي است كه به وسيله حسين بلخي از عربي به فارسي ترجمه شده است. كتاب شرح حال علمايي است كه از بلخ برخاسته‌اند و كتاب معروفي در مورد آسياي مركزي است. اما يك عده‌اي به خاطر اينكه تندروي‌هاي شريعتي را بپوشانند اين چنين مسائلي را القا كردند و حتي من خودم شنيدم كه آقاي طالقاني در مورد او مي‌گفت:«شريعتي جامعه‌شناسانه به دين مي‌نگرد». ايشان مي‌خواستند كارهايش را توجيه كنند. ببينند آنهايي كه مثل طالقاني از شريعتي دفاع مي‌كردند از انجماد حوزه و از عقب‌ ماندگي روحانيت ما مستاصل شده بودند و به شريعتي متوسل شدند بلكه نفسي بدمد. كما اين كه نفس خيلي موثري هم دميد. نتيجه آنكه جامعه‌شناسي پوششي بود براي حرف‌هاي تازه كه خيلي از موارد مخالف با عرف جاري هم بود براي اينكه سرپوش گذاشتن برانگيزه و هدف شريعتي از زير پوشش جامعه‌شناسي قرار مي‌دادند ولي متاسفانه بعد از انقلاب يك جريان مثبت واقع‌بينانه‌اي نبود. مثلا به وضوح ديديم دوستان آقاي خاتمي كه يك عده‌اي از آنها شديدا شريعتيستي بودند دموكراسي و آزادي را كه ايشان مطرح كرد در نظر نمي‌گرفتند. نظر به اينكه تربيت فكريشان متوجه انقلاب بود تمرين و مشق دموكراسي را هرگز نگذارنده بودند و اصولا به ذائقه آنها خوش نمي‌آمد و متوجه نبودند كه دموكراسي را با روش‌هاي انقلابي نمي‌توان به ثمر رساند. مثلا عدم مشاركت در دوره دوم انتخابات انجمن‌هاي شهري توسط اصلاح طلبان نيز نمونه‌اي از همين بي‌توجهي به مراحل زندگي دموكراتيك بود.
مگر شريعتي مي‌گفت هميشه بايد در انقلاب ماند؟
بله. او به هيچ‌وجه راه خروج از انقلاب را نشان نمي‌داد. گفت‌وگو با ديگران را كه آقاي خاتمي توصيه مي‌كرد را هم مطلقا تجويز نمي‌كرد. اگر يك روزي انقلاب مد نظر بزرگان و روشنفكران دنيا بود امروز براي آنها آزادي و دموكراسي و حقوق بشر مطرح است. او از انقلاب صحبت كرده چون آن دوران، دوران انقلاب بود. امروز ما ديگر جز اينكه دنبال دموكراسي برويم راه ديگري نداريم.آقاي صادق زيبا كلام اخيرا كتابي تحت عنوان «از دموكراسي تا مردم سالاري ديني، نظري بر انديشه سياسي دكتر علي شريعتي »، منتشر كرده است. در اين كتاب او مي‌گويد: «واقعيت آن است كه با هيچ تساهلي و با هيچ قرائتي و با هيچ نوع نگاهي، دموكراسي و حاكميت مردم از انديشه سياسي شريعتي استخراج نمي‌شود. همچنان كه از پاردايم هيچ انديشه‌مند راديكال و هم عصر شريعتي اعم از مذهبي يا چپ نيز دغدغه دموكراسي برنمي‌خيزد. انقلابيون هم‌عصر شريعتي كه جاي خود دارند. براي بسياري از منتقدين امروزين شريعتي تا همين سه چهار سال پيش هم تنها فكري كه مطرح نبود سوداي دموكراسي، جامعه مدني و آزادي بيان و انديشه بود. اينكه شريعتي سوداي دموكراسي در سرنداشت صرفا واقعيتي است منعكس كننده فضايي است كه شريعتي و معتقدانش در آن مي‌زيستند».
به همين دليل بود كه من بارها گفتم علت عدم توفيق اصلاح طلبان و در ظاهر پيروان آقاي خاتمي در دوران رياست جمهوري ايشان اين بود كه آثار همين تفكر انقلابي «غيردموكراتيك» مربوط به عصيان در مقابل شاه مانع به ثمر رساندن هدف‌هاي دموكراتيك آقاي خاتمي شد.
شما در بحث شريعتي منظورتان اين بود كه يك زماني روحانيون انقلابي ايران قصد داشتند با يك سياست ماكياولي از شريعتي استفاده ابزاري كنند و بدين وسيله اجازه دادند شريعتي حرف‌هايش را در عين مخالفت با آنها ابراز كند؟
درست است. يعني گفتند از بس كه اينها چدن بودند و قلعه ارتجاع را محكم نگه داشته بودند گفتند كه يكي بيايد اين را بهم بزند و بدين ترتيب شريعتي نفوذ كرد. چون حرف‌هايش تازگي، نفس و روح داشت. او سخنوري توانا بود و دلنشين حرف مي‌زد و در بيانش سحر مي‌كرد. خب اينها اثر مي‌گذاشت. او مي‌خواست حركت و هيجان ايجاد كند. او از اين عقب‌ماندگي و ارتجاع دلخور بود. بنابراين خواست هيجاني فراگير به وجود آورد.
نظر شما در قبال تفكر و نظام فكري آرمانشهر شريعتي چيست؟
اساسا تفكر شريعتي بر احساس و آرمانشهري است. در حقيقت كتاب «امت و امامت» شريعتي دقيقا نفي دموكراسي است. او معتقد است:«براي جامعه به يك رهبر عادل نياز داريم». در حالي كه دموكراسي مطلقا درباره رهبر عادل بحث نمي‌كند. به عنوان مثال نظريه انقلاب دائم امروز گفتمان مطرحي نيست. امروز متفكران به‌دنبال تجديد ساختار جامعه بر مبناي آزادي هستند. يعني اعتقاد به حقوق بشر و به تمام عواقب آن، در حالي كه در زمان شريعتي با مقايسه با امروز تفاوت دارد. از سوي ديگر شريعتي دو منطقه را مدل برنامه‌هايش قرار مي‌دهد. يكي فلسطين در زير فشار اسرائيلي‌ها و ديگري الجزاير تحت تاثير استعمار فرانسوي‌ها. در حالي كه اين مدل‌هاي انقلابي و شورشي قابل انطباق با جامعه آن روز ايران نبود. در ايران زمان شريعتي فشار از سوي خودي‌ها بود. اين ستم‌ از طرف كساني وارد مي‌شد كه مثل انقلابيون قرآن و حافظ مي‌خواندند. بنابراين تفاوت داشتيم با كشورهاي تحت اشغالي كه شريعتي به‌دنبال انتقال تجربه از آنجاها به ايران بود.
يعني به لحاظ موقعيت زماني خاص آن دهه‌ها بود كه شريعتي به‌دنبال مدل و اتوپيا مي‌گشت؟
در آن زمان همان مدل و جريان وجود داشت و شريعتي توجهي به تفاوت ما با بقيه نمي‌كرد. او با تمام قوا به‌دنبال انقلاب بود و در دوره‌اي مي‌زيست كه انقلاب گفتمان مسلط بود. در آن زمان هنوز گورباچف ظهور نكرده بود تا علنا عليه ميراث استالين قد علم كند.
شريعتي حمله شوروي يعني بزرگترين قدرت سياسي جهاني را به افغانستان نديده بود كه اين كشور با وجود ادعاي دفاع از ملل مستضعف به كشور عقب‌مانده و فقيري نظير افغانستان حمله مي‌كند و افغانستان مظلوم براي دفاع از خود به اسلام تكيه مي‌كند و از اين مخاصمه بن‌لادن سر بيرون مي‌آورد كه پس از جنگ مستقيم با شوروي به كمك آمريكا موجب شكست شوروي و تاحدود زيادي باعث فروپاشي شوروي مي‌گردد. همان بن لادني كه بعد از شكست شوروي جبهه بين‌الملل اسلامي ضدامپرياليزم را به وجود مي‌آورد و كارش به انهدام برج‌هاي نيويورك در سال 2001 مي‌كشد. متاسفانه عمر شريعتي هم كفاف نداد كه شاهد قيام لخ والسا رهبر سنديكاي كارگري لهستان عليه شوروي باشد كه با كمك واتيكان (ارتجاعي يقينا به زعم شريعتي) منجر به فروپاشي سوسياليسم در لهستان شد (يقينا شريعتي تصور نمي‌كرد روزي يك سنديكاي كارگري عامل سقوط يك رژيم سوسياليستي گردد) كه امروز پيروان او لاف دموكراسي غربي را مي‌زنند و با كمال سربلندي به اتفاق كشورهاي ديگر سوسياليستي سابق در اروپاي شرقي سر از اتحاديه كشورهاي سرمايه‌داري اروپا درمي‌آورند. اين است نتيجه بي‌توجهي به امر آزادي و ايدئولوژيك كردن هر آييني چه فلسفي و چه مذهبي . در مورد چين كمونيست هم تصور نمي‌كرد كه همان سيستم بسته و ضد دموكراتيك خود را در داخل چين ادامه دهد در حالي كه تاكنون در صحنه خارجي و جهاني رشد بي‌سابقه‌اي از نظر اقتصادي به دست آورده و رقيب مقتدري در مقابل كشورهاي بزرگ سرمايه‌داري شده است و به همين علت تقابل سياسي گذشته‌اش با ابرقدرت‌هاي سرمايه‌داري تبديل به مراودات و مناسبات جديد شده است و به همراه روسيه‌اي كه كمونيسم را كنار گذاشته جهان را از دوقطبي شدن دور كرده است و عملا هر دو كشور يعني چين و روسيه وارد در نوعي جريان جهاني شدن سرمايه‌داري شده‌اند. طبيعي بود كه اين اتفاقات نتيجه پيچيدگي‌هاي دنياي امروزي است يعني اتفاقاتي كه اگر شريعتي در قيد حيات بود يقينا در چشم‌اندازهاي جهاني او اثر مي‌گذاشت.
بنابراين آيا مي‌شود گفت اگر هركس ديگري به جاي شريعتي بود كمابيش مثل او فكر مي‌كرد؟
بله. اما آنهايي كه در بيراهه هستند ندانسته مي‌خواهند تفكرات دوران شريعتي را در اين زمان پياده كنند. در حالي كه اكنون ديگر زمان هيجان و احساس گذشته است، زمان تعقل و گفت‌وگو و مدارا است. البته شريعتي دين را از حالت تحجر درآورده اما وقتي قصد كرد از دين ايدئولوژي بسازد دچار افراط شد چرا كه دامنه دين بيش از ايدئولوژي است. دين براي زندگي و براي ماوراء زندگي و تشفي خاطر و اعتلاي روح بشر است. ابزاري منحصرا براي عمل انقلابي نيست. از اين جهت پيروان امروزي شريعتي گرفتار اوهام هستند. به طوري كه خاتمي هم از اين افراد ضربه خورد. در واقع عامل اصلي بازدارندگي خاتمي پيرواني بودند كه الهامات شريعتي در مغزشان با هيجان موج مي‌زد درحالي كه خاتمي مي‌خواست با متانت روش دموكراسي را به ملت ايران بياموزد.
آقاي دكتر شما معتقديد كه شريعتي دين را از تحجر نجات داد در حالي كه بسياري معتقدند شريعتي تفكري ماركسيستي داشته. اين دو چگونه با هم قابل جمع هستند؟
بله. معلوم است كه شريعتي از هر خرمني به منظور انقلاب گلي مي‌چيد. به همه نوع تفكري براي اينكه او را به هدف انقلابي برساند نزديك مي‌شد. به عنوان مثال وقتي او فردوسي را ايدئولوگ فئوداليته مي‌نامد، لفظ فئوداليته را در مورد هزار سال قبل به كاربردن عينا خود ماركسيسم است. هم تفسيري انحرافي و هم خطاي تاريخي است و هم بي‌حرمتي به مقام فردوسي مي‌باشد. همچنين او به فرهنگ ايران به عنوان فرهنگ ملي ننگريسته است. نگاه او در بعضي موارد نگاهي ماركسيستي يا غيرايراني بوده است.
علت اين نگاه را در چه مي‌دانيد؟
او تمام تلاشش انقلاب بود، نه ساختن نظامي نو. گمان كرد با پيشوايان دين مي‌تواند به انقلاب برسد در حالي كه با روحانيون هم شديدا مخالف بود.
برهمين اساس بود كه مثلا «كتاب چه بايد كرد» را نوشت؟ به نظر شما يك روشنفكر كه معتقد است آزاديخواه است مي‌تواند براي جامعه‌اش نسخه‌اي مطلق بپيچد؟
خير. اين هم منجمله از افكار قالبي پيروان او است. روشنفكر بايد به گفته ژان پل سارتر انديشه و تفكر را رواج دهد و نبايد افكار قالبي را به خورد مردم بدهد. البته از شريعتي نبايد انتظار داشت مثل زمان ما فكر كند. شريعتي حرفي در سه دهه قبل در دوران پهلوي دوم زده است. شريعتي گمراه نبود بلكه اكنون پيروان شريعتي گمراه هستند. پيرواني كه به صورت قشري از او متابعت مي‌كنند گمراهند. پيروان او براي جامعه‌اي از استبداد رسته كه راه خود را مي‌جويد مي‌خواهند از افكار او استفاده كنند.
به نظر شما شريعتي بيدارگر اسلامي بود و يا يك انقلابي ايراني؟
او انقلابي بود، اما تفكر ماركسيستي او را گرفتار كرد. او يك انقلابي متاثر از تفكرات چپي بود. بعد برهمين مبنا قصد داشت سرنخ‌هايي را بيابد تا نظريه‌اش و يا آنچه را كه مي‌گويد توجيه كند و چون يك مقدار از حرف‌هايش با واقعيت منطبق شد در ارائه مطالب جديد راسخ‌تر شد.
با شريعتي چه كار بايد كرد؟
بايد به او خدمت كرد. براين اساس كه آثار شريعتي بايد از سوي افراد متخصص بي‌طرف بازبيني و بازخواني شود. يعني كدام بخش از آثار او قابليت استفاده دارد و كدام بخش مشمول مرور زمان شده است. نبايد بي‌جهت شريعتي را بدنام كرد. من به خوبي مي‌دانم كه شريعتي قبل از عزيمت به خارج طبق يك وصيتنامه‌اي آقاي محمدرضا حكيمي صاحب‌الحيات را وصي خود كرد و از او خواسته است كتاب‌هايش را تحت نظارت خود ويرايش دهد و هرگونه حق اصلاحي را كه در مورد نوشته‌هايش صلاح مي‌داند عمل نمايد. متاسفانه شريعتي هم عمرش كفاف نداد تا بتواند آثار فراواني را كه بوجود آورده بود بازخواني كند. به همين جهت از يك فرد مومن و موقر و متيني مانند آقاي حكيمي خواسته است كه به آثار او نگاه مجددي بيندازد و شايد اين نگاه مجدد منجر به اصلاحات مهمي در آثار او گردد. پس از اينجاست كه من معتقدم بازبيني آثار شريعتي به وسيله افراد صلاحيت‌دار خدمتي به آن مرحوم خواهد بود.
آيا مي‌توانيد درباره اين كه بعضي از آثار شريعتي مشمول مرور زمان شده است نمونه‌هايي ذكر كنيد؟
بله. شريعتي وقتي كه به نمايش تاريخي وارد مي‌شود و مي‌خواهد از تاريخ نتايجي را براي اثبات نظريه‌اش استخراج كند مي‌بينيم با عجله و شتاب عمل مي‌كند. مثلا غوغايي به عنوان تشيع علوي در مقابل تشيع صفوي برپا كرده است. تصوري ناقص از تاريخ را به ما تلقين مي‌كند.
ممكن است در اين باره توضيح بيشتري بدهيد؟
ببينيد هنگامي كه در قرن دهم هجري قمري امپراطوري عثماني در حال رسيدن به مرحله بزرگترين امپراطوري جهان درآمد يعني از اروپاي مركزي گرفته تا تمام مديترانه جنوبي و قسمت عمده‌اي از خاورميانه و‌آسياي مركزي و شمال آفريقا را شامل شد و درصدد بود تا به نام اسلام كليه كشورهاي خاورميانه منجمله ايران را زيرلواي خود درآورد و در اين هنگام بودكه خطر مستقيم استقلال ايران را تهديد مي‌كرد و به ناچار ايرانيان درصدد دفاع از خود برآمدند. تشيع كه از بامداد اسلام سوابق ممتد در ايران داشته است براي ايرانيان يك پناهگاهي مي‌شود. اگر فرد مبارزي نظير شاه اسماعيل از خانواده معروف و موجهي چون خاندان شيخ صفي‌الدين اردبيل مي‌خواهد شيعه را مذهب رسمي ايران كند مي‌بينيم كه در اين باره برجسته‌ترين مورخان دوران صفويه يعني نصرا... فلسفي در كتاب «سياست خارجي ايران در دوران صفويه» در اين زمينه چه مي‌گويد: «پادشاهان صفويه از آغاز سلطنت برآن شدند كه ايران را از خطر استبدادي تركان محفوظ بدارند. و حكومت ملوك الطوايفي را كه از صدر اسلام در ايران برقرار بود براندازند و بار ديگر وحدت سياسي ايران قديم ساساني را تجديد كنند. اما چون بنيان ميهن‌پرستي و ملت پس از انقراض دولت ساساني به سبب اختلاط قبايل گوناگون عرب و ترك با نژاد ايراني سستي گرفته بود و در اثر نفوذ قوانين و معتقدات اسلامي و حكومت سلسله‌هاي بيگانه در ايران دين بر مليت غلبه داشت صفويه نيز براي انجام دادن منظور خويش دست به دامان دين زدند و با ترويج مذهب شيعه كه از قرون اول اسلام در ايران سابقه داشت و رسمي شمردن آن مذهب ميان ايرانيان و تركان عثماني اختلاف شديد ايجاد كردند و بدين وسيله بنيان استقلال ايران را استوار ساختند.
چه در آن زمان چنانكه گفتيم به سبب غلبه دين بر مليت تامين استقلال سياسي كشور جز از طريق استقلال مذهبي امكان‌پذير نمي‌نمود. سلاطين عثماني كه خود را جانشين خلفا و خليفه مسلمين مي‌خواندند در حكومت سياسي نيز خويشتن را جانشين خلفاي عباسي مي‌پنداشتند و مي‌خواستند تمام كشورهاي اسلامي را زير لواي خويش درآورند. ولي صفويه با رسمي شمردن مذهب شيعه در ايران مانع اجراي مقصود ايشان شدند و بدين وسيله از طرفي كشور ايران را كه نزديك ده قرن به سبب غلبه اعراب گرفتار اختلافات داخلي و محكوم حكومت‌هاي گوناگون بود به وحدت و يگانگي ملي رهبري كردند و از طرف ديگر با جدا ساختن كشور ايران از متصرفات تركان عثماني نظر مهر و محبت اروپاييان را كه دشمن تركان بودند به خود متوجه ساختند.در همان حال كه امپراطوران عثماني به گشودن ممالك شرقي اروپا به ‌آزار عيسويان مشغول بودند پادشاهان صفوي علي‌رغم آنان به جلب قدرت عيسويان همت گماشتند و تدريجا باب روابط سياسي و تجاري را با آنان باز كردند. از آن جمله شاه عباس كبير در سال 1015 ه – ق. چندين هزار ارمني را از سر حداث عثماني به اصفهان كوچانيد و آنان را به پايتخت خويش در محل جلفاي اصفهان جاي داد و براي ايشان خانه‌ها و كليساها بنا كرد و نيز براي ترويج تجارت ايران و اروپا سوداگران مسيحي را امتيازات مخصوص قائل شد.چنانكه حكام ولايات را در كار ايشان حق مداخله نبود و از لحاظ مذهبي كاملا آزاد بودند و از مال‌التجاره ايشان حقوق گمركي گرفته نمي‌شد.»

علت مخالفت سرسخت شريعتي با تشيع صفوي چه بوده است. آيا شريعتي به اين نكاتي كه فلسفي اشاره داشته است توجه نكرده بود؟
اصولا شريعتي ديد تحقيق تاريخي نداشته او مي‌خواسته است از مبحث تشيع صفوي فقط يك بهره بگيرد و آن بي‌اعتبار كردن روحانيوني مثل مجلسي كه به عقيده او هم مبلغ خرافات بوده‌اند و هم با شاهان ارتباط مستقيم داشته‌اند. اصولا شريعتي به استقلال ايران و به سوابق معنوي تشيع در ايران و بازگشت به تجديد خاطره ساساني براي ايرانيان متوجه نبوده است. اگر شيعيان ولو به صورت اسطوره (كه شريعتي با شدت و حدت فراوان منكر واقعيت اين اسطوره است) كه همسر امام حسين را دختر يزدگرد سوم مي‌دانستند ناشي از اين بوده است كه مي‌خواستند اسلام خودشان را از اهل سنت و شايد هم تا حدي از اعراب جدا كنند. بي‌جهت نبوده است كه در ايالات مختلف ايران جريانات شيعي‌گري به صور مختلف ظاهر شده است. بنابراين همچنان كه فلسفي مي‌گويد احساس قوميت مستقل ايران با توجه به تعاليم عرفاني صوفيه و بعد با تقويت زبان فارسي يك مجموعه‌اي را تشكيل داده است كه شاه اسماعيل و ياران او با تكيه بر اين مجموعه تشيع را به صورت مذهب رسمي ايران اعلام كرده‌اند و اين مجموعه فرهنگي سياسي و تاريخي را شريعتي در نظر نمي‌گرفته است و به‌دنبال عقايد او كه ضديت با رژيم محمدرضا شاه بوده است او مي‌خواسته است همه جا روحانيون شيعه نظير مجلسي را از وابستگان دربار معرفي كند كه در نتيجه بتواند روحانيت رسمي ايران را در زمان حاضر عقب مانده و مرتجع وانمود كند.
ممكن است چند كلمه‌اي درباره مجلسي و شخصيت او توضيح دهيد؟
در لغت‌نامه دهخدا درباره او چنين آمده است «ملامحمد باقر مجلسي از بزرگترين و معروف‌ترين علماي شيعه در عهد صفويان – وي در اواخر عهد شاه سليمان و قسمت عمده در عهد شاه سلطان حسين امام جمعه و صاحب اختيار امور ديني كل كشور بوده است. او صاحب متجاوز از شصت تاليف است كه مهم‌ترين آن به زبان عربي است به نام «بحارالانوار» كه در حقيقت دائرالمعارف شيعه اثني عشري است و در 26 جلد است ولي اكثر تاليفات ديگر او به زبان فارسي است» و اما درباره حملات تندي كه دكتر شريعتي نسبت به مجلسي روا داشته است بايد گفت حملات او دور از انصاف است. زيرا غرض مجلسي از اين همه كار و تكاپو اين بوده است كه كل معارف و بخصوص فقه شيعه را به كرسي بنشاند. مجلسي براي اولين بار 450 كتاب را كه حاوي احاديث و روايت از صدر اسلام تا زمان او بوده است در بحارالانوار خلاصه كرده است و گفته است كه همه اين احاديث مورد تاييد او نبوده است او خواسته است مانع از بين رفتن احاديث شود و كار تفكيك و تحليل درباره احاديث را به فقهاي بعد از خودش احاله كرده است كه آنها بتوانند درست را از نادرست تفكيك كنند. مطلبي را كه دكتر شريعتي در نظر نگرفته اين بوده است كه مجلسي در مقابل فقهاي اهل سنت بخصوص در امپراطوري عثماني و ديگر بلاد اسلام تشيع كه براي اولين بار در يك كشور اسلامي و نقش اساسي به خود گرفته است به كرسي بنشاند. ضمنا بايد به احساس ايران دوستي او توجه كرد كه او از اولين كساني بوده است كه تاليفات مربوط به تشيع را به تعداد زياد به زبان فارسي درآورده است.
به نظر مي‌رسد كه دكتر شريعتي هويت ايرانيت را كه براي اولين بار در قرون معاصر با صفويان شكوفا شد در نظر نگرفته است. متاسفانه بايد گفت كه مرحوم شريعتي چنان در انديشه‌هاي انقلابي‌اش درگير بوده است كه به مسائل سياسي و تحولات فرهنگي ملت ايران توجه نداشته است من ترجيح مي‌دهم در اين باره به نقل قول از ديگران بپردازم. فرهنگ دهخدا درباره صفويه چنين مي‌گويد: «ظهور سلسله صفويه در ايران نه تنها براي اين كشور و همسايگان او بلكه براي اروپا نيز واقعه تاريخي مهمي به شمار مي‌رود. ظهور اين سلسله علاوه بر آن كه موجب استقلال مليت ايراني و برقراري حاكميت اين كشور است سبب شد كه اين مملكت در مجمع ملل وارد شده و منشا روابط سياسي گردد كه هنوز هم پايدار است».در مجله بررسي‌هاي تاريخي ايران، شماره دوم سال 1373 آقاي ناصر تكميل همايون چنين مي‌گويد: «جامعه ايران، آماده براي پذيرش آرمان جديد در مقاومت و تقابل با كانون‌هاي ستم داخلي و سلطه خارجي و برقراري عدالت، سرانجام تشيع را به معني وسيع و تصوف را به معناي محدودتر بشارت‌دهنده راه خود قرار داد. در تشيع حق‌طلبي و دادگري و دوري از رياكاري و تعصب را دريافته بود و در تصوف برخلاف بعد منفي گوشه‌گيري و دوري از زندگي كه رسم پاره‌اي از درويشان بود برخورداري از مواهب حيات شرافتمندانه،‌ شهامت و مبارزه‌جويي و گستاخي را شعار خود كرد. زبان فارسي با اينكه در جريان به ظاهر جايگاهي نداشت اما تصور بر اين بود كه توان استحاله اقوام ناآشناي به زبان فارسي را در پي خواهد داشت.»براي ايرانيان كه پس از اضمحلال ساسانيان هرچند اكثريتشان به دين اسلام گرويده بودند معهذا از حكومت اقوام غيرايراني ابتدا اعراب (بني‌اميه و بني‌عباس) و سپس تركان (غزنويان، سلجوقيان وخوارزمشاهيان) بودند كه متحمل ستم‌ها و خواري‌ها شدند اما در تشيع مذهبي متفاوت با مذهب اين اقوام يافتند و بخصوص كه عدالت به صورت يكي از اركان آن بود و در عين حال توام با زبان فارسي هويت نويي را به آنها مي‌بخشيد.
نظر شما در ارتباط سروش با شريعتي چيست؟
در اين لحظه از تاريخ سروش براي ما موهبتي بوده است. سروش هم به انقلاب و هم به شريعتي خدمت كرده است. در ابتدا لازم است به جامعيت معلومات سروش توجه كنيم. اولا با تحصيلات داروسازي به علوم طبيعي و روش‌هاي معمول در اين علوم تسلط كامل دارد. ثانيا به مكاتب فلسفي و تفكر غرب عميقا وارد است. به اضافه از معلومات حوزوي در مباحث اسلامي هم بهره كافي برگفته است. ديگر آنكه با ذوق ادبي استثنايي به مباني عرفان ايراني وارد است. به همين جهت در محافل علمي در سراسر جهان مورد توجه است. از همه مهم‌تر او سي‌سال پس از مرحوم شريعتي و با اتكاي به تفكر جدي و مدام درباره حوادث جهاني و انقلاب ايران و نتايج بعدي آن عميقا انديشيده است و بخوبي مي‌بينيم كه مرد خردپيشه‌اي كه مبناي كار او استدلال و از همه مهم‌تر شخصا مرد بي‌ادعا و متواضعي است كه سر جنگ با احدي ندارد به طوري كه وقتي عقايد شريعتي را مورد نقد قرار مي‌دهد كمال مرحمت و انصاف را در مورد او به كار مي‌برد و پيام شريعتي را به شيوه‌اي مشفقانه تصحيح مي‌كند. به اين جهت لازم است پيروان شريعتي صميمانه به مطالبي كه او در مورد شريعتي نوشته است توجه نمايند.
نتيجه آن كه اگر شريعتي را با اصلاحات سروش در نظر بگيرند نتيجه معقول‌تري به دست مي‌آيد. به همين دليل من مي‌خواهم اين بحث را با نقل قولي از سروش درباره شريعتي از كتاب «دين فربه‌تر از ايدئولوژي» به پايان ببرم.
در صفحه 340 الي 341 اين كتاب چنين آمده است:
«مرحوم دكتر شريعتي در دوراني سخن مي‌گفت كه مهم‌ترين كار روشنفكران اعتراض بود. در آن روزگار دميدن روح جسارت و انتقاد و اعتراض از انقلاب مهم‌ترين كار بود، منتها اين كار درخور وقتي بود كه در برابر نظامي قرار داشتيم كه فساد بنياني داشت و اصلا قابل اصلاح نبود و فقط بايد اعدامش مي‌كردند، لذا وجود انسان بايد به يك گلوله اعتراض بدل مي‌شد كه عليه آن نظام شليك شود، اين درست است، اما يادتان باشد اين مشي، براي هميشه و همه جا نيست، در آن صورت هيچ نظامي پا نمي‌گيرد، با اعتراض چيزي نمي‌توان ساخت، با اعتراض فقط مي‌توان ويران كرد و تئوري ويران كردن غير از تئوري آبادكردن است. وقتي ما به ويران كردن حاجت داريم، بايد آتش باشيم، سيل باشيم، ‌بشوييم و بسوزانيم. يك وقت هم بايد مثل باران يا نسيم بباريم و بوزيم براي اينكه سبزه‌اي سبز شود يا درختي غنچه‌اي و ميوه‌اي بدهد. يك وقت مثل يك معمار، يك ميناگر، بايد قطعه‌هاي خرد و درشت را كنار هم با حوصله تمام بچينيم تا اينكه پس از مدت‌ها نقشي، صفحه‌اي و صحنه‌اي توليد شود. اعتراض‌گري مال يك دوره است، آبادكردن مال يك دوره ديگر. به قول مولانا:
باغبانم شاخ تر مي‌پرورم
شاخ‌هاي خشك را هم مي‌برم
شخص بايد هر دو كار را بداند، اگر با شاخ خشك روبرو هست، ببر! اما اگر يك باغ به دستت دادند نگو كه ما فقط اره كردن را بلديم. پس باغ را چه كسي آباد كند؟
سخن را در همين‌جا به پايان مي‌بريم. والسلام عليكم و رحمه‌ا...»

منبع :اعتماد ملی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:49  توسط   | 

 محمود دلخواسته

پژوهشگر چامعه شناسی سیاسی در مدرسه علوم سیاسی و اقتصاد لندن، دانشگاه لندن
m_delkhasteh@yahoo.co.uk

1. گنجی در آمریکا

هدف این نوشتار بررسی انتقادی جنبه هایی بیشتر روش شناختی از مقاله اخیر اقای اکبر گنجی تحت عنوان"یوتوپیای لینیستی شریعتی، تبارشناسی گفتمان انقلابی 1357"است. پیشاپیش بگویم، خواندن مقاله طولانی و بی انصافانه گنجی درباره شریعتی در شرایط امروزین جامعه فلاکت زده ایران، کاری دردناک و حزن انگیز بود. اول آنکه، از گنجی پس از مدتی فراغت بال از شرایط تهدید آمیز داخل کشور، انتظار می رفت تا روش تحقیق در علوم انسانی را بیشتر مطالعه کرده و این قدر ناشیانه به تحلیل بزرگترین انقلاب کلاسیک قن بیستم و پیشگامان اندیشگی آن نپردازد. آیا توقع زیادی بود اگر از کسی که افتخارش همنشینی و گفتگو با برجسته ترین روشنفکران و عالمان سیاست و اجتماع و فرهنگ امروز غرب است، موازین یک بحث علمی متین و مستدل را درخواست کرد؟ از او انتظار می رفت با این فرصتی که در غرب برایش فراهم آمده  است در آثار تازه اش جهشی کیفی در "روش" طرح و پردازش محققانه پرسش های مهم و اساسی تاریخ معاصر ایران داشته باشد، اما همانگونه که در ادامه بحث توضیح خواهم داد، گنجی همچنان به شکل جدی دچار تیرگی در دیدگاه و به تبع آن سرگردانی فکری در باره انقلاب است. او هرچند با استمداد از واژه ها و مفاهیم پر طمطراق علمی همچون "تبار شناسی"و "گفتمان" و"نظریه تفسیری" و ....می خواهد نشان دهد که این بار گویی قصد یک بررسی منسجم علمی در نقد شریعتی و مستدل در اندازه های متوسط آکادمیک امروزی را دارد، اما به نظر می رسد تنها پنداشته است هر قدر بر فهرست منابع و مآخذ مقاله بیفزاید، بر غنای علمی و پژوهشی کار خویش افزوده است. و یا آنکه شاید فکر می کند طبق معمول در سنت دانشگاهی مقلدانه ایران امروز، متاسفانه، هر قدر به این فیلسوف و آن فیلسوف استناد کند، بر بار علمی کار خود افزوده است ودیگر کسی جرأت اشکال گیری ندارد. این وابستگی افراطی به این گفته فلان شخص مهم و و آن گفته، آن چیزی است که گنجی را همواره در کلافی از گفتارهای پراکنده و بی انسجام گرفتار کرده است. او بدجوری افکار خود را به بند شیدایی این فیلسوف و آن فیلسوف غربی بسته است. او در فرصت امروزینی که دارد اگر می خواست می توانست به راحتی میان خود واندیشه گران آزادی، آنان که در میان خود ما ایرانیان بوده و هم در عرصه عمل سیاسی و اجتماعی و هم در نظریه پردازی حضور داشته و دارند، پیوندی معنادار بزند و از این راه به منزله یک روشنفکر ملی و آزادیخواه، با عقلی آزاد، یاریگر ملت در کسب استقلال و آزادی باشد. اما مثل این که گنجی در حال حاضر سود را در نشست و برخاست با تیپ های خاصی در دانشگاه های کالیفرنیا و یا واشینگتن دی سی می بیند که با انبانی از واژه های تخصصی علوم انسانی او را مرعوب تفکرات رایج در غرب ساخته ولی در عمق چیزی جز تقلید از گفته های این فیلسوف و آن فیلسوف غربی برای گفتن به او ارایه نمی کنند.  

   بگذریم. همانگونه که گنجی درمقاله خود مسلّم گرفته است، شریعتی حقیقتا شخصیتی تاریخ ساز بود. اما همین جا اضافه کنم که صفت «تاریخ سازی» شریعتی، بدان منزله نیست که باورها و یافته های او را از هر گونه ضعف های فاحش علمی، فارغ بدانیم. به عکس، نگارنده نیز معتقد است همین ضعف های علمی شریعتی، لطمات قابل توجهی به بعد دموکراتیک انقلاب بزرک 57 وارد ساخت. اما این ضعف ها که کاملا جنبه نرمال و انسانی داشت هرگز به این معنا نبوده و نیست که بتوانیم او را، آن گونه که گنجی پیش می کشد، ایدئولوگ استبداد و خشونت در ایران سال 60 به بعد بدانیم. کسانی که با آثار شریعتی انس دارند و با روح او آشنا هستند، بهتر از هر کسی می دانند، که نسبت دادن جریان خشونت گرایی و انتگریسم اسلامی پس از انقلاب به اندیشه های او چه کار بی انصافانه ای است. ردیف کردن یک تعداد رفرنس از آثار شریعتی در موضوعات مختلف و بر آن اساس تلاش برای نسبت دادن جریان بنیادگرایی شیعی به شریعتی که ریشه های عمیقی در نزاع دست کم صد ساله میان بنیادهای سنتی و ارتجاعی ایران، اعم از بنیاد های دینی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی، با فنون و تکنیک های مدرنیسم  و توتالیتاریسم دارد نهایت بی انصافی است. چه کسی است نداند بیشترین وجه همت شریعتی در نقد سرسختانه ای  بود که نسبت به همین خودکامگی برخاسته از دین و انواع خودباختگی های سنت در خشونت ناشی از بت کردن تکنیک مدرن داشت.

 2. متن، معنا و مؤلف

انتقاد دیگر به گنجی به درک او از رابطه متن، معنا و مولف برمی گردد. برای مثال گنجی می گوید: "تولد يک متن به معنای مرگ مؤلف است. يعنی متن مستقل از مؤلف است و لزوماً بهترين تفسير متن، تفسير مؤلف از متن نيست. تفسير متن منوط ومتکی به کشف قصد و نيت مؤلف نيست. مقتضيات وامکانات درون متنی مستقل از خواست مؤلف است. خواننده برای فهم و تفسير ، وارد گفت و گو با متن می شود".

این نوع برخورد با  " متن" و "مؤلف" برخوردی جزم اندیشانه و کم عمق است. اگر شریعتی شعر گفته بود، شاید می توانستیم از نظریه ادبی فرا ساختگرایانه (Post-structuralism)استفاده کنیم و کار او را توضیح دهیم، ولی چه کسی می تواند ادعا کند که آثار شریعتی به هدف ایراد شعر و رمان بوده است، تا بتوان در نقد اندیشه او، از دیدگاه های هرمنوتیستهای ادبی کمک گرفت؟ شاید نیازی به یادآوری این نکته نباشد که حتی در نظریات فراساختگرایان نیز، رویکردهای مختلفی وحود دارند که هیچ یک به یکدیگر نزدیک نیستند.  از هرمنوتیک فلسفی گادامر و رویکرد نو دریدایی گرفته، تا رویکردهای انتقادی مارکسیستی. ممکن است در نظر آقای گنجی رویکرد انتقادی مارکسسیتی محدود به نقد از مارکسیسم استالینی باشد، که اگر چنین باشد تنها راهش یادگیری بیشتر در باره مکاتب انتقادی است.

نکته دیگر آنکه برخورد فراساختارگرایانه با متن ، که اقای گنجی دانسته یا ندانسته خود را در زمره آنها می شناسد، پیرامون تفسیر عنصر"دیگری" در متن است و نه مرگ مؤلف. برای مثال ، فوکو در "تبارشناسی دانش" هیچ مؤلفی را از میان برنمی دارد تا نظر و تفسیر خود را برکرسی بنشاند بلکه می کوشد متن را دسانترالایز کند. این تنها از یک نگاه سطحی و حزبی برمی خیزد که اول مرگ نویسنده را رقم بزنیم و سپس به تفسیر کلام او بپردازیم.

گنجی همچنین سخن از "بهترین تفسیرها " می کند.  این ادعا نیز نشان می دهد که نگاه جزمی او بعد از مرگ نویسنده، نیاز به مطلق کردن تفسیر خاصی در شکل، "بهترین تفسیر" دارد. بهترین تفسیر از نظر چه کسی و برای چه کسی؟ چه کسی تصمیم می گیرد که بهترین کدام است؟ حکم بهترین تفسیر را چه کسی اعلام می کند و چه کسانی باید این حکم را بپذیرند؟ چه میزانی مستقل از ما وجود دارد تا نشان دهد بهترین تفسیر کدام تفسیر است؟ آیا گنجی که خود همواره کوشش دارد تا ایدئولوژی زدایی را از فرق سر تا ناخن پا ترک کند، خود را به دام ایدئولوژی نیفکنده است؟

 3. تفسیر مبتنی بر دوآلیسم

اشکال دیگر آقای گنجی در این مقاله این است که بر مبنای ثنویت (دوآلیسم) به تفسیر اندیشه شریعتی می پردازد، می نویسد:"بايد نشان داد که از ميان دو تفسير مختلف از آثار مرحوم دکتر شريعتی ، کدام يک از نظر هرمينوتيکی معتبر است: خوانش دموکراتيک يا خوانش ضد دموکراتيک؟"

   نگاه دوآلیستی راه آسانی در تحلیل مسائل پیچیده به نظر می رسد و گنجی با این درجه از ساده سازی که در مقاله جدید به کار برده، تفکر چند لایه ای شریعتی را تنها با چنین روشی می توانست تحلیل کند. از دید گنجی، درباره شریعتی دو نظر بیشتر نمی تواند وجود داشته باشد؛ شریعتی یا دموکراتیک بوده یا  ضد دموکراتیک. این درست است که شریعتی تا آخر عمر موضع نهایی ایی در برابر پرسش دموکراسی نداشت و در جنگی درونی با مقوله آزادی در گیر بود، و باز آشکار است که هر خواننده آثار شریعتی با سخنان ضد ونقیضی از او در باب هم دموکراسی و هم آزادی روبرو می شود، ولی رسیدن به این نکته از دوآلیسم گنجی بر نمی آید. از دوآلیسم گنجی از پیش معلوم است که چه نوع شریعتی باید خارج شود؛ یک شریعتی بنیادگرا. 

گفتنی است در حالی که بسیاری از طرفداران شریعتی عباراتی از دموکراسی خواهی او نقل می کنند که کمتر دموکراتی این نظرات را ابراز کرده است، ولی هستند کسانی چون گنجی و یا خود همین نویسنده که می تواند عباراتی از ضد دموکراسی خواهی شریعتی نقل کند که با رهبران توتالیتاریانیسم پهلو بزند. من نمی دانم گنجی چه اصراری دارد که ما شریعتی را صاحب اندیشه ای تماما منسجم در موضوع دموکراسی بدانیم؟

وقتی بحث دموکراسی و حقوق بشردر آن زمان، نه از نقطه نظر غالب روشنفکران و نه از نقطه نظر گروه های مبارزاتی و حتی نه از نقطه نظر رسمی غرب ( که تازه از دهه 80 و 90 میلادی باب دفاع از حقوق بشر و دموکراسی و کمک به ملل ستمدیده را باز کرده است) هنوز استحکام نداشت، و یا حداقل اینکه چونان  امروز دموکراسی مسئله "جامعه" تلقی نمی شد، تا حدی که هم چپ های استالینی و هم راست های هولوکاستی در ایران مدعی دموکراسی خواهی شوند، درهمین جاست که ایراد دیگر متدولوژیک آقای گنجی خود را بروز می دهد . به نظر می رسد آقای گنجی نقد زدن را با نقب زدن به لایه ای از اندیشه چند لایه ای شریعتی اشتباه گرفته است. نقد این نیست که شما با گزینش چند گوشه از زندگی فکری یک متفکر بکوشی اثبات کنی او عاشق سینه چاک لنین ، مارکس  و مائو بوده و مستبد باوری بوده که مطلق اندیشانه با این ایدوئولوگها مواجه می شده و نظراتشان را در جا پذیرفته بوده است.

البته همین جا همزمان باید اذعان کرد که در همان دوران هم  این گونه نبود که گفتمان دمکراسی و حقوق بشر در سطح پاره ای از نخبگان جامعه جدی گرفته نشود. بلکه بودند بسیاری از کسان که واقعاً در این باره فعال عمل می کردند. به عنوان مثال، در داخل ایران بازرگان و دوستانش بودند که کمیته حقوق بشر را تشکیل داده بودند  در خارج هم بنی صدر و کسان دیگری بودند که در ساماندهی دفاع از حقوق بشر در ایران تا آن جا پیش رفتند که پای ژان پل سارتر را هم به این حلقه کشاندند و او هم به عضویت کمیته حقوق بشر و دفاع از زندانیان سیاسی در آمد. ولی متاسفانه این حرکت ها نه تنها مورد حمایت روحانیت قرار نگرفت بلکه در میان روزشنفکری استالینیستی، که جو غالب آن زمان بود، نیز امری غریب می نمود.        

    نمی دانم اقای گنجی اصلا نقدهای شریعتی را  بر مارکس خوانده است و یا نه؟ گنجی بر اساس یک قیاس صوری در صدد است تا نشان دهد چون لنین و مائو خود را حق مطلق می دانستند و از خشونت های باور نکردنی ابا نداشته اند، پس شریعتی نیز که تابع آنها بوده است می توانسته برهمین منوال فکر و عمل کند. اما کلمه حقی که گنجی از بیان آن امتناع دارد این است که شریعتی گرچه به نقد لیبرالیسم و دموکراسی می پردازد، ولی همزمان مرید و مراد خود را پدرش، مصدق و علی می دانست. پس چگونه می توانست رقیب لنین و مائودر کشتار و خشونت باشد؟ آری ، شریعتی با دموکراسی های غربی مشکل جدی داشت و آنها را نمونه های ناموفقی از آزادی خواهی می دانست. شریعتی نگاهی التقاطی به لیبرال – دموکراسی داشت. او از یک سو بر اصل توحید تاکید داشت، ولی در تفسیرهایی که از انسان و جامعه ارائه می داد، خود دچار ثنویت می شد. از همین رو، او تاریخ را دیالکتیکی نگاه می کرد، ولی در جایی دیگر فطرت انسان را در توحید و یگانگی تفسیر می کرد.

بنابراین، روشی عادلانه و علمی باید تا تمامت اندیشه های شریعتی را اولا به تمامه دید و ثانیا این اندیشه ها را در راستای دغدغه ها و مسائل او جستجو کرد. بدون درک این دغدغه ها، شاید درک اندیشه های شریعتی کار ناممکنی باشد. یعنی به نحوی باید کوشید متن را از مؤلف حداقل نزد شریعتی تفکیک نکرد. این آن واقعیتی است که شریعتی را توضیح می دهد، بدون آنکه بخواهیم او را به انتهای یک خط برانیم.

 4. نقد هوادران شریعتی

گنجی طرفداران شریعتی را به یک سنخ خاص تقلیل می دهد، سنخی که هرگز تاب انتقاد از شریعتی را ندارد. قابل انکار نیست که میان طرفداران شریعتی چنین کسانی یافت می شوند. چنانچه در میان هواخواهان او از بنیادگراهایی چون انصار حزب الله تا جماعت سوپر نو اندیشی وجود دارند که خود را آرمان مستضعفین می نامیدند.  اما بی انصافی است که قائل به تعمیم شویم. زیرا افراد زیادی هستند که در عین اعتراف به نقش تاریخی و پر اهمیت شریعتی، نگاهی انتقادی و جدی هم به آثار او دارند. و اندیشه او را اثری ماندگار در جریان تکامل اندیشه ایرانی– اسلامی می شناسند. فراموش نکنیم که بیش از آنکه با عباراتی  چون آنچه گنجی در تعریف شریعتی می آورد، بخواهیم  اورا آدم صادقی بشناسیم، و یا حداکثر بگویئم او تاریخساز بود، باید نقش شریعتی را در طرح مسئولیت روشنفکری و در طرح «چه باید کردها» و «چه نباید کردهای» اش جستجو کرد. باید او را در برهه ای از تاریخ دید که عامل پس ماندگی ایران و ایرانیان را به حق در نگاه سنتی – اشرافی، به دین و متولی سازی و اسطوره سازی و امام سازی از دین می دانست، و او با تمام وجود کوشش کرد تا با نوسازی اندیشه دینی و آزاد کردن دین از زندان متولیان، به اندیشه آزادی مدد رساند.

 5. ایراد انقلابی بودن ِ شریعتی

آقای گنجی برای اینکه ثابت کند شریعتی ضد دموکراتیک بود، این نظر را مطرح می کند که شریعتی"انقلابی" بود . او واژه "انقلابی" را به گونه ای اطلاق می کند که دلالت بر خشونت و خونریزی دارد. در اینجا او در ادامه سخنان چند سال اخیرش یکبار دیگر نشان می دهد که با اصل انقلاب 57 تناقضاتی حل ناشدنی دارد. او به گونه ای ذات گرایانه (Essentialism) به انقلاب و تحولات آن می نگرد، وگرنه بیان  این واقعیت که انقلاب 57 درمرحله براندازی رژیم شاه، هم دموکراتیک بود و هم در مجموع غیر خشونت آمیز، مورد قبول بسیاری از مورخان و محققان جدی انقلاب است. او هنوز که هنوز است نمی خواهد بپذیرد که انقلاب، مانند اصلاح، می تواند هم خشن باشد و هم صلح جویانه. تلاش برای جا انداختن این تلقی که انقلاب " ذاتا" خشونت آمیز و ضد آزادی است، از عدم آشنایی و مطالعه آقای گنجی در باره دیدگاه های مختلف از انقلاب حکایت دارد. نشان می دهد که تلقی او از انقلاب چیزی جز نقدهایی که از ناحیه اندیشه گران لیبرال تحت تاثیر تبلیغات پهلوی طلب ها و یا در درون رژیم  و تحت تاثیر اصلاح طلبان می شود، نیست. و گرنه، برای مثال، اگر به آثار و اندیشه های آقای بنی صدر مراجعه می کردند و نگاهی به تحلیل های او در باب انقلاب و اصلاحات می انداختند، شاید چنین صریح انقلاب را با خشونت های استالینی یکسان نمی شماردند. واقعاً جای تأسف است که کسی چون آقای گنجی که به هر کسی و نوشته ای از غربیان رجوع می کمد تا اثبات کند انقلاب 57 در ذات خود خشونت گرا بود به نحو عجیبی نوشته های یکی از بزرگترین تئوریسین های شرکت کننده و از شاهدهای انقلاب را نادیده می گیرد. او کوچکترین رجوعی به اندیشه های ابوالحسن بنی صدر به ویژه کتاب "خیانت به امید" که در شرح و توضیح روزانه تحولات انقلاب و نحوه بازسازی استبداد است نمی کند و نمی گوید آیا تبیین بنی صدر از پدیده انقلاب را می پذیرد یا بر  آن نقد دارد.  دیدگاه بنی صدر واجد اهمیت است زیرا او در حالی به نظریه پردازی در باره انقلاب می پردازد که خودش در بطن حوادث آن دوران حضور عینی داشته است و الان هم بیش از 26 سال است، به عنوان ناظری مطلقاً دور از قدرت، لحظه به لحظه در حال پیگیری روند انقلاب است. برای کسی که کوشش دارد تا نظریه انقلاب را به نقد بکشاند، و خود را محقق و روشنفکر می شناسد، جا دارد تا نگاه ها و نقطه نظرات مختلفی  راکه نسبت به آن نظریه وجود دارد از مطالعه گذرانده باشد. عذر سانسور اثار بنی صدر گرچه برای داخل تا حدی پذیرفته است اما برای گنجی در غرب پذیرفتنی نیست.

از دید من، انقلاب مردمی و صلح جویانه 57 تنها زمانی به خون آلوده شد که گروهایی که آقای گنجی از هواداران سینه چاک آنها بودند، در آن زمان قصد تصرف و فتح دولت ، به مثابه قدرت، و سرکوب جامعه را داشتند. حتی به لحاظ تاریخی، گنجی توجه ندارد که گرچه انقلاب فرانسه نیز به خون و خشونت آلوده شد، ولی در پایان خط آزادی استوار ماند و پیروز شد و  فرانسه در دوران جدید راه دموکراسی را به غربی که در استبداد اشرافیت غرق شده بود ( به استثنای انگلیس که دموکراسی کجروانه ای در آن برقرار بود) نشان داد.

 6. انکار گفتمان دموکراتیک در دوران مرجع انقلاب

واقعاً درک این بی تفاوتی اقای گنجی برای من سخت است که او دوران مرجع انقلاب را با اتفاقات پس از آن تماما در یک کاسه ریخته و بر آن گفتمان ضد دموکراسی نام می نهد. انگار که در نگاه گنجی ایرانیان همگی حزب اللهی هایی (در معنای اول انقلاب آن و نه به معنای قرآنی اش) بودند که هیج از روش و منش دموکراسی خبر نداشتند و این تازه از دهه هفتاد شمسی و احتمالاً با ظهور خاتمی وگنجی و حجاریان است که ایرانیان با این گتفمان آشنا می شوند. گویی در دید گنجی، کسانی چون آیت الله طالقانی، مهندس بازرگان و ابوالحسن بنی صدر به همراه خیل زیادی از آزادیخواهانی چون مصطفی رحیمی و نیروهای ملی اصلا وجود خارجی ندارند. انگار او نمی داند که آقای خمینی برای این که موقعیت خود را در رهبری حفظ کند، در آغاز انقلاب از پاپ هم کاتولیک تر شده بود و پشت سرهم دم از آزادی و استقلال و حقوق بشر می زد. چگونه است که اقای گنجی جریان اندیشه آزادی را در پس استبداد آقای خمینی نمی بیند؟ آیا عدم شناخت او از جریان اندیشه آزادی در دهه 60 و رویارویی دو اندیشه آزادی و استبداد در دو جبهه را از آن رو نمی بیند که پیش فرض ذاتی  او این است که انقلاب جز خشونت نیست و انقلاب جز استبداد نیست و در نتیجه در جریان انقلاب نمی توانستیم شاهد گفتمان آزادی باشیم؟ آیا او نمی خواهد یک بار انقلاب را بازخوانی کرده و نقش تاریخی انتگریستها و بنیادگرایان (از توده ای های استالینی گرفته تا راست هایی که در ائتلاف بزرگ استبداد سالهای 60 مجتمع شدند) را ببیند؟ و ببیند که چگونه عوامل زور و خشونت در آن روزها در برابر خط استقلال و آزادی به رهبری آقای بنی صدر ایستادند و برای برکناری او از هیچ جنایتی، هر چند ادامه جنگی خانمانسوز باشد، دریغ نورزیدند؟

با افسانه ای که گنجی می سازد، راه برای توجیه عمله های خشونت اول انقلاب باز می شود. زیرا آنها هم به استناد مقاله "علمی" گنجی می توانند ادعا کنند که در آن دوران هیچ گفتمانی جز گفتمان زور و خشونت و استبداد نبوده اســت. و لذا عذر آنها نیز پیشاپیش خواسته شده است. حداقل کاشکی اقای گنجی به همان شعار ناقص اولیه خود که ببخش و "فراموش نکن" بود پایبند بود. ولی از روش بررسی انقلاب او در این جا تنها "فراموش کن" آن مانده است.

آقای گنجی با این مدعیات به نظر می رسد هنوز خود را از جبهه استبداد نرهانیده است و در درک ابعاد گفتمان آزادی که شرط لازم آن کنارگذاشتن سانسور خود و دیگری است کوتاهی می ورزد. این درست است و قابل ارزشگذاری است که وی از جبهه استبداد بریده است و بسیار شجاعانه در برابر آن مقاومت کرده است واقعیتی که هیچ ایرانی آزادیخواهی فراموش نمی کند، ولی باورم نیست که دموکرات و آزادی فهم شده باشد. هنوز در اندیشه راهنمای گنجی عناصر افراطی گری و جزم اندیشی و تقلید سابقی باقی است. وی هر چند در قبله تغییر ایجاد کرده است، ولی در بن اندیشه آثاری از تغییر از آن دیده نمی شود. از دید من، کسی که همچنان اصرار دارد گفتمان دموکراسی و آزادی و پایمردان آن را در سالهای 57-60 نادیده بگیرد و بلکه سانسور کند، یک آزدایخواه تمام عیار نیست و از این طریق نمی تواند به روند دموکراسی خواهی ملت ایران کمکی کند. همین خطای استراتژیک را خاتمی و دوستانش در دوم خرداد 76 مرتکب شدند و با اصرار بر ابداعی بودن جریان دوم خرداد، رابطه آن را با وجدان تاریخی آزادی خواه و استقلال طلب ایرانیان که خود را دارای "ریشه" و تاریخ می بیند و در مشروطه، در نهضت ملی شدن نفت و در در دوران مرجع انقلاب 57 جلوه گر شده بود قطع کردند. خاتمی که شعارهایش کپی برداری از شعارهای خط آزادی و استقلال در اول انقلاب بود جوری سخن می گفت که گویی این با دوم خرداد 76 بوده است که ایرانیان دموکراسی خواهی را شروع کرده اند. امیدوارم گروه های موسوم به اصلاح طلب که در طی 8 سال و به طور مداوم به انقطاع اندیشه دموکراسی خواهی ایرانیان دمن زدند هم اکنون با این شکستی که خود و جامعه را به آن کشاندند به سر عقل آمده باشند و از سر ترس و یا شیفتگی قدرت نکوشند جنبش های احتمالی آینده را هم بی ریشه کنند و با تحریف و تقلب بکوشند نسبت آن با تجارب پیشین ملت، به ویژه جریان های دموکراسی خواه اول انقلاب را قطع کنند.               

اهمیت اندیشه های شریعتی برای نسل دیروز و حتی نسل های امروز و آینده، در این بوده و هست که او، روح پرسشگری، شک گرایی، نفی متولی سازی برای دین، آرمان خواهی  و توجه به نیروهای محرکه ذاتی خود، تحت عنوان بازگشت به خویشتن، را به جای اتکاء به مراجع قدرت داخلی و خارجی باوراند و در این راستا سخنانش بسیارموثر و حرکت آفرین بود. کار سترگ شریعتی در تبیین مسئولیت و بیان دغدغه روشنگری بود. او به آن نسل و نسل های امرزو و فردا نشان داد که در به کار بردن فهم خویش، شجاعت به خرج دهند و جرات فکر کردن با صدای بلند در برابر اتوریته های مذهبی و غیر مذهبی داشته باشند. برای آن نسل دین باوری که هسته اصلی دینداریشان ترس بود، معرفت و حقیقت دین را جانشین ترس نمود، هر چند در این راه ممکن است – که قطعا – مرتکب خطاهای فاحش شد. اما صد حیف که روزگار امانش نداد تا او پروژه پروتستانیزم شیعی را به سرانجامی برساند و از طریق تصحیح رابطه قدرت و تضاد د به رابطه توحید و آزادی، سرنوشت اسلام تاریخی را رقم زند. 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:53  توسط   | 

اکبر گنجی

بدون نقد گذشته نمي توان راه آينده را هموار کرد. نفي و ناديده گرفتن سنت ناممکن و نامطلوب است. سنت حاصل تجربه بلند تاريخي است. ولي فقط سنت نقد و بازخواني و بازسازي شده به کار امروزيان مي آيد. والا سنت نقد ناشده به معناي تکرار اشتباهات پيشينيان است. دموکراسي محصول پيش شرط هاي معرفتي و اجتماعي، و آدمياني است که شجاعانه براي آن مبارزه مي کنند. شجاعت و ايثار وشهادت، اگر همراه با بصيرت نظري نباشد، راه به جايي نخواهدبرد وديکتاتورهايي از دل آن سر بر خواهند کشيد، که نه تنها جانفشاني ها را بر باد خواهند داد، بلکه مبارزه براي آزادي و دموکراسي و حقوق بشر بيهوده تلقي خواهد شد و انفعال و سرخوردگي فراگير خواهد شد. فرهنگ دموکراتيک و انديشه دموکراتيک از پيش شرط هاي معرفتي دموکراسي است. جنگيدن با يک نظام استبدادي، با انديشه هاي غير دموکراتيک وبه قصد برپايي ديکتاتوري پرولتاريا يا ولايت فقيه يا هر نوع نظام ديني، راه گشاي دموکراسي و زندگي صلح آميز نخواهد بود.
روشنفکران و گروه هاي مخالف در دهه ي چهل و پنجاه در مسيري گام نهادند که به هيچ وجه به يک نظام دموکراتيک منتهي نمي شد. حاصل آن همه جانفشاني و آرمان خواهي عدالت طلبانه، ولي غير دموکراتيک، نظام سلطاني ولايت مطلقه فقيه است. نظام سلطاني ولايت فقيه به يک بديل دموکراتيک نياز دارد، اما متأسفانه برخي به دنبال تکرار گذشته شکست خورده و فاجعه بارند. در چپ مارکسيستي، برخي دوباره بيرق لنينيسم را برافراشته اند، و در چپ مذهبي، برخي دوباره حول انديشه هاي شريعتي گرد آمده، از او اسطوره و براي خود هويت مي آفرينند.
طرح مسأ له شريعتي و لنينيسم، از زاويه ي توجه دوباره به انديشه هاي غير دموکراتيک، بسيار مهم و ضروري تلقي مي شود. نمي توان به بهانه سرکوب گسترده رژيم، گفت و گو درباره ي انديشه هاي اقتدارگرايانه اي که موجب پديد آمدن شرائط فعلي شده اند را کنار نهاد يا آن را نابهنگام تلقي کرد. رژيم 28سال در حال سرکوب است و تا زماني که بر سر کار باشد، به سرکوب ادامه خواهد داد. اين رژيم از بحران و شرايط جنگي تغذيه مي کند. از سوي ديگر، اگر در باره مسأله اي، در شرايط سرکوب سازمانيافته، نبايد سخن ناقدانه بيان کرد، درباره همان مسأله سخنان شاعرانه و مبالغه آميزهم نبايد ابراز کرد. چگونه است که اسطوره سازي گسترده از انديشه هاي غير دموکراتيک مجاز وبه موقع است، اما نقد انديشه هاي اقتدارگرايانه بي موقع[1]؟ نبايد جوانهاي ايران زمين را مانند نسل دهه چهل و پنجاه، مفتون انديشه هاي يوتوپيايي لنينيستي کرد. نظام هاي ايدئولوژيک مقبول گروه هاي سياسي آن دوران، فرصت آن را يافتند تا مدينه ي فاضله هاي خود را محقق کنند: شوروي لنينيستي- استالينينستي حزب توده و چريکهاي فدايي خلق، چين مائوئيستي حزب رنجبران، آلباني انورخوجه سازمان انقلابي و توفان، پايگاه اشرف سازمان مجاهدين خلق و رژيم سلطاني ولايت مطلقه فقيه مذهبي ها. به جاي خاموش کردن ناقدان، بايد شيفتگان را دعوت به رواداري و پذيرش " ديگري" کرد. اين کار به مصلحت همگان است. ناقدان، وحتي دشمنان، در انديشه هاي يک متفکر اشکالاتي را تشخيص مي دهند که به هيچ وجه به چشم شيفتگان و عاشقان نمي آيد. شريعتي و سروش وبازرگان و طالقاني ومطهري وخميني و... به مخالفانشان بسپاريد تا امکانات و ظرفيت هاي نظام فکري آنها را به ما نشان دهند. کمترين فايده اين کار آنست که آنها پيامد هاي نظري و عملي انديشه هاي آنان را بر شيفتگان روشن مي کنند.
آيا نقد گفتمان دهه چهل و پنجاه مهم است ؟ پاسخ اين پرسش تا حدود زيادي به نسبت "معرفت" و "معيشت" باز مي گردد. مارکس مي گفت: "زندگي، آگاهي را مي سازد، نه آگاهي زندگي را"[2]. در ايدئولوژي آلماني مي نويسد: "در تعارض مستقيم با فلسفه آلمان که از آسمان به زمين نزول مي کند ما از زمين به آسمان مي رويم. يعني ما از گفته ها – تصورات و مفهومهاي بشر و يا از آنچه در باره بشر گفته شده، تصور شده، تخيل و تفکر شده آغاز نمي کنيم تا به بشر خاکي برسيم. ما از بشر واقعي و فعال شروع مي کنيم و از روي جريان زندگي واقعي آنها، رشد و ظهور بازتاب ايدئولوژيک و طنينهاي زندگي آنان را نشان مي دهيم. اشباح مغزي بشر، صورت تصعيد يافته ي ضروري زندگي مادي اوست[... ] اخلاق، مذهب، متافيزيک و ساير ايدئولوژيها و انواع متناسب با آنها، از اين پس ديگر وجود مستقل خود را از دست خواهند داد. نه تاريخچه دارند و نه رشد و تحول. اين انسانها هستند که با رشد توليد مادي و روابط مادي ضمن تغيير هستي واقعي خود، تفکر خودشان و محصولات تفکر و خودشان را هم عوض مي کنند. زندگي را آگاهي تعيين نمي کند بلکه زندگي است که آگاهي را شکل مي بخشد"[3]. ولي مارکس با فلسفه خود جهان را تغيير داد. شريعتي هم با انديشه هاي خود ايران را تغيير داد. اگر با انديشه مي توان در جهان واقع تغيير ايجاد کرد و اگر يک نظام فکري را مي توان محقق کرد، در آن صورت بايد جايگاه واقعيت نامطلوب را در ايدئولوژي پشتوانه ي انقلاب نشان داد. بسياري از متفکران مغرب زمين، مجمع الجزاير گولاگ را پيامد منطقي انديشه هاي خود مارکس تلقي مي کنند. به عنوان نمونه ميشل فوکو مي گويد: "مطمئناً استالينيسم حقيقت " بسيار" عريان گفتمان سياسي تمام عياري است که از آن مارکس و ديگر متفکران پيش از اوست. با گولاگ آدمي نه فقط شاهد پيامدهاي اشتباهاي ناگوار بلکه ناظر پيامد"حقيقي" ترين نظريه ها در نظم سياست نيز هست. کساني که مي کوشند با قرار دادن ريش واقعي مارکس در برابر سبيل دروغين استالين خود را نجات دهند بيهوده وقت خود را تلف مي کنند"[4]. مارکس متفکر بزرگ و عميقي بود. مارکسيسم را نمي توان و نبايد به لنينيسم واستالينيسم فروکاست. اما به ظرفيت ها و امکانات بالقوه يک مکتب هم بايد توجه داشت. مفهوم "ديکتاتوري پرولتاريا " امکاني است که از دل آن استالينيسم بيرون مي آيد. مارکس ديکتاتوري پرولتاريا را "کامل ترين شکل دموکراسي" مي دانست. يعني، اکثريت، براي اولين بار در تاريخ، طبقه ي حاکم مي شود. ديکتاتوري پرولتاريا به معناي دوره اي از حکومت متمرکز و سرکوب گر است که طبقات قديمي ( بورژوا ها) را نابود مي کند. اما مارکس به اين نکته توجه نداشت که بدين ترتيب، زور و اجبار نهادينه مي شود. آموزه ها بسيار مهم و سرنوشت ساز اند. هيچ کس در اين ترديد ندارد که آموزه هاي شريعتي نقشي تعيين کننده در انقلاب ايران داشتند. انقلاب فقط لحظه تاريخي سرنگوني رژيم پيشين نيست، انقلاب بدنبال تغيير تمام ساختارها و روابط است. "فروپاشي نظم پيشين" و "جايگزيني نظم جديد" است که انقلاب را مي سازد. فهم نظمي(نظامي) که پس از سرنگوني رژيم شاه استقرار يافت، بدون بازگشت به گفتمان مسلط دهه چهل و پنجاه بسيار دشوار است. تمام گروه ها، خصوصاً گروه هاي چپ، بايد نقش ايدئولوژي خود را در انقلابي که پديد آمد و نظامي که مستقر کرد نشان دهند و بگويند انتظار داشتند که از لنينيسم و استالينيسم چه برون آيد؟ مذهبي ها هم بايد به روايت ها و قرائت هاي ديني پيش از انقلاب باز گردند و به اين پرسش پاسخ گويند که آيا از دل آن خوانش ها، نظامي غير از نظام فعلي بيرون مي آمد يا نه؟ بدينترتيب، بررسي و تحليل آراي شريعتي بسيار ضروري است. تنها مسأله قابل مناقشه، روايتي است که از متون او ارائه مي گردد، نه بي موقع و غير ضروري خواندن بازخواني آثارشريعتي.
هرنوع قرائتي از انديشه هاي يک متفکر، بايد از نظر هرمينوتيکي، روايتي معتبر باشد. اگر متفکري درباره موضوعي سخنان پارادوکسيکالي بيان کرده باشد، بايد کوشش نمود تا به روش هاي تفسيري نظر او را دريافت. به عنوان مثال، در آثار عبدالکريم سروش، هم خداي متشخص انسانوار وجود دارد و هم خداي غير متشخص. اگر خدا موجودي غير متشخص باشد، وحي، به معناي آنکه متون مقدس ديني کلام خدا باشند، منتفي مي شود و متن مقدس، کلام نبي ( صورت بخشي به تجربه بي صورت خود) خواهدشد. يک راه آنست که از طريق سير تحول تاريخي آراي سروش را مورد رسيدگي قرار دهيم. شايد سروش متقد م معتقد به خداي متشخص انسانوار بوده و سروش متأخر، به خداي غير متشخص معتقد شده باشد. در آثار آقاي خميني هم همين مسأله وجود دارد. آقاي خميني درپاريس آزادي و دموکراسي وحقوق بشر را وعده مي داد، اما همو در تهران، همه آن وعده ها را ناديده گرفت و نظامي غير دموکراتيک مستقر کرد. کدام خميني، خميني حقيقي است: خميني بي قدرت يا خميني در قدرت؟ فقط قدرتمندان با چنين معضلي روبرو نيستند، تحول انديشه، امري انساني است. از اين منظر، حيات فکري بسياري از متفکران به دو دوره تقسيم مي شود: مارکس جوان و مارکس پير، ويتگنشتاين متقدم و متأخر، هايدگر هستي و زمان و هايدگر مابعد آن، فوکوي ساختارگراو فوکوي پسا ساختار گرا.
اما مسأله ي شريعتي از اين طريق حل نمي شود، براي آنکه او آخر عمر دموکراسي را نفي و روايتي مارکسيستي از اسلام عرضه مي کرد[5]. اين مدعا متکي بر اصلي تفسيري است که مطابق آن، مومنان متون مقدس ديني را بر اساس پيشفرض هاي بشري تفسير مي نمايند. آنکه مارکسيسم را ايدئولوژي برتر مي يابد، تفسيري مارکسيستي از اسلام ارائه مي کند. آنان که دموکراسي را بهترين نظام سياسي تلقي مي نمايند، تفسيري دموکراتيک از اسلام عرضه مي دارند. آنها که ليبراليسم را بهترين دستاورد انديشگي بشر تلقي مي کنند، تفسيري ليبراليستي از اسلام ارائه مي کنند. مسلمانهاي فمينيست، روايتي فمينيستي از اسلام عرضه مي دارند. اگر روشنفکران مسلمان آراي چارلز تيلور، السدر مک اينتاير، مايکل سندل و... را بپذيرند، تفاسير باهمادگرايانه(communitarianism) از اسلام هم عرضه خواهد شد[6]. شريعتي مارکسيسم – لنينيسم را مترقي ترين ايدئولوژي زمانه تلقي مي کرد، لذا تفسيري لنينيستي از اسلام عرضه کرد. در آن تفسير، دموکراسي و حقوق بشر و آزادي جايي ندارند. شريعتي در نوشته هاي پس از زندان نيز همچنان مي گفت: "سوسياليسم را بزرگترين کشف انسان جديد مي شمارم"[7]. مي گفت انسان سوسياليست ارزش ها، رنگ ها و زيبائي ها را به گونه ي خاصي مي بيند. عقل و عشقش هم سوسياليست است. عشق ورزي او با عشق ورزي بورژوا متفاوت است: "يک سوسياليست مادي اخلاقاً يک مذهبي حقيقي است، اقتصاد را اصل مي داند، زندگي مادي و عيني اين دنيائي را، تنها واقعيت موجود و قابل اعتقاد و اتکاء مي شمارد، اما تنها در فکر، و براي جامعه. در عمل و در اخلاق درست در صف مقابل قرار دارد، به اقتصاد خود و زندگي مادي خود همان نگاه را دارد که يک پارساي خداپرست"[8]. اما مطهري دشمن مارکسيسم و سوسياليسم بود. از سال 1332در شرحي که براصول فلسفه و روش رئاليسم علامه طباطبائي نوشت، به طور جدي با مارکسيسم در گير شد و تا لحظه ترور، خطر اصلي را از سوي مارکسيسم و انديشه هاي اسلامي آلوده به مارکسيسم احساس مي کرد. انديشه مطهري ليبرال نيست، اما او مکاتب رقيب مارکسيسم را مي خواند و از آنها براي نفي مارکسيسم استفاده مي کرد. وقتي گمان کرد ليبراليسم برترين برساخته بشري است، بدون کمترين ترديد اعلام کرد: " تعليمات ليبراليستي در متن تعاليم اسلامي وجود دارد"[9]. داستان رويارويي مومنان با کتاب مقدس شان سرشار از اين گونه تفاسير است. مومنان، در ابتداء با هر پديده جديدي مخالفت مي ورزند. اگر آن پديده رفته رفته جا بيفتد، دين شان را با آن سازگار مي کنند. اما اگر به يک پديده مقبول جهاني تبديل شود، مدعي خواهند شد که آن پديده در دين آنها از ابتدا وجود داشته است. قصه رويارويي روشنفکران مسلمان با حقوق بشر هم يک نمونه ديگر از اين حکم کلي است[10].
يک راه ديگر براي حل سخنان متناقض يک متفکر آن است که گفتمان غالب او را دريابيم و سخنان ديگر او را فرعي و عرضي محسوب کنيم. مشکل شريعتي آنست که گفتمان او گفتمان غير دموکراتيک است. از اينرو، بازسازي آراي وي به شکلي دموکراتيک و معتبر، بسيار دشوار است. برخي از مدافعان شريعتي با استناد به مقاله شريعتي زير عنوان" عرفان، برابري، آزادي"، او را مدافع دموکراسي معرفي کرده اند. در مقاله "يوتوپياي لنينيستي شريعتي" به آراي شريعتي در باره آزادي اشاره اي نکردم. اينک ضمن بررسي ديدگاه هاي شريعتي درخصوص آزادي، زنان، نحوه ي مواجهه ي با ديگري، دانشگاه و علم، عيار آن مدعا را مي کاويم[11].
1- شريعتي و آزادي: سه مفهوم دموکراسي، حقوق بشر و آزادي ( آزادي از مداخله ي ديگران، انتخاب ميان شقوق مختلف، عدم دخالت ديگران در فعاليت هاي انتخابي بالفعل و بالقوه فرد) را بايد از يکديگرتفکيک کرد. هرچند که امروزه، دموکراسي و آزادي هم از ارکان حقوق بشرند. در مقاله " يوتوپياي لنينيستي شريعتي"، مخالفت او را با دموکراسي و حقوق بشر نشان دادم. برخي از ناقدان، براي رد آن مدعا، بر اين نکته انگشت نهاده اند که شريعتي به دنبال "عرفان، برابري، آزادي" بود. اما اين نکته به هيچ وجه نافي آن مدعا نيست. براي اينکه مي توان از موضع آزاديخواهي به مخالفت با دموکراسي( اگر به ديکتاتوري اکثريت تقليل يابد) پرداخت[12]. پس اگر شريعتي آزاديخواه هم باشد، از آزاديخواهي او، لزوماً نمي توان تأييد دموکراسي را استنتاج کرد. بگذريم از آنکه اساساً شريعتي، آزادي و حقوق بشر را، "شوخي هاي بزرگ" مي ناميد[13].
1-1-آزاديخواهي شريعتي چه معنا و مضموني داشت. پيش از آنکه به ديدگاه شريعتي در باره آزادي بپردازييم، بايد نگاهي به زمينه ي تاريخيcontext))بيندازييم که او در آن از آزادي، مطابق تلقي خود، دفاع کرد. دو حادثه مهم قابل ذکر است:
الف- دراوائل دهه 50 رهبري سازمان مجاهدين خلق به دست بهرام آرام(55-1323)، محمد تقي شهرام(59-1327)و مجيد شريف واقفي(54-1328) افتاد. شاخه زير نظر شهرام پس از باز انديشي در باره اسلام به مارکسيسم-لنينيسم پيوست[14]. پس از آن بهرام آرام و شاخه زير نظرش هم با تغيير ايدئولوژِي به گروه شهرام پيوستند. اما مجيد شريف واقفي و معاونش مرتضي صمديه لباف در مقابل آنها ايستادند. شريف واقفي قصد داشت وفاداران به اسلام را سازماندهي نمايد، اما همسرش(ليلا زمردي) که مارکسيست شده بود راز او را با شهرام درميان گذارد و آنها در ارديبهشت 1354شريف واقفي را به قتل رساندند و جسدش را سوزانند و سپس آن را در بيرون شهر تهران رها کردند. لباف هم در درگيري با آنها زخمي و سپس توسط ساواک دستگير و اعدام شد. مجاهدين مارکسيست در شهريور 1354 گرويدن خود به مارکسيسم را رسماً اعلام کردند. آنها در اطلاعيه در باره تغيير ايدئولوژي اعلام کردند:" در آغاز گمان مي کرديم مي توانيم مارکسيسم و اسلام را ترکيب دهيم و فلسفه جبر تاريخ را بدون ماترياليسم و ديالکتيک بپذيريم. اينک دريافتيم که چنين پنداري ناممکن است... ما مارکسيسم را انتخاب کرديم زيرا راه درست و واقعي براي رها ساختن طبقه کارگر زير سلطه است"[15]. در همين بيانيه توضيح دادند که تغيير مواضع از بالا به پايين بوده و افرادي که حاضر به "اصلاح" خود نشدند- حدود 50 درصد- تصفيه شدند[16].
اين حادثه تلخ و باور نکردني، تأثير بسياري بر گروه هاي مسلمان مبارز و روابط بعدي آنها با مارکسيست ها نهاد. هاشمي رفسنجاني که تا آن زمان کمک هاي مالي بسياري به سازمان مجاهدين مي کرد، مارکسيست شدن سازمان را " يک خود کشي سياسي" اعلام مي نمايد. رفته رفته، نگراني از گروه هاي مارکسيستي و اسلام آلوده به مارکسيسم بالا مي گيرد. هاشمي رفسنجاني، کتاب فلسفه تاريخ حبيب الله پيمان را نقد مي کند. مطهري که بيش از همه از مارکسيسم وماترياليسم فلسفي احساس خطر مي کرد، نقد خود را به گروه هاي مسلمان التقاطي گسترش داد و ماترياليسم در ايران و تفسير ماترياليستي قرآن و ديوان حافظ را نقد و رد کرد. در اسفند ماه1354در زندان اقايان منتظري، طالقاني، رباني شيرازي، مهدوي کني، انواري، لاهوتي و هاشمي رفسنجاني با صدور يک بيانيه، فرايند جداسازي را آغاز مي نمايند:
"باسمه تعالي، با توجه به زيانهاي ناشي از زندگي جمعي مسلمانها با مارکسيست ها و اعتبار اجتماعي که بدين وسيله آنها بدست مي آورند و با در نظر گرفتن همه جهات شرعي و سياسي با توجه به حکم قطعي نجاست کفار، از جمله مارکسيست ها، جدايي مسلمان ها از مارکسيست ها در زندان لازم و هر گونه مسامحه در اين امر موجب زيان هاي جبران ناپذيري خواهد شد".
ساواک در سال 1352حسينيه ارشاد را تعطيل ودر تاريخ3/7/1352شريعتي را بازداشت کرد. او پس از 18 ماه حبس، در تاريخ 29/12/1353 از زندان آزاد شد. اين زمان مصاد ف است با تغيير ايدئولوژي سازمان وبه قتل رساندن شريف واقفي. شريعتي در اين باره مي گويد:" مي دانيم که سال هاي 54-53سال هاي خيلي خاصي است: سال ضربه خوردن، سال خيانت ديدن، سال بدترين جراحت ها را تحمل کردن و سال خيلي سال ها و حرف هاست"[17]. درجاي ديگري با تلخي تمام مي نويسد: "از زمان لنين تا مائو، در اين شصت سال که از عمر اين نهضت آزاديبخش عدالتخواهي علمي و انقلابي و غيره! مي گذرد، ما شصت سال خيانت، نامردمي و سازشکاري را تجربه کرده ايم و پاسخ هر لبخند حسن نيتي را، تفي بر رو، ضربه اي بر سر يا خنجري از پشت دريافت کرده ايم. ميرزاکوچک خان، دکتر مصدق، و اينک مجاهدان! و انتقام کشي هاي کثيف، سبعانه، زرنگي هاي طرارانه و رذيلانه ترين فرصت طلبي ها و غنيمت شماري ها در دشنام و اتهام و حمله و حتي هتک و قتل عليه اسلام، آن هم نه اسلام ارتجاعي، سنتي و يا بي طرف، اسلامي که به ميدان آمده سلاح برداشته و هولناکترين لحظات تاريخي اش را در پيکار با امپرياليسم و سرمايه داري جهاني مي گذراندو جز رهايي از استعمار و جز شوراندن توده هاي محروم بر طبقه ي انگل استثمارگر شعاري ندارد، آنها نه تنها از اسارت و جراحت ما سوء استفاده مي کنند، بلکه، به نام وارث مهاجران و مجاهدان نخستين اسلام معاصر، از غيبت عزيزترين شهيدان، براي پر کردن رندانه و غاصبانه ي خلاء وجود و حضور آنان بهره مي جويند و به جاي تجليل از اسلام و از ميراث شهداي اسلام، به تحريف و توهين و تحقير آنان و راه آنان همت مي گمارند و تمامي اتهامات دشمن را عليه آنان تثبيت مي کنند"[18].
ب- شريعتي پس از آزادي از زندان به اين نتيجه رسيد که بذر پاشي اش دارد به بار مي نشيند. پيروزي نزديک است. تنها مسأله باقيمانده، تعيين مرز با "دشمن" و "رقيب" است. دشمن اصلي امپرياليسم آمريکا، و تنها رقيب هم گروه هاي مارکسيست بودند. مي گويد: "اسلام، يک هوو پيدا مي کند و يک دشمن. يک رقيب پيدا مي کند و يک خصم. مبارزه ي خصم با يک حقيقت و يک قدرت، مبارزه ي اصولي است، يعني اختلاف و تضاد در هدفها ست، در مباني است، در مقاصد است. اسلام در برابر استعمار، در برابر امپرياليسم جهاني، يک چنين رابطه اي دارد. يعني رويارويي دارد. اين مي خواهد که آن نباشد و آن مي خواهد که اين نباشد و ريشه کن شود، زيرا که در اصول، در آرمانها و در هدفها با هم تضاد دارند"[19]. اما رقيب داراي اهداف و آرمانهاي مشترک است. تفاوت فقط به "شکل دعوت" و شيوه "طرح مسائل" باز مي گردد. زمان نشان خواهد داد که کدام طرف "صداقت و لياقت" براي رسيدن به هدف را داراست. "بنابر اين اسلام، الآن، در دو جبهه در معرض خطر قرار گرفته است"[20]. اول: امپرياليسم آمريکا و رژيم دست نشانده شاه. دوم : مارکسيست ها که از طريق خيانت به مسلمانها ضربه وارد آوردند[21].
شريعتي در جلسه اي در شب يازدهم محرم1397(1355) با حضور آقايان خامنه اي، مطهري، فخرالدين حجازي و چند تن از دانشجويان مسلمان ايراني مقيم خارج به طرح مسأله مي پردازد و از آنها " برنامه ي عملي" درخواست مي نمايد:" البته هيچوقت تقاضاي خيلي ناشيانه نداريم که مثلاً يک مرتبه جناب آقاي خامنه اي، جناب آقاي مطهري يا آقاي حجازي يا از رفقا کسي، يک نسخه اي از جيبش در بياورد و بگويد بله، اين شربت را بخور بعد اين آمپول را بزن و بعد اين قرص ها را بگير"[22]پس آقايان راه حل هاي مورد نظرشان را مطرح مي کنند. [23] آنگاه شريعتي رشته کلام را به دست مي گيرد و به تفصيل در باره راه حل خود توضيح مي دهد. مي گويد راه حلش را با رهبر فعلي جمهوري اسلامي مطرح کرده و او هم آن را پسنديده است: "در خدمت آقاي خامنه اي عرض مي کردم و ايشان هم پسنديدند"[24].
2-1- راه حل عملي شريعتي چيست؟ عرفان، برابري و آزادي. مسأله ي شريعتي آن بود که نه تنها از رقيب عقب نيفتد، بلکه چيزي کامل تر از او بسازد تا رقيب را جا بگذارد. از اينرو او نمي توانست از سوسياليسم مارکس بگذرد. آن را نزد خود نگاه داشت و دو چيز ديگر بر آن افزود. پذيرش سرمايه داري را به منزله "پفيوز پوچ پوک مبتذل کثيف" شدن تلقي مي کرد. مي گفت بورژوازي ارزشهاي معنوي، تعلقات وجودي و حقيقت پرستي را نابود کرده است. مفهوم پيشرفت هم بزرگترين فريبي است که سرمايه داري ساخته است. آزادي جوامع غربي سرمايه داري موجب نفرت عموم روشنفکران جهان است. [25] آزادي راستين فقط پس از زوال سرمايه داري و نظام طبقاتي به دست مي آيد. [26] در کمونيسم هم، به شرحي که پس از اين خواهد آمد، از مارکس پيشي مي گيرد.
عرفان و برابري تا حدودي روشن است. تمام مسأله بر سر آزادي است که شريعتي از آن چه مراد مي کرد؟ شريعتي براي روشن شدن منظور خود، براي هريک از آن مفاهيم، شخصي را در شرق و غرب معرفي مي نمايد. در شرق، حلاج ومولوي نماد عرفانند، مزدک نماد برابري است و بودا نماد آزادي است. در غرب، پاسکال نماد عرفان است، مارکس نماد برابري است و سارتر نماد آزادي است[27]. پس مسأله اين است که: "چگونه مي توان مارکس را و حلاج را و سارتر را در خويش با هم آشتي داد"[28].
بدينترتيب روشن مي شود که منظور شريعتي از آزادي "آزادي منفي"(انتخاب ميان شقوق مختلف يا امکانهاي متفاوت، بدون مزاحمت ديگران) نيست، منظور او فقط اگزيستانسياليسم است. او به تفصيل در باره اگزيستانسياليسم سارتري، به عنوان بعد آزاديخواهانه انسان سخن مي گويد و سپس آن را اسلاميزه مي کند تا نشان دهد به دنبال آزدي منفي و مثبت، به تعبير آيزايا برلين، نمي باشد: "در اسلام آرمان، فلاح است. البته با همان اندازه اختلاف معنايي که بين ليبرته و فلاح وجود دارد. ليبرته آزاد شدن از يک بند است، فقط، اما فلاح دربردارنده ي يک آزادي تکاملي وجودي است، نه آزادشدن يک فرد از توي يک زندان. يک برداشتن مانع نيست، بلکه يک نوع رشد است، يک شکوفائي است"[29]. به نظر آيزايا برلين، بنيادي ترين عدم آزادي را عمدتاً بايد در محدود کردن انتخاب ميان شقوق مختلف توسط ديگر عاملهاي انساني جست. اما شريعتي، نه تنها آزادي منفي را نفي مي کند، بلکه اگزيستانسياليسم سارتر را هم به دليل بي خدايي مورد نقد قرار مي دهد. اگر خدايي نباشد که دست ما را بگيرد، کارمان به آوارگي و پوچي و حشيش مي کشد:" آزاد کردن من خدمتي به من نخواهد بود. وقتي که در بيرون کاري براي من نيست، شايد آزادي، تبديل به آوارگي شود، و در آنجا ديگر معلوم نيست که آزادي خدمت به من باشد. اگر آزادي به صورتي در بيايد، که ملاک و جهت نداشته باشد، آوارگي است، و بعد تبديل به پوچي مي شود و بعد به صورت اگزيستانسياليسم غربي در مي آيد که ايده آلش در نپال و در تنگه خيبر به دنبال حشيش گشتن است"[30].
از نظر آيزيابرلين، آزادي منفي به اين دليل اهميت دارد که شرط خودآفريني از طريق دست زدن به انتخاب است. در اين چاچوب بر تنوع فروناکاستني خيرهاي نامتوافق تاکيد مي شود. پلوراليسم ارزشي متکاي آزادي منفي، فقط خيرها و خوبيها را در بر نمي گيرد، بلکه بدها و بي ارزشها را هم در بر مي گيرد، براي اينکه " انتخاب" و "خودآفريني" مهم است. پس يک جامعه آزاد جامعه اي است که امکان هر چه بيشتري براي تنوع صورتهاي خود آفريني از طريق دست زدن به انتخاب فراهم مي آورد. قيد وبندهاي محدود کننده انتخاب ميان شرهاي نامتوافق و خيرهاي نامتوافق بايد از ميان برداشته شوند، تا آزادي منفي امکان پذير شود. آزادي از قيد و بندهاي بيروني براي شريعتي هيچ ارزشي نداشت. او به فضيلت و آزادي وجودي مي انديشيد :" هر کس که از يک "قيد" – هرچند قيد غير انساني و منحط- رها مي گردد، نبايد سخاوتمندانه و سهل انگارانه، لقب بزرگ و خدايي "آزاد" را برايش حرام کرد و با ستايش او به نام آزادي، هم او را فريفت و هم به آزادي خيانت کرد... آزادي يک مسأله وجودي است"[31]. او آزادي منفي را به صراحت تمام نفي مي کرد، چون نه تنها امکان سوء استفاده از آزادي منفي وجود دارد، بلکه آزادي منفي پيامدهاي نامطلوب به دنبال مي آورد. مي گويد:" ممکن است بپرسيد نفس گسستن بندي که بر دست ها بسته است مگر نه خود يک فضيلت است؟ بي ترديد مي گويم: هرگز! بايد اول پرسيد : چه کسي اين بند را از دست تو باز کرد؟ و چرا؟ اگر دست هاي تو را گشودند تا در توطئه اي، به خون انسان بي گناهي فروبرند، تو ستايشگر رهائي هاي خويش خواهي بود؟... [ چنانکه] زن متجدد در رهائي از اين قيدها [ي سنتي]، از انحطاط به فساد و انحراف افتاده است و اين يک سقوط بيشتر است"[32].
شايد گمان رود که شريعتي به دنبال آزادي مثبت( خود مختاري عقلاني) است. آزادي مثبت آزادي سروري بر خويشتن و آزادي کنترل عقلاني زندگي خويش است. خودمختاري autonomi))، خودسروري، خودآئيني وخود فرمانروايي بسيارمهم است، اگر که ديگري نخواهد به جاي من و براي من تصميم بگيرد و مرا مطابق يک مدل عقلاني يا غير زميني از خير، بر خلاف ميلم، به سويي براند. اما سخن شريعتي درباره ي "فلاح" است، نه خودمختاري و خود آئيني. به صراحت تأکيد مي کرد، فلاح يعني:" رستگاري وجودي انسان"[33].
شريعتي مدعي مي شود که اسلام هر سه بعد را در خود جمع دارد: "از يک طرف سارتر مرا به آزادي وجودي خود مي خواند، و از طرفي ديگر، سوسياليسم مرا به مسئوليت اجتماعي ديگران مي خواند، و از طرفي عرفان وعشق، رابطه ي مرا با عالم وجود، زندگي، سرنوشت نهايي وجودي و نوعي مي خواند... اکنون اگر من که در قرن بيستم زندگي مي کنم، در اين زندگي امروز در مکتبي هر سه را در برداشته باشم، اين مکتب رشد هماهنگ و متعادل و چند بعدي مرا تضمين خواهد کرد... به نظر من اسلام ارزشش در اين است که روي هر سه بعد هماهنگ با هم تکيه مي کند"[34]. شريعتي به آقايان خامنه اي و مطهري و حجازي مي گويد، تمام اينها در امام علي موجود است. [35] در تابستان 1355 براي تعدادي از مجاهدين متني تحت عنوان "خودسازي انقلابي" مي نويسد و به آنها هم مي گويد علي نماد اين ابعاد سه گانه است:" او که حساس تر از مزدک و انقلابي تر از مارکس زندگي کرد". اما بايد نشان داد که حضرت علي در کمونيسم از مارکس پيشي مي گيرد تا رقيب حرفي براي گفتن نداشته باشد. مي گويد حضرت علي علاوه بر برابري هايي که مارکس مطرح کرد، عاليترين نوع نظام اشتراکي (تساوي در مصرف)را مطرح نمود. اين مدعايي نيست که شريعتي آن را طي يک سخنراني مطرح کرده باشد، او در آن زمان حق سخنراني نداشت. اين مدعاي نامعقول را شريعتي پس از تأمل فراوان نوشته است:" نه تنها به هر کس مطابق کارش، نه تنها تساوي در مالکيت بر ابزار توليد، بلکه عالي ترين تصوري که از يک نظام اشتراکي داريم يعني تساوي در مصرف"[36].
وقتي تمام مسائل به جنگ با دشمن و پيروزي بر رقيب مترقي فروکاسته مي شود، اين سخنان طرح مي شود. رقيب مدعي دفاع از کارگران و ديکتاتوري پرولتاريا است، ما براي جلو زدن از او مي گوئيم، شما خود يک عده بورژوا بيش نيستيد، اما: "بزرگترين رهبران فکري و پيشوايان انقلابي اسلام براستي کارگر بوده اند"[37].
براي تساوي در مصرف به چگونه دولتي نياز است؟ آيا جز يک دولت توتاليترکه آزادي شهروندان را ناديده بگيرد، امکان ديگري براي برابرکردن مصرف مردم وجود دارد؟ شريعتي چندان عنايتي به آزادي سياسي-اجتماعي نداشت. براي پيروزي بر رقيب مارکسيست خود، فقط به عرفان حلاج واگزيستانسياليسم سارتر نياز داشت. آزادي وجودي سارتر را هم در نهايت به مفهوم قرآني "فلاح" فرو مي کاست. پس اينک معناي شعار عرفان، برابري و آزادي شريعتي روشن مي شود: حلاج، مارکس وسارتر، يا دقيق تر از آن: عرفان، تساوي در مصرف و فلاح. همه اينها را در امام علي يک جا جمع مي ديد. حضرت علي را از بستر تاريخي اش بيرون مي آورد و او را به پاسکا ل و مارکس و سارتر تبديل مي کرد[38]. نه تنها سوسياليسم مارکس، که تئوري امپرياليسم لنين را هم همچنان در ايدئولوژي خود نگاه مي داشت.
3-1- مارکس معتقد بود که فقط در يک جامعه کمونيستي، که طبقات و دولت ونهادهاي واسط محو مي شوند، آزادي وجود خواهد داشت. شريعتي در سال 1355همچنان اين ايده هاي مارکسي را پي مي گيرد. مي گويد دموکراسي و سرمايه داري غير قابل جمع اند. مي گفت دموکراسي، "پوششي دروغين" براي مخفي کردن بهره کشي انسان از انسان است و آن را " کثيف ترين فريب" تلقي مي کرد. مهم نيست که آدميان در جوامع سرمايه داري مغرب زمين احساس آزادي مي کنند، آنها نمي فهمند، اين احساس کاذب است: "ممکن است در چنين نظامي انسانها احساس آزادي کنند اما اين يک احساس کاذب است، ممکن است در چنين جامعه هائي همه ي افراد آزادانه رأي بدهند. اما پيش از آن سرمايه داري است که رأي ها را در صندوق رأي هاي شان فرو ريخته است، زيرا پول خودآگاه و ناخودآگاه رأي مي سازد"[39]. مي گويد اعتقاد به وجود آزادي و دموکراسي در جوامع سرمايه داري غربي، چيزي جز " يک ساده لوحي"نيست[40]، "آزادي راستين" تنها پس از رهايي" از نظام سرمايه داري " و " نظام طبقاتي" به دست آمدني است[41]. مي گفت دموکراسي و ليبراليسم با سرمايه داري "ناسازگاري فطري" دارند[42]. اما به اين نکته ساده توجه نداشت که دموکراسي و ليبراليسم و سرمايه داري، فطرت(ماهيت؟) ندارند.
جامعه شناسان و اقتصاد دانان بسياري روابط دموکراسي با سرمايه داري( يک نظام سازماندهي اقتصادي، مبتني بر رقابت بازار، که در آن ابزار توليد، توزيع و مبادله تحت مالکيت خصوصي است و افراد يا شرکتها آن را مديريت مي کنند) را بررسي کرده اند. نتيجه پژوهش هاي جامعه شناختي نشان مي دهد که تمام جوامع دموکراتيک، اقتصادشان اقتصاد بازار است. اقتصاد داناني چون آمارتياسن نشان داده اند که اقتصاد بازار شرط کافي دموکراسي نمي باشد، اما اقتصاد بازار شرط لازم دموکراسي است. برينگتون مور در تحقيق کلاسيک اش درباره ي راههاي منتي به ديکتاتوري و دموکراسي، به اين نتيجه ي مهم دست مي يابد که: "بورژوازي نباشد، دموکراسي نيست"[43]. به گفته ي چارلز ليند بلوم :" نه تنها جامعه هاي دموکراتيک کثرت گرا بدون استثنأ داراي سيستم بازار هستند بلکه به طور خاص سيستم اقتصادي خصوصي دارند"[44]. به نوشته ي رابرت دال: "دموکراسي همواره در گذشته و حال با مالکيت خصوصي ابزار توليد همبسته بوده است... حتي امروز تمام کشور هايي که سيستم دموکراسي کثرت گرا دارند ابزار توليد به طور عمده در مالکيت خصوصي است. بر عکس هيچ کشوري که در آن ابزار توليد در دست دولت يا باصطلاح در دست "اجتماع" است سيستم دموکراتيک کثرت گرا ندارد"[45]. اقتصاد تمام کشورهاي سوسيال دموکراسي اسکانديناوي، اقتصاد بازار است.
2- شريعتي و زنان: آرمان هاي آزادي و برابري، در مقام عمل، بدون آزادي زنان و برابري حقوقي زنان و مردان ناتمام است. فرايند آزادي خواهي و دموکراسي خواهي نمي تواند و نبايد محدود و معطوف به مردان باشد. هر آزاديخواهي با مسأله زنان روياروي خواهد شد و در آنجاست که عمق آزاديخواهي خود را بر ملا خواهد کرد. شريعتي در دهه پنجاه به طور جدي با مسأله زنان مواجه شد. او سه گونه زن را از يکديگر تفکيک مي کرد. الف – زن سنتي مقدس مآب. ب – زن مدرن اروپايي مآب. ج – زن فاطمه وار.
به نظر شريعتي، زن سنتي نه امکان بقا دارد و نه بقايش فايده اي دارد. زن متجد د محصول دوران مدرن و تهاجم غرب به جهان سوم است. او دوران مدرن را دوران عقلانيت، فرديت، من گرايي، اصالت رفاه، اصالت واقعيت، فايده گرايي و... مي ناميد. در اين دوران روابط عاقلانه ي منطقي و انسان خود آئين انتخاب گر، جانشين " پيوند هاي مقدس روحي و ادبي و فطري و... مايه هاي مرموز الهامي و حقيقت آميز ارزشمند فوق اراده ي توصيف ناپذير ماورأ عقلي و بيرون از تسلسل عليت منطقي علمي" شد[46] علم و عقلانيت مدرن، منجر به فرسايش هاله تقدس شد: "علم و بينش منطقي دکارتي، همه چيز و حتي مقدسات و اصول اخلاقي را که هميشه انسان به چشم ارزشهاي ماوراء عقلي و فضائل خدايي مي نگريست، همچون اشياء مادي تحليل کرد و از آن جمله، زن و عشق را که همواره در هاله اي از قداست و خيال و روح و الهام و شعر و اسرار دست نايافتني پنهان بود، بر روي تخته ي تشريح گذاشتند و تجزيه و تحليلش کردند"[47]. زن در دوران مدرن از طريق استقلال اقتصادي، استقلال فردي، استقلال اجتماعي مستقل شد، اما احساس هاي عميق انساني و عواطفش را از دست داد. سرمايه داري زن را به موجودي تک ساحتي فروکاست. زن چيزي نيست جز سکس. بورژوازي آينده او را پوچ و بي هدف کرده است :" زن، به عنوان ابزار سرگرمي و به عنوان تنها موجودي که جنسيت و سکسواليته دارد، به کار گرفته شد، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر، در لحظات فراغت، به انديشه هاي ضد طبقاتي و سرمايه داري بپردازد... سرمايه داري... زن را به عنوان موجودي که سکسواليته دارد- و جز اين هيچ، يعني موجودي يک بعدي – به کار گرفت"[48]. شريعتي مي گويد جامعه سنتي گذشته، جامعه اي معنوي – اخلاقي- مذهبي بود. زن در آن جوامع، اسير محبوب و از نظر الهام و احساس و خصوصيات روحي، داراي مقامي بسيار بزرگ و متعالي بود، اما در دوران مدرن، زن به "اسير آزاد" تبديل شد که براي " نابود کردن ارزشهاي متعالي و اخلاقي" و پوچ و مصرفي کردن جوامع از آن استفاده مي شود[49]. همه ي زنان قابل خريدن هستند، فقط قيمت آنها متفاوت است: "بانوي اول آمريکا را هم مي توان با مبلغي خريد، فرقش با آنها که سر چهار راه مي ايستند در نرخ او است"[50].
مارکس در مانيفست کمونيست يکي از شاخص هاي دوران ماقبل مدرن را هاله تقدس مي دانست که بورژوازي آن را در دوران جديد نابود ساخت. شريعتي همچنان گرفتار هاله تقدس، پيوندهاي مقدس روحي ومايه هاي مرموز الهامي دوران پيشامدرن است. عبور از آن جهان به جهان عقلاني- منطقي محاسبه پذير براي او دشوار است. اين امر وقتي به صورت غير قابل قبول در مي آيد که غربيان بخواهند به روش هاي استعماري، جهان اسطوره اي ما رابه جهان اسطوره زدايي و افسون زدايي شده ي غربي، با تمام پيامدهاي نامطلوبش، تبديل کنند.
به گفته ي شريعتي غرب به ما حمله کرد وهمه چيزمان را نابود ساخت. "آلودگي در مغز استخوان مردم خانه" کرده است. غربيان: "مرزها را شکستند و برج و باروها را فرو ريختند و سنگر ها را بر روي سنگرداران بي دفاع... خراب کردند، و همه چيز را در هم کوفتند و همچون دسته دسته روباه هاي مکار و گرگ هاي خونخوار و کفتار هاي مرده خوار و نبش قبر کن و سگ هاي هار زنجير گسسته اي که از قفس گريخته باشد... بر شهر ها و آباديها و بازارها و مسجدها و خرمن ها و حتي خانه هاي ما ريختند و غارت کردند و آمدند و کشتند و سوختند و بردند... و نرفتند"[51]. غربيان زنان ما را آزاد کردند، آزاد از چادر[52]. "آزاديهاي ساخت سرمايه داري غرب" فقط آزادي هاي جنسي است. "نظام پليد سرمايه داري غرب" به زنان شرقي آزادي جنسي داده تا ملت هاي آنها را استعمار کند. زن متجدد پوچ شرقي را مدرنيسم از حمام هاي زنانه در آورد و وارد نهادهاي مدني بي خاصيت کرد: "انجمن هاي زنان در نام هاي مختلف باز شده و خانم هاي پوچ محترمه را از درون خانه ها به اين حمام هاي سرد بي آب و بي بخار زنانه مي خواند"[53].
شريعتي تا آخر عمر نگران زنان و نقش آنان بود. به گمان او، غرب تمام استراتژي توطئه گرانه ي خود را معطوف به زنها کرده تا اصالت و استقلال و ارزش هاي ما را نابود نمايد. سه ماه پيش از مرگ، خطاب به زنان مي گفت: "دخترها، خواهرها، اينها همه توطئه ي دشمنه، اينها همش نقشه است. مي خواهند همه چيز را از شما بگيرند. مي خواهند به اسم آزاد شدن شما را لاابالي بار بياورند، به اسم امروزي شدن، شما را روسپي بار بيارن. مي خواهند از شما يک کنيزهاي تازه بزک کرده بسازند، براي اينکه، جوونها را به گند بزنيد، براي اينکه، جنس هاي آنها را به فروش برسانيد، براي اينکه مردم را عوض کنيد، براي اينکه، زندگيها را آلوده کنيد، براي اينکه خودتان را به کثافت بکشانيد، براي اينکه همه ي ارزشها را پامال بکنيد، براي اينکه، اصالتتون، عفت تون، ايمانتون، استقلال تون، شخصيت انساني تون، سرمايه تون، روح تون، عشق تون، تقوا تون، نجات تون، فلاح تون، همه دفن بشه، براي اينکه از شما ها عروس هاي کاغذي بسازند. شما ها مي تونيد انسان باشيد، آزاد باشيد، چقدر؟ مي تونيد هم از زندان سياه رمال و دعا نويسه بياييد بيرون، هم مي تونيد زن بدکاره ي دم گاراژها نباشيد. شما، يک گوهر خدايي زن بودن داريد، که ازش عشق، دوست داشتن، لطافت زندگي و معني رابطه ي انساني سرچشمه مي گيره. شما فقط اين جوريد. همه را توي اين بازار گند پليد کثيف، نريزيد! نفروشيد"[54].
به اعتقاد شريعتي جنگ تمام عياري آغاز شده بود: "اسلام با غرب و استعمار غرب درگير است"[55]. کمتر جامعه اي توانسته است در مقابل دعوت هاي منحرفانه غرب به نام مدرنيسم خوب بايستد. تمام مسأله اين است: "مقابله و مقاومت در برابر مدرنيسم خاصي که به نام آزادي زن مطرح شده " است. "در برابر هجوم مدرن مآبانه ي آزادي زن" چگونه مي توان ايستاد ؟ " بزرگترين سلاح براي مبارزه با تحميل ارزشهاي غربي، و در برابر دعوت غرب، داشتن چهره هاي بسيار ممتاز و شخصيتهاي نمونه ي متعالي زنده در تاريخ ودر مذهب اسلام است"[56]. در مسأله مورد نزاع، فقط با فاطمه مي توان در مقابل يورش فرهنگي غرب و متجددين داخلي ايستاد: "وي در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده است. مظهر يک دختر در برابر پدرش. مظهر يک همسر در برابرشويش. مظهر يک مادر در برابر فرزندانش. مظهر يک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش"[57]. شريعتي حضرت فاطمه را به عنوان الگو در برابر زن مدرن معرفي مي کند. اما او به اين نکته بسيار مهم هيچ اشاره اي نمي کند که حضرت فاطمه متعلق به جامعه پدر سالار و مرد سالار است. ايده ي برابري حقوقي زنان و مردان، ايده اي متعلق به مدرنيته و حاصل مبارزات جنبش هاي فمينيستي است. در سخنان حضرت فاطمه نشاني از ايده برابري حقوقي زنان و مردان وجود ندارد و نمي توانست وجود داشته باشد، چون قرآن متني است متعلق به جامعه پدر سالار و مردسالار. مطابق نظريه شيعي امامت، ولايت از آن ائمه اطهار است. حضرت فاطمه براي فدک و زعامت غصب شده ي همسرش مبارزه مي کرد. زن مدرن با نظام سلطه ي مردانه که از طريق نهادهاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي زنان را سرکوب مي نمايد، مخالف است. مردان بيش از زنان به منابع و امتيازات ساختارهاي سلطه در داخل و خارج خانه دسترسي دارند. مسأله ي زنان مردسالاري patriarchy)) و فرودستي زنان است، نه پذيرفتن مردسالاري به اضافه ي اهداي يک نقش انقلابي به زنان براي دفاع از نظام انقلابي برحق. به گمان فمينيست ها پيچ تنظيم قدرت در جامعه در دست مردان است و قدرت زنان فقط در چارچوب اقتدار مردانه وجود داشته است. لذا اين اقتدار مردسالارانه است که بايد پايان يابد.
به گمان شريعتي تنها راه مقابله با تهاجم فرهنگي غرب، پياده کردن حقوق اسلامي است. [58] به گفته شريعتي، حقوق اسلامي و احکام فقهي، "قوانين منبعث از فطرت است". اين قوانين را خالق طبيعت وضع کرده است، لذا "کهنه شد ني نيست ". بدينترتيب احکام فقهي، احکام ابدي است[59]. اين رأي شريعتي را با آراي روشنفکران ديني پس از وي مقايسه کنيد که تمام احکام فقهي غير عبادي را تاريخي (نه فطري و طبيعي و آسماني )- موقتي(نه هميشگي و کهنه ناشدني) مي دانند. سروش و مجتهد شبستري، شارع را پيامبر اسلام ( نه خدا) مي دانند. به نظر اينان، تمام قرآن کلام پيامبر است، نه خدا[60]. رويکرد فقه شناسانه شريعتي با رويکرد فقه شناسانه فقهاي بنيادگرا تفاوتي ندارد. هر دو فقه را نازل شده ي از سوي "خداي متشخص انسانوار" و کهنه ناشدني مي دانند. اما مصطفي ملکيان به طور مستدل نشان داد که خداي متشخص انسانوار غير قابل دفاع است، واگرخدايي وجود داشته باشد، مي توان برهان اقامه کرد که "وجود غير متشخص"(خداي عرفا و وحدت وجوديان) است. سروش هم از خداي فراشخصي دفاع مي نمايد. اگر اين مدعا صادق باشد، نه تنها نگاه ما به فقه، بلکه به کل دين و تجربه نبوي، دگرگون خواهد شد.
شريعتي به بسياري از احکام فقهي مربوط به زنان اشاره و از آنها دفاع مي نمايد. حجاب شرعي را به چادر فرو نمي کاهد، اما معتقد است هر انسان آگاه و روشني، حجاب شرعي را منطقي و قابل پذيرش مي داند. پس آگاهي و روشني مساوي با پذيرش منطقي حجاب شرعي است و عدم پذيرش حجاب، به معناي عدم آگاهي و ناروشني است: "اتفاقاً يکي از چيز هايي که آقاي مطهري مطرح کرده اند _ و چه خوب – مسئله ي چادر به عنوان يک شکل و مسئله حجاب به عنوان يک اصل اسلامي است... اما اصل حجاب اسلامي به عنوان يک قانون فقهي اصلي است که هر انسان آگاه و روشني برايش منطقي و قابل پذيرش است"[61]. حجاب براي شريعتي نوعي سلاح براي مقابله و مبارزه ي با غرب است. در زمستان سال 1355، يعني چند ماه پيش از وفاتش، مي گويد " دختر چيني بت زيباي رنگيني[است] که تمام زنان عالم در برابرش تسليم بودند، براي اينکه در... نقاشي و درست کردن خود مهارت داشت... زيبائي هاي زن چيني و آرايش چيني در تمام دنيا خودش را تحميل کرده" است. دختر زيباي چيني مي داند چگونه "ناز و عشوه و قر غمزه بکند". اما زنان چيني در دوران مائو " لباس گوني" به تن کردند و بدين ترتيب "دختر اروپائي را تحقير " کردند. اين پوشش ايدئولوژِيک بهتر از لباس هاي بورژوازي غرب است. با لباس گوني مي توان در برابر غرب ايستاد، اما پوشيدن لباس هاي غربي به منزله ي پذيرش فرهنگ منحط غرب است. دختر چيني با لباس گوني " خود را يک انقلابي ايدئولوژيک مي داند" و دختران غربي را "عروسک کوکي" دست ساز بورژوازي. حجاب زنان مسلمان هم سلاح پيکار است: "يک حجاب مال نسل آگاهي است که به پوشش اسلامي بر مي گردد. اين نسلي است که با اين پوشش اسلامي مي خواهد به استعمار غربي و به فرهنگ اروپائي بگويد 50 سال کلک زدي، کار کردي، نقشه کشيدي که مرا فرنگي مآب کني، من با اين لباسم به تو مي گويم "نه" و به تمام 50 سال کارت فاتحه مي خوانم. مرا نمي تواني عوض کني... اين کسي که آگاهانه پوشش را انتخاب مي کند مظهر چيست؟ مظهر يک فرهنگ خاص، يک مکتب خاص، يک حزب فکري خاص، يک جناح خاص و يک جبهه ي خاص است"[62]. درست مثل جبهه ي جنگ که در دو سوي آن دو ارتش با دو فورم لباس متفاوت در برابر يکديگر ايستاده اند. زنان با حجاب اسلامي جبهه ي خاص ضد غرب را مي سازند و فاتحه ي فرهنگ مدرنيته را مي خوانند. به فرض آنکه رويکرد شريعتي درست باشد، در آن صورت جاي اين پرسش باقي است که چرا مردان براي مقابله ي با فرهنگ منحط غرب، لباس هاي غربي را نبايد کنار بگذارند و به لباس هاي رايج در شبهه جزيره ي عربستان زمان ظهور اسلام باز گردنند؟ مگر غرب فقط از طريق پوشش و آرايش زنانه فرهنگ اسلامي را نابود مي کند؟ اگر همه ي مردان ايراني کت و شلوار و کراوات را کنار بگذارند و بجاي آن لباس روحانيت بر تن کنند، اين شايد بزرگترين "نه" به غرب و مدرنيته باشد.
شريعتي تعدد زوجات يا چند همسري را "ضرورت اجتماعي" مي شمارد و مي گويد قرآن به دليل "سرنوشت يتيم ها مسأله تعدد زوجات را مطرح" کرده است. دليل ديگر اين ضرورت اجتماعي، جنگ هاي بي شمار، کشته شدن مردها و افزايش تعداد زنان نسبت به مردان است[63]. استدلال شريعتي با استدلال مطهري، طباطبايي و آقاي خميني تفاوتي ندارد. وقتي اوريانا فالاچي از آقاي خميني پرسيد چرا قوانين شما به مرد ها اجازه مي دهد چهار همسر اختيار کنند؟ وي پاسخ داد: "قانون اينکه يک مرد بتواند با چهار زن ازدواج کند قانوني است بسيار مترقي و براي خوبي زنها نوشته شده است. به خاطر اينکه تعداد زنها از مردان خيلي بيشتر است. مونث بيشتر از مذکر متولد مي شود. در جنگ ها، مردان بيشتر از زنان کشته مي دهند. يک زن احتياج به يک مرد دارد. پس بايد چکار کرد؟ آيا شما ترجيح مي دهيد که زنان اضافي بروند و فاحشه بشوند؟ و يا اينکه با يک مرد که چند زن دارد ازدواج کنند؟ به نظر من صحيح نيست که زن ها ي تنها فاحشه شوند به خاطر اينکه مرد کم است".
شريعتي ازدواج موقت يا صيغه رابزرگترين و تنها راه حل مسائل جنسي جهان معاصر مي داند. مي گويد از نظر جامعه شناسي و بخصوص روانشناسي: "نه تنها بزرگترين، بلکه تنها وتنها راه حل مسأله ي بحران جنسي نسل جوان در جهان امروز است، و مترقي ترين سنتي است که وضع شده است"[64]. دفاع از صيغه در چارچوب يک جامعه اسلامي شيعي براي گشودن روابط دختران و پسران يک بحث قابل مناقشه است، اما شريعتي آن را بزرگترين و بلکه تنها راه حل بحران جنسي جهان مدرن تلقي مي کند. بدينترتيب ايده ي صيغه را مي توان به عنوان بزرگترين دستاورد به جهان غرب صادر کرد. آقاي خميني تا آنجا پيش مي رود که صيغه کردن فاحشه را هم مجاز مي شمارد: "يجوز التمتع بالزانيه علي کراهيه خصوصاً لو کانت من العواهر و المشهورات بالزنا، و ان فعل فليمنعها من الفجور: متعه نمودن با زن زانيه، خصوصاً اگر از زنهايي باشد که در زنا شهرت دارد، با کراهت جايز است، و اگر متعه نمود او را از فجور باز دارد"[65].
شريعتي حقوق اسلامي را حلال مشکلات زنان مي دانست. اين حقوق، آن چنانکه فقها بازگو کرده اند، پيامدهاي باورنکردني و ناپذيرفتني بسيار دارد. به عنوان مثال، آقاي خميني، استفاده شهواني از شيرخوارگان را هم مجاز مي داند: "همبستري با زن قبل از اينکه 9 سالش تمام شود چه ازدواج دائم باشد و چه متعه جايز نيست. و اما ساير کامجويي ها، مانند لمس شهوت آميز او و در آغوش فشردنش و ران به ران او ماليدن، اشکالي ندارد. و اين قبيل کارها با دختر شير خواره هم مي توان کرد. اگر مردي قبل از اينکه همسرش 9 ساله شود با او همبستر شود به طوري که منجر به افضاء او نشود بنابر قول اقوي، غير از گناه چيزي بر اين کار مترتب نمي شود، اما اگر او را افضاء کرد، يعني مجراي بول و خون حيض يا مجراي خون حيض و مدفوع او را يکي کرد همبستري با همسرش براي هميشه حرام مي شود، اما بنابر قول احتياط آميزتر حرمت دائم همبستري اختصاص به مورد دوم، يعني وقتي که مجراي خون حيض و مدفوع يکي شود دارد، و به هر حال بنابر قول اقوي زن از همسري شوهر خارج نمي شود و احکام همسري بر آن زن جاري است، يعني از هم ارث مي برند و ازدواج با زن پنجم براي شوهرش جرام است و ازدواج با خواهر آن زن نيز بر بر مرد حرام است و همچنين است ساير احکام"[66]. در غربي که از نظر فقهاي ما و شريعتي مرکز فساد و فحشا است، مطلقا چنين احکامي وجود ندارد و سوء استفاده جنسي از کودکان مجازات هاي سنگين دارد[67].
نگرش شريعتي به زنان به آزادي و برابري زنان راه نمي گشايد. در برخي مواضع شريعتي سخناني بيان کرده که مطلقا مطلوب فمينيست هاي امروزين نيست. در دعاهايش از خدا درخواست مي کند به زنان ما شعور عطا کن. در وصيت نامه اش خطاب به جوانها مي نويسد:" شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي تواند"[68]. اين گونه سخنان نشان مي دهد که شريعتي همچنان در چارچوب نظام مردسالارانه سخن مي گويد. برابري حقوقي زنان و مردان مسأله ي او نيست، مسأله ي او، ايستادن در برابرغرب و "نه" گفتن به اوست. اگر با پوشاندن گوني بر تن زنان مي توان به غرب "نه" گفت، پس بايد بر تن تمام زنان گوني کرد. ادعاي من اين نيست که شريعتي مي خواست تمام زنان را گوني پوش کند، ادعاي من آنست که اگر مدعيات شريعتي را تا نهايت منطقي اش دنبال کنيم، به همين جا مي رسيم. قصد و نيت مولف مهم نيست، مقتضيات درون متني مهم است[69].
3- شريعتي و ديگري: دموکراسي مستلزم تحمل وجود "ديگري"، رعايت حقوق او و احترام نهادن به انتخاب ها و "سبک زندگي " اوست. به رسميت شناختن "تفاوت" زيربناي زندگي مسالمت آميز است. شريعتي در مواجهه با " ديگري" از زباني استفاده مي کرد که اخلاقاً غير قابل دفاع است. او ديگري را تحقير و او را خوار و بي مقدار مي شمرد. به ديگري اهانت مي کرد و به او اتهام وارد مي آورد. در سال 1355 درباره آمريکا مي نويسد: "آمريکا !آمريکا! اين بلاهت عظيم و توحش متمدن و بدويت مدرن و خشونت با اتيکت و غارت قانونمند و خوشبختي زشت و آزادي لش و دموکراسي احمق و انديويدواليسم قالب ريزي شده و استاندارديزه و بالاخره همان جاهليت عرب"[70]. مي گويد هرگاه کسي را مي بيند که از آمريکا آمده و شيفته آزادي فردي و ليبراليسم و حقوق بشر است، از خود مي پرسد چرا از "نفرت نسبت به سرمايه داري وآن همه تبعيض و فريب و ددمنشي و پستي" که در آمريکا نهفته است خالي است[71]. مي گويد: "جاي تأمل بسيار است که در پيشرفته ترين جامعه تاريخ بشري – آمريکا – برجسته ترين شخصيت هايي که با قضاوت آزاد ميليونها انسان متمدن انتخاب شده اند فورد است و جيمي کارتر"[72].
درسال 1355 در باره ورودش به اروپا مي گويد: "اما عظمت اين هيولاي پولاد، که بر روي طلا و سکس خوابيده است و نامش تمدن جهانگير مغرب است و دارد نقش تمدن منحصر به فرد بشريت را بازي مي کند، مرا برخود لرزاند. با اين دستمايه از فرهنگ و ايمان، تنها، مي توانم با اين ديو سياه برآيم که با يک خيز مرا نبلعد و در معده اش که سنگ آهن و صخره خارا را هضم مي کند، جذب و هضم نشوم، آن چنانکه خودپرستي و جنسيت و کار اقتصادي و شغل فني، و تمايل به رفاه و لذت و مصرف و پيشرفت را که با مزاجش سازگار است، در خونش بريزد و نگه دارد و تمام احساس هاي معنوي، ارزش هاي اخلاقي، ايده آلهاي خدايي و همه ي انگيزه ها و آموزش ها و اندوخته هائي را که از مذهبم و تاريخم به ارث گرفته ام، از ما تحت خود دفع کند"[73]. مي نويسد چرا بايد ايتاليا يي و يوناني و ايراني و چيني عقب مانده باشند، و "آمريکايي خوک و سوئيسي خر آقاهاي جهان باشند"[74]. "آمريکا، با صدها کيسه ي زر مي آيد و از دم در دانشگاه هاي اروپا و آسيا، نبوغ مي خرد و هيتلر بي مخ براي چرخاندن ماشين هولناک آدم کشي اش و اثبات علمي جاهليت وحشي اش "[75].
آمريکا همچون هر نقطه ديگر اين کره خاکي جامعه اي با دستاورد هاي بي شمار انساني قابل مدح و ذ م است. اگر تمامي دستاوردهاي علمي و تکنولوژيک و اجتماعي آمريکائيان را ناديده بگيريم و فقط به دنبال امور اجتماعي ناپسند آنها باشيم، باز هم راه هاي بسياري براي نقد غير فقهي اين جامعه وجود دارد. به عنوان مثال، اينک در آمريکا حدود 8/44 ميليون نفر(15درصد) فاقد بيمه هاي اجتماعي هستند. در بزرگترين و پيشرفته ترين اقتصاد جهان، که در عين حال مرفه ترين جامعه بشري است، 5/3ميليون بي خان و مان homeless)) وجود دارد. 37ميليون نفر(6/12درصد) زير خط فقر قرار دارند. به گفته ي اداره ي آمار هاي کار وزارت کار آمريکا، در ماه جولاي 2007، چهار و شش درصد نيروي کارآمريکا بيکاراست(آلمان 11درصد، فرانسه 9/9 درصد، انگليس 6/4درصد، سوئد 5/5 در صد). تبعيض نسبت به سياهان همچنان روداشته مي شود. خشونت مردان عليه زنان، در شکل تجاوز به عنف، ضرب و جرح، و ضرب و شتم رو به افزايش بوده است. نرخ تجاوز به عنف تقريباً چهار برابر سريعتر از نرخ جنايت و جرم به طور کلي رشد کرده است. زنان ده برابر بيشتر از آنکه در معرض مرگ بر اثر تصادف در اتومبيل باشند در معرض تجاوز به عنف هستند[76]. بنابر تحقيق راسل جاکوبي، در ايالات متحده از جنگ جهاني دوم به اين سو " روشنفکران عمومي، نويسندگان و متفکراني که مخاطبي عام و فرهيخته را خطاب قرار مي دهند"، رو به زوال نهاده اند[77]. به گفته جاکوبي برخي از فرايندها، محلات قديمي که اينگونه روشنفکران از دل آن بر مي خواستند را از بين برده و دانشگاه را به يگانه پناهگاه آنان بدل کرده است. دانشگاه روشنفکران را به متخصصان با زبان فني تبديل کرده که فقط براي يکديگر مي نويسند.
جوامع بشري را نمي توان به بهشت تبديل کرد. بهشت وعده داده شده توسط اديان ابراهيمي، براي سراي آخرت است. هرگونه سياستي بايد معطوف به کاهش درد و رنج هاي آدميان باشد. تمام جوامع را از اين زاويه مي توان و بايد نقد کرد. ولي بنياد گرايان فقط به سکس و فحشا کار دارند و عجيب آن است که گويي غير از اين مکان ها جاي ديگري ( مثلاً دانشگاه ها و مراکز تکنولوژي پيشرفته ) را نمي شناسند. شريعتي از همين منظر به آمريکا مي نگريست. مي گفت: " زن و عشق؟ اين که حل شده است، موسسه ي معتبر و مشهور و رسمي " باغ هاي رنگين کمان" در شمال محله ي "مانهاتان" در آمريکا نمونه ي رايجش. براي مردم محروم و به عنوان حل مشکل. طبقات زحمتکشي که بضاعت خريدن آپارتمان خصوصي، اجاره ي اطاق هاي مخصوص هتل، ورود به پارتي هاي مجلل خانواده هاي محترم، کلبه هاي کليد پارتي – که زنان يکديگر را با قرعه کشي کليد اطاق هاشان برد و باخت مي کنند و با هم عوض مي نمايند- و يا امکان استفاده از جزاير تفريحي لختي ها و شرکت در شب نشيني هاي هزار و يک شبي جديد را ندارند، مي توانند به اينجا مراجعه کنند و با پرداخت مبلغ يک دلار، در يک تالار بزرگ از ميان صدها دختر رنگارنگ زيبايي که آماده و منتظر ايستاده اند يکي را انتخاب کنند و دختر زيبا و آراسته، بليت مشتري را مي گيرد و در ازاي آن، با وي، همراه موزيک بسيار مدرني که فضا را مي کوبد، مي رقصد و در همين حال، او را در رسيدن به حالت انزال، کمک مي کند. در زبان زن آزاد در اين تمدن Shall I help you? يعني اين... اين دختران زيبايي که شش قران مي گيرند و يک دوره رقص همراه با کمک به مرد براي استمناء انجام مي دهند، معلم رقص اند و کار آموزشي و هنري و تربيتي مي کنند"[78].
عجيب است که هر گاه ما از احساس هاي معنوي و ارزش هاي اخلاقي و دين حرف مي زنيم، تمدن و فرهنگي که نماد عد م پايبندي به اخلاق مي دانيم را با بدترين اهانت ها توصيف مي کنيم. منصفانه از خود بپرسيم: چرا بيان سخنان اهانت آميز ازسوي بنيادگرايان نسبت به غرب و دموکراسي و آزادي و حقوق بشرغير قابل قبول است، اما بيان همان سخنان از سوي شريعتي ناديده گرفته مي شود؟ شريعتي مي گويد در جنگ جهاني دوم " بول و غايط به جان هم افتاده بودند"[79]. گرايش زنان به آرايش و مد و مصرف را " موج متعفن " مي خواند[80]. مي گويد زنان و جامعه معترفند که " بکارت بالا ترين نرخ را دارد"[81]. زن مدرن :" حجاب و حرم را، با رنجهاي بسيار، دور افکند تا شخصيت و اصالت آزاد و انساني خويش را باز يابد، بازيچه ي پليد بازار بي حرمت جنسيت و جاهليت شد و ابزار فريباي لذت پرستي و فلج سازي و فريب و انحصار تمامي ارزشهايش در اسافل اعضايش"[82]. روشنفکراني که با انديشه هاي رايج در 1967 آشنا مي شدند را" مموش هاي زلفي، و قرتي هاي مزلف که جهان بيني شان را چند تا صفحه جاز و بيتل و ديد زدن دم مدرسه دخترانه تشکيل مي دهد" مي نامد[83]. مي گويد برخي از بريده هاي از غرب گمان مي کنند با ديدن فيلم آدم و حوا " که تم اصلي اش چشم چراني عزب اوغلي هاي هنر شناس است با اسافل اعضاي مادر خود" مي توانند فرهنگ مذهبي ابران را بشناسند[84]. "تحصيل کرده ها... لش جامعه اند"[85]. جوان به زور مذهبي شده "مثل سگ ارمني سر پا مي شاشد"[86]. مي گويد "بچه هاي ما دو جورند، يکي روح لش دارد، پفيوز است و سطحي است"[87]. مردم ايران قبل از اسلام را "ملت يائسه و عقيم " مي نامد[88]. بورژوازي را "کثيف و پليد" مي خواند[89]. درباره داريوش آشوري مي گويد: "آقاي آشوري از آن افيون که اسرائيل در مي اش انداخته چنان گيج شده است که مقاله اش به هزيان بيشتر شباهت دارد"[90]. "هر بچه ي مزلف بدبخت و نکبت و پيزوري که اساسي ترين کار حياتش استمنأ است به خودش اجازه مي دهد که به رويت پنگال کشد و تمام عقده هاي رانده شده به قسمت بي شعوري اش را بر سرت به راحتي خالي کند، و هم اسواران رعيت نواز قدرشناس سفله پرور، دستي به سر و گوشش کشند و آخورش را آباد کنند. پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف"[91]. مي گويد رابرت کندي:"با جهود هاي خرپول نيويورک که سرنوشت سياسي ملت آمريکا را به کمک کانگسترهاي مافيا مي سازند لاس [مي] زند و براي آرائي که با پول و جنسيت و هفت تير تهيه مي شود، شرف خويش را گرو[مي]گذارد"[92]. مي گفت آمريکا مي خواهد از طريق ژندارمش(شاه): "جوونهاي ده [ ايران] را، همه جاکش بار بياره، زن هاي ده را و دخترهاي ده را، همه روسپي و بد کاره"[93].
شريعتي مي گفت غرب را بايد بشناسيم تا بتوانيم در مقابل آن بايستيم. مي گفت که غرب را به خوبي مي شناسد: "شما مي دانيد و مي شناسيدم که در همين غرب و قلب تمدن و فرهنگ و تجدد غرب زندگي کرده ام و تحصيل و گذشته از آن، رشته تحصيلي ام نيز جامعه شناسي غربي و شناخت علمي تاريخ و تمدن و انديشه و فرهنگ و جامعه و مذهب و ايدئولوژي ها و نهضت ها و فلسفه هاي غربي، از يونان قديم تا اروپاي جديد، بوده است و شايد با مکتب ها و نهضتها و شخصيتها و جامعه هاي غربي بيشتر از شرق آشنا باشم و براستي هم بيکن و دکارت و کانت و هگل و نيچه و اشپنگلر و هايدگر و برگسون و سارتر و لوتر و کالون و مارکسيسم و اگزيستانسياليسم و انقلاب کبير فرانسه و انقلاب صنعتي انگليس و فاشيسم آلمان و انقلاب اکتبر روسيه و حتي جامعه و طبقات و احزاب و گرايشهاي سياسي و وضع اقتصادي و آمار دقيق و نمودار هاي علمي جمعيت و خانواده و رفتار و مصرف و توليد و صنعت کشور هاي غربي را بيشتر از بودا و نانک و کنفسيوس و لائوتزه و لويي و زرتشت و ماني و مزدک و فارابي و ابن رشد و شيخ طوسي و ابن تيميه و ابن العربي و عبده و کواکبي و تاگور و ملاصدرا.... تائوتيسم و شنيتوئيسم و اخوان الصفا و زيديه و معتزله و اشاعره و اسماعيليه و نضت هاي آزاديبخش هند و رويدادها و جريانهاي فکري اندونزي و مصر و ترکيه و جامعه شناسي ملت هاي شرقي و حتي مسلمان مي شناسم و اين البته جاي تأسف است"[94].
در مقاله حاضر و مقاله يوتوپياي لنينيستي شريعتي تا حدودي با غرب شناسي وي روياروي شديم. شريعتي پس از چنان شناخت عميقي از غرب، داوري نهايي اش را درباره آينده غرب عرضه مي دارد: "آري، ديدم که: کنگره ي ايوان مدائن اروپا فرو مي ريزد و آتش دروغين آتشکده ي غرب به خاموشي مي گرايد"[95]. "پيداست که اسفنديار روئين تن انديشه ي غرب، با تير قهرمان ما که از سيمرغ مد د مي جويد کور مي شود و به خاک مي افتد"[96].
زبان غير علمي، فحاشي را جايگزين نقد مي کند. به پيرو آموزش مي دهد ضرورتي ندارد درس بخواني و آثارديگران را مطالعه کني و رفرنس بدهي و سپس آن را نقد کني. رفرنس دادن کار آدم هاي بي کار و بچه قرتي هاست. به "متن" کار نداشته باش، يقه ي "مولف" را بچسب و انگيزه هاي ناصواب او را افشا کن. به کسي که افکارش را نمي پسندي فحش بده. او را متهم به وابستگي به آمريکا و اسرائيل و انگليس کن، کارش ساخته است. او را متهم به روابط نامشروع کن. نسلي که با اين زبان و با اين رويکرد به دموکراسي، حقوق بشر، آزادي، زنان، غرب، دانشگاه و علم پرورش يافت، برمبناي اين گفتمان، انقلابي آفريد که از دل آن فقط "نفي ديگري" برون مي ريخت. "اصول راهنماي عمل"، آن نسل را به سمت و سوي ديگري سوق نمي داد. با پيروزي انقلاب، جبهه بندي ها به طور سازمانيافته شکل گرفت و سمت و سوي حوادث را تعيين داد.
پس از پيروزي انقلاب، طرفداران شريعتي، به گروه هاي مختلف تقسيم شدند. تعيين اينکه کدام گروه پيرو واقعي انديشه هاي شريعتي است، کاري بس دشوار است. سازمان مجاهدين خلق، گروه فرقان، ملي- مذهبي ها، جنبش مسلمانان مبارز، دانشجويان پيرو خط امام، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، کيهاني ها و غيره. از ميان تمام اينها، تنها سازمان مجاهدين خلق( بخش مسلمان) تائيد شريعتي را داراست. شريعتي در تأئيد سازمان مجاهدين خلق تا آنجا پيش مي رود که دو تن از شهداي سازمان را به عنوان حجت تمام مدعياتش عرضه مي دارد. او: "براي اثبات حقانيتش، دليل نداشت، حجت نداشت. يک شاهدي که نشون بده حرف اين راسته، نداشت. هيچکس حاضر نشد حقانيتش را گواهي بده". اما يکدفعه معجزه اي صورت گرفت و با شهادت حسن آلادپوش و همسرش محبوبه متحدين، تمام مدعيات شريعتي اثبات شد. آنها "دو شهيد همه ي ادعاهايش" بودند[97]. در عين حال، ديگران هم خود را پيرو شريعتي مي دانند. گروه فرقان در دفاع از شريعتي به راهي عجيب رفت. پس از مرگ زود هنگام شريعتي، در 23 آذر 1357، مهندس بازرگان و مرتضي مطهري طي يک بيانيه مشترک، ضمن رد سني گري و وهابي گري شريعتي اعلام کردند: چون مرحوم شريعتي تحصيلات عاليه اش غربي بود و هنوز مجال کافي براي تتبع در همه مسائل اسلامي را نيافته بود، لذا وي در برخي مسائل احياناً دچار اشتباهاتي شده است که در نشريات مبسوط به آنها خواهيم پرداخت". گروه فرقان در ساعت 30/22يازدهم ارديبهشت 1358 مرتضي مطهري را ترور کرد. گروه فرقان به شدت مخالف بازرگان بود. در نشريه 23 بهمن 1357 مهندس بازرگان و مرتضي مطهري را متهم کرد که عليه نوشته ها و افکار دکتر شريعتي موضع گيري خصمانه و توهين آميز کرده اند. فرقان دولت بازرگان را ارتجاعي وابسته به آمريکا و فرمانبردارروحانيت حاکم مي دانست. آنها که سفارت آمريکا را اشغال کردند و آنها که طي انقلاب فرهنگي با گروه هاي چپ درگير و دانشگاه ها را به تعطيلي کشاندند، هم خود را پيرو شريعتي مي دانستند. داستان پيروان آقاي خميني هم داستان مشابهي است. اصلاح طلبان و اقتدار گرايان، هر دو خود را پيروان راستين خميني مي خوانند. براستي، سيد محمد خاتمي ادامه دهنده راه خميني است يا محمد تقي مصباح يزدي؟ سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و جبهه مشارکت پيروان راستين خميني اند يا جمعيت موتلفه و انصار حزب الله و روحانيت مبارز تهران؟ برخي متن ها به گونه اي است که به سياست هاي متعارض راه مي دهد.
مجموعه ي آثار او يک سنت را درميان ما تثبيت وپايدار کرد. زبان ما همچنان زبان فحاشي و اتهام زني است. مفهوم "اسلام آمريکايي" را نخست شريعتي در آثار خود به کار برد[98]. پس ازآن آقاي خميني به وفور از آن مفهوم استفاده کرد. بعد از او، زمامداران بنياد گراي جمهوري اسلامي از اين مفهوم استفاده کردند. هر کدام، مسلمانان مخالف خود را، اسلام آمريکايي مي خواند. مفهوم " تهاجم فرهنگي" از ديگر برساخته هاي شريعتي است که بسيار به کار رهبر فعلي جمهوري اسلامي آمد.
4- شريعتي، دانشگاه و انقلاب فرهنگي: اگر به سران و اعضاي انجمن هاي اسلامي دانشگاه ها در دوره پيش از تعطيلي دانشگاه ها نگريسته شود، خواهيم ديد که آنها در مکتب شريعتي درس خوانده و مجذوب شخصيت و افکار اوبودند. شريعتي مخالف علم براي علم بود. مي گفت: "در يک جمله مي گويم، هنر براي هنر، علم براي علم و شعر براي شعر، فريبي براي پوشاندن نعش بودن هنرمند يا دانشمند و- آبرومندانه- جلوه دادن گريزش از تعهد مسئوليت اجتماعي" است[99]. دانشگاه پاسدار حقيقت نزد او ارج و قربي نداشت. دانشگاه را براي چيز ديگري مي خواست: "تحقيقات دانشگاهي علمأ با مردم و سرنوشت مردم تماسي ندارد، و بخاطر حقيقت علم! بزرگترين ابزارها را به دست دشمنان انسان مي دهند. اين است که از اين همه پيشرفت هنر و نقاشي و موسيقي و علم و شعر و ادب و تکنيک و فيزيک، هيچکس از توده را بهره اي نيست"[100]. دانشگاه هم محصول غربيان است. ولي غرب "غارتگر و فرهنگ کش" است[101]. مي گفت: "غرب، علم را عامل کافي براي نجات بشري و تکامل و رفع رنجهاي او مي داند"[102]. به شدت نگران تهاجم فرهنگي غرب از طريق دانشگاه بود. مي گفت:" خطرناکترين چهره غرب يعني امپرياليسم فکري غرب... است. آري! خطرناک ترين و در ضمن ناشناخته ترين و پنهاني ترين قيافه ي استعمار غربي! امپرياليسم فرهنگي و فکري اوست... اولين بار روشنفکران مسلمان بودند که نقاب فرهنگ و روشنفکران و تمدن را از قيافه کريه امپرياليسم فرهنگي استعمار که کارش فرهنگ زدايي و نفي مذهب و محو معنويت روح و اصالت و غارت فضائل اخلاقي و مدني در جامعه ها بود، کنار زدند... و در برابر هجوم فرهنگي استعمار غربي ايستادند"[103]. نگران "امپرياليسم صنعتي غرب" هم بود[104]. معتقد بود که غرب امروز بيش از گذشته خشن و بهره کش و وحشي است، اما " نقاب ليبراليسم و دموکراسي" را ساخته تا خود را در آن مخفي نمايد. غربيان آزاد هم نيستند، چون " خناس جن و انس، پيش از آن، رأي خود را در سينه او ريخته اند"[105]. و بدينترتيب، ژنرال دوگل " به گنج قارون و جادوي بلعم از صندوق دموکراسي سر در مي آورد"[106] از " وجدان پليد غرب" سخن مي گفت[107]. سرمايه داري را وقيح مي يافت و تأکيد مي کرد که عموم روشنفکران از آزادي جوامع غربي نفرت دارند:" وقاحت سرمايه داري به قدري اوج گرفت که آزاديش ديگر هيچ شورانگيزي اي ندارد و حتي روشنفکران از آزادي اي که الان در غرب وجود دارد نفرت دارند. يک نفرت عمومي. زيرا جايي که پول هست، هم دين دروغ است و هم آزادي. براي اينکه اصلاً انسان دروغ است"[108]. غربي اين چنين، از طريق دانشگاه و علم ما را به بردگي مي کشاند.
شريعتي دانشگاه هاي ايران را متناسب با يک جامعه ي اسلامي نمي دانست و مي گفت آنها بويي از اسلام و اخلاق و معنا نبرده اند[109]. نه تنها به علم بي طرف و فارغ از ارزش باور نداشت، بلکه مهمتر از آن، علم را هم پديده اي طبقاتي مي دانست و آن را به علم فئودالي و علم بورژوايي تقسيم مي کرد. مي گفت در جهان گذشته علم در خدمت کليسا و فئودال ها بود، اما اينک در خدمت بورژوا ها قرار دارد. مي گويد: "برخلاف ادعاي امروز علم بعد از قرون وسطي، که در خدمت کليسا بود، آزاد نشد، [بلکه] از قيد کليسا آزاد شد و به قيد بورژوازي رشد يافته ي امروز در آمد. و اگر مي بينيم به نام علم با مذهب و ارزش هاي اخلاقي مخالفت مي شود، اين علم نيست که مخالفت مي کند، در اين بت علم و در اين قيافه ي گوساله ي زرين سامري علم، بورژوازي زرساز زرگر است که بانگ بر مي دارد، چنانکه در قرون وسطي هم اين فئوداليته بوده که از اين سنتهاي اجتماعي- اخلاقي اشرافيت فئوداليته ي شواليه بازي حمايت مي کرد و آنها را توجيه و پي گيري مي کرد و نامش را دين و مذهب و مسيحيت گذاشته بود. نه آنجا مسيحيت بود که از فئوداليته دفاع مي کرد و نه اينجا علم است که از مذهب انتقاد مي کند. آنجا نظام فئوداليته است و اينجا نظام بورژوازي است. روشنفکراني که مبناي تحولات اجتماعي را در اقتصاد و در زير بناي مادي اجتماعي مي دانند، بهتر مي توانند منطق مرا بپذيرند"[110].
مارکس که تمام اشکال حقوقي، سياسي، مذهبي وفلسفي را اموري روبنايي تلقي مي کرد و مي گفت با تغيير بنيادهاي اقتصادي، همه ي روبناي عظيم آن نيز دير يا زود عوض خواهدشد، علم را ايدئولوژي و امري روبنايي تلقي نمي کرد. مطابق آن ديدگاه انديشه ها از خود استقلالي ندارند، مارکس "اشباح مغزي بشر" را "صورت تصعيد يافته ي زندگي او" تلقي مي کرد. مارکس در هيجدهم برومر بناپارت مي گويد "جامعه بورژوايي مفسران و سخنگويان خود را توليد کرد"، اما مارکس از "علم فئودالي" و "علم بورژوايي" سخن نمي گفت. در نگاه مارکس ايدئولوژي ها، ترجمه ي واقعيت اند به زباني ديگر. براي فهم ايدئولوژيها، بايد به زبان اصلي( طبقه و مراحل تاريخي) مراجعه کرد. اين کاري است که شريعتي با علم مي کند. اگر بورژوازي و سرمايه داري را بفهميد، علم را فهميده ايد. اين مدعا چنان شگرف مي نمايد که مارکسيستي در اعتراض به شريعتي مي گويد: "علم بورژوا و غير بورژوا ندارد"[111]. شريعتي مجبور به تعديل مدعاي خود مي شود. مي نويسد، دو نوع علم وجود دارد: علم طبيعي( رياضيات، فيزيک، شيمي، نجوم، فيزيولوژي، گياه شناسي، جانور شناسي، زيست شناسي) و علم انساني ( جامعه شناسي، روان شناسي، زبان شناسي، اقتصاد، مردم شناسي، تاريخ، انسان شناسي). علم طبيعي تجربي "داراي قوانين قطعي و ثابت و جامع است... قوانين اش مسلم تر است" و دانشي "يقيني" نصيب ما مي کند[112]. بنابر اين علم تجربي طبيعي، "بورژوا و غير بورژوا ندارد". اما علم انساني، دو خصوصيت مهم دارد. يکي آن که تمام پديد آورندگان آن غربي اند، و ديگري آن که همگي زاده ي "روح و فرهنگ بورژوايي" هستند. [113] همه در خدمت بورژوازي هستند. شريعتي در اينجا هم دوباره به زيربناي اقتصاد و روبناي انديشه پناه مي جويد[114]. اما در مقاله ي ديگري در سال 1355 دوباره احکام کلي در باره ي علم به معناي اعم صادر مي کند:" علم از هنگامي که بورژوازي گشت، عفت و قداست و حرمت ديرينش را از دست داد و روسپي وقيح و لاابالي و بي رحم و بي ايمان شد، نه ديگر مريم که از روح القدوس آبستن مي شد و مسيح مي زائيد، که تائيس اسکندر شد که تنها قدرت را مي ستايد"[115]. براي اين علم تفاوتي ندارد که" محل مأموريتش کاخ سفيد باشد يا سرخ يا سياه"[116]. شريعتي تمامي رذائل را بر مي شمارد: دزدي، قتل، جنگ، چپاول، غارت، ربا خواري، فريب مردم، انحطاط، اعتياد، تبهکاري، ساحري، فال گيري، حقه بازي، مي خواري، دلال محبت، روسپي گري، قمار بازي، شکنجه و غيره، آنگاه مي نويسد: "همه را، همه ي اين کارها را علم به تنهايي برعهده گرفته است، علمي که هر گونه تعهدي را مغاير شأن و مخل شرف خويش مي شمارد تا به آزادي و بي طرفي خويش... خدشه اي وارد نشود"[117].
به گمان شريعتي علم در دوران مدرن از سيطره ي دين رها شد، اما تحت سلطه ي سرمايه قرار گرفت و سرمايه داري آن را نابود کرد: "علم او [ انسان] را به پوچي و شک و سياه انديشي کشاند و تمامي اميد ها و ارزش ها و ايمان هايش را از او به گرفت و در نيمه راه، گمراه و بي پناه، رهاکرد و خود به خدمت قدرت و پول درآمد و بي طرف شد و بي جهت و نسبت به سرنوشت انسان و بيچارگي و گمراهي و رنج خلايق، بي مسئوليت... بهشت موعود بورژوازي- که بي حضور خدا و بي نياز به دين، با عقل مادي و به رهبري علم و ياري تکنيک، برپا شده بود- جهنم شد"[118].
پس آنچه در دانشگاهاي غير اسلامي درس داده مي شد "علم بورژوايي" خادم سرمايه داري بود که آدميان را به شک و پوچي و گمراهي مي کشاند و جهنم براي بشر آفريده بود. با اين علم و با اين دانشگاه چه بايد کرد؟ روشن است که انقلاب فرهنگي را نمي توان به افکار شريعتي فروکاست، براي اينکه پديده هاي اجتماعي معلول علل بي شمار و بسيار پيچيده اند. در مقاله ي ديگري که پس از اين، درباره دانشگاه، منتشر خواهم کرد، به برخي از علل وقوع انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها اشاره خواهم کرد. اما تأثير انديشه هاي شريعتي در وقايع پس از پيروزي انقلاب انکار ناکردني است. او فقط به انقلاب و انقلابيون مي انديشيد. دانشگاه و علم و عالم غير انقلابي چه ارزشي داشت؟
روشنفکر ناقد قدرت است. براي نقد قدرت، بايد ازقدرت هاي سياسي-اقتصادي –ديني مسقل باشد. اما اگر فلسفه و علم ودين و تمام دستگاه هاي فکري را به نظام معيشتي تقليل دهد و اولي را "بازتاب" دومي بداند، چه جايي براي نقد باقي خواهد ماند. روشنفکر کسي است که با قدرت سياسي درگير مي شود، ولي پيکار سياسي بايد مبناي نظري منسجم و قابل دفاعي داشته باشد. کوشش شريعتي براي سياسي کردن روشنفکران قابل ستايش است، اما اين امر نيازمند استدلال است، نه آنکه شاعر غير سياسي را فاحشه بخواند. پير بورديوهم از ضرورت پيکار سياسي سخن مي گويد. او هم به دنبال آنست که روشنفکران را با قدرت سياسي روياروي کند، اما زبان و لحن اش، زبان و لحن شريعتي نيست:" روشنفکران چهره هايي دوبعدي اند که نمي توانند به خودي خود هستي داشته باشند. و دوام ابياورند مگر آن که ( و فقط مگر آنکه) به اقتدار خاصي آراسته شوند که جهان فکري مستقل( به معناي مستقل از قدرت ديني، سياسي يا اقتصادي) به آن ها اعطا مي کند و آن ها قوانين خاص اين اقتدار را پاس مي دارند، و باز، مگر آن که ( و فقط مگر آن که ) آن ها اين اقتدار خاص را در پيکار هاي سياسي درگير سازند. برخلاف آن چه معمولاً گمان مي رود بي آن که خلاف آمدي ميان جست و جوي استقلال ( استقلالي که وجه مميز هنر، علم يا ادبياتي است که ما آن را "ناب" مي خوانيم) و جست و جوي کارآيي سياسي وجود داشته باشد، روشنفکران با افزايش استقلال شان ( و لذا از امور ديگر گذشته، به دليل آزادي شان در انتقاد از قدرت هاي حاکم) مي توانند تأثيرگذاري کنش سياسي اي را فزوني بخشند که هدف ها و وسيله هايش داراي منطق خاص حيطه هاي توليد فرهنگي است"[119].
شريعتي فردي دردمند و خيرخواه بود. وجودش را درد و رنج عميقي فرا گرفته بود. به رهايي آدميان مي انديشيد. آرمانش برابري و عدالت بود. با استعمار و استحمار و استثمار مي ستيزيد. راه نجاتي در آن زمانه يوتوپيايي مي جست. با کلام سحر گونه اش آتش در جانها مي افکند و جوانها را به سوي انقلاب مي راند. اما هيچيک از اين ها براي کارا بودن درمانگري انديشه ها يش کفايت نمي کنند. براي حل مشکل بايد متن( مجموعه آثار) را از مولف( شريعتي) جدا کرد. آنگاه بايد بدنبال روايتي معتبر ازمتن رفت. شايد روايت من از متون شريعتي، تماماً نادرست باشد. در آن صورت بايد روايت هاي ديگري از آن متون ارائه کرد که مستندات اين دو مقاله را هم در خود بگنجاند و آنها را به گونه اي خرد پسند تفسير نمايد. من به نسلي تعلق دارم که شريعتي بت شان بود. با او زندگي مي کرديم. دل کندن از او بسيار دشوار است. اما دل کندن از يوتوپياي شريعتي و وداع با راه حل هايش به منزله دل کندن از شريعتي نيست. با او زندگي مي کرديم. با او اشگ بر چشمانمان جاري مي گشت. او عشق دوران جواني ما بود. ما که در کوران مبارزه نمي توانستيم عشق را تجربه نمائيم.
آري، اين چنين بود برادر.
اکبرگنجي، کاليفرنيا، 14 مرداد 1386
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:54  توسط   | 

توضیح: بدلیل طولانی بودن این مقاله ناگزیر در دو پست ارائه می شود.

پانوشت ها:
1 - دوست عزيز آقاي احمد زيدآبادي که نقد مرا بي موقع قلمداد مي نمايد، در همان زمان در مراسم گراميداشت شريعتي سخنراني مي کند. پس روشن است که حرف زدن درباره شريعتي به موقع است، ولي نقد شريعتي بي موقع است.
2 - کارل مارکس، مباني نقد اقتصاد سياسي، ج1، ترجمه باقر پرهام و احمد تدين، آگاه، ص
3 - ايدئولوژي آلماني، چاب مسکو، 1976، ص42.
4 - M. Foucault, La Grande Colere des faits , Le Nouvel Observateur , 9 May 1977 , P. 84.
به نقل از :الکس کالينيکوس، در آمدي تاريخي بر نظريه اجتماعي، ترجمه اکبر معصوم بيگي، آگاه، ص488.
5 - امت و امامت را نخستين بار شريعتي در چهار شب متوالي، به تاريخ 11و12و13و14فروردين ماه 1348 در حسينيه ارشاد ايراد کرد و سپس متن مکتوب آن را نگاشت. برخي بر اين باورند که بايد به آراي بعدي او، در دو سال پاياني زندگي اش (55-54) نگريست. در متن حاضر آراي شريعتي را فصل پاياني زندگي اش را بررسي خواهيم کرد. اما خود شريعتي، در اين زمان هم همچنان از نظراتش درباره دموکراسي در امت و امامت دفاع مي کرد. شريعتي ضمن اشاره به سخنراني هاي امت و امامت، مي گويد همچنان معتقد است که در جوامع انقلابي:" شعار دموکراسي يا حکومت آراء همه ي مردم، فريبي بوده است تا دشمنان مردم در پناه آن بتوانند مسير نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابي را که در مجاهدات ملت، عليه استعمار و استبداد به دست آورده بودند، بر باد دهند. فريب کلمات را نبايد خورد. آزادي، مردم، حکومت توده، آراء همه ي افراد ملت، انتخاب دموکراتيک و کلماتي از اين قبيل را" ( مجموعه آثار، ج 4، صص 290- 289). شريعتي در ادامه همين مطلب مي گويد، دموکراسي و روشنفکري و تمدن، " شعارهاي روشنفکر خر کن... و اوراد ساحرانه ي ويژه ي استحمار غربي " هستند( پيشين، ص 291).
6 - باهماد گرايان از جمله جدي ترين ناقدان ليبراليسم اند. با سه تن از چهره هاي شاخص آنها( چارلز تيلور، مک اينتاير و مايکل سندل ) گفت و گو کرده ام که بزودي منتشر خواهد شد.
7 - مجموعه آثار، ج 4، ص 161
8- پيشين، صص 248-247
9 - در يوتوپياي لنينيستي شريعتي بر همين نکته انگشت نهادم، اما دوست عزيز آقاي احمد زيد آبادي فرموده اند گنجي" در مطلب اخيرش... مرحوم مطهري... را به ليبراليسم متهم کرده است" و بعد در اعتراض فرموده اند:" کسي که مجموعه کتاب هاي جهان بيني مرحوم مطهري را بخواند متوجه خواهد شد که نسبت دادن ليبراليسم به مرحوم مطهري اتهامي هم عليه مطهري و هم عليه ليبراليسم است". بهتر بود دوست گرامي جمله اي که دال بر تأئيد اين مدعا باشد را عيناً نقل مي کرد تا خواننده خود قضاوت نمايد. اين نکته درباره مدعاي دموکراتيک خواندن" انديشه مرحوم خميني" هم صادق است.
10- دوست عزيزآقاي احمد زيد آبادي فرموده اند:" چند سال پيش گنجي با نوشتن مانيفست در زندان، واکنش هاي زيادي له و عليه خود برانگيخت. او در مانيفست نيز با رديف کردن برخي احکام فقهي مدعي شده بود که اسلام اصولاً با دموکراسي ناسازگار است. چندي پيش البته مطلبي ديدم که با رديف کردن برخي ديگر از موضوعات ديني، از سازگاري اسلام با دموکراسي سخن گفته بود". اگر چه اين مدعا درست نقل نشده، با اين همه اين دوست عزيز و بسياري ديگر به يک تفکيک مهم توجه نکرده و بدينترتيب مدعي تغيير مواضع شده اند. مانيفست جمهوري خواهي به دنبال پاسخ اين پرسش بود: آيا قرائت هاي دموکراتيک و حقوق بشري از اسلام، به لحاظ هرمنينوتيکي قرائت هايي معتبرند؟ اما سخنراني دين و حقوق بشر ( دانشگاه جرج تاون)رويکردي پراگماتيستي را دنبال مي کرد. در آن سخنراني به صراحت تأکيد کردم که به ده پرسش مهم نظري در زمينه حقوق بشر کاري ندارم. مسأله اين است که از نظر عملي چه چيزي به نفع ماست. در سخنراني اسلام، دموکراسي و سکولاريزاسيون توضيحات کافي در باره را تمايز ها داده ام که به زودي منتشر خواهد شد.
11 - اين نوشتار عمدتاً متکي بر نوشته هاي يک سال پاياني زندگي دکتر شريعتي است.
12- فريد ذکريا در کتاب آينده ي آزادي چنان رويکردي را دنبال مي کند. مي گويد " اين آزادي بود که منجر به دموکراسي شد و نه بالعکس" (فريد ذکريا، آينده ي آزادي، ترجمه امير حسين نوروزي، طرح نو، ص 29). به گمان وي اگر ساختار ليبرالي شکل نگرفته باشد، انتخابات فقط به پوششي براي اقتدارگرايي و مشروعيت بخشي به قدرت ربوده شده تبديل خواهد شد( پيشين، ص 115-114). " کانون کشمکش ميان ليبراليسم قانون سالار و دموکراسي، اقتدار دولت است. موضوع ليبراليسم قانون سالار محدودکردن قدرت است، وبالعکس، موضوع دموکراسي انباشتگي قدرت و استفاده از آن" ( پيشين، ص 117). وي صلح را هم محصول دموکراسي نمي داند. او به شدت دموکرسي آمريکا را از موضع آزادي نقد مي نمايد. نظامي که روز به روز به سمت " دموکراسي بيشتر و آزادي کمتر" پيش مي رود( پيشين، ص 190). به گفته وي " کاليفرنيا کامل ترين نمود دموکراسي مستقيم در دنياي امروز است "، ولي او دموکراسي کاليفرنيايي را به شدت نقد مي نمايد.
13 - مجموعه آثار، ج 21، ص 80.
برخي از انديشمندان از موضع دفاع از آزداي با دموکراسي مخلفت مي کنند، اما شريعتي از موضع مخالفت با آزادي دموکراسي را رد مي کند و براي اين کار به هر چيزي متوسل مي شود. نمونه زير قابل توجه است:" در فرانسه ي امروز حتي وقتي که ژنرال دوگل آمد و گفت در اين کاباره هائي که بسيار زشت و بسيار وقيح مي رقصند- در اينجا- يک پوشش مختصري داشته باشند و دستور داد يک Cache- Sex يعني يک عورت پوش(پارچه کوچکي به اندازه ي يک کف دست، يک برگ) به آنجاشان بگذارند، فرياد آزاديخواهان بلند شد که او به چه حق مي خواهد آزادي اين افراد را سلب کند؟ مگر نه هر انساني مي تواند هر جور که خواست در حکومت ليبراليسم و نظام دموکراسي و آزادي فردي برقصد؟ انحطاطي که در کشورهاي ليبراليسم و دموکراسي غربي پيش مي آيد نشانه ي ضعف اين نظام در هدايت جامعه است" ( ج 26، ص 607).
استدلال شريعتي را به نحو زير مي توان بازسازي کرد:الف- نظام ليبرال دموکراسي آزادي فردي را به رسميت مي شناسد. ب- آزادي سياسي به آزادي فساد و فحشاء منتهي مي شود. ج- فساد و فحشاء بد است. د- پس ليبرال دموکراسي و آزادي بد است.
عين همين استدلال درباره نظام هاي سوسيال دموکراسي صادق است. به هر حال، آمريکا ديندار ترين جامعه مغرب زمين است. کشورهاي سوسيال دموکراسي، بي دين ترين جوامع غربي اند. بسياري از آزادي هاي جنسي، در جامعه ي آمريکا ممنوع و جرم تلقي مي شود. شريعتي هم فرانسه را مثال مي زند که انقلابي ضد کليسايي را پشت سر دارد. در عين حال، ليبرال دموکراسي و سوسيال دموکراسي مدعي هدايت اخلاقي جامعه نيستند و روابط مختارانه ي جنسي را از حوزه ي سياست خارج و جزء حوزه ي خصوصي محسوب مي دارند.
14 -در سال 1351حسين احمدي روحاني و تراب حق شناس از سوي سازمان مجاهدين خلق ماموريت مي يابند تا با آقاي خميني در عراق ديدار و از وي تائيد سازمان را دريافت نمايند. آندو طي 7جلسه در طول يکماه مواضع سازمان را با وي در ميان مي نهند، اما آقاي خميني از تأييد سازمان خودداري مي کند. ايندو از فعالترين مارکسيست – لنينيست هاي بعدي سازمان بودند. نکته ي مهم آنست که تراب حق شناس مي گويد اساساً از ابتدأ اسلام براي آنها اهميت چنداني نداشته است:" مجاهدين سالهاي 40 و 50، اول مبارز بودند و سپس مسلمان... ما تکه بريده هايي از مارکسيسم و تکه بريده هايي از اسلام را کنار هم مي گذاشتيم... اگر جلسه مهمي داشتيم ممکن بود نماز ما قضا شود و اين براي ما اهميت نداشت... يعني ابتداء مبارزه است که اهميت دارد. ما از قرآن مي خواستيم چيزهايي را در بياوريم که مبارزه اجتماعي ما را تأئيد کند. تجربه به ما آموخت و هر کدام از مجاهدين که کلاه خود را قاضي مي کردند، اين را مي توانستند بفهمند که ما چندين سال بالاي اعلاميه ها آيه قرآن مي نوشتيم و معتقد بوديم که از قرآن الهام مي گيريم، ولي آن جا که يک سال مي گذرد و تو براي هيچ يک از کارهايي که به مبارزه روزمره ات مربوط مي شود، لازم نمي بيني که لاي قرآن را باز کني، يعني در واقع غير قابل استفاده است... چرا به خودمان دروغ بگوئيم... اصل کار در تغيير ايدئولوژي اين بود که نبايد به مردم دروغ گفت" ( آرش، شماره 79، آبان 1380، ص 24). اگر به اسلام اعتقاد وجود نداشت، تائيد گرفتن از آقاي خميني چه معنايي داشت؟ در واقع شک و ترديد آقاي خميني درست بود که در مواضع سازمان، آنچه را خود اسلام تلقي مي کرد نمي يافت.
15 - بيانيه اعلام مواضع ايدئولوزيک سازمان مجاهدين خلق ايران
16- تقي شهرام با طاهره ميرزاجعفرعلاف ـ همسر سابق يکي از اعضاي سازمان به نام محسن فاضل ـ ازدواج کرد. براي توجيه اين ازدواج به «وجود صلاحيت هاي بالاتر از عضو» در طاهره و «آزاد شدن انرژي» فاضل استناد گرديد. ادعا شد که فاضل در زندگي مشترکش با طاهره همواره با ناکامي هاي مختلف خصوصي و سياسي روبرو بوده است. تقي شهرام مدعي شد که محسن فاضل با تقديم همسرش به وي، از يک بحران خود کم بيني نجات يافته که پيش از آن همه استعدادها و توان هايش را محبوس کرده بود. شهرام، محسن فاضل را به خارج فرستاد تا هم جريان تغيير مواضع در خارج از کشور را سريع تر پيش برد و هم موانع تشکيلاتي اين روند را حذف کند. محسن فاضل در سال 1353 مرتضي هودشتيان را ـ که شريف واقفي او را به خارج فرستاده بود ـ به قرارگاه سازمان در عراق مي برد. فاضل به هودشتيان به عنوان مامور نفوذي ساواک مشکوک مي شود. با توافق حسين روحاني مسئول خارج کشور سازمان، فاضل به همراه محمد يقيني، آن فرد را شکنجه و به قتل مي رسانند. نکته ي مهم ديگري در اين قتل وجود دارد. تراب حق شناس مأمور مي شود درباره ي هويت حقيقي نامبرده از داخل سوال نمايد. در طي کمتر از 24ساعت اطلاع مي دهند که نامبرده مطمئن است. در آن زمان کسي در زير شکنجه هاي ساواک هم در کمتر از 24 ساعت به قتل نمي رسيد. محمد يقيني که در شکنجه وقتل نامبرده با محسن فاضل همکاري داشت، بعدها توسط يکي ديگر از رفقاي سازمان ترور مي شود. طاهره آنچنان در ولايت شهرام ذوب شده بودکه حاضر شد دو تن از برادران خودش را فدا و شخصاً رأي به ترور آنها دهد. از آن دو برادر، يکي توسط سازمان ترور شد و ديگري از دست سازمان گريخت و از ترس آنها خود را به ساواک معرفي کرد.
17-مجموعه آثار، ج 2، ص 50
18- مجموعه آثار، ج 1، صص 212-211
گذشته از ناراحتي شديد از عمل تروريستي، شريعتي نه تنها از رهبران سازمان مجاهدين خلق حمايت و تجليل به عمل مي آورد، بلکه عمليات چريکي و مسلحانه عليه امپرياليسم و سرمايه داري را تأييد مي نمايد.
19 - ج2، ص 18
20- پيشين، ص 19
21 - در اين دوران لحن شريعتي نسبت به مارکسيت ها رفته رفته گزنده تر مي شود. مي نويسد:" مگر اسرائيل فرزند نامشروع سرمايه داري و کمونيسم در جنگ دوم نيست؟... کمونيسم و کاپيتاليسم هر دو پوزه در توبره ي بورژوازي دارند، توبره و آخوري که از ويراني شرق و غارت آسيا و آفريقا پر و آباد شده است"( مجموعه آثار، ج 4، صص 163-162). مي گويد مارکس نفهميد که سرمايه داري معلول سود اضافي نيست، بلکه معلول استعمار و غارت جهان غير غربي است: " آنچه سوسياليسم و مارکسيسم هم در غرب نفهميدند، اين بود که، استعمار آسيا و افريقا سرمايه داري عظيم اروپا را به وجود آورد، نه استثمار پرولتارياي اروپائي"( پيشين، ص 166). " اين استعمار است که بورژوازي غربي را کاپيتاليست کرد و پرولترش را بورژوا. ما را لخت کرده اند تا پرولتر را نو نوار ساخته اند" ( پيشين، ص 170). مي نويسد پيش بيني مارکس در خصوص وقوع فوري انقلاب در جوامع غربي سرمايه داري، " يک نگرش دقيق، قابل تحليل درست و علمي و عيني است" که " قطعاً آن پيش بيني هم درست از آب در مي آيد"، اگر که استعمار اقتصادي-فرهنگي شرق نبود( پيشين، ص 168). شريعتي تا آنجا پيش مي رود که به طور کلي منکر مبارزات مارکسيست ها مي شود:" در هيچيک از کشور هاي استعمار زده ي جهان سوم ( اسي، افريقاو آمريکاي لاتين) مارکسيستها نتوانسته اند کاري از پيش ببرند. نه در جنگ ضد استعماري خارجي که جبهه ي مقدم مبارزه در اين کشورها است و نه در جنگ طبقاتي که در محدوده ي داخلي جامعه درگير بوده است"( پيشين، ص 174). شريعتي همچنان از نهضت هاي آزاديبخش و ضد امپرياليستي ملت هاي استعمار زده دفاع، اما گروه ها و احزاب کمونيستي را نفي مي کند.
22- ج2 ، ص 25
23- متأسفانه کساني که نوار جلسه را پياده کرده اند به هيچ وجه ضروري نديده اند پاسخ هاي آن سه تن را هم در کتاب بياورند. لذا از نظرات انها اطلاعي در دست نيست.
24 - پيشين، ص 50
در تير ماه 1351 در حسينيه ارشاد، شريعتي به حضار مي گويد:"امشب قرار بود که متن سخن را جناب آقاي خامنه اي به عهده داشته باشند که در اين رشته [ مسائل زنان] کار کرده اند و مرد آگاهي است" ( ج21، ص 209).
25 -ج2 ص 48
26- پيشين، ص 148
27 - پيشين، ص 51
28 -پيشين، ص 149
29-پيشين، ص 44
30- پيشين، ص 86
31 - ج 5، ص 67
32- ج 5، صص 68-67انتقادهاي شريعتي از آزادي منفي را با انتقادهاي آقاي خميني و ديگر زمامداران جمهوري اسلامي از آزادي منفي مقايسه نمائيد. آقاي خميني هم مي گفت ما با آزادي موافقيم، اما باتوطئه مخالفيم. با آزادي موافقيم، اما با فساد و انحراف و سقوط اخلاقي مخالفيم. انصاف بايد داد که شريعتي در رد آزادي منفي از اين زاويه، بر تمام زمامداران بنيادگراي جمهوري اسلامي حق تقدم دارد.
33- ج 24، ص 25
34- ج2، ص 87
35-پيشين، ص 51
36-پيشين، ص 144
37 - پيشين، ص 171
شريعتي در سال پاياني زندگي خود، همچنان قرائتي مارکسيستي از قرآن عرضه مي کرد. مي نوشت:" در جامعه شناسي قرآن، که يک جامعه شناسي صريح طبقاتي است: جامعه طبقه ي دائمي است، سه طبقه که "طبقه ي مرکب حاکمه" را مي سازند، در سه سمبل نشان داده شده اند"فرعون" : قدرت حاکمه سياسي، " قارون" : قدرت حاکمه ي اقتصادي، "بلعم باعور": قدرت حاکمه ي مذهبي و فکري( روحانيون رسمي، ايدئولوگ هاي رسمي و علمأ و نويسندگان و انتلکتوئل سوء) و طبقه ي محکوم : "ناس" = توده = عيال الله. پيغمبران وابسته به اين طبقه اند، در برابر آن سه طايفه" ( ج 4، ص 235).
38 -
-شريعتي در همين جلسه به آقاي خامنه اي و مطهري و حجازي مي گويد اقبال لاهوري کسي است که در تاريخ فلسفه مغرب زمين نام او را در کنار نام فيلسوفان غربي مي آورند. او “ با هگل، با نيچه، با گوته، با دکارت، با کانت” کشتي گرفته است. اما پس از اين سفر دراز، اقبال مي گويد:” افسوس از اين عمري که در اروپا به هدر دادم”. (ج2 ص 54-53). نمي دانيم آقايان پس از شنيدن اين سخنان چه عکس العملي نشان داده اند؟از کشتي فکري اقبال با هگل و نيچه وگوته و دکارت و کانت هم اطلاعي در دست نيست. اما هدر دادن عمر در اروپا، داستاني است که به کار زمامداران بعدي جمهوري اسلامي مي خورد.
در اين دوره شريعتي براي مبارزه با دشمن و رقيب، جبهه خوديها را تقويت مي کرد. در اين راه کار را از مبالغه مي گذراند. سيد محمد حسين طباطبايي را باسقراط برابرمي نشاند که” بر کوهي از فرهنگ بشري تکيه زده است” و هانري کربن “ از اين اقيانوس عظيم افکار و عواطف عميق و گونه گونه اي که فرهنگ اسلامي و سيعي را ساخته است جرعه هائي بنوشد” ( ج4، ص 104). مي گويد ابوذر غفاري پرودن و داستايوسکي است، او “ روشنفکر انقلابي جامعه شناس و اقتصاد دان و مردم شناسي است که انقلاب کبير فرانسه را پشت سر گذاشته و مسئله استثمار و بورژوازي و غارت سود اضافي و تبعيض طبقاتي و آمبورژوازمان روشنفکران و رهبران انقلابي جامعه را همه مي داند و از يک فرهنگ غني سوسياليستي آگاه است” ( پيشين، ص 142).
در باره فرويد مي گويد:” فرويد يکي از همين گوساله هاي بورژوازي طلب است. در درون اين گوساله علم، باز بينش و روحيه آزادي طلب است که بانگ بر مي دارد... اين پيغمبر بورژوازي اسمش فرويد بود، و مذهبش جنسيت، و معبدش فرويديسم و نخستين قرباني اش که در کنار اين معبد ذبح شد، ارزشهاي انساني زن بود” ( ج21، ص217).
از سوي ديگر، شريعتي به زبان متافيزيکي ادعاهايي بيان مي دارد که معناي محصلي ندارد. به عنوان مثال:” علم من به مردم، علم حصولي نيست، علم حضوري است، علم من است به خود من” ( ج4، ص 232) يا” اسلام... برخلاف رآليسم- که آنها را نمي پذيرد، آنها را تغيير مي دهد، ماهيتشان را، به شيوه ي انقلابي، دگرگون مي کند” ( ج21، ص 61). از نظر قدما، انقلاب ماهيت محال است. پديده هاي اجتماعي هم فاقد ماهيت اند.
39 - ج2، ص 147
40-پيشين، ص 149
41 - پيشين، ص 148
42 - مجموعه آثار، ج 4، ص 61
- 43Barrington Moore. Social Origins of Dictatorship and Democracy: Lord
and Peasant in the Making of the Modern World. With a new foreword
by Edward Friedman and James C. Scott. Boston: Beacon Press, 1993.
p. 418
44 - Charles E. Lindblom, Politics and Markets: The World’s Political-Economic Systems, Basic Books, New York, 1977, p. 162.
45- Robert A. Dahl, Dilemmas of Pluralist Democracy: Autonomy vs. Control, Yale University Press, New Haven, 1982, p. 108.
46- مجموعه آثار، ج 21، ص 82
47 -پيشين، ص 82
48- پيشين، صص 91-90
49- پيشين
50- پيشين، ص 87
حتي زمامداران بنيادگراي حاکم بر ايران هم به همسر جرج بوش کاري ندارند. اما شريعتي به پيروانش آموخت که در جنگ با امپرياليسم مي توان تا آنجا پيش رفت که همسر رئيس جمهور آمريکا را فاحشه خواند.
51 - پيشين، ص 65
52 - پيشين، ص 105
53- پيشين، ص 102
54 - ج 1، ص 222
55- ج 21، ص 67
56- پيشين، ص 212
57 - پيشين، صص 203- 202
58- پيشين، ص 221
59 - پيشين، ص 222
60- آرش نراقي طي دو مقاله زير آراي سروش و مجتهد شبستري را نقد و رد کرده است. به نظر نراقي، سروش و مجتهد شبستري هيچ دليلي براي مدعاي خود اقامه نکرده هند.
-آرش نراقي، باز خواني نظريه ي سروش درباره ي تجربه ي نبوي و بسط آن، سايت نراقي
- آرش نراقي، محمد مجتهد شبستري و مسأله ماهيت کلام وحياني، سايت نراقي
61- ج21، ص 236
اتفاقاً آقاي خميني هم در همان زمان، پس از انتشار کتاب مطهري در باره حقوق زنان در اسلام، از نجف، نظرات عرضه شده توسط مطهري را تأئيد کرد.
62- پيشين، ص 274
شريعتي مائو را به دلايل بسيار تحسين مي کرد. مي گفت:” چين به لائوتزو محتاج نيست، او يک مائو يافته است و مي بينيم که به چه قدرتي و عظمتي رسيده است” ( ج 33، بخش اول، ص 387).
63- ج 21، صص 154-253
64 - پيشين، ص 255
65- روح الله خميني، تحرير الوسيله، ج 3، صص 521-520
66 - پيشين، ص 430 مسأله 12
67 - به عنوان مثال، در ايالت نيويورک، هر گونه رابطه جنسي بزرگسالان با افراد زير 11ساله، 5تا25سال مجازات زندان خواهد داشت. در ايالت آلاباما، ارتباط جنسي با افراد زير 12 سال، حبس ابد، يا از 5 تا 99 سال زندان دارد. در واشنگتن، 5 سال تا حبس ابد. در ضمن، در آمريکا، مشخصات کامل اين نوع افراد و نشاني آنها را بر روي سايت ها قرار مي دهند، تا خانواده ها کودکان خود را از چنين افرادي در امان بدارند.
68 - ج 1، ص 254
69 - زنان فاقد حجاب شرعي در حسينيه ارشاد در پاي سخنراني هاي شريعتي حاضر مي شدند. پوشش همسرگرامي و فرزندان محترم مرحوم دکترشريعتي هم با پوشش مرسوم فقهي سازگاري نداشت. همه ي اينها مربوط به مولف است، اما سخن من ناظر به متن و لوازم منطقي مدعيات درون متني است. در آن متون، زن نمونه فاطمه و زينب است. چهره ي انقلابي زينب مهم بود که در محبوبه متحدين تجديد مي شد. زنان انقلابي گوني پوش چين مهم بودند که با لباس خود به غرب نه مي گفتند. همه چيز بايد در خدمت انقلاب باشد.
70- ج 1، ص 73
71- پيشين، ص 77
آمريکا ستيزي مانع سفر به آمريکا نمي شود. شريعتي، يکماه قبل از وفات، طي نامه اي از بلژيک به فرزندش که در آمريکا اقامت داشت، مي نويسد:” نتوانستم براي آمريکا ويزا بگيرم. تو فکر کن و با منصور و ابراهيم آقا مشورت کن، ببين چه راهي هست که من بتوانم از اينجا ويزاي آمريکا بگيرم. آيا ديدار فرزند و مثلاً سرپرستي! به درد نمي خورد” ( ج 1، ص 263). شريعتي مي گفت اگر کسي ميان روسيه و چين و آلباني از يک سو، و آمريکا و آلمان و انگليس ازسوي ديگر، دومي را براي زندگي و کار، به دليل وجود دموکراسي و آزادي و امنيت و حقوق فردي، انتخاب نمايد، از منطق بردگان پيروي کرده است. چون بردگان به دنبال ارباباني مي گردند که کمتر بد باشند ( ج 5، ص 265). شريعتي مي گويد امريکا :” الويس پريسلي ها را بت نسل جوان آلمان مي کند” تا “ روح حماسي” آلماني را “ لش و فلج “ کند( ج 7، ص 221). مي گويد دليل اصلي جنايات وحشتناکي که در آمريکا اتفاق مي افتد و در جامعه هاي عقب مانده شبيه اش پيدانمي شود، بچه هاي “ جفت هاي طبيعي اما نامشروع” است که “بيماران عقده دار و روح هاي ضد اجتماعي اند"( ج21، صص 55-54).
72 - ج 24، ص 191
شريعتي آنقدر زنده نماند تا شاهد رياست جمهوري جرج بوش باشد، اگر او به جاي جيمي کارتر، جورج بوش را ديده بود چه مي گفت؟ نظام دموکراتيک، همچون افلاطون و فقيهان، وعده نمي دهد که عادل ترين و فضيلت مند ترين افراد را بر صدر نشاند. وقتي از دل نظام هاي دموکراتيک افرادي چون جورج بوش بيرون آمده و مديريت سياسي جامعه را در دست مي گيرند، چه بايد کرد؟ بنيادگرايان و لنينيست ها بر اين مبنا نظام دموکراتيک را نفي مي کنند تا به وسيله بهترين افراد، جامعه را هدايت کنند. اما راه درست، نقد دموکراتيک “ دموکراسي هاي واقعاً موجود” است. دموکراسي و حقوق بشر و آزادي را بايد بسط داد. ساختار سياسي را بايد به گونه اي محدود که که کسي نتواند از قدرت سياسي سو استفاده نمايد. درعين حال مي دانيم که بر روي زمين نمي توان بهشت آفريد. هدف اصلي کاهش درد و رنج آدميان است. نابرابري ها را نمي توان نابود کرد، اما بايد آنها را به حد اقل ممکن رساند. دين و سياست بايد در خدمت صلح باشند، نه جنگ. جنگ مقدس، يعني مقدس کردن جنايت جمعي.
73- ج 1، ص 100
74 - پيشين، ص 161
75- ج 24، ص 25
76 -Linda Schmittroth ,Comp. , Statistical Record of Women Worldwide (Detroit:Gale Research,1991),pp. 75,76-87.
براي اطلاع از پژوهشي در زمينه ي خشونت در داخل خانه، رجوع کنيد به:
Murray A. Straus, Richard J. Gelles, and Suzanne K. Steinmetz,Behind Closed Doors :Violence in the American Family(New York:Anchor Books, 1980).
نويسندگان کتاب فوق الذکر تخمينشان اين است که در زمان پژوهش آنان تقريباً در يک ازدواج از سه ازدواج در ايالات متحده خشونت رخ مي دهد. آمارهاي ذکر شده در اين دو منبع نسبتاً قديمي است. از سوي ديگر روشن نيست که رشد تجاوز به عنف و خشونت خانگي ناشي از رشد گزارش کردن صدمه ديدگان است، يا ناشي از رشد واقعي پديده؟ در کشورهايي چون آمريکا زنان و کودکان مرتب آموزش مي بينند و تشويق مي شوند که اين نوع پديدها را گزارش نمايند. اما در جوامع شرقي، خصوصاً جوامع اسلامي، سنت و فرهنگ مانع آنست که زني اعلام نمايد به او تجاوز شده است. عدم گزارش و عدم وجود آمار، به معناي آن نيست که آن پديده وجود ندارد يا ميزانش پائين است.
77 - R. Jacoby , The Last Intellectuals ( New York, 1987), p. 5
78 - ج 5، ص 257-258
79- ج 4 ف ص 39
80 - پيشين، ص 97
81 - پيشين، ص 297
82 - ج 5، ص 131
83 - ج4، ص 241
84- پيشين، ص 244
85 -پيشيين، ص 145
86- پيشين، ص 294
87- ج 2، ص 29
88- ج 4، ص 189
89- پيشين، ص 129
90 - ج 35، صص 640-608
91 - ج 4، ص 231
92 -ج26، ص 612
93- ج 1، ص 220
94- ج 1، ص 160
95- ج 4، ص 350
96- پيشين، ص 167
97 - ج 1، ص 238-219
قضاوت درباره ي اينکه حسن آلادپوش و محبوبه متحدين در زمان شهادت به کدام بخش سازمان تعلق داشتند، دشوار است. سرهنگ غلامرضا نجاتي آندو را جزو مجاهديني که به مارکسيستها پيوستند، مي داند(غلامرضا نجاتي، تاريخ سياسي بيست و پنج ساله ي ايران، موسسه خدمات فرهنگي رسا، ص421). پوران بازرگان ( همسر محمد حنيف نژاد) که پس از تغيير ايدئولوژي به بخش مارکسيست-لنينيست سازمان و بعد ها پيکار پيوست و با تراب حق شناس ازدواج کرد ( پوران بازرگان در 16 اسفند 1385 درگذشت)، در مصاحبه اي در سال 1371 درباره مشارکت زنان در جنبش مسلحانه، در باره ي آندو مي گويد:” محبوبه متحدين در دانشکده ي هنرهاي زيبا دانشجو بود، در دبيرستان ما نقاشي تدريس مي کرد. ابتدا فعاليت اجتماعي و مذهبي چشمگيري همراه با دوستان دکتر علي شريعتي داشت. با همدرس و همفکر خود، حسن آلادپوش ازدواج کرد. بعدها هردو تفکر مذهبي را رها کرده و به مارکسيسم روي آوردند و به سازمان مجاهدين م. ل. (بخش منشعب ) پيوستند. حسن در سال 54 در درگيري با ماموران ساواک به شهادت رسيد و پس از چندي محبوبه نيز در يک درگيري مسلحانه با آدمکشان ساواک و بعد از آنکه توانست زير پوشش تيراندازي خود رفيقي را که با او همراه بود نجات دهد، در چهار راهي نزديک پل چوبي، خود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهيد شد” ( آرش، شماره 99-98، فروردين 1386، ص 142). در هر صورت، شريعتي، آندو را به عنوان حجت تمام ادعاهايش معرفي مي کند.
سازمان مجاهدين خلق، ازابتدا، جز ماترياليسم، مارکسيسم را به عنوان علم مبارزه قبول داشت. در چرخش ايدئولوژيک، فقط مي بايست ماترياليسم فلسفي پذيرفته مي شد. در اول انقلاب هم آنان نوشتند:” ما به فلسفه مارکسيسم، بخصوص در مورد الحاد، مي گوئيم نه ولي به انديشه اجتماعي، بويژه تحليلهاي آن درباره فئوداليسم، کاپيتاليسم و امپرياليسم مي گوئيم آري” ( سازمان مجاهدين، تاريخچه جريان کودتا و خط کنوني سازمان مجاهدين خلق ايران، 1357، صص 12-10). مجتبي طالقاني، فرزند آيت الله طالقاني، پس از چرخش، در نامه اي به پدرش مي نويسد:” اکنون دو سال است که خانه را ترک کرده، مخفي زندگي مي کنم و ارتباطي با شما ندارم. به خاطر احترام عميقي که برايتان قائلم و سالهاي زيادي که با هم در جنگ با امپرياليستها و ارتجاع بوده ايم ضروري دانستم براي شما توضيح دهم که چرا من و هم کيشانم تصميم گرفتيم تغييرات عمده اي در سازمان خود ايجاد کنيم... من از نخستين روزهاي زندگي در کنار شما ياد گرفتم که چگونه از اين حکومت استبدادي خون آشام متنفر و بيزار باشم. من همواره احساس بيزاري خود را از طريق مذهب _آموزشها و درسهاي آتشين حضرت محمد(ص)، امام علي(ع) و امام حسين(ع)- بيان مي کردم. من هميشه براي اسلام به عنوان زبان گوياي توده هاي زحمتکش در حال مبارزه با ظلم احترام قائل بودم... اما طي دو سال گذشته مطالعه مارکسيسم را آغاز کرده ام. من قبلاً فکر مي کردم که روشنفکران مبارز مي توانند اين رژيم را از ميان بردارند ولي اکنون باور کردم که بايد به طبقه کارگر روي آوريم. اما براي سازماندهي طبقه کارگر بايد اسلام را کنار بگذاريم چون مذهب، پويايي اصلي تاريخ- مبارزه طبقاتي- را قبول ندارد. البته اسلام مي تواند يک نقش مترقي به ويژه در بسيج طبقه روشنفکر عليه امپرياليسم ايفا کند. اما اين تنها مارکسيسم است که تحليل هايي علمي از جامعه به دست مي دهد و متوجه طبقات استثمار شده و رهايي آنهاست. من پيش از اين فکر مي کردم آنهايي که اعتقاد به ماترياليسم تاريخي دارند، به دليل اينکه به معاد و زندگي پس از مرگ ايمان ندارند نمي توانند فداکاريهاي بزرگي نمايند. ولي اکنون مي دانم بزرگترين و متعالي ترين فداکاريي که شخص مي تواند انجام دهد، مرگ در راه آزادي طبقه کارگر است"( م. طالقاني، نامه اي به پدر، مجاهد، شماره 6، تير 1355، صص 144-131).
98 -ج4، ص 112- و ج21، ص 33
99 - ج 7، ص 231
100 - پيشين، ص 240
101- ج 5، ص 6
102- ج 5، ص 34
103-ج5، ص 80
104 - ج5، ص 110
105 - ج 6، ص 223
شريعتي ويتنام را در مقابل خود داشت، ما هم عراق را در مقابل خود داريم. روشن است که سياست هاي نظامي گرانه و امپرياليستي راه گشاي دموکراسي نمي باشد. انسانها را به نام آرمانهاي جهانشمول نابود مي کنند. اين سياست ها را بايد به صراحت تمام محکوم کرد. اما از دموکراسي و آزادي و حقوق بشر بايد دفاع کرد و نبايد به نام مبارزه ي با غرب، دموکراسي و حقوق بشر و آزادي را نفي کرد.
106 - ج 6، 213
107 - ج 7، ص 202
108 - ج 2، ص 48
109 - ج 21، ص 66
110 - ج 21، صص 216- 215
111 - ج 24، ص 186
112- ج 24، ص 194
113 - ج 24، ص 201
114- ج 24، ص 203
115- ج 24، ص 24
116 - ج 24، ص 25
117 - ج 24، ص 26
118 - ج 5، صص 132 - 131
119- Bourdieu , The Rules of Art( CambridgeT1996), p. 340

منبع :ایران امروز، گویا نیوز

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 8:29  توسط   |